درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

جایی برای پیرمردها نیست
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

 

 

- How'd you sleep?

- I don't know. Had dreams.

-Well you got time for 'em now. Anything interesting?

-They always is to the party concerned.

-Ed Tom, I'll be polite.

-Okay. Two of 'em. Both had my father. It's peculiar. I'm older now than he ever was by twenty years. So, in a sense he's the younger man. Anyway, first one I don't remember too well but...It was about meeting him in town someplace where he gave me some money. I think I lost it. The second one, it was like we was both back in older times...and I was on horseback goin' through the mountains of a night. Goin' through this pass in the mountains. It was cold and there's snow on the ground. He rode past me and kept on go in'. Never said nothing goin' by. He just rode on past.

He had his blanket wrapped around him and his head down. When he rode past I seen he was...carry in fire in a horn...the way people used to do and I could see the horn from the light inside of it. About the color of the moon. And in the dream I knew

that he was goin' on ahead...and that he's fix in to make a fire somewhere out there in all that dark and all that cold. I knew that whenever I got there he'd be there.

Then, I woke up.

 

- خوب خوابیدی؟

- نمی دونم، خواب دیدم.

- خوبه که وقت داری خواب ببینی. حالا چیز جالبی بود؟

- همیشه قسمت هایی از رویاها جالب اند.

- تام، من گوش می کنم.

- بسیار خوب! دو تا خواب دیدم. هر دو تاش مربوط به بابام بود. خواب های عجیب و غریبی بودند. با این که اون بیست سالش بیشتر نبود من از الان هم پیرتر بودم. یعنی اون از من جوون تر بود. خواب اول رو خیلی یادم نیست. من اون رو  توی یک شهر دیدم. اون جا به من یه مقدار پول داد. فکر می کنم که پول رو گم کردم.

... توی خواب دوم مثل این بود که هر دوی ما توی زمان های خیلی قدیم بودیم. من روی یه اسب نشسته بودم و وسط کوه ها توی تاریکی می رفتم. از میان کوه ها حرکت می کردم. هوا سرد بود و روی زمین رو برف پوشونده بود. پدرم بدون گفتم هیچ چیزی دنبالم می آمد. پتویی به دور خودش پیچیونده بود و سرش رو پایین انداخته بود. همون طوری که پشت سرم با اسب می اومد دیدم که آتشی را داخل یک شیپور با خودش حمل می کنه...من شیپور رو از نور آتشی که از داخلش بیرون می زد می دیدم. آتش رنگ مهتاب به خودش گرفته بود. توی همون خواب فهمیدم که داره به سمت جلو می ره. می خواست توی جای به این تاریکی و سردی آتش درست کنه. فهمیده بودم که هر جا که من برم اون هم دنبالم خواهد آمد.

بعد بیدار شدم.

 

دیالوگ های سکانس پایانی فیلم "جایی برای پیرمردها نیست"

No country for old man.

 

 


کلمات کلیدی: no country for old men
 
سلاح و صلاح
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

صد یکِ آنچه با اهل صلاح حرف جهاد زدید اگر با اهل سلاح صرف جهاد شده بود کافری نمی ماند که مجاهدی لازم باشد!*

منشات، قائم مقام فراهانی صفحه 24


کلمات کلیدی:
 
70years
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  

 

 

The picture shows a water cooler in a streetcar terminal in Oklahoma City, Oklahoma. The picture shows a young black man getting a drink of water from a water keg labeled "Colored". It was taken in 1939

and TODAY

 


کلمات کلیدی:
 
ماه نوشت نو 2
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧  

پیشنهاد واژه:

ناگهانی Abrupt:

نامطلوب Adverse:

حاصلخیز Fertile:

دقیق Accurate:

 

پیشنهاد کتاب :

این روزها مهمان یک کافه گرم و صمیمی هستم در میان کوچه پس کوچه های سرد شهر. در گوشه ای از این کافه شنیدم که می گفتند:

بنای اذیت کردن را هم نداشت. یعنی مثل بقیه و در حالی که پدرشان شنده است؛ فکر نمی کرد تو پدرش را کشته ای و باید به هر قیمت، نیشی کنایه ای بزند و به هر ترتیبی که شده، این جنایت هولناک تو را جبران کندو می خواهم بگویم، شمشیر و دشنه ای همراهش نداشن یا به کمر نبسته بود تا به فکر استفاده کردم ازش بیفتد. همسن طور بی خودی. فقط برای این که ازش کاری کشیده باشد و فقط برای قشنگی آن را به کمرش نبسته باشد.

"صفحه سی و شش کتاب کافه پیانو، اثر فرهاد جعفری"

 

اگر شما هم مایل بودید در این کافه همیشه جای کافی هست. یک سری بزنید بد نیست.

 

پیشنهاد راه:

به سر دو راهی که رسیدی چشم هایت را ببند، با دلت مشورت کن و برو. خوبی اش این است که اگر افتادی هیچ کسی را مقصر نمی دانی. دل که هیچ کسی نیست!

پیشنهاد شعر:

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

اثر سایه


کلمات کلیدی: ماه نوشت نو ،واژه ،کتاب ،راه