| یکی از آخرین شعرهای سایه |
| ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ |
|
نفس سپیده
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی نظر کدام سروی ، نفس کدام بادی همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن نفس سپیده داند که چه راست ایستادی به کرانه های معنی نرسد سخن ، چه گویم که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
کلن ـ فروردین 1386
به نقل از مجله بخارا
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


