درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

وداع با آرامش
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

وداع با آرامش

نگاهی کوتاه به آخرین نوشته ی مصطفی مستور

 "من گنجشک نیستم"

 

 

 

-          من گنجشک نیستم، نگاهی به سرگذشت انسان هایی است که با عبور از مرزهای ناآگاهی و ورود به سرزمین دانایی به استقبال خطری از پیش هشدار داده شده رفته اند. سرزمینی که رهاورد خود را به بهای سنگین هوشیاری می فروشد و مسافران آن تا ابد بایستی با ساکن بودن و آرامش وداع کنند.این افراد با اندوخته ی پربار آگاهی به جامعه ای بازمی گردند که در آن مانند سنجاقکی زندانی در اتاقی شیشه ای اند. پس به تقلا می افتند و دیگر به نور کوچک و خیره کننده ی روشنایی های کوچک دلخوش نمی مانند و قربانی شدن و به خود پیچیدن را به نشستن و سر فرو بردن در خوشی های همگانی ترجیح می دهند و همین کوبیدن خود به دیوارهای شیشه ای محبوس کننده برای دیگر ساکنین جامعه عملی به دور از درستی است. پس دیگر جایگاهی در میان مردم ندارند و بایستی با گذاشتن آن ها در محیطی دور افتاده، مجبورشان کرد که داشته هایشان را به دست فراموشی بسپارند.

-          شخصیت ها در مکانی برزخ گونه گرفتار شده اند و میان وابستگی به دو دنیا سرگردانند. دیدگانشان چیزهایی را می بیند که هوش از سرشان ربوده است. آن ها قبلاً هم نفس ما بوده اند و با ما زندگی می کردند. در ساختمان چند طبقه ای استخوان خوک و دست های جذامی و یا جامعه باز روی ماه خدا را ببوس. ولی دیگر با این میزان آگاهی در میان ما جایگاهی ندارند. نه ما طاقت شنیدن داریم و نه آن ها طاقت سکوت.

 

-          هر کدام از راهی به این جایگاه رسیده اند. یاقوت آسیابان با عشق، دانیال نازی با پرسش گری، نوری با هنر، امیر ماهان با تاریکی، و ابراهیم با مرگ و تنها کسی که تاب ماندن نداشت همین دانیال بود. دندان های سگ های مادیان و توله های بی شمار پرسش هایش تن نحیف او را درید و دیگران را با دردهایشان تنها گذاشت.

 

-          تمامی ساکنین آسایشگاه همسایه ی پادگان گلاب دره انسان هایی هستند در راه مانده اند. ابزار رسیدن به آگاهی برایشان سنگین آمده است به گونه ای که قبل از رسیدن به هدف مشغول راه شده اند و این گرفتاری تا جایی پیش می رود که در نظر کوهی دگرگونی هویتی پیدا می کند و از راه به چاهی ژرف بدل می گردد. و تنها راه برون رفت از این سرگشتی، خلوت گزیدن و کنار آمدن با خودشان است که به نظر می رسد کابلی بیش از دیگران از پس این کار برآمده است.

 

-          و سخن آخر این که باید منتظر ماند و دید که ابراهیم فیلسوف می تواند شبح هراس انگیز مرگ را در سرزمین آگاهی برای رسیدن به هدف قربانی کند. آیا وجودش مانند گنجشکی است که مرگ را مترسکی افراشته شده بر سر خرمنگاه می بیند و رهایی از هراس به دام افتادن را با لذت نشستن در دامن مزرعه و برچیدن دانه ترجیح می دهد و یا دوان دوان و فریاد زنان به همگان خواهد گفت که من گنجشک نیستم.


 
از رنجی که می بریم
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

از رنجی که می بریم

 

وقتی همه خوابیم واگویه ی رنج اضمحلال داشته های ارزشمند پیشینمان در عوض بهای اندک سرمایه است. مانند همان تصویر آغازین فیلم که اعوجاج ناهمگون ساختمان های سنتی و ارزشمند در پوسته و ظاهر دلفریب سرمایه داری رشد یافته در بستر بی اخلاقی است. نمای آبی رنگ ساختمان های بنا شده بر پایه ی بی عدالتی و شکل گرفته از خشت های بی اخلاقی و مصالح مناسبات نابرابر، مانند امواجی سهمگین آجرهای خانه های سنتی که محلی برای خلق و نگهداری داشته هامان است را در خود می بلعد. طوفانی که از افق همین سرزمین بر خواسته است و سوغات فرنگ نیست. بیان دوباره این رنج تلنگری است به تمامی کسانی که با حضورشان پیکره ی جامعه ای را خود بستری برای رویداد همچنین وقایعی است را شکل داده اند. افرادی که مانند رهگذران دیده شده در طول فیلم که در خود فرورفته اند و در برابر تنه خوردن ها از هشدار دهندگان نیز در نهایت به اعتراض کلامی بسنده می کنند و حتی در هنگام چاقو خوردن و جان دادن فردی از همین جامعه تنها تماشاگرند. گویی سینمای سوخته ی پشت سرشان را با گذرگاه مقابلشان اشتباه گرفته اند و هنوز باور نکرده اند که قهرمان فیلم از پشت پرده بیرون آمده است و برای نجاتِ نجات شک وندی دست طلب به همه دراز کرده است. دست تمنای چکامه هم یا با تماس کفش وکیل (قانون مدارن) در زیر میز قهوه خانه پاسخ داده می شود  یا با درخواست شماره تماسی برای ارسال هدیه ای از جانب برادارن چاوشی (صاحبان سرمایه) و یا با حرکات نامفهوم و بدون کاربرد مامورین پلیس (مجریان قانون). دستی که آخرین پناهگاه خود را سینه ی سفید کاغذ می باید و از فرط خالی کردن عقده ها بر روی آن سر ناسازگاری می گذارد و آرام بخشی برای سکونش. سرانجام این دو فرد سراسر نیاز از سر اتفاق نیمه گمشده ی خود را می یابند و برای سامان دادن به ویرانه ای که در آن هیچ نمی بینند از سر تاریکی، بر دیواری که خود ساخته اند در طول زمان پیرامون خودشان، چنگ می زنند. غافل از این که دریچه ی آزادی تحمل بیش از یکی را ندارد. و جبران تمامی آن غفلت های اطرافیان و شسته شدن همه ی سیاهی ها قربانی شدن و به مسلخ رفتن یکی از آن هاست و بهترین نوع جان فشانی، آگاهانه ی آن است.

اما در پس پرده فیلم نیز حوادث با پوسته ای متفاوت به همان گونه جریان دارد و درد پرند پایا این بار نه در مچ دست که در هیچ انگاشتن دست نوشته هایش است. مانی اورنگ نه در یافتن مکانی برای ماندن و مشکلات مالی که در یافتن جایگاه حقیقی و درست خود است. این بار سرمایه داران وارد کننده پوشاک سودای فرهنگ به سر دارند و البته آن را نیز کالایی می دانند و برای رونق بازار فروش و دست به دست شدن تولیدشان اصل آن را نیز بی هویت می کنند. این بار لبخند، خواهری که مایه شرمساری چکامه می شد و حضور واقعی نداشت و پژواک نداشته های او بود در قالب خاطره مقبول پدیدار می شود و داشته های او را بر باد می دهد. برادر نجات شکوندی که بازگشت او را بر نمی تابد در شایان شبرخ رخ می نماید و حضور او را بر سر راه خود نیز از روی حادثه نمی پذیرد. سرمایه داران به راحتی حتی روح حاکم بر اثر را با قدرت پوشالی و شیشه ای خود می گیرند و تن و ظاهر اثر را نیز مسخ می کنند تا به انسان های سرخوش از گرمی صندلی های تماشاخانه نسیمی هم برای بیداری نوزد. این اثر دیگر فقط در زباله دانی جای دارد و تنها به دست قانون مداری دیگر که این بار بدلی مثبت است قابلیت تبدیل به پایانی حقیقی دارد.

باید منتظر ماند و دید که خود بدنه جامعه توانایی ساخت و جایگزین کردن دیگر عناصر مذموم ارائه شده در طول نمایش فیلم را دارد یا خیر.


 
دنیای اشتباهی
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دنیای اشتباهی

 نگاهی کوتاه به انتخاب زاویه دید روایت در فیلم بچه اشتباهی

آخرین ساخته کلینت ایستوود

 

بچه اشتباهی با انتخاب زاویه دیدی مناسب به مناسبات و فساد حاکم در پلیس لس آنجلس دهه سی میلادی پرداخته است. این نوع پرداخت و داستان گویی می توانست از نگاه های دیگری که در فیلم هم وجود دارد دیده شود. به جز مسیر قصه گویی که برای بچه اشتباهی انتخاب شده حداقل چهار نوع روایت متفاوت از همین داستان را می توان متصور بود. اول قصه گویی از داخل خود اداره پلیس و بسط بیشتر حضور پلیس های بد و خوب و تقابل آن ها با یکدیگر یعنی در کنار هم قرار دادن رییس اداره پلیس (جی جی جونز) و افسر یبارا که اتفاقی از قتل های زنجیره ای بچه ها با خبر می شود. این انتخاب با تکیه بیش از حد بر اصل مساله از جذابیت افشاگری می کاست و سرانجام قهرمان قصه را یک افسر پلیس جلوه می داد. نگاه دوم بررسی فساد از داخل مجموعه کلیسا و توسط شخص پیشوای روحانی کلیسای سنت پائول، گوستاو بریگلب بود. که این کار موجب مقابل هم قرار گرفتن مذهب و دولت می شد .امری که هیچ گاه در آمریکا با بازخورد مناسب مردم و همچنین حاکمیت مواجه نشده. نگاه سوم از زاویه دید قاتل بچه های کوچک گوردون است که با همراهی نوجوانی به نام سنفورد دست به ربودن و کشتن آن ها می زد و در آن صورت بیشترین انرژی داستان باید صرف شخصیت پردازی و بررسی پیشینه گوردن می شد که مخاطب را از اصل داستان که فساد در پلیس بود غافل می کرد. و سرانجام دیدن این قصه از زاویه نگاه مادری که سرانجام فرزندش را پیدا می کند. این انتخاب هم پایانی بسته را برای فیلم رقم می زد که موجب کمتر شدن عمق ارتباط مخاطب با فیلم و در نتیجه تاثیرپذیری کمتر می شود.

ایستوود و فیلم نامه نویس فیلم (مایکل استرازینسکی) با انتخاب هوشمندانه زاویه دید موجب شدند که قصه ای که هسته ی اصلی اش فساد و قتل است رنگ و بوی احساسی و زنانه به خود بگیرد و در نتیجه مخاطب به راحتی با قهرمان زن داستان همراهی کند از پیدا شدن اولیه کودک که اشتباهی هم بوده است در ابتدا خوشحال و سپس سرخورده شود و حتی در بیمارستان روانی با او همدردی کند.همراهی که نتیجه اش دقت بیشتر مخاطب به مضامین مطرح شده در فیلم و  پذیرفتن و اعتماد کردن به تمامی گفت هایی که در فیلم مطرح می شود است.پایان فیلم نیز با تکیه بر همین انتخاب زاویه دید، دیدنی تر شده است. نا امید نشدن و دست از جستجو بر نداشتن، فضای امیدی را در کلیت فیلم حاکم می کند که حلقه اتصال فیلم های این چند سال ایستوود است. 


 
یکی از آخرین شعرهای سایه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

نفس سپیده

 

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر

تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی ، نفس کدام بادی

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن ،

چه گویم که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

 

 

کلن ـ فروردین 1386

به نقل از مجله بخارا

 


کلمات کلیدی: سایه ،شعر ،غزل معاصر
 
نویسنده کوچک
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

خیلی لذت بخش است که انسان حتی یک نویسنده ی کوچک باشد

چخوف


کلمات کلیدی: