درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

یک عمر خاطره
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳  

یک عمر خاطره

و یا

" آخه مگه میشه یک نفر هیچ وقت خواب نبینه؟ "

نگاهی به کتاب "خاطرات اردی‌بهشت" نوشته جعفر مدرس صادقی

 

1-   در اوج هیاهوی یک ماجرا، وسط میدان که باشی فقط خودت را می بینی و چند نفر اطرافت را. خیلی که تلاش کنی و بروی بر روی پنجه ی پاهایت بایستی و گردنت را بکشی، نگاهت به مقداری آن طرف تر هم نمی رسد. همان طور که صدا به صدا نمی رسد و از بین همه ی آن هیاهوها فقط حرف های بغل دستی ات را می شنوی و یا نهایتا آدمی که کمی آن طرف تر دارد داد و فریاد می کند و اصلا معلوم نیست که چه می گوید. یا چیزهای نزدیک خودت را می بینی و یا بسنده می کنی به نقل قول های پر از واسطه ای که روی هر کلمه اش واژه ای گذاشته اند و کنار هر جمله اش چیزی کم و زیاد کرده اند. راوی ای که وسط داستان دست و پا می زند قابل اعتماد نیست. باید شک کرد. باید ترسید. باید با احتیاط حرف هایش را شنید و دفتر خاطراتش را به آرامی ورق زد. به قضاوت هایش نباید اعتماد کرد. حتی اگر راوی خودت باشی! باید همان جا وسط بزنگاه بروی بنشینی یک گوشه ی آرام و ارتفاع بگیری از هوای پر از گرد و غبار وسط میدان و به دور از پیش داوری به زندگی نوشین نگاهی بیاندازی و آذر و تهمینه و دیگر دوستانش را از دور ببینی. اصلا باید بروی داخل همان کافه ی قدیمی که قبلا چیزهای دیگری می فروخت و تنهایی بر روی همان صندلی های قدیمی که گرد و غبار خاطرات بر روی آن نشسته است بنشینی و به طاها و اردشیر فکر کنی و بعدش توی مغازه ی موسیو سرت را از ته بتراشی و بگذاری هوایی به کف سرت بخورد و نصفه شب از وسط خیابان های خلوت شهر قدم زنان رد شوی و به همه ی آن کاغذهای دست نوشته و تایپ شده که این مدت نوشته ای فکر کنی و همان نصف شب بروی استخر و روی آب بخوابی و زل بزنی به سقف استخر و تا صبح به هیچ چیز فکر نکنی. تا خود صبح!

2-   هبوط هاروت و ماروت نتیجه ی شماتت گناهان بی شمار آدمیان بود. نتیجه ی زیادی فاصله گرفتن از میانه ی گود. آن ها آن قدر دور بودند که اصلا نمی توانستند قیافه ی آدم ها را از هم تشخیص دهند. اصلا احساسات و گناه ها را از آن فاصله نمی دیدند. زیاد که تقلا کردند آمدند و افتادند وسط یک هیاهویی که تمامی نداشت. زمینی شدند و فهمیدند که نصیحت و سرزنش ملکوتی چه آسان است و این پایین همه چیز فرق می کند. غرق در خیال و سحر، اسیر زیبایی زنی شدند و بالهایشان بریده شد و زمینی شدند. تا ابد فریادهایشان در چاه بابل دیگر عرش نشینان را نهیب می زند که فکر شماتت زمینیان را از خود به دور کنند و دست از سر پیرمرد داستان ما بردارند و وقتی نیمه شب او را به خانه اش رساندند، در طول مسیر به همان نصیحت های خودشان اکتفا کنند و از همان دم در بروند سراغ کارشان. آدم ها خودشان در این چند هزار سال یاد گرفتند که چه کنند و خوب می دانند چه سرانجامی در انتظارشان هست.

3-    سال هاست آقای نوبخت مرده است و از چند برگه ی نامفهوم خاطرات و تصاویری مبهم از روزهایی که دلش به حال رستم می سوخت و می خواست در همان باشگاه ورزشی و فرهنگی اش سروسامان پیدا کند و به جایی برسد، چیزی باقی نمانده است. رستمِ فراری از درس و عاشق بازی و سینما این روزها دیگر بزرگ شده است. نوه دارد و هوس مشهور شدن از سرش افتاده است. دیگر از آن شیطنت هایی که با شکستن پایش به آرامش ختم می شد خبری نیست. در خیال خودش یقه ی دیگران را می گیرد و تبدیل به آدمی پر زور می شود و در یک چشم برهم زدنی همه ی خانه را بر هم میریزد و به عالم و آدم امان نمی دهد. رستم دیگر به جای سر ظهر بر روی صحنه رفتن، شبانه به خیابان های خلوت می زند و به یاد پدر سرایدارش می افتد یاد دلسوزی های آقای نوبخت که سال هاست مرده است و هیچ کدام از حرف هایش به سرانجامی نرسیده است. خاطرات رستم در یک ماه و سی و یک بخش نمی گنجد. باید همه را با هم سر فرصت یکجا بگوید و نوشین برایش تایپ کند. از انتهای زاینده رود بگوید که شناکنان خود را به گاوخونی می رساند و از خاطرات آن طرف خیابان و از خارج رفتن هایش و قدم زدن در حلب با شهاب الدین. از آن همه وقایعی که اتفاق افتاد و از کنار دریا بودن هایش. از کسرا بگوید که در کنار پارک دختری جنگجو را دید که نگران برادرش هست و کسرا را تا در دل کوه ها برد و خاطرات وسایل بازی داخل پارک را به فراموشی سپرد. از جرم هایی بگوید که در آن شریک بود و قسمت های دیگرانی که خود آن ها را رقم زد. از آن توپ بزرگی که کنار آب بود و از شاه کلیدش. از آن همه شب های که تا صبح بیدار بود و بیژن و منیژه می خواند و نمی دانست که واقعا خواب می بیند و یا همه ی شب را بیدار است. از آب می گفت و از خاک. همه را می گفت و نوشین سر فرصت و با حوصله همه را با همان ماشین تایپ قدیمی و با همان حروف فلزی فرسوده که دیگر رمقی نداشتند روی کاغذ می آورد و طاها هر هفته ماشین را می برد برای سرویس و تعمیر. آن قدر می گفت و تعریف می کرد که اتاق پر می شد از کاغذهای روی هم چیده شده و دیگر جایی نمی ماند که کیمیا بیاید و آن جا را تمیز کند و تهمینه هم هرشب می آمد و چند ورقی از آن ها را می خواند و می گفت که این داستان واقعی یکی از دوستان اش است و یا این یکی را از زبان دیگری دقیقا شنیده است و یا یاد زندگی خودش می افتاد. یک ماه برای گفتن و نوشتن خاطرات یک عمر خیلی کم است. حتی اگر آن ماه اردیبهشت باشد.

4-   پس از چند سال بی خبری و انتظار که ظاهرا نویسنده در آن نقشی نداشته است کتابی تازه از آقای نویسنده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است و مانند گذشته همگان را مهمان روان نویسی و جذابیت اثر خود کرده است و این مهمانی تا آخرین واژه های کتاب ادامه دارد. نویسنده ای که در مختصات خودش و در ابعاد فرهنگ ما می تواند بشود همینگوی ما.

پی نوشت:

-        پیرمرد داستان ما دو بار با طاها درگیر می شود (و یا به خیال خودش می شود). بار اول می گوید که جزییات را بعدا برای تهمینه گفته است (صفحه 66) اما در طول داستان نه تنها برای تهمینه از اصل داستان و جزییات آن چیزی نمی گوید بلکه اصرار دارد که از سر بی حوصلگی از گفتن آن جزییات سر باز زند (صفحه 105) شاید آقای پیرمرد داستان ما در گوشه ی ذهن خود یک شب اصل داستان را با تمامی جزییات اش برای دخترش تعریف کرده است و مثل خیلی از وقایع دیگر از ذهن روایت گری اش پاک شده است!


 
خرداد 93
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳  

خرداد 93


کلمات کلیدی: بعدا
 
لیتومای خواب زده
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  

لیتومای خواب زده

 نگاهی متفاوت به رمان مرگ در آند نوشته یوسا

لیتوما می داند که از تنها خوابگاه به جامانده از بهمنی که از بیخ گوش خودش رد شده است و تنها چند کارگر در آن باقی مانده اند و با آرامشی که از دیونیسو و آدریانا با خود به آن جا آورده اند می توانند از شر کابوس ها، چند ساعتی در آرام بگیرند تا پاسگاهی که الان توماسیتو با مرسدس دارد در بهشت قدم می زند راه زیادی نیست. اما نورهای درخشان ستاره های بی شمار ناکوس گرد هم آمده اند و مانند خورشیدی که مستقیم به چشمان لیتوما تابیده شده باشند، خواب را از چشمان او ربوده.

با این که تمام دشت پیش روی او در سکوت غرق شده بود اما انگار صدای فریادهای پدرتیو‌ تینوکو زیرشکنجه های توماسیتو تمام فضا را پر کرده بود. صدای قدم های آرام کاسیمیرو ئوارکایای زال دشت را می لرزاند و ترسی که مدام همراه مداردو یانتاک بود به جان لیتوما رخنه کرده بود.

کوه هایی که آسمان بدون ابر آن شب دامنه هایشان را روشن تر از هرشب دیگری کرده بود و درختچه هایی که قرار بود با برنامه هایی که در سر سـینیورا دارکـو‌ بود و اینک خرد شده و زیر زمین است، انبوه و رو به رشد شوند و محلی برای گردش گردشگرانی مانند آلبر و میشل فرانسوی شود، اینک مانند صحنه ای زجرآور برای افسری شده بود که تا چند روز دیگر باید آن جا را با تمامی خاطرات و بدی هایش ترک می کرد.

لیتوما روزها و بلکه ساعاتی را که در ناکوس گذرانده بود را فراموش نمی کرد و تا عمر داشت از ترس چریک‌های ساندرو شبی را به راحتی نمی خوابید و در همان بی خوابی های شبانه اش ذهنش پر می شد از پرسش های بی پاسخی که مانند خوره به جانش افتاده است و دارد خود او را هم به لب یکی از آن چاه های عمیقی که وسط معدن متروکی قرار دارد می برد. او می داند که تا روزی که زنده است نخواهد فهمید چطور عده ای انسان امروزی برای آرامش کوه و طبیعت انسان هایی را به راحتی و به سخت ترین حالات می کشند و قربانیان خود را از افرادی که شبیه آل هستند و یا زیادی مهربانند و لطافت روحی دارند و یا عاقبتشان از پیش تعیین شده است که به دست چریک ها کشته خواهند شد، انتخاب می کند.

لیتوما نه آن شب و نه در دیگر شب های باقی مانده از عمرش نخواهد فهمید که چرا مرسدس با این همه زحمت خود را به ناکوس رسانده است و در توماسیتو چه چیزی دیده است که با این همه بلایی که سرش آورده است هنوز هم به دنبالش می آید.

این همه سوال لیتوما را بی خواب کرده است و شاید برای رهایی از شر این عذاب های بی پایان، برود و در همین تاریکی شب نگاهی به چاه های بی پایان معدن بیندازد.


کلمات کلیدی: لیتوما ،یوسا ،کتاب ،رمان
 
شهر بی خواب
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  

چرا دیگر شهر
شب ندارد؟                        
چرا خواب دیگر
مهمان چشمانم نمی شود؟
بانو تو گفتی به عقربه های ساعت                   
که در هنگام نبودنت      
و به تو اندیشیدن             
این چنین آرام
زجرم دهند؟                                    
می شود به همان سربازان فرمانبر 
دستور ایست دهی
هنگامی که با نبض دستانت نفس می کشم
و موهایت که ریخته بر روی شانه هایم
پر پرواز به من می دهند          
تا بالای ابرها               
تا همسایگی ماه                             

پاداش یافتن نسبیت زمان را               
باید به چشمان تو دهند                 
که درک آن
دل عاشق و ساده می خواهد  
و نه روابط پیچیده            
                                     
برای راندن لشکر تاریکی شب
همان دو ستاره چشمانت کافی است
و برای ربودن خواب
از سر من شیدا          
تصور صدای قدم هایت
در دورترین کوچه های شهر!                                    
چگونه این چنین خود را تکثیر نموده ای بانو    
که در گوشه گوشه ی شهر                
گوشه ای از تو را می بینم
سایه ها همه سایه ی تو
چشم ها همه
نشانی از تو در عمقشان به یادگار دارند
و دست ها همه به گرمی دستانت
       
چگونه در شهر دل من ساکن شده ای
و در همهمه ی شهر آشکاری؟

 



کلمات کلیدی: شعر خودم ،شعر ،بانو
 
شانه هایم و چشمهایش
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  

 

شانه هایم                                             
به کدامین درد گرفتار آمده اند
که جز با مرهم سر تو
آرام نمی گیرند                     
بانو برای این مارهای زخم خورده از مژگانت
دسته ای از موهایت را
به دستان دلم امانت ده
چندی است نیمه های شب
از غار تنهایی شان بیرون می آید
می دانم ساز یاد تو                    
مسحورشان می کند                    
و در سیاهی موهایت  
دوباره آرام می گیرند
و به خواب می روند

             
شعله ی گونه هایت
بر روی شانه هایم               
آتشی خاموش ناشدنی را
در عمق قلبم می نشاند
که معجزه آغوشت
گلستانش می کند
و نواز فرش گونه هایت
وجودم را می برد به عرش
به انتهای کوچه آرزوها
به عمق دهلیز امید                       
و ساکن ابدی می کند دلم را
در سرزمین آرامش

شدیدترین زلزله ها نیز                 
هنگام تکیه دادن سرت                   
به شانه هایم
نمی تواند درونم را بلرزاند
و اندک تکانی
عمارت وجودم را
در اعماق خاک دفن می کند
هنگام نبودنت
و پیچیدن بوی نرگس موهایت
در افق خیال بودنت

مقابل هم قرار گرفتن
آیینه نگاه هایمان
هزاران بار وجودت را               
تکثیر می کند در دلم
در این تالار آیینه
خود را گم کرده ام بانو
چرا این قدر شیرین است                     
کوبیدن بر دل آیینه ها                     
با تیشه ی فرهاد            
سرگردان یافتنت شدن       
و فراموشی جوی خون سر

 


                                                


کلمات کلیدی: شعر خودم ،شعر ،بانو
 
شوشتر، چغازنبیل و شوش
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢  

 

شوشتر، چغازنبیل و شوش

از اهواز تا شوشتر مسافت زیادی نیست. سازه های آبی و پل بندهای این شهر شگفت انگیز است و به ثبت جهانی نیز رسیده است. شوشتر بزرگترین موزه بنای آبی دنیا است که از دوره ساسانی بر جای مانده است و نمونه ای عملی از مهندسی برجای مانده از آن زمان است. محوطه آبشارها و آسیابها در شرق شهر و در مسیر رود گرگر قرار دارد. کانال ها، پل ها و بندهای خاکی فراوانی در شهر وجود دارد که مجموعه ای بسیار زیبا و دیدنی را تشکیل داده است. آب و هوای مطلوب و مناظر زیبای شهر از دیگر برتری های شهر است. برای استراحت و خوردن غذا می توانید از خانه ی مستوفی و یا هتل گردشگری شهر استفاده نمایید. برای رفتن به محوطه باستانی چغازنبیل نیازی به رفتن به شهرهای بزرگ اطراف نیست. از همان شوشتر نیز می توان مستقیم به چغازنبیل رفت. برای این منظور از شمال غرب شهر خارج شوید و پس از دور زدن میدان امام حسین(ع)  وارد جاده ی اختصاصی کشت و صنعت کارون شوید. در دو طرف این جاده ی اختصاصی مزارع نیشکر قرار دارند که ماشین های مخصوص حمل آن ها را تا به حال در هیچ جاده ای ندیده اید. چشیدن شیرینی خاص یکی از این نیشکرها هم تجربه ی جالبی خواهد بود. تابلوهای راهنما شما را پس از طی حدود 40 کیلومتر به چغازنبیل می رساند. نیایشگاهی باستانی که در زمان عیلامی ها و در حدود 1250 سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است و از جمله مکان هایی است که در یونسکو ثبت جهانی شده است.

شهر شوش دارای دو جاذبه ی معروف می باشد، یکی مقبره دانیال نبی پیامبر یهود می باشد که این روزها بیشتر شمایل یک امامزاده را پیدا کرده است و دیگری قلعه شوش(آکروپل) است که این دو تقریبا در کنار هم قرار دارند.

 

خرم آباد

جاده های جدیدی که در مسیر اندیمشک خرم آباد ساخته شده است راه را بسیار هموارتر کرده است و مسیرهای چند ساعته را به صورت قابل توجهی کوتاهتر نموده است. با چشم پوشی از عوارض های زیادی که در طول مسیر گرفته می شود این جاده ها دارای ایمنی و راحتی زیادی هستند. شهر خرم آباد را همگان با قلعه فلک الافلاک آن می شناسند. قلعه ای که در میانه ی شهر قرار گرفته است و بسیار زیبا و دیدنی می باشد. ارتفاع قلعه باعث شده تا شهر از آن بالا در دید وسیعی با مناظر زیبا باشد. دریاچه کیو و بام شهر از دیگر نقاط دیدنی آن است. آبشارهای اطراف شهر هم زیبایی های خاص خود را دارند که باید معمولا با مسافت های حدود 40 کیلومتری به بازدید آن ها رفت. بازگشت از خرم به سمت تهران مسیری تقریبا طولانی است که فرصت مناسبی برای یادآوری خاطرات این چند روز می باشد. 


کلمات کلیدی: 2500 کیلومتر در ایران ،سفر
 
دهدز و ایذه و اهواز
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢  

دهدز و ایذه

برای ورود به استان خوزستان راه تقریبا طولانی را از شهرکرد در پیش رو دارید. جاده هایی که گاه بسیار باریک می شوند و رانندگی در آن ها احتیاط زیادی را می طلبد و با این وجود بسیار زیبا و چشم نواز هستند. پس از عبور از شهرهای بروجن و لردگان وارد استان خوزستان می شوید و می توانید در شهر دهدز برای ناهار و استراحت توقف کوتاهی داشته باشید. زیبایی مسیر جاده ی ایذه شما را شگفت زده خواهد کرد. عبور از کنار کارون و سدهای عظیم بنا شده بر روی آن از ذهن پاک نخواهد شد و سرانجام شهر ایذه که بوی تمدنی بسیار کهن از آن به مشام می رسد. در شهر ایذه از مجموعه کتیبه های کولفرح در شمال شرق شهر و همچنین مجموعه تاریخی و باستانی اشکفت سلمان در جنوب شهر بازدید نمایید و از تمدن و فرهنگ غنی و قدیمی ایران باستان لذت ببرید. برای دیدن دشت سوسن باید از شمال غرب شهر مسافت زیادی را در جاده های بسیار دشوار طی نمایید و پس از گذشتن از روستای سوسن به دشت های شگفت انگیز سوسن برسید. برنامه ریزی سفر باید به گونه ای باشد که به تارکی هوا در این جاده برنخورید که با توجه به شرایط و تندی شیب و تنگی پهنای جاده بر میزان احتمال خطر می افزاید. برای اقامت در ایذه تنها یک انتخاب وجود دارد و آن هم هتل آنزان است. هتلی که از فقر شدید امکانات رنج می برد و شما را یاد مسافرخانه های معمولی می اندازد.

 

اهواز

پس از خروج از ایذه از قلعه تل دیدن نمایید. قلعه ای که در شهری به همین نام بنا نهاده شده است و با وجود کم سن بودن در مقایسه با آثاری که در ایذه دیده اید اما ارزش دیدن دارد. پس از عبور از باغملک و چند شهر کوچک به مرکز استان می رسید. شهر اهواز شهر بزرگی است که از تمامی شهرهایی که تا به حال در طول مسیر خود دیده اید متمایز است. کلان شهری که با وجود تنوع قومی مردمی خون گرم را در خود جای داده است. مهمان نوازی و نداشتن تعارف در هنگام دعوت کردن به میزبان بودن در آن ها کاملا مشهود است. در بسیاری از موارد پس از پرسیدن نشانی جایی با وجود هم مسیر نبودن از شما می خواهند که پشت سر ماشین آن ها راه بیفتید تا دقیقا به مقصد برسید. هر چند برخورد نامناسب برخی از اهالی و پلیس شهر را با ماشین های پلاک تهران را هم نمی توان از یاد برد. نشستن بر لب کارون، بازدید از بازار سنتی شهر و خوردن فلافل و دیگر غذاهای فست فود محلی به صورت سلف سرویس در محله لشکرآباد از جاذبه های گردشگری این شهر می باشد. برای اقامت در شهر گزینه های بسیاری وجود دارد ولی اگر می خواهید در جایی باشید که فرق اتاق دوتخته و دابل را نمی دانند، پرسنل آن در راهروها با هم دائم بلند صحبت کنند، امکانات اولیه داخل اتاق ها با درخواست های مکرر در دسترس باشند، پرسنل مغرور و بی نزاکت را تحمل کنید، به جای پارکینگ ماشین را گوشه ی خیابان پارک کنید و ... تنها کافی است در هتل نادری اهواز اقامتی کوتاه داشته باشید.

 


کلمات کلیدی: 2500 کیلومتر در ایران ،سفر
 
چلگرد، کوهرنگ و چشمه دیمه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢  

چلگرد، کوهرنگ و چشمه دیمه

برای رسیدن به طبیعت زیبای کوهرنگ باید از شهرکرد به سمت فارسان رفت و از آن جا به شهر چلگرد رسید. در طول مسیر گردشگاه پیرغار وجود دارد که در آن کتیبه ای سنگی مربوط به زمان محمدعلی شاه قرار دارد. با عبور از شهر چلگرد در سمت چپ جاده آبشار اول کوهرنگ قابل مشاهده می باشد که چندین هتل در اطراف آن نیز ساخته شده است. با وجود دست ساز بودن این آبشار مناظر اطراف آن بسیار زیبا می باشد و در فصل های مختلف دارای تنوع زیستی چشم گیری می باشد. با ادامه دادن یک مسیر فرعی به آبشار بسیار زیبای شیخ علیخان می رسید که در دل کوه مناظر منحصر بفردی را خلق کرده است. دشت و رود اطراف این آبشار بر زیبایی آن افزوده است. برای خوردن ناهار می توانید کباب بختیاری را در هتل ها و یا رستوران های اطراف چلگرد میل نمایید و در مسیر بازگشت به شهرکرد از مجموعه زیبایی از چشمه های دیمه و درخت های افراشته ی اطراف آن بازدید نمایید. آب های خارج شده از چندین چشمه به یک برکه وارد می شود و پس از عبور از چند پل کوچک وارد کانال هایی می شوند که در نهایت وارد دشت می شوند. در فاصله ی کمی از چمشه دیمه دشت لاله های واژگون قرار گرفته است که در ماه اردیبهشت باز می شوند. این دشت یکی از زیباترین جاذبه های گردشگری طبیعی در ایران است.

 


کلمات کلیدی: 2500 کیلومتر در ایران ،سفر
 
چادگان و بن
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢  

چادگان و بن

برای رسیدن به چادگان از شهر داران باید گذشت. زاینده رود روحی تازه به شهر داده است و می توان در اقامت چند ساعته در دهکده تفریحی زاینده رود از مناظر آن بهره برد اما ورود به دهکده تا پیش از ظهر برای عموم مجاز می باشد. بازدید از سد زاینده رود که در ایام خاصی برای مسافران مجاز می باشد بسیار لذت بخش است. سدی که ساخت آن به پیش از انقلاب باز می گردد و با وجود حجم کم آب ذخیره شده در آن باز هم عظمتی فراموش ناشدنی را در خود دارد. برای ورود به استان چهارمحال و بختیاری راه های زیادی وجود دارد که جاده های بسیار زیبایی در این مسیر وجود دارد. پس از گذشتن از شهر کوچک هوره به شهر بن خواهید رسید که بهشت شکوفه های ایران می باشد و درخت های فراوانی در اطراف جاده وجود دارد. در شهر بن مجتمع تفریحی گرداب قرار دارد که یک دریاچه در کنار کوهی زیبا می باشد.

 

سامان، چالشتر و شهرکرد

برای بازدید از شهر سامان باید از شهر بن دوباره به هوره بازگردید و با گذشتن از جاده های زیبایی که از میانه ی چند روستا که نام چم را با خود به همراه دارند به سامان برسید. پل تاریخی زمان خان در این شهر قرار دارد که پیشینه ی قابل توجهی دارد و در کنار رودی پر آب زیبایی خاص خودش را دارد. پیش از ورود به شهرکرد از قلعه چالشتر بازدید کنید که موزه و اتاق های قدیمی زیادی را در خود دارد. داخل شهرکرد موزه مردم شناسی کوچکی وجود دارد که تا پیش از این به عنوان حمام استفاده می شده است و ظاهرا جاذبه ی گردشگری دیگری در داخل شهر وجود ندارد.

 


کلمات کلیدی: 2500 کیلومتر در ایران ،سفر
 
گلپایگان و گوگد و خوانسار
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢  

گلپایگان و گوگد

با وجود معروف بودن کباب گلپایگان و رفتن به یکی از معروف ترین کبابی های شهر، نتیجه ی کار ناهار مطلوبی از کار در نیامد. بوی چربی زیادی که در کباب کوبیده استفاده می شد از کیفیت کار بسیار کاسته بود اما دوغ محلی تا حدودی نتیجه ی کار را قابل قبول کرده بود. گوگد در فاصله ی کمی از شهر قرار دارد و برای اسکان می توان به قلعه تاریخی گوگد که به تلاش مجموعه ای خصوصی بازسازی و مرمت گردیده و به هتلی زیبا با معماری خاص تبدیل گشته است. این قلعه دومین بنای خشت و گل ایران است و مکانی برای استراحت آغامحمدخان قاجار در لشکرکشی ها بوده است و اتاق های شاه نشین و معمولی مناسبی دارد. امکانات موجود در هتل گوگد مناسب است و به جز بازدیدکنندگان عمومی قلعه که در محوطه هستند و ممکن است از اتاق شما به عنوان مکانی تاریخی بازدید کنند مشکل دیگری وجود ندارد. هتل گوگد دارای رستورانی خوب و چایخانه و مجموعه ای سنتی و فروشگاه صنایع دستی و سوغاتی های محلی و خوراکی ها هم می باشد. مناظر اطراف از بالای قلعه در ساعات مختلف چشم نواز است و خاطره ی خوشی را به همراه خواهد داشت.

خوانسار

معروف ترین مکان تفریحی این شهر هم نام مجتمع تفریحی محلات است. پارک سرچشمه که در دامنه ی کوه قرار دارد می تواند مکان مناسبی برای خوردن یک وعده ی غذایی باشد و با خرید عسل و یا دیگر خوراکی های شهر می توان شهر از شهر خارج شد.


کلمات کلیدی: 2500 کیلومتر در ایران ،سفر
 
محلات و خمین
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢  

محلات

اولین توقف پس از حرکت از تهران در محلات بود. پس از پشت سر گذاشتن قم، سلفچگان و دلیجان تا محلات راه زیادی باقی نمی ماند. برای رفتن به آبگرم محلات باید حدود 30 کیلومتر از شهر خارج شوید که قبل از ورود به شهر تابلوهای راهنما برای پیدا کردن مسیر وجود دارد. در خود شهر می توان از مجموعه تفریحی سرچشمه، آکواریم ماهی های آب شور، میدان چنار در میانه ی شهر وگلخانه های فراوانی که در جنوب شرق شهر قرار دارد بازدید کرد. تنوع و زیادی گل های موجود در محلات نیاز به تعریف ندارد و بسیاری از گل های شهرها و استان های اطراف در این شهر روییده است و برخی از گونه های آن به خارج از کشور هم صادر می شود. در هنگام خروج از شهر می توان از کوچه باغ هایی که اطراف شهر قرار دارد بازدید کرد و شهر را به مقصد خمین ترک کرد.

 

خمین

از محلات تا خمین کمتر از 60 کیلومتر است که با توجه به وضعیت جاده حدود یک ساعت طی این مسیر زمان می برد. به علت کمی وقت در شهر خمین از خانه ی کودکی امام خمینی بازدید کردیم و شهر را به سمت گلپایگان ترک کردیم.


 
موج نگاهت
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢  

هر روز و شبم غرق در آن موج نگاهت

رقصان همه تن گشته از آن ناز صدایت

 

من شهر به شهر در پی تو گشته ام اما

بر گرد حرم چون بتوان یافت هدایت

 

از رود بپرسیدم و از جمله ی گل ها

تا بلکه بدانند و بگویند نشانت

 

بر حیرت و سرگشتگی ام لحظه به لحظه

افزود و نشد هیچ نشانی ز سرایت

 

من چهره گل، وسعت و آرامش دریا

دیدم و بدانم که ندارند ورایت

 

با چشم تر و دست تهی از همه دنیا

جز این غزلم هیچ ندارم برایت


کلمات کلیدی: شعر خودم ،موج نگاهت
 
به امید روشنایی
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢  

به امید روشنایی

نگاهی به فیلم دهلیز و شخصیت هایش

  

1-     هنگام ورود به دهلیزی که عمق تاریکی اش به اندازه سیاهی آخرین لحظات شب است و بلندای آن مانند پایان ناپذیری یلدا، تنها با داشتن امید به یافتن روزنه و دریچه ای نورانی و کوچک در انتهای مسیر است که برداشتن قدم از قدم، هر چند با گام های کوتاه و لرزان، در طول مسیر میسر می شود. در همان تاریکی مطلقی که هم زمان سرگردانی و دلهره نفوذ می کند به وجود انسان ها و تنها با کشیدن نوک انگشتان به کناره ها می توان پیچ و خم مسیر را دریافت و یگانه همراه آدمی صدای نفس ها و قدمهایش است، زمزمه کردن آواز رهایی و آرام کردن دل هایی که دلهره سال هاست ساکن آن شده است، می تواند امیدبخش ادامه مسیر و به پایان رساندن آن باشد. امیدهایی هرچند کوچک و نه براساس واقعیت ها و منطق، که اگر آن ها هم نبودند در همان ابتدای مسیر خستگی ناشی از هجوم ناامیدی ها قدم ها را کند می کند و گام ها را سست؛ به میانه ی راه نرسیده تن نحیف در سرمای نبود دل گرمی و امید تا ابد به خواب نا آگاهی فرو می رود و کابوس مرگ و نیستی لحظه ای دست از سر خیال بر نمی دارد. ورود به این دالان تاریک و سراسر نا آرامی و دلهره از سر سرنوشت است و به دور از هرگونه انتخاب، اما چگونگی طی کردن ادامه مسیر و به پایان رساندن آن در دستان پر توان اختیار انسان ها است. آزمایشی الهی که سربلند بیرون آمدن از آن می تواند آدمی را به مقام هایی عالی برساند و گاهی در طول این آزمایش دشوار، انسان ها چاره ای جز پذیرفتن از دست دادن و قربانی کردن گرامی ترین امانت ها را نیز ندارند؛ مانند ذبح اسماعیل فرزند عزیزی که پیامبری گران قدر به انتظار آن نشسته است و با قبول دعوت الهی جایگاه نبوی خود را حفظ می کند و به مقام امامت می رسد و یا فدا کردن تمام  دار و ندار خانواده اسماعیلی برای حفظ پایه های زندگی و در کنار هم ماندن اعضای خانواده. همه انسان ها در طول زندگی خود خواسته و یا ناخواسته به دهلیزهایی وارد می شوند که خروج از آن به اراده و تصمیم های چاره ساز و پایانی آن ها وابسته است.

2-     مدت زمان طولانی ای که خانواده در متن التهاب و پریشانی به سر می برد باعث دلسردی، نا امیدی و از پای افتادن مادر خانواده نمی شود. مادر امیرعلی در حالی که در یک چشمش خون است و در دیگری گریه، کفش آهنین به پای کرده است و به هر دری می کوبد تا از طرفی رضایت خانواده ای که قربانی حادثه ای ناگوار و ناخواسته ای شده است را جلب نماید و از طرف دیگر هزینه گزاف دیه را به هر طریقی فراهم آورد و در این میان نیز تمام تلاش خود را می کند تا فرزند کوچک خانواده حتی کمترین آسیب روحی را در نبود پدر متحمل نگردد. تلاش خستگی ناپذیر او که حس غرور و در عین حال ترحم را در هم آمیخته است، باعث می شود کفه ی ترازوی قضاوت مخاطب بیشتر به سمت خانواده مجرم سنگینی کند و حق آشکار اولیای دم مقتول در پس اشک و آه های او کم رنگ تر گردد. مراجعات مکرر او به مغازه ی عضوی از خانواده مقتول که گمان می برد می تواند کاری را پیش برد و دل خواهر دوقلوی قربانی را به رحم آورد، یافتن منابع مالی از طریق ستاد دیه و مادر خودش برای دادن خون بها، نگرانی زیاد از حالات روحی فرزندش و دیگر ویژگی های منحصر به فرد رفتاری و اخلاقی که در او وجود دارد مانند حفظ روحیه مبازه طلبی و خستگی ناپذیری او نشان دهنده یک الگوی زن خانواده ایرانی در هنگام بروز ناگواری ها است. روحیه ای که می تواند باعث شود فرد در نقش یک رهبر کامل برای برون رفت موفقیت آمیز خانواده ای از تاریکی های دهلیز مشکلات پیچیده، ایفا نماید. او می خواهد با صیقل دادن شیشه ی عینک هایی که دیگران به چشم خود زده اند و جز کینه و بدبینی چیز دیگری را نمی بینند، زاویه و وسعت دید آن ها را اصلاح نماید و به افراد نزدیک بین بگوید که شاید در نقطه ای دور، فرزندی چشم انتظار گرمی دستان پدرش است و یا آدم هایی در همین نزدیکی هستند که توانسته اند از قصاص که حقی طبیعی و الهی است بگذرند و قدم در سرزمین آرامش بگذارند.

مرد خانواده نیز با آرامش و سکوت بلند مدت و حفظ روحیه خود و با دادن امید به فضای خانواده تلاش می کند نقشی هرچند کوچک در به سرانجام رساندن خروج از این بن بست در خانواده خود داشته باشد. این نقش حتی در برخی از مواقع ظاهری اعتراضی و تهاجمی به خود می گیرد – مانند درخواست طلاق که از سر اجبار و بی میلی و به اصرار مادربزرگ خانواده انجام گرفته است- و باعث بروز یک موج حرکتی جدید در خانواده – مانند گفتن حقیقت به امیرعلی و بردن او به به زندان برای ملاقات پدری که پیش از این گمان می برده است که دیگر وجود ندارد و نمی تواند در مدرسه جلوی دیگر همشاگردی هایش به شغل و هدایای او فخر بفروشد- می شود. مخاطب سر بزنگاه به ماجرا وارد می شود و می تواند در میانه ی میدان به تماشای نقش پدری بنشیند که زمانی معلمی آرام بوده است اما اکنون در پی لحظه ای عصبانیت بی مورد غرق در دریای پشیمانی است. پدری که  بیشتر لحظات در حالت حیرانی و پریشانی به سر می برد و جز در به انتظار نشستن فرا رسیدن حکم نهایی چاره ی دیگری ندارد. او تنها با تراشیدن و خارج کردن پیکرهای اسب های زیبا از تکه ای چوب بی جان می خواهد دل فرزند تا پیش از این به کلی غریبه اش را به دست آورد و جالب آن که یکی از همین اسب ها سرانجام به دست کودکی از خانواده قربانی که انتظار گذشتشان را نیز می کشد، می رسد.

در دل امیرعلی، فرزند کوچک خانواده که با بازی روان و تازه ی خود توانسته است در دل مخاطبان این اثر جاخوش کند، قهر و کینه جایی ندارد. در دنیای زیبای کودکی اش بخشیدن، هدیه ای است که دیگران به راحتی به یکدیگر می دهند و در ذهن معصوم او تلافی کردن و قصاص راهی ندارد. حتی اگر از سر ناپختگی شیشه همسایه را بشکند نمی تواند نبخشیدن آن ها را درک کند و سکوت پدر خودش را در مقابل بی احترامی و نامهربانی بپذیرد. بخش قابل توجهی از بار حسی اثر بر دوش فرزند خانواده قرار داده شده است که او هم در کنار بازیگردانی ماهرانه، ایجاد زمینه مناسب برای نقش آفرینی و استعداد خود توانسته است از عهده ی آن برآید. سکانس پایانی فیلم که اوج ایجاد فضای حسی در کل اثر می باشد نیز با بازی باورپذیر و از روی سادگی بازیگر خردسال به تاثیرپذیری کل فیلم کمک قابل توجهی نموده است.

3-     ناهماهنگی و ناهمگونی در میزان شخصیت پردازی و ایجاد فضای درام میان شخصیت ها مانند نقش بی روح و خشکی که مادربزرگ خانواده دارد و در کلیت ساختار فیلم نامه اصلا نتوانسته است جایگاه خود را بیابد، تازه به نظر رسیدن تمامی حواشی، اتفاقات و واکنش های دو خانواده به حادثه ای که پنج سال از وقوع آن گذشته است (به عنوان نمونه این میزان داغ در از دست دادن عزیزی به ویژه خواهر و مادر قربانی پس از گذشت این سال ها را به سختی می توان باور کرد)، منطقی نبودن و نداشتن دلیل کافی در فیلم نامه برای معرفی کودک به پدرش و گفتن حقیقت به او درباره ماجرایی که باعث جدایی امیرعلی و پدرش شده است، از نفس افتادن ضرب آهنگ رویدادهای فیلم نامه، وجود برخی شخصیت ها که فاصله ی زیادی از واقعیت های موجود در جامعه دارند (مانند رییس زندان و همسرش و یا مامور زندان که می خواهد برای افزایش حقوق ادامه تحصیل بدهد و اصلا مشخص نیست در آن میانه به چه کار می آید)، نبود ظرافت هایی در هنگام پرداخت نهایی فیلم نامه مانند اضافه کردن جزییاتی که می توانست حفره های روایت را در طول مسیر داستانی فیلم پر نماید و موارد دیگر از جمله مشکلات و کمبودهایی بود که فیلم دهلیز با آن دست به گریبان بود؛ اما در مجموع فیلم با توجه به این که نخستین اثر سازنده است و همچنین با پرداختن به موضوعی نو و حساس؛ توانسته است تا حد قابل قبولی از عهده محتوا برآید و کلیت اثر، قابل قبول و با نتیجه ای امیدبخش به آینده سازندگان آن باشد.

نگارنده امیدوار است سازندگان صاحب سبک سینمای ایران که تعدادشان نیز کم نیست با پرداختن به موضوعاتی از همین دست بتوانند تغییراتی هرچند کوچک در نگاه جامعه بوجود آوردند.


کلمات کلیدی: نقد فیلم ،دهلیز ،امید
 
کاج های یخ زده
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  

بعد از آن که چشم تو 

دریغ کرد همان نگاه سرد و بی فروغ را

و دست های پیش از این

پر از سبد ز قاصدک

و خالی از هوای داشتن ها کنون

به سمت کاج های یخ زده روانه شد

 

تمام جاده های منتهی به ذهن و خاطرم

تمام کوچه های غرق در شمیم لحظه ها

در عمق بی شمار خاک های سرد باغ

به انتهای ظلمت تمام چاه ها سپرده شد

 

و برگ های خالی از طراوت و حیات

بدون مهر و ماه ها 

نقابی از خزان به چهره ها زدند

 

و جنگلی پر از دریغ و حسرت درخت ها

درخت های خشک و خم ز ماتم نبود ابرها

بدل به آن کویر بی ستاره شد

 

و من شبیه ساعتی بدون عقربه

که بی نشان ز سالیان و ثانیه

رها میان لحظه ها

به وقت قلب و پلک تو

به انتظار بودنت نشسته است

 

همان نگاه سرد هم

همان تهی دو دست تو

ز گل ز هر چه خاطره

دوباره زنده ام کند

و پاسخ سوال آن فرشتگان

بود فقط نام تو

بود فقط نام تو


کلمات کلیدی: شعر خودم
 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  


کلمات کلیدی:
 
قبیله
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  

ریش سفید قبیله تکیه که می زند به یکی از ستون های گوشه زمین، با همان چشمان کم سو و دستانی که تلاش می کند پنهان کند لرزش اش را و پاهایی که دیگر تاب نمی آورد سنگینی بدنی مملو از تجربه و تلاش را،‌ می تواند درون دل مردان و زنان و کودکان قبیله اش را ببیند و بداند که دیگر دوره اش به سر رسیده است. او می داند گنج های بی ارزش پنهان شده در زیر گنجه ها و پس قالیچه ها جای واژگان پر از عبرت او را برای ساختنی تکیه گاهی دیرپا گرفته است و جوانان تنها احترامی میان تهی را درچهره هایشان باقی گذاشته اند و تا چندی دیگر سر نیز به سمت او نخواهند گرداند.

پیر قبیله سرنوشت از پیش رقم خورده خویش را بر روی خشت های گلی بر روی هم چیده شده به زلالی آب و آیینه می بیند و سر خود را از روی حسرت به همان ستون چوبی تکیه می دهد و به بازی و جنب و جوش کودکانی می نگرد که در میانه میدان با نفسی تازه در آغاز راه اند و نه از گنج های پیرامون خود آگاه اند و نه از جنگ های در پیش رو.

آفتاب که سر به شانه کوهستان می گذارد، پیرمرد آرام به گوشه ای از زمین اینک کوچک قبیله اش می رود و به صبح های نیامده و روزهای گذشته می نگرد. به آن لحظاتی که قبیله را از آغاز در کنار هم گرد آورد و با دستانی خالی روزهای پر از امید را ساخت و اکنون باید بی چشمداشت، چشم انتظار دیگران باشد که شاید ندانند قدر و ارزش لحظه ای از کارهایش را. حتی لحظه ای از آن را.


 
ابوالمشاغل
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱  

  

 سال نو و دید و باز دید و اقوام گردی- اصفهان و کلهرود- پایان همکاری تمام وقت با جهاد- پایگاه چهارفصل- دندانپزشکی و آغاز فرآیند- آغار نگارش سمینار- سید و زبان- کتاب خانه ملی- فواد و ادامه سربازی- کارخانه سفال دوربین و شبکه- شروع رفتن به زبان صبح ونک- آکادمی زبان همچنین- پارامیس طب!- سمینار جدی تر- سازمان توسعه گردشگری سرورها و کیوان و حواشی- شرکت آریال و شبکه و حواشی- همکاری پاره وقت با جهاد- چند آزمون ماک- جلسه سه شنبه ها فیلم نامه و کارگاه ایده- ثبت نام دله-  ترجمه- کمی دیرتر- حل شدن مشکلات جهاد و آریال و گردشگری- باز هم سمینار- همکاری وسیع با چهارفصل- ادامه زبان پیری آیلتس صبح و سید و آکادمی- باشگاه مشتریان چهارفصل- تولد 27- سایت تک ستاره- تمام شدن زبان صبح و کارهای آریال- ارائه سمینار- شروع کلاس آیلتس عصر ولی عصر- درکه

  لواسان- وقت زیاد برای پروپوزال نویسی- ادامه همکاری جهاد و چهارفصل و جلسات 3 شنبه و زبان و ...- تک ستاره نهایی و تحویل و دو جلسه آموزشی- اتمام پارامس- کرج سید زبان- فواد- دندانپزشکی فک پایین- شروع همکاری پاره وقت پرمند- نهایی شدن پروپوزال حسگر نانوپلاسمونیک- حجامت- کارهای اداری پروپوزال- خبرنامه ایمیلی- چند مصاحبه کاری- رمضان- اوتانا- مرکز همکاری فن آوری جدی تر شده- دله فیل- اتمام زبان عصر- المپیک- زلزله- گزینش جدی مرکز- افطاری- خواستن هفت خواسته در شب قدر- ترجمه مدارک و دانشنامه- کتاب خانه ملی- ثبت نام آیلتس- له شدن در ماشین- اجلاس سران- مکالمات زبانی و تقویت اسکیل ها و ماک ها- نوسانات دلار- درکه- دو عروسی- نقاشی خانه- قیدار- انجام کارها و سفارش دوستان- پرمند روی مخ- درد دندان و دهان از جابجایی- شروع آرام پایان نامه- زبان، پرمند، چهارفصل، جهاد، دانشگاه، گزینش.

 آغاز جدی پایان نامه- پایان سربازی پسرخاله- شروع دوره آموزشی مرکز همکاری سنگین و سرفصل های زیاد- کتابخانه ملی-  امتحان دوره آموزشی- سردرگمی- چهارفصل و جهاد و پرمند- تور اینفو کیش- شروع همکاری رسمی و تمام وقت با مرکز همکاری- آشنایی کلی و آغاز پروژه ها- سایت ساز- سخت افزار و نرم افزار- زبان جدی تر- امتحان یک دسامبر- رساندن پایان نامه به جاهای خوب- دانشگاه- کار تمام وقت در کنار تمامی پروژه ها و همکاری های دیگر- طراحی چند سایت و تالار گردشگری- مکالمه نیمه خصوصی با دانون- لغو شدن آزمون یک دسامبر!- بر هم ریختن تمامی برنامه ها- دلسردی- تمرکز بیشتر بر پایان نامه- بهتر شدن امور دندان و مرتب سازی- فعالیت های بیشتر در مرکز همکاری و چهارفصل- پایان پاییز پر تلاطم.

 کار شدید بر روی پایان نامه و رسیدن به برخی از خروجی های مطلوب- شروع به تدریس زبان در ورامین- بسیار شدن حجم کار پرمند- ادامه جهاد- مشکل اساسی در اوتانا- به نتیجه رسیدن پیگیری های اوتانا با وجود شکایت و صرف انرژی بسیار زیاد- خورده شدن حق برای اولین بار به این شکل- طراحی ده ها سایت گردشگری و دیگر امور مربوط به آن- پیامدهای لغو آزمون و مشکل اوتانا بر روحیه- کارهای گوناگون در مرکز- تصمیم به دفاع- کار شدید و پیگیری عجیب اداری کارهای دفاع- روزهای بی نظیر بهمن و مشکلات دفاع- فشار بیش از حد حاصل مجموع کارهای دانشگاه، مرکز، پرمند، جهاد، آکادمی، ورامین، چهارفصل، فکر زیاد- جشنواره- جور شدن کارهای دفاع به لطف خدا و مشکلات زیاد- در وصف نیامدن مشکلات- و سرانجام دفاع در 29 بهمن-  کنفرانس امنیت اطلاعات در مرکز و ارائه من- واگذار کردن کارهای پرمند و اتمام همکاری- بخشی از پول آیلتس برگشت- سفر به نگین خلیج فارس و استراحت در کیش- فروکش کردن فشارها و رسیدن روزهای پایانی- درخواست پایان همکاری رسمی با جهاد- پر کردن چند اپلای- مطالعه- پایان سریال فرزندز-

نگاهی به سال پر تلاش و تجربه- جالب بود و عبرت انگیز- تکرارش شدنش خواستنی و شدنی نیست- فراموش کردن برخی از رویدادها و در ذهن نشستن بسیاری دیگر. کم کردن حجم کارها و افزودن بر ژرفای آن ها در راس امور است. توجه کمتر به درخواست های شخصی دوستان، امور جانبی و کارهای زمان و انرژی بر نیز همچنین. سال بعد هرس بیرونی است و حماسه درونی.

ادامه کار در مرکز، چهارفصل و زبان ورامین می ماند برای سال بعد، به همراه انبوهی از راه های نرفته و فکرهای خام و آروزهای خفته در لایه های زیرین ذهن و ... .

ان شا الله تمامی امور خیر است و پایانش پر از نیکی.


 
این شش نفر دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱  

- در آخرین قسمت سریال دوستان، وقتی همه به کمک هم اسباب های خانه را جمع می کنند و قرار می شود کلید خانه را روی میز برای سرایدار ساختمان بگذارند، به تعداد دوستان کلید خانه از قبل ساخته شده است و هر کدامشان سهم و حقی از خانه برای خودشان داشتند؛ یخچال، اتاق خواب، کاناپه، بالکن، تلویزیون و هر بخش خانه برای همه دوستان بود و در خانه برای همه همیشه باز بود. وقتی شش نفری شش تا کلید را روی میز گذاشتند و رفتند، دل من در همان خانه ماند و دیگر با این شش نفر دوست داشتنی برای خوردن قهوه به آن کافه دنج نرفت. نشست یک گوشه ی خانه خالی و زل زد به دیوارهایی که خاطره و خنده از آن می چکید و مرور کرد همه اتفاقات ده سالی را که مانند چشم بر هم زدنی گذشت و لحظه لحظه آن فراموش نشدنی بود.

- در بخش سوم سریال برای اولین بار به قسمت های اول فلش بک زده می شود. تغییر چهره و خط های پیشانی نشان گذر عمر شگفت انگیز بود و باورناپذیر و باعث شد به قسمت های اول باز گردم و باور کنم که بودن بلند مدت با این شش نفر باعث شده بود بزرگ شدنشان را متوجه نشوم. مثل دوستان بسیار نزدیکی که سال ها بعد تنها تصاویر از پیش ثبت شده نشان دهنده تغییرات است. این روند تا پایان سریال ادامه داشت و دوستان من دیگر داشتند از جوانی می گذشتند و من هم باور کردم با هم بزرگ شدنمان را.

 - دیدن این سریال بیش از دو سال و نیم طول کشید. تنگی وقت از یک طرف و استفاده از آن به عنوان آرامش بخش در طول روزهای دشوار و استفاده حداکثری از ظرفیت ذخیره و بازتولید انرژی این سریال از طرفی دیگر موجب این زمان شد. بسیار روزهای تلخی بود که سختیشان با دیدن یک قسمت کمتر از نیم ساعتی در ساعات پایانی شب، سرانجام شیرین پیدا می کرد و مرور اتفاقات و خنده هایشان انرژی بخش دوچندان.

- پیدا کردن دوستانی که از تو توقعی نداشته باشند و در هنگام غم و شادی در کنارت باشند بسیار دشوار است. این شش نفر گروهی را تشکیل دادند که نمونه مشابه  وستی آن را دیگر نمی توان یافت. دوستانی که پذیرای هزاران هزار نفر در همان خانه و کافه کوچک بودند و از همه با آغوش گرم پذیرایی کردند. بدون شک خیلی زود برای تکه پرانی هایشان و مسخره بازی های شیرینشان دلتنگ می شویم و باز هم هوس می کنیم تا یک بعدازظهر آرام روی کاناپه و صندلی های کافه همه کنار هم بنشینیم و  با همدیگر به همه چیز بخندیم.


کلمات کلیدی: سریال فرندز ،دوستان
 
دی
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱  


کلمات کلیدی:
 
حیف عمر
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱  

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی

 
آبان
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱  

کلمات کلیدی:
 
خانه آرزوها
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱  

پیش از این قرار نبود خانه آروزها که چیدن تک تک خشت های آن سالیان دراز به طول انجامید و ستون هایش بر امید بود و تلاش، پر شود از شن روزمرگی. چرا جای قاب های خلاقیت و پویایی را ترک ها و پوسته های بی ثمری و انجماد گرفت و موج های خروشان ذهن و خیال این خانه فرونشست و شن های ساحل ناامیدی در آن ساکن شدند؟ اتاق های تو در تویی که قرار بود محل پالایش ذهن باشند و محل پرواز مرغ خیال، بدل شدند به زندان هایی تنگ و تاریک برای ذهنی منجمد و وهمی بی روح. کودک نا آرام و بی قرار ذهن از همان پنجره کوچک، بی هدف دوان دوان به سمت افق رفت و تن بی جان پیرفکری را در اتاقی سرشار از کارهای بیهوده و بی سرانجام به حال خود رها کرد. قرارمان این نبود! ساخت خانه ای دیگر در این دیار شدنی نیست که همسایگان نیز در حسرت همین خانه ی بی ارزش شنی در حسرتی پرسش برانگیزند. باید آب را یافت و قایق را به تن آن سپرد و به دنبال کودک بی قرار رفت و دل کند از شن های طلایی رنگ بی مقدار و دل زد به موج های بودن.

 


 
مورچه بال دار
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱  

مورچه بال دار

نگاهی به "سال بلوا" عباس معروفی

 

 

1- در شهری که بلوا بر پا شود هراس از سایه ها و مرض ناامنی رخنه می کند به زیر پوست خاطره ها. شهر در مه تردید و تنگنای انتظار فرو می غلطد و زخم جذام نیامده و چهره های یک چشم، آن ذره شهامت فروخفته در پس دکان کوزه گری را نیز در خود می بلعد. تقدیر شهر بلوا زده نابودی است و سایه سنگین دار و اسب رم کرده نظمیه و یافتن قبله های منحرف نیز نمی تواند سرنوشتی دیگر را رقم زند که خاطر نوشا را در یاد دیگران زنده کند و مرد زرگری در لباس طبیبان به کاخ دل او آید و سوار بر اسب از پس هفت روز آرامش به سان باد گام در دیاری دیگر گذارند؛ حساب روز و ماه از شمارش خارج می شود و واو میان بلا و بلوا به سال نیز نمی کشد و بوی برف در هیاهوی آفتاب تموز به مشام ساکنین شهر نفرین شده می رسد و قطرات خون درویشی بی گناه بر دل سپید برف دشت مجاور نشانه ای می شود برای گمشدگان راه معرفت. بلوا نه غرش رعد با خود دارد و نه هیاهوی طوفان، بلوا بارانی است بهاری که می شوید یاد و خاطره های اهالی را از یکدیگر و نهرهایی نحیف می سازد که در پایان سال، سدی دیرینه را نیز می تواند در هم شکند و تمامی آرزوها و حسرت های سیال را در گورستان باتلاق آن سوی دشت های دور به حافظه تاریخ بسپارد.

 2- دست و فکر اجنبی که راه باز کند در میانه زندگی مردم قبله نمایش صادراتی می شود و مهندس آلمانی باید بیاید و پلی بزند میان کوهی که ساکنین آن صالحان و پیامبران انند و قلعه ای که کافران سنگ بنای آن را نهادند و خشت های آن را با مصالح دین ناباوری ساختند و فرجام کار به غارت رفتن گنج های به یادگار مانده از پیشینیان است و پیشکش دفینه های هویت ساز به غارتگران تازه متمدن. نفرین قلعه آلمانی که سرهنگ ساکن بی دردسر آن می شود ره آوردی جز اندوه برای دل نوشا و اطرافیانش ندارد که اگر سوغات این خانه برکت بود بسیار پیش از این انگلیس ساکن همیشگی اش می گردید و ماندگار می شد. دکتر معصوم، معصومیت خود را در همان قلب اروپا جا گذاشته بود و حسد و نفرت را با خود به همراه آورده بود و دگرگونی اش را تنها نوشا درک کرد، هر چند از همان ابتدا صورتکی ناپایدار با خود به همراه داشت. تحصیل در فرنگ، فرهنگ اش را ربوده بود و از فرهنگ فرنگی تنها کیف دستی همراه دارد که مورد پسند نوشا نیز هست. روس ها نیز با صورت سنگی و سکوت مرگبار و حضور بی دلیل خود چشم انتظار لقمه ای هر چند ناچیز از باقی مانده بدن نحیف و به یغما رفته سرزمین بلوا هستند و حاضرند سربازی را جهت خطایی همه گیر نه بر سر دار که با اعمال مجازاتی سنگین در میان مردم، جایگاه و اعتمادی کسب کنند و بمانند و همچنان در سکوت مرگبار و سیاه سیاست به غارت گری مشغول باشند. جوانان شهر بلا زده زیر بار پلی ناسرانجام چه زود پیر می شوند و زنان به دنبال نانی سیاه برای کودکانی که دستشان توان بلند کردن پتک و شکاندن سنگ کوه پیغمبران را ندارد و چه بلوایی بالاتر از سکوت پیران.

 3- روایت سیال در "سال بلوا" قیدهای زمان و گاه مکان را در هم می شکند و حتی با ایجاد ناگهانی دگرگونی در زاویه دید و پرش های گاه و بی گاه زمانی و شخص روایت گر به روایت خود شکل و شمایلی زیبا و هنری می بخشد. نویسنده در برخی از این دگرگونی های زمانی از نشانه گذاری های هوشمندانه ای بهره برده است تا مخاطب را گاه به سمتی درست هدایت نماید و او را از گمراهی ذهنی برهاند که حاصل کار را بسیار دلنشین تر و فریبنده تر کرده است. به عنوان نمونه در شب پنجم روایت می خوانیم: "((از بس که سر به هوایی.)) هوا مه آلود بود،" استفاده از واژه هوا در دو فضای کاملا متفاوت و با دو کاربرد زبانی مجزا مخاطب را برای تغییر فضای روایت و زمان وقوع آن راهنمایی می کند و یا در شب سوم داستان می خوانیم: "یادتان هست دست های شما را شستم؟ و او جواب داد من که از دنیا دست شسته ام. هر چهار النگو را دستم کرده بودم،" استفاده از واژه دست برای بیان منظورهای گوناگون در این بخش نیز نمونه ای دیگر از کاربری هوشمندانه از واژگان دارد که در مجموع روایت توانسته است مسیری درست را پیش روی مخاطبان خود قرار دهد.   

 4- تاریخ و ادبیات ایران و زبان فارسی انباشته است از اسطوره و افسانه هایی با ویژگی های منحصر به فرد و در طرفی دیگر بیشترین رویکرد ادبیات داستانی که پیشینه ی چندان بلند ندارد و هم نفس انسان های معاصر است، به سمت واقع گرایی و نقد اجتماعی است. "سال بلوا" با حفظ رویکرد کاوش گونه و تکیه بر ستون های حقیقت و واقعیت گرایی محض فضایی را آفریده است که هم گام در سرزمین وهم و خیال نهاده است و هم در مجموع از روایت های سنتی و داستان پردازی های ریشه دار غافل نمانده است. روایت در پی اسطوره زایی بی جهت نبوده است و تنها با بهره گیری نمادین از برخی از عناصر افسانه ای و اسطوره ای به بسط مفاهیم از پیش طراحی شده در بدنه روایت پرداخته است. مصالح و عناصر واقعه و روایت در هم پیچیده شده اند و ستون های واقع گرایی در کنار زیبایی و فریبایی اسطوره و افسانه، مجموعه ای را شکل می دهد دلنشین و ماندگار. بهره بردن از درون مایه اسطوره های کهن هر چند متعلق به دیگر فرهنگ ها و آیین ها، پیش از این در آثار ادبیات آمریکای لاتین و آسیای شرقی به ویژه ژاپن به رویکردی همه پسند بدل شده است که مخاطبان جهانی را نیز توانسته است در سایه زبانی همگانی و مشترک به سمت خود جلب نمایند؛ کاری که هنرمندان عرصه ادبیات داستانی ایران در قرن معاصر از انجام آن ناتوان بوده اند.


کلمات کلیدی: کتاب ،عباس معروفی ،سال بلوا
 
اندر مقامات انسانی
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱  

مقامات انسانی

 

و نه هیچ بشری تا کنون به جایی رسیده است که برای دیدنش لازم باشد سرت را آن قدر بالا ببری که کلاه از سرت بیفتد و نه آن قدر پایین آمده است که برای یافتنش کلاهت بر زمین افتد. انسان ها تقریبا همه در یک میزان و رده اند. برخی برای خود مقاماتی و جایگاه هایی را ساخته اند و دیگران نیز باور کرده اند. تا ذهن زودباور دیگران هست مقامات رفیع کاذب، جولان می دهند در آسمان. آن ها در آن جایگاه های بی مانند باید تصویر شوند تا دیگران بترسند از فقدان همین جایگاه های دون. مناسبات از پیش چیده شده نباید برهم بخورد و فاصله های کاذب باید بماند. نفسی که به بادی لرزه در آن افتد و به تبی در بستر؛ با رخدادی کوچک اندوه فرا گیردش و از آن خود بی خبر است، چه به غرور و جایگاه های والا. فراموش نکنیم زمزمه ی الهی در گوش والاترین انسانی که تاکنون آفریده است را. "بگو من هم بشری هستم مانند شما".


 
قیدارها نمی میرند
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱  

قیدارها نمی میرند

نگاهی به قیدار آخرین کتاب رضا امیرخانی

 

1- از همان اول هم قرار نبود که ببرد چاقوی ابراهیم گلوی اسماعیل را. تیزی تیغ در برابر رگ های جوانی که خون نبوت در آن جاری است شرمنده است و خاموش. قربانی گوسفندی از پیش فرستاده شده پایدار ساخت نسل و مرام اسماعیل را. او باید می ماند تا قیدار بیاید و پس از آن قیدارها. تیزی باید رنگ می باخت و کند می گردید در برابر این سسله تا اگر کسی روزی گرفتار نامردان شد و یا ناامیدی سایه انداخت بر سرزمین پرطروات امید و دستان تمنا کوتاه ماند از حلقه ی در سرای وصال، مردی دوان دوان و یا لنگ لنگان از آن سوی افق بیاید و بگیرد دست در راه مانده ای را. تا چشم انتظار هیچ منتظری در اشک فراغ غوطه ور نشود. پایداری این سلسله قولی است الهی از روز ازل که خالی نمی ماند زمین از حجت و جانشینان عامی که از خواص هیچ کم ندارند و همواره در حرم امن می مانند و از وادی انکار فرسنگ ها به دور هستند. اگر ابراهیم خلیل حریم الهی، پس از سرکشی چاقو از بریدن، اصرار نمی ورزید و پس از ناامیدی از به سرانجام رساندن حکمی آسمانی آن را بر سنگ نمی کوبید از شدت خشم و در ته دل خشنود می گردید؛ در همان جایگاه پیامبری می ماند و از رسیدن به قله ی دست نایافتنی امامت باز می ماند. اگر ذره ای رضایت در دلش می ماند نور قیدار از سلسله ی خاندان او رخت برمی بست. اما تمامی این ها از همان اول قرار بر انجامشان بود. چه ذبح عظیم و چه امامت و ماندن قیدارها.

2- اگر دنبال نشان قیدار باشی یافتن او ناممکن است. قیدار بی نشان است. رویش گشاده است و دست اش باز و سفره اش بی پایان. نشانی مشترک میان مردان الهی. مصالح و پی خانه اش را واژگان تشکیل می دهند و در دل بی انتهای کتاب، لنگر می اندازد. بدی و کینه به دلش راه ندارد و می داند در پی آوازه ی نیک نامی اش چه در پیش رو دارد. پشیمانی راهی در طی مسیر او ندارد و آگاه است که اگر سیلی بزند باید چشم انتظار دستی از غیب باشد و اگر از رکاب پیاده کند دومین نفر را بسیار زود خود سومین خواهد بود که پایش بر روی زمین گذاشته می شود در پی آن. دنبال قیدار که بگردی سرگردان می شوی؛ خانه ای کاهگلی اش را هم بخواهد فرو بریزد چشم انتظار دست سخاوت آسمان و باران می ماند تا گرد و خاک برخاسته از فروریختن خاک ها بر گلوی اطرافیان و چشمان رهگذران ننشیند. باران ستارالحسن است تا مبادا بپرسد کسی از نشان و دلیل خاک های برخاسته در افق و بیابد قیدار را با نشانی اش. هر کجا که قیدار باشد گم نامی از تیمساری هم پیشی می گیرد. چه در دل بیابان سوار بر مرکبی باشی که پشت گل پاش راننده بیمه ی جون نقش بسته باشد و چه در گاراژ و چه در عمارت لنگرپاسید. بی نشانی اولین نشان قیدار است.

3- اسفار اربعه قیدار سه گانه است. آن جا که خوش نامی اش فراگیر می شود می داند که روزگار او را آن قدر بالا برده است که تا بدنامی چند گامی بیشتر نمانده است. ماندن در وادی بدنامی قیدار را بی قرار نمی کند اما اطرافیان او را چرا. گام دوم اسفار قیدار به هوای خیره چشمانی که دل در گرو قامت همیشه استوار او دارند کوتاه است و سومین قدم بی پایان. پس از آن دیگر نام و نشان قیدار پنهان است. هر گامی که به سمتش رود قدمی از او دور می شود هرچند با شتاب باشد. نشان اش را در جاسک جستجو کنی تنها رد دست او را بر لباس پاک جذامیان می یابی و او رسیده است پیش صوفی حکمت. استانبول را زیر و رو کنی غافل می شوی از نزدیکی های مسجد جامع و شربت خنکی که او روزانه میان رزمندگان پخش می کند. مراتب سفرهای قیدار محدود است و گستره اش بی انتها. او از همان اول هم در کنار خلق بود و هم زمان دو زانو نشسته است بر جوار حق.  از، با و تا در مرام قیدار میان تعبیر می شود. رفت و برگشت ها در مسیرهای خلق و حق و توشه های ره آورد این سفرها کار فیلسوفان است و صوفیان. قیدار فاصله ها را از نو تعریف می کند و همین باز تعریف ها انگشت تحیر را را بر دهان از شگفتی بازمانده ی پیشینیان مدعی طریقت، پایدار کرده است. سید گلپا هم جا می ماند از سفرهای قیدار. ذکر بی نامی او در میان گریه هایش ناپیداست. منبر در میان حسینیه بی بها می شود و تنها گره ها با دستان سید گشاده می شود و نه شیخ.

4- مرام قیدار در میان نذرهایش رخ نشان می دهد. چه آن ظرف غذای مختصر ابتدای سفرش باشد به دهقانان که چیزی را پس نمی دهد قیدار اگر بدهد به کسی و چه آن هشتاد گوسفندی باشد که به عدد سن سید بر زمین می زند تا سلامتی اش پایدار باشد و ببیند آزادی خونین شهر را و گذر از طوفان ناآرامی ها و جام بلاها را. مرام قیدار ظاهر نمی شناسد. این را از پای منبری که دیگر در حسینیه جایی ندارد سوغات آورد و چه کسی می داند شاید سیدگلپا از قیدار آموخته است. راه بازگشت لنگر از طی مسیر رفت آن هموارتر است. بازگشت صفدر از جداشدنش آسان تر بود؛ هرچند پشت تیر چراغ تنها نظاره گر باشد و قدر تار موی قیدار را نداند و پیام سیلی اش را درک نکند. مرام قیدار دست برگشت ندارد. اگر سفر سوم قیدار به تاخیر می افتاد و درِ لنگر پاسید را شلتون نمی بست و همیشه نیمه باز می ماند، برای شاه رخ هم جا در لنگر بود. حتی برای صاحب عکس اسکناس هم می شد در ایوان لنگر جایی را دست و پا کرد. قیدار که رفت تنهایی او را که بوی خون می داد را گریه های مردان زن سیرت گرفت و مرام و نذرهای او حسرت را بر دل نیازمندان باقی گذاشت. مرام قیدار سبب شد تا خون قاسم پارکابی در مزاری گم نام ریخته شود تا دخیل بتوان بست به تمامی گستره ی خاک آن سرزمین. قاسم، قیدار را هم متحیر کرد. نه از خوش نامی نشانی داشت و نه می دانست که بدنامی چه طعمی دارد. گام اول او گم نامی بود و آن هم مستقیم در جوار حق و بدون واسطه. قاسم نتیجه ی ذکرهای قیدار بود. اگر از میان پسران هاشم یکی هوای مثل قیدار شدن را هم داشته باشد نفس قیدار حق بوده است. سلسله قیدار پایدار است و گام هایش به وسعت تمامی آسمان ها و افلاک.

5- بیابان و شهر قیدار بسیار از هم دور هستند. تعیین مرز بین این دو ناممکن است. هوای روایت در فصل نخست هیچ هم گونی با دیگر فصول ندارد. قیدار محو شهلا است و عمق و گستره ی درز گرفتن ها بر میزان ابهام گذشته او می افزاید. چرایی هم نامی زن قیدار و تختی پرسش برانگیز است و سکوت قیدار و سید در برابر ظلم ظالم و خزیدن در پستوی لنگر و تنها کنایه زدن به پدر و پسر اعتقاد به مرام های خاصی را تداعی می کند. سید گلپا سید حسنی است و نه حسینی و قیدار هم فرماندهی است آرام و نظاره گر.

6- قیدار اخلاقی ترین متنی است که در چند سال گذشته خوانده ام. نه در ورطه ی شعار غرق شده است و نه چنگ زده است به نمادها. از مفاهیمی که برای همگان با ارزش است برای بالا کشیدن خود خرج نکرده است و کاملا خود ایستا است. لحنش شیرین است و یکدست. شخصیت و فضایی بی کارکرد و زاید در آن دیده نمی شود. تمامی اجزا دارای شعور منطقی هستند و هیچ کدام بدون دلیل دچار دگرگونی نمی شوند. فصل آخر نفس گیر است و باورپذیر. نذر قیدار را با تمام خلوص اش می پذیری و برای قاسم فاتحه ای می خوانی و چشم انتظار شفاعتش می مانی. روندی که نگارنده طی کرده است تا به این پختگی رسیده است فرآیندی است که می توان از آن الگو برداشت برای تربیت متعهدان اخلاق گرای قلم بدست در آینده ای نه چندان دور.


کلمات کلیدی: قیدار ،کتاب ،امیرخانی
 
ترجمه و متن اصلی شعری از پابلو نرودا
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱  

 

muchaha en la ventana

می توانم امشب

بسرایم غم انگیزترین شعرم را


 
واژه های بی صدا
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱  

نسیم واژه های تو که می وزد
خیره می شوم به سایه کلام تو
که روی شیشه ی تمیز و مات میز
میان قهوه و شکر نشسته است
و چنگ می زنم به میز و صندلی
همچو قایقی نجات
در میان موج های بودنت
خیره ام به آن دو چشم دیدنی
و دلهره هجوم می برد به قلعه ی وجود من
و من به سان بادبادکی سبک
رها به سمت ابرها -بدون نخ-
می شوم شبیه نقطه ای سیاه
بعد از آن که می روی
خرابه های قلب من
تمام گفته های ناشنیده را
به سان گنج های گم شده
درون خود دفن کند
و من به زیر حرف های عین وشین
به زیر کوهی از تمام قاف ها
به انتهای واژه های بی صدا
به زیر نقطه های نام تو
فرو روم



کلمات کلیدی: شعر خودم ،نوید و نگار
 
دو همسایه
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  

قبل از این که صدای اذان مغرب مسجد وسط ده، بین کوچه ها باغ ها پخش شود صدیقه خانم بساط خیاطی اش را از وسط اتاق خانه جمع کرد و در اتاق را دو قفله کرد؛ مرغ و خروس هایش را که توی حیاط برای خودشان می چرخیدند را داخل لانه هایشان کرد و چراغ گوشه حیاط را روشن کرد. به سوسوی تک ستاره ای که کنج آسمان جاخوش کرده بود و یک وجبی با ماهی که مثل سیب گاز زده از آسمان آویزان شده بود فاصله داشت نگاهی انداخت. دختر بچه که بود همیشه نزدیکی های گرگ و میش که می شد می رفت پشت بام بدون نرده و منتظر می ماند تا همین اولین ستاره سروکله اش پیدا شود. شب هایی که آسمان پر از ابرهای سیاه بود و ماه کامل هم به زور می توانست از لابلای پشته های سیاه ابر سرک بکشد و نگاهی به زمین بیندازد، باز هم می رفت گوشه پشت بام می نشست و به جایی که همان وقت ها ستاره جاخوش می کرد خیره می شد و از پشت همان سیاهی های ابرها با ستاره ای که دیگر برای خودش شده بود حرف می زد. از تمام اتفاق هایی که از صبح تا آن موقع برایش افتاده بود برایش می گفت و از کارهایی که سر مزرعه خارج از ده کرده بود و از بازی هایش داخل باغ های گوشه ده با دوستانش هم تعریف می کرد. آن قدر با جزییات همه چیز را تعریف می کرد که ماندنش آن بالا تا سیاهی کامل آسمان طول می کشید و بقیه ستاره ها هم پیدایشان می شد. فقط صدای ذکر گفتن پدرش حین برگشت از مسجد می توانست او را به خود بیاورد.

صدای اذان که بلند شد تمام خاطره ها و شیطنت هایش را با لبخندی فراموش کرد و به طرف در خروجی رفت. کلید قفل آهنی را به زور دو دور چرخاند و آن را که با یک کش به دور گردنش انداخته بود را زیر پیراهن و روسری گل دارش قایم کرد. امشب نوبت او بود که به خانه درست دیوار به دیوار خانه اش برود. شوهر زری که هفت هشت سال پیش مرد، چند وقتی همین طوری پیش همدیگر می ماندند اما بعد از چندماهی قرار گذاشتند یک شب در میان بیایند خانه هم و پیش هم بخوابند و شام را هم همان میزبان درست کند. هم از تنهایی خودشان را راحت کرده بودند و هم زحمت پختن شام را با هم نصف کرده بودند. زری ده سالی از او کوچکتر بود اما ظاهرش ضعیف تر و بیمارتر بود. چند سالی می شد که دیگر نمی توانست خیاطی بکند و هر چه لازم داشت تا بدوزد را می داد به صدیقه خانم. خودش بچه نداشت اما بچه های شوهرش از زن دومی که بعد از ناامید شدن از بچه دار شدن زری گرفته بود، بعضی وقت ها به او سر می زدند. زری بچه های شوهرش و نوه هایشان را خیلی دوست داشت. همه ی آن ها او را ننه صدا می کردند. چند شبی که هر چند ماه یکبار می آمدند پیش او، صدیقه خانم خانه خودش می ماند و زود هم می خوابید. صدای خنده های نوه شوهر زری را که از داخل حیاط چسبیده به خانه اش می شنید خیالش راحت می شد که زری سرش گرم است و او هم در و پنجره ها را می بست و به هوای قرآن خواندن سحرگاهی، بدون این که شام بخورد می خوابید. زن دوم شوهر زری که پنجمین بچه را بدنیا آورد مریض شد و چند ماهی بعدش مرد و بزرگ کردن بچه ها افتاد روی دوش زری. بچه ها که بزرگ شدند همه شان رفتند شهر و شوهرش هم از رفتن آخرین پسرش چند هفته ای نگذشته بود که رفت سر زمین پایین ده که به خاطر خشکسالی دیگر محصولی نداشت و از آن همه درخت و میوه فقط چندتایی باقی مانده بود و دیگر برنگشت. همان وسط زمین افتاده بود روی خاک های خشک و شب که دیر کرده بود زری با برادرش که چند کوچه آن طرف تر از خانه شان زندگی می کند، رفتند دنبالش و دیدند که هنوز بیل در دستش است و فانوسی که سمت راست صورتش افتاده بود روشن است و انگار خیلی وقت است که مرده و همان جا با چشمان باز زل زده است به آسمانی که پر بود از ستاره هایی که چشمک می زدند به او.

همیشه شب هایی که قرار بود صدیقه خانم پیش زری برود، در خانه زری باز بود و او هم می رفت داخل و پشت سرش در را می بست و چفت آهن آن را می انداخت. صدیقه خانم آن اوایل هر شب به زری می گفت که در خانه را باز نگذارد و مثل او حتی در را از داخل هم قفل کند اما زری برایش مهم نبود. می گفت کسی به او کاری ندارد. یا برادرم می آید پیش من یا تو. بچه ها هم که سالی دو سه بار بیشتر پیدایشان نمی شود. زری کار خودش را می کرد و در را از بعدازظهر باز می گذاشت و صدیقه خانم هم همیشه در خانه خودش را از پشت قفل می کند و هر وقت در خانه اش را می زدند حتی اگر قرار بود کسی بیاید می پرسید که چه کسی است و اگر صدا را نمی شناخت اصلا در را باز نمی کرد. صدیقه خانم می گفت همین باز گذاشتن در باعث شده شغال بیاید و چند تا از این مرغ و خروس های توی حیاط را با خود ببرد اما زری می گفت شغال از روی دیوار هم می تواند بپرد و بیاید همه اش را با خودش ببرد. می گفت که اصلا بهتر شد. حوصله ی سروصدایشان را نداشته و الان هم خیلی راحت تر شده است. همیشه وقتی بحث باز گذاشتن در و شغال می شد این ها را می گفت.

در خانه زری را که بست بوی مرغ روی اجاق را از همان جا شنید. چراغ وسط حیاط را روشن کرد و از همان پشت پنجره زری را دید که کنار اجاق دیواری نشسته و ظرف غذا را خیلی آرام با یک ملاقه چوبی هم می زند. رنگ صورتش پریده بود و لرزش دستش از همان جا معلوم بود. وارد اتاق شد و احوالش را پرسید. زری حالش خوب نبود. گفت که از عصری این طوری شده است. سمت چپ بدنش سنگین شده است و به زور می تواند دستش را تکان دهد. گفت که قبلا هم یکبار وقتی فهمید که نمی تواند بچه دار شود و شوهرش می خواهد یک زن دیگر بگیرد همین طوری شده بود اما این قدر شدید و طولانی نبوده است. گفت همین مرغ کوچک را هم به زور روی اجاق گذاشته است و آب سرش ریخته و الان هم به نظرش پخته است و دیگر باید زیر آن را خاموش کند. صدیقه خانم تمام وقتی که زری داشت این ها را می گفت دستش را گذاشته بود روی دست راست زری که سرد سرد بود و می لرزید. زری مثل هر شب نبود. شمرده حرف می زد و بعضی از کلماتش را به انتها نمی رساند. به گوشه ی دیوار کنار اجاق تکیه داد و لبخند زد. صدیقه خانم گفت که می رود دنبال برادرش تا با هم بروند درمانگاه شهر. زری گفت که نمی خواهد اما ته لحنش بی تفاوت بود. انگار برایش فرقی نمی کرد. صدیقه خانم در خانه را پشت سرش محکم بست و با قدم های تند رفت چند کوچه آن طرف تر دنبال برادر زری. در راه به آسمان نگاه کرد. تعداد ستاره ها از شمارش خارج شد بودند و ماه کلی همسایه کوچک پیدا کرده بود. صورت آسمان پر شده بود از جواهر. بین آن همه ستاره او باز هم توانست ستاره خودش را پیدا کند. برادر زری گفت که تا ماشین را آماده می کند او برود زری را آماده کند بیاورد دم در. به خانه که برگشت دید بوی مرغ حیاط را برداشته است. زری روی زمین، گوشه اجاق خاموش دراز کشیده بود. سرش رو به پنجره بود و توی دست چپش ملاقه چوبی بود. دیگر دستش نمی لرزید. صدیقه خانم به پیشانی اش که دست زد دید بدنش سرد شده است. سرش را رو به قبله کرد و چشمانش را که مثل بچه ها می درخشید و داشت از پنجره آسمان را نگاه می کرد بست.  به ظرف غذا که دست زد دید هنوز گرم است. گرمِ گرم.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،ساده نویسی
 
کلهرود، نوروز 91 و چند تصویر
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱  


کلمات کلیدی: کلهرود ،عکس ،تصویر
 
آن طرف خط
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱  

آن طرف خط

بار دومی که زنگ تلفن به صدا درآمد و باز هم از پشت خط هیچ صدایی نیامد، دیگر مطمئن شدم این همان کسی است که چند دقیقه پیش هم زنگ زده بود و من هم بعد از دو بار گفتن بله و مکثی کوتاه گوشی را گذاشته بودم. این را می شد از صدای تلویزیونی که از خیلی دور، از آن طرف خط شنیده می شد حدس زد. فکر می کنم توی  این آپارتمان های کوچک و پرتعدادی زندگی می کند که صدای راه رفتن همسایه کنار دستی شان تا چند واحد آن طرف تر هم می پیچد و صدای زنگ در و تلفن هایشان با هم قاطی می شود و همه باید مراقب چیزهایی که به هم می گویند باشند تا فردا که در راهرو و آسانسور، همسایه ها چشم در چشم شدند، برق و نوع نگاهشان واکنش به حرف های همدیگر نباشد. مبهمی صدای مجری تلویزیون و موسیقی که همراه آن پخش می شود با صدای آرامِ نفس کشیدنمان مخلوط شده است و یک سمفونی آرام و بی ساز را تشکیل داده است. مانند دفعه گذشته دومین بله گفتن هم لازم نبود، بله ای که از قبل جوابش معلوم است. صدای نفس های آن طرف خط کمی بلندتر می شود و تعدادشان هم زیادتر. یک باره کل آب دهانش را یک جا قورت داد و بدون معطلی این بار خودش گوشی را گذاشت. صدای بوق ناگهانی، آرامشی که دیگر به آن عادت کرده بودم را بر هم زد. تقریبا یک دقیقه ای در همان حالت ایستادم و به یک ترک که از کنج دیوار شروع شده بود و به تازگی به وسط های آن رسیده بود خیره شدم و به صدای بوق، در حالی که حواسم به کل جای دیگری بود گوش دادم.

به دختری فکر می کردم که سال هاست پس از بازگشت از سر یک کار معمولی و یکنواخت روی کاناپه ی کهنه ای که تنها یادگار پدرش است دراز می کشد و در تابستان هم پتو را دو دستی به دور خود می پیچد تا شاید از دست سرمایی که نمی داند از کی تا به حال به جانش افتاده است و امانش را بریده است، خلاص شود. حواسم پیش کسی بود که انگار از همان اول می دانست اصلا قرار بر این بوده که همه ی کارها دست به دست هم دهند تا او، این گوشه تنها رها شود و همه چیز برایش بی حرکت شود. به صفی فکر می کردم که پدر و مادر و برادرم در آن ایستاده بودند و با عجله می خواستند پشت سر هم خود را به آن دنیا و آن ور دنیا برسانند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. حواسم به آخرین دوست صمیمی ام بود که وقتی با هم توی خیابان ها قدم می زدیم من آن قدر فکرم مشغول جاهای دیگری بود که اگر او می ایستاد و یا از راه دیگری می رفت، من همان طور به راهم ادامه می دادم  و چند چهارراه و خیابان را هم رد می کردم و متوجه نبودنش نمی شدم. حواسم به راه هایی بود که هر روز می رفتم و می آمدم و دیگر برای رد شدن از آن ها اصلا نیازی به فکر کردن نداشتم. با چشمان بسته هم می توانستم به همان جاهای همیشگی برسم. نگاه های دیگران را کاملا فراموش کرده بودم و نمی دانستم هرکدامشان اصلا چه معنایی می تواند داشته باشد. به تمام این چیزها در همان یک دقیقه ای که دیگر صدای بوق برام عادی شده بود فکر کردم. صدای مبهم تلویزیون و موسیقی همراه آن همچنان از آن طرف دیواری که انگار داخلش خالی است می آید. زمزمه های همسایه ها آرام تر از آنی است که بتوانی بفهمی چه می گویند. نگاهم را از ترک روی دیوار بر می دارم و می نشینم روی کاناپه ی قدیمی ای که پدرم بعدازظهر ها روی آن دراز می کشید و چرت کوتاهی می زد. گوشی هنوز در دستانم است و برای بار سوم همان شماره را می گیرم. در همان فاصله ی کوتاه پایان شماره گیری و بوق زدن ها یک نفس عمیق می کشم و به خودم قول می دهم که با اولین بله گفتنش کلی با او حرف بزنم. از برادرم که خیلی وقت است از او بی خبرم برایش تعریف کنم. از اینکه صدای برادرم خیلی شبیه صدای اوست و مانند برادرم عادت دارد به جای الو، بله بگوید. از مادرم که همیشه نگران من بود و از پدرم که آن قدر چیزی نگفت تا مرد، برایش بگویم. از همه ی راه های رفته و نرفته ای که تا به حال در مقابلم داشته ام و از عادت کردن های همیشگی ام برایش خواهم گفت. می دانم بدون آن که یک کلمه حرف بزند همه ی این ها را گوش می کند مثل برادرم. شاید هم آن طرف خط لبخندی بزند و سرش را تکان بدهد و بخواهد چیزهای دیگری را هم بشنود. اگر خواست و حوصله اش سر نرفت از همه ی آن چهارراهایی که به گمانم با دوست صمیمی ام از آن ها رد شده ام اما تنهای تنها بوده ام برایش حرف می زنم. از آن همه چراغ های قرمز و سبزی که سر چهارراه ها آویزان کرده اند و هر چه شب به طرف صبح می رود از نورشان کم می شود هم برایش تعریف می کنم. از تک تک آن ها.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،آن طرف خط
 
دیده شدن
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  


 
هند
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠  

این پست بماند برای سفر هند

 


کلمات کلیدی: هند ،سفر
 
فرق کردن های ما
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠  

تفاوت کردن های ما

 

- می گویم چرا وقتی بدخواهان کشور و نظام از تفکرات و اقدامات مورد حمایت شما طرفداری می کنند می گویید، ببینید حتی دشمن هم مجبور به اعتراف شد! اما همین طرفداری از افراد منتقد شما ابزاری می شود برای سرکوفت و سرکوب؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا ریاست چند ده ساله بر دانشگاه آزاد فساد آور است و مولود زیاده خواهی و نادرستی، اما همان مدت ریاست بر جامعه الصادق منشا خیر است و برکت؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا زنان بسیار محجبه ما وقتی به خارج از کشور می روند حجابشان تغییر میکند. آیا چشمان کافران آلوده به گناه از مردمان کشور خودمان پاک تر است؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا تا وقتی یک هنرمند و نویسنده از شما دفاع می کند لقب انقلابی و مکتبی می گیرد و مدال های افتخار بر سینه اش می درخشد اما با کوچکترین نقدی می شود مزدور و قلم فروخته؟

می گوید این ها فرق می کند.

- می گویم چرا با کشته شدن چند نفر در بحرین و دیگر کشورها، خونتان به جوش می آید اما هزارها کشته ی سوری به دست نظام بعثی، با اغتشاش طلب خواندن آن ها و دست نشانده ی دشمن دانستنشان، با بی تفاوتی از کنارشان می گذری؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا رییس دولت اصلاحات که از گوش به حرف ترین روسا بود نامش در فهرست سیاه است و رییس پیش از این خیلی محبوب رهبر همچنان نظرش نزدیک تر؟

می گوید این ها فرق می کند.

- می گویم چگونه گوشه نشینی دو، سه روزه یِ اعتراض گونه ی نخست وزیر امام نشان از خوی منافق گونه ی اوست اما از یازده روز خانه نشینی رییس دولت خدمتگزار می توان برداشت های ولایت مداری کرد؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا از پادشاهی مشروط هیچ برداشت مردم سالاری نمی توان داشت ولی از مطلقه بودن ولایت می توان؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گویم چرا کمک های مالی و حمایت ها از هنرمندان و سینما و تاتر که میزان تاثیرشان قابل انکار نیست با قطره چکان است اما پشتیبانی از ده ها سازمان و بنیادهای فرهنگی بدون بازدهی و فربه از بی دردی، سیل گونه؟

می گوید این ها فرق می کند

- می گوید چندین سال نشسته بودی یک گوشه ای داستان و نقد و متن می نوشتی، تو را چه به این کارها و پرسش ها؟

می گویم این بار فرق می کند


کلمات کلیدی: تفاوت
 
سمفونی زندگان
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠  

سمفونی زندگان

نگاهی به بلندای فیلم "یه حبه قند"

 

1-     هنگامی که خیسی کهنه دستمالی طراوت می دهد به قاب عکسی پنهان مانده از نظر در گوشه ای از خانه، ارزش آن تصویر یادآوری می شود برای صاحبان آن. بازآفرینی می شود تمامی خاطرات خوش حوالی آن و گنج های پنهان مانده از دل زمان بیرون می آید. آن وقت است که بنشینی در کنج خلوت خودت و سینه ی سفید دیوار مقابلت را صحنه ی نمایش تصاویری نمایی که از بایگانی ذهنت بیرون آمده است و از مقابل چشمانت می گذرند. هر کجا را که بخواهی به کناری می گذاری و گوشه های فرح بخش آن را به آهستگی و با ضرب آهنگی آرام تر می بینی. آن وقت است که می فهمی لبخندِ حاصل از شادی ها ناپایدار است در مقابل اشک و سکوتِ ره آورد غم ها. دیگر اهمیت پایان ماجرا و قصه ها برایت کمرنگ تر می شود و لذت پیمودن راه ها را با چیز دیگری مبادله نمی کنی. گرد و غبار که به کناری رود می بینی همجواری داشته های ارزشمند دیده نشده ات را با خودت با کمترین فاصله، می بینی از زخم هایی که روزگاری سرانجام آن ها را به پایان رسانیدن دنیای خود می دانستی، تنها اثری برجای مانده، می بینی بسیاری از ایده آل هایی که در پی دست یابی به آن ها تلاش هایی طاقت فرسا می کردی در میان همین ها در دسترس است، می یابی و می بینی خودت را در سطح شفاف آبِ زندگی بخش حوض میانه ی حیاط حیات را.

2-     رابطه ی شخصیت ها و موقعیت ها در یه حبه قند چگونه است؟ آیا صاحب اثر تلاش بارزی برای ایجاد پیوند میان این دو نموده است؟ آیا حس بیگانگی ناشی از نبود رابطه میان عناصر اصلی اثر در ذهن بیننده ایجاد می شود؟ پاسخ به این پرسش ها نیازمند بررسی دقیق تر و موشکافانه تر دو عنصری است که موجب تعامل دوطرفه میان شخصیت ها و موقعیت ها می شود. کنش ها و گفتگوها. اگر این دو عنصر خام در تنور ذهن خالق اثر شکلی درست یافته باشند، آن گاه حاصل کار، اثر همگون و متناسبی می شود که با حفظ دورن مایه اصلی و هسته ی مرکزی خود می تواند شکلی سیال به خود بگیرد و در قالب های گوناگون ذهنی بینندگان شکلی منطقی به خود بگیرد. کنش های شخصیت ها که گاه واکنش های گروهی و گاه انفرادی به خود می گیرد، براساس برآورده ساختن نیازهای منطقی روایت، شکل و ریخت یافته اند و به همین علت کنش ها موجب به هم تنیده شدن شخصیت ها و موقعیت ها می شود. گفتگوها در پی کنش ها و واکنش ها شکل می گیرد و پس درآمدی می شود برای استحکام بخشیدن به همان تنیدگی از پیش شکل گرفته. این همجواری شکل یافته ی شخصیت ها و موقعیت ها از پسِ هوشیاری پدیدآورندگان آن است و موجب هم نشینی ذهن و دل بیننده با کلیت اثر می شود، با آن ها دیگر بیگانه نیستی و جایشان را در کنارت می بینی و نه در مقابلت. با خنده هایشان لبخند بر لبانت می نشیند و با گریه هایشان اندوه بر دل مخاطب می نشیند. می پسندیم پسندِ پسند را و احترام می گذاریم به حق انتخابش.

3-     برای درک بهتر جزییات اثر باید مقیاس دید را از صحنه به لحظه تغییر داد. طولانی بودن نسبی اثر و گوناگونی در نوع و تعداد چیدمان شخصیت ها و گفتگوها از غلظت و عمق لحظه ها نکاسته است و هر کدام دارای وزن قابل توجهی است. دیدن اثر باید مانند گوش دادن دقیق به یک سمفونی ارزشمندی باشد که برآیند تک تک سازها، آوایی دل پذیر را فراهم می آورد. در کنار هم قرار گرفتن گروه نوازندگان خبره و نواختن نت های از پیش پرداخت شده به رهبری فردی راه بلد، محصولی مطلوب را در پی دارد. سنجش میزان اثر یک ساز خاص در برآیند کلی اثر، غیرممکن به نظر می رسد- یه حبه قند به معنای خاص خود شخصیت اول ندارد- و کنار کشیدن و ناکوک بودن یک ساز هم کلیت اثر را دچار مشکل اساسی نمی کند. نوازندگان سمفونی یه حبه قند، شخصیت هایش هستند و گفتگو و کنش هایشان نت های آن. موومان اول سمفونی که به پایان می رسد، ذهن تماشاگر در میانه ی راه مشتاقانه منتظر ایستاده؛ خاطرات گذشته را مرور می کند و مسیری جدید را می جوید. ذهن تجسس گر مخاطب در موومان اول به گونه ای پرداخت و آماده گردیده است که پذیرای دگرگونی های ناگهانی موومان دوم نیز باشد. بسیاری از عناصر فیلم و رفتارهای شخصیت ها، دگرگونی متناسبی پیدا می کنند و گذار از نیمه ی اول اثر را باورپذیر می کنند. مرگ ناگهانی یک شخصیت ضرب آهنگ پیش پرداخت موومان دوم را سرعت می بخشد. همان ساز و کارها و با همان رهبری یک پارچه اما با نوایی تازه به میدان می آیند. تغییر تنها در کنش ها و پوسته ی گفتگوها صورت می گیرد و نه در عمق شخصیت ها. بحران رخ داده در موومان دومِ اثر منجر به شکل گیری شخصیت های تازه ای نمی شود. کنش پایانی متناسب با موقعیت ها و صحنه های از پیش پرداخت شده است و محصولِ چیدمان و ساختار روایت، خود موجب برانگیخته شدن احساسات می شود و دیگر تضاد در ارزش های شخصیت ها که کشمکش را به دنبال خود می آورد، جای خود را به همسو شدن در داشته ها می دهد و جویندگان واقعی به حقیقت واقعیت پی می برند. بیان عقیده شخصیت ها در موومان اول جای خود را به بیان احساسات می دهد. خودخواهی منجر به جمع مداری می شود. فضای بسته حاکم در حلقه های چندگانه افراد به جوشش درونیات درون گروهی می رسد، گفتار جایش را به رفتار می دهد و جایگاه مهمی که شخصیت در موومان اول دارد را، سرنوشت در بخش دوم برعهده می گیرد. این دگرگونی های قابل پذیرش و چیدمان تفاوت واکنش ها در طول اثر به شناخت همه جانبه شخصیت ها منجر می شود. شناختی که همراهی ذهنی مخاطبان را حتی پس از پایان اثر نیز به همراه دارد.

 

موومان اول

موومان دوم

بیان عقیده

بیان احساسات

خودخواهی

جمع مداری

فضای بسته

جوشش درونیاتِ گروهی

گفتار

رفتار

شخصیت ها

سرنوشت

تضاد در ارزش ها

همسویی در داشته ها

 

4-     یکی از سکانس های برتر فیلم لحظه ی جدایی قاسم از خانه برای بازگشت به سربازی و با بی خبری است. پسند که پیش از این- چه با اختیار و چه با نظر مادر و اطرافیانش- قاسم را برای همسری پسند نکرده است، اکنون رسیدن به او را خواسته ی حقیقی خویش می داند. خواسته ای که چون چراغی دامانش را نورانی کرده است اما در پس پرده ی حیا و پشت چادر هنوز به گمان خودش پنهان نگاه داشته است. جستجو در میان کوچه های تاریک، دیگر سرانجامی ندارد و با مداحی حزن انگیزی به پایان می رسد. گویی دیگر سرنوشت میان این دو رقم خورده است و پاسخ به طلبِ وصال هم غم آلود است و ناشدنی. چرایی نبود قاسم بر سر سفره عقد و در کنار پسند در ظاهر اثر آشکارا بیان نمی شود. برخی آن را کوتاهی روایت می دانند اما به نظر نگارنده همان سنگینی فضای موجود در اثر و سکوت ها و نگاه های مبادله شده میان شخصیت ها می تواند ناشی از اختلافات پیش آمده بر سر همین موضوع در گذشته ی نه چندان دور روایت باشد. به این اختلاف های دیده نشده، هم خون نبودن قاسم با دیگر اعضای خانواده – قاسم پسر واقعی خان دایی نیست و او تنها سرپرست اوست- و لکنت زبان او را هم اضافه کنید. شک و کمبود دو علت اصلی کنار گذاشتن قاسم بوده اند. قسمت قاسم پسندیده نشدن توسط پسند است.

5-     آیا می توان روایت گر بود اما داستان پردازی نکرد؟ آیا می توان به سادگی حرف های دشواری را بیان کرد؟ لرزه هایی که بر ستون روایت در هنگام نبود داستان جامع – به معنای همه فهم و برداشت های کلی- می افتد در چه هنگامی ویرانگر است و با چه مصالحی قابل جبران؟ آستانه ی تحمل تماشاگر برای پذیرش تعدد و گوناگونی شخصیت هایی که گرد هم جمع آمده اند اما اصلا قصد قصه گویی ندارند تا چه اندازه است؟ شتاب گرفتن فرآیند متفاوت شدن نگاه افراد جامعه به شخصیت های دیگران و محیط  پیرامونی شان، نوع روایت هنرمندان در عرصه های مختلف را تا چه اندازه و در چه بازه ی زمانی و ذهنی دگرگون می سازد؟ و سرانجام این که جایگاه یه حبه قند برای قضاوت و ایجاد معیار برای پرسش به پاسخ های پیشین تا چه اندازه است؟


کلمات کلیدی: یه حبه قند ،نقد فیلم ،فیلم
 
شب
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  

 

شب را که از دنیا بگیری خالی می شود دستانش. زبانش لکنت می گیرد و لرزه می افتد بر پاهایش. شب نور چشم دنیاست. گوش دنیا سنگین می شود اگر نشنود فریاد سکوت شب را. شب را که از دنیا دریغ کنی، او می ماند و حوضش. حوضی که دیگر آب تنی در آن لذتی ندارد. جانت را تازه نمی کند فروغلطیدن در آن.  آب حوضِ تنهایی دنیا راکد است و بی طراوت. شب لباس دنیاست. می پوشاند بدی های آشکارشده در میانه ی روز را. ماه، خالِ لب دنیاست و ستارگان، نگین های بی شمار گردن آویزش. شب را که از دنیا بگیری روز بی فروغ می شود؛ مانند چشمان کم سوی مردی سالخورده.


کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،شب ،یلدا
 
صد تصویر، صد نوشته - خواب
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

خواب

دوباره خواب تو را دیدم. دیدم که در دشت فراموشی، دسته گل خاطرات خوشمان را به آب دادی و بر سرت کلاه بی تفاوتی گذاشته بودی. دیدم که کودکی تنها شده بودم و تمام سایه ها مانند تو بودند و شال تقصیرات را از گردن خودشان به دور انداخته بودند.  دیدم که دستانشان خالی بود از کارهای برآمده و دریغ کرده؛ اما ندیدم دلی که در آن دیگر دلی نبود و تنی که همه گوش شده بود تا بشنود از من واژه ی بمان را.

 

- پی نوشت:

صد تصویر، صد نوشته مجموعه نوشته هایی در این وبلاگ خواهد بود که با نیم نگاهی به یک تصویر نوشته ای در حال و هوای آن نوشته خواهد شد. گاهی این فرآیند روندی از انتها را طی خواهد کرد، بدین معنا که ابتدا نوشته ای نگارش می یابد و سپس تصویری متناسب با آن یافت خواهد شد. این یادداشت با عنوان خواب، اولین نوشته با این رویکرد است. به امید نگارش صدمین پست، به شرط حیات.


کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،خواب
 
کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠  

کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟

سفری چند ساعته به روستای اشرف آباد

1-     همان طور که اتوبوس از جنوبی ترین محله های شهر خارج می شود و می پیچد در جاده های اطراف شهر و پشت سر می گذارد آن هیاهوها و صداها را، رنگ چهره و لباس اطرافیانت کم رنگ تر می شود. دیگر پیرمرد ایستاده ای را نمی بینی که چشمانش دنبال فداکاری جوانی تکیه داده بر صندلی باشد. چمن بوستان ها بی رونق و زرد می شوند و پوست دستان مردان در کنارت نشسته زمخت تر. تعداد بچه های در آغوش مادر خوابیده و یا گریان بیشتر می شود و از سن مادرانشان کاسته می شود و چهره ی پناهجویان کشورهای همسایه بیشتر به چشم می آیند. پسربچه هایی که با مادرانشان هستند به تنهایی به قسمت مردانه ی اتوبوس می آیند که باید تمرین کنند زود بزرگ شدن را. هوای حومه ی شهر سرعت می بخشد به بلوغ کودکان. گوش های کودکان حاشیه نشین زود می شنود آهنگ غم انگیز سختی ها را. چشمانش رنگ ناخوشی ها را به سرعت تشخیص می دهد و دهانشان طمع تلخ ناکامی ها را پیش از چشیدن شیرینی دنیای کودکی مزه می کند. او از همان ابتدا می فهمد اصلا حقی برای او قائل نشده اند که او بخواهد بر سر گرفتنی و یا دادنی بودن آن تامل کند.

2-     گمان من برای نزدیک شدن به مقصد را پیامک میزبان در پاسخ به پرسش من از نزدیکی به مقصد بر هم می زند. او می گوید راه طولانی تری در پیش رو داری و باید بیایی بیش از این ها. از محلی می گذرم که پیش از این تنها اسمش را در کنایه ها و لطیفه ها شنیده بودم. آسایشگاه روانی رازی در روستای امین آباد. از نگهبانی ورودی و حصار اطراف آن می توان پی برد به حال درون آن. انسان هایی که ما دیگر طاقتشان را نداشته ایم و حبسشان کردیم در پشت این حصارها و همگی فراموش کرده ایم که رفتارها و نگاه های ما بود که این چنین سرنوشتی را برایشان رقم زده است. آدم هایی که پیش از این دست و پا می زندند در دریای فلاکت و ما ساحل نشینان از سر سرگرمی ایستادیم به تماشای آن ها. مردانی که جایگاهی ویژه دارند نزد خدایشان و زبان و رفتاری خاص بین خودشان. از چند پیچ و دشت که می گذری می رسی به همان ایستگاه از پیش منتظرش مانده. اشرف آباد ایستگاه بعدی حمام.

3-     راننده آسان می گیرد بر مسافری که پول ها را مچاله شده داخل صندوق چوبی می ریزد و می گذرد از شمارش آن ها. هنوز پای بر زمین نگذاشته ام که آغوشی گرم مرا در بر می گیرد. دوستی که دعوت او سبب آمدنم شده بود، میزبانی گرمی می کند و پس از مدتی نشستن در مغازه ی ساده و کوچکش، هم گام می شویم با هم در کوچه های روستا و تک خیابان اصلی آن. گویی ساختمان ها دیگر نیازی به خودنمایی و ظاهرسازی ندارند. نمای ساختمان های کوتاه قد، می شود همان آجرهایی که سیمان شره کرده است در بینشان. از باغ هایی که سال های دور محل کاشت میوه و گندم بوده است تنها ویرانه ای به جای مانده است و یا خانه ای ساخته شده است بدون سند. آن دوره گردهایی که در شهر می بینی که سر در سطل های زباله فرو کرده اند برای یافتن اندکی از اشیا قابل بازیافت، این جا سکونت گاه آن هاست. حومه ی روستایی در حومه ی شهر. آن ها می سوزانند چیزهایی که از شهر به هوای با ارزش بودن آورده اند و پس از آن که می فهمند دیگر خریداری ندارد. تفریح کودکان دویدن در دشت و بازی با خاک و پیدا کردن پسماندِ پسماندها و درست کردن اسباب بازی ها با آن ها و مشارکت در به آتش کشیدن جاماندگان بازیافت.

4-     زنگ تعطیلی مدرسه که نواخته می شود متعجب می شوی از تعداد دانش آموزانی که همچون سیل وارد تک خیابان اصلی می شوند و چهره هایشان آمیخته از رگه های بومی و اقوام کشورهای همسایه است و نگران می شوی از آینده ی آن ها. از فرصت هایی که برایشان اصلا وجود ندارد و زمینه های مساعد درهم شکستن چارچوب های قانونی و اخلاقی که در هر کدامشان متناسب با محیطی که در آن رشد کرده اند، وجود دارد. در گوشه ای از پشت یک دیوار، چند جوانی برای لحظاتی رهایی از بخت بدشان و فراموشی حسرت نداشته هایشان، خونشان را با ماده ای افیونی کثیف می کنند و تو در دل آفرین می گویی به دوست و همراهت که سال ها همنشین همین ها بوده است و پاک مانده است از این پلیدی ها و در میان افرادی که تحصیلاتشان به متوسطه هم نرسیده است، دانش خود را عالی کرده است و مرام خود را متعالی، همراه با سعی و تلاشی مثال زدنی. این جا محل بازیافت پسماندها است. چه زباله هایی که در سطل ها و جوب ها ریخته می شوند و چه افرادی که برای ترک عادت های خود به کمپ پناه می آورند. تعداد کمپ های ترک اعتیاد روستا از مدارس آن بیشتر است. باد سرد پاییزی که از دشت بزرگ مقابلت می آید تمام دردهای ساکنان مجاور دشت را با خود می آورد و در گوشت نجوا می کند.

5-     عکس نوشته هایی از اشرف آباد:

  

براستی این ساختمان ها تا چه اندازه در برابر زلزله مقاوم هستند؟

 

زندگی جریان دارد و دانش آموزان به فرداهایی بهتر می اندیشند.

 

قلعه ای که پیش از این خان ها در آن زندگی می کردند اکنون تبدیل به خرابه ای شده است که اکنون نیز پذیرای کوخ نشینان شده است.

 

کودکان تمایلی به استفاده از تنها زمین بازی روستا ندارند و پس از تعطیلی مدرسه یا لباس کار بر تن می کنند و یا خود را با درس مشغول می کنند.

 

ساخت و افتتاح مدرسه ای نو و مجموعه ای ورزشی تفریحی از جمله اقدامات خوب دولت در چند سال اخیر در منطقه بوده است.

 

 هم دانشگاهی های دوستِ ما در کنار رودِ راین و تیمز زندگی می کنند و عطر گل های همیشه بهار همراهشان است و دوست ما در کنار جویی که حتی ایستادن در کنارش ناممکن است و رنگ آبش تیره. همه می دانیم که نه جایگاه آن ها آن جاست و نه جایگاه او این جا.

 

اگر در بعدازظهر پاییزی هوس کنی که قدمی بزنی در محله، هم باید بوی جوی به ارمغان آمده از شهر را تحمل کنی و هم غبار سوغات کارخانه سیمان را.

 

پی نوشت:

-          در میانه ی راه از یکی از مسافران کهن سال پرسیدم راه باقی مانده تا اشرف آباد را و او به من گوشزد کرد که نام آن جا سال هاست به اسلام آباد تغییر پیدا کرده است. کمبود امکانات و سختی های موجود برای ساکنان آن جا با به تلخی یاد کردن از اشرافیت و آبادی شاید کمی آرام شود. پس همان اشرف آباد بهتر است.

-          هم زمان با گام زدن در اشرف آباد، نمایندگان تکیه داده بر صندلی های مجلس طرحی را به تصویب رساندند که آگاهی از آن میزان نگرانی و دغدغه ی آن ها را برای حل چنین مشکلاتی را به خوبی نشان می دهد. برای آگاهی از جزییات این طرح این جا را کلیک کنید.

-          برای دیدن تصاویر در اندازه های بزرگ تر و با کیفیت بهتر بر روی آن ها کلیک کنید.

-          این وبلاگ اطلاعات جامع تری را در باره ی اشرف آباد در اختیار شما قرار می دهد.


 
برف روی پیشانی داغ
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠  

برف روی پیشانی داغ

نگاهی کوتاه به فیلم

مرگ کسب و کار من است


1-    وقتی سه نفر در صبح یک روز کوتاه زمستانی برای دزدیدن کابل ها به بالای دکل می روند و بعد از آن هم چندین اتفاق می افتد که هر کدام بر فرض بیشترین حدِ موازی روایت شدن، نیازمند سپری شدن زمانی قابل توجه است و هنوز در پایان فیلم، هوا روشن است و در میانه ی داستان یکی از شخصیت ها می گوید "این کله سحری پول از کجا بیارم"؛ وقتی عطا می تواند پول اولیه را بگیرد و برود یک گوشه ای پنهان شود و سر فرصت برود سراغ مواد مخدر ولی با نهایت بی منطقی به دل کوه در برف می زند با یک دختربچه، وقتی استوار به سرباز دستور می دهد برای رفتن به نزدیکترین پاسگاه متهم را هم همراه خود ببرد تنها به دلیل آن که ادامه ی روایت، کشش لازم را داشته باشد در صورتیکه ماندن متهم در ماشین به همراه استوار و مراجعه ی سرباز به پاسگاه و بازگشت با ماشین به تنهایی، می توانست باورپذیرتر باشد؛ وقتی پاسگاه در امتداد جاده دست یافتنی است ولی سرباز و متهم به دل جنگل میزنند تا جای خالی نماهای درختان سر به فلک کشیده در فیلم هم پر بشود، وقتی دو دختر روستایی ظاهر و رفتاری شبیه دختران در ناز و نعمت بزرگ شده دارند و لطافت پوستشان هیچ تناسبی با چند سال زندگی کردن در روستا با آن سرمای کشنده ندارد و تنها بچه های روستایی واقعی دو فرزند متهم دستگیر شده هستند، وقتی مدت زمان ماموریت استوار و سرباز برای جلب ترحم بیننده به رقم پنجاه روز بدون وقفه می رسد و چاشنی کلیه درد و مشکل با سرما هم به آن اضافه می شود، وقتی فرزند میان سال پیرزن جوراب بافِ با چشمانی در راه مانده و همراه درد موروثی، در همان روز واقعه بدون اطلاع مقام های مسئول آزاد می شود، وقتی ...

 

2-    تنها یکی دو مورد از وقتی هایِ بالا کافی بود تا فیلم زمین بخورد و روایت سقوط کند و کل اثرِ فیلم خنثی شود اما این گونه نشد. جرات و ایستادگی فیلم با صداقت و یکدستی پدیدآورندگان آن همراه شد و نتیجه ی کلی، کاری قابل قبول بود که نگارنده آن را پسندید و دانستن فیلم اولی بودن و میزان تجربه ی کارگردان بر این پسندیدن افزود.

3-    داستان های کوچکی که به موازاتِ روایت اصلی مطرح شده بودند استحکامی ویژه به تنه ی داستان داده بودند؛ چه پیرزن و انتظارش و چه دخترکی که پدر، پرورشگاه را محلی مناسب برای او می دانست. شاید همین شاخه های کوچک و مناسب از اثرات ویرانگر کمبودهای مورد نخست متن کاسته است.

4-    ادامه ی مسیر کارگردان جوان ما نیازمند آن است که در ابتدا او تکلیفش را با خودش مشخص گرداند. فیلم او در برزخ داستان گویی و هنری بودن و به گونه ای تصویر را به رخ کشیدن دست و پا می زند. حرکات ویژه ی دوربین او بر صورت پیرزن در جاده چشم انتظار تناسبی با سینمای داستان گو ندارد. ایجاد هماهنگی قاب تصویری با درون مایه نخستین نیاز او برای ادامه ی راه  است. نمی توان با قاب تارکوفسکی داستان های هیچکاک را به تصویر کشید. 


 
آرامش در حضور خیال
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠  

آرامش در حضور خیال

نگاهی به فیلم این جا بدون من

 

 

 

1-     اگر احسان داخل انبار و ماشین به گونه ای نمی خوابید که خون به داخل سرش سرازیر شود تا بهتر بیاندیشد و سرنوشت بهتری را برای شخصیت های داستانش تصور کند، اگر حیوانات شیشه ای یلدا در کنار هم باغ وحش خیال انگیزی را هم پدید نمی آوردند، اگر خیره شدن های چشمان شیدای احسان به پرده ی سینما شیفتگی او را به دنیای ساختگی و به دور از واقعیت نشان ما نمی داد و اگر ساماندهی ناگهانی تمامی امور و گره گشایی غافل گیر کننده و به دور از باور مشکلات در پایان داستان رقم نمی خورد و اگر تلاش بارزی هم در انتخاب نام اثر و نوع روایت برای القای فضای وهم گونه و در هم پیچیدن مرز خیال و واقعیت صورت نمی گرفت؛ همان نگاه پایانی احسان به خانواده ای که دیگر ناراحتی ای ندارند و در کنار هم می خندند، کافی بود تا به خوشی آن ها دل نبندیم، با شادی هایشان آرام نگیریم و همچنان مضطرب و پریشان حال باقی بمانیم و نگران شیرگازی باشیم که پسری پس از خوردن شامی مفصل و  بستن درزهای اتاقی کوچک در خانه ای ساده و قدیمی به طرف آن می رود برای بازکردنش. برای به پایان رساندن تمام بدبختی ها قبل از برآمدن آفتاب، برای در آغوش گرفتن نور در همان تاریکی اتاق، برای بودن در سرزمین آرامش پیش از تولد کودک صبح.

2-     روایت از ابتدا راهی پرپیچ و خم را در برابر شخصیت هایش قرار می دهد. از همان ابتدا کشمکش های درونی تک تک شخصیت ها در هنگام خلوتشان به گونه ای نمایش داده می شود که همه گیر شدن این جدل ها و بروز آن در میان افراد باورپذیر باشد. شکاف و گسست اخلاقی درون نهاد خانواده و هسته ی مرکزی داستان و رها کردن سرنوشت یلدا و مادرش از طرف احسان در نتیجه ی رشد خودآگاهی، باور به آفرینندگی و سرکوب آرزوها و خواسته های همیشگی اش بوده است. نادیده گرفتن مطلوب و باورهای او زمینه را برای جدایی او از حلقه ای که پیش از این وابسته اش بوده است به گونه ای فراهم کرد تا موجب غافل گیری مخاطب نشود و بازگشت ناگهانی او جز در پوسته ی خیال، باورپذیر و قابل تصور نیست.

3-     آفریننده ی اثر بیشترین آگاهی را از درون شخصیت های داستان دارد. انتخاب ساختار داستان و سبک روایت همگون آن در نتیجه ی شناخت محیط و کنش های شخصیت هاست. علت های درونی با عوامل بیرونی گره ای باورپذیر خورده است و این حلقه ی اتصال موجب واکنش هایی گردیده است که زیربنای روایت را شکل می دهد. نویسنده به جای ذخیره ی شاخص های آگاهی به بهانه ی برانگیخته تر کردن اشتیاق و احساسات مخاطب، آن ها را آگاهانه و هوشمندانه عرضه می کند. از شناخته شدن شخصیت های اثر واهمه ندارد و نسبت به اثر پیشینش زبان روان تر و راحت تری را برگزیده است و متناسب با این تلاش توانسته است مخاطب بیشتری را نیز در اختیار بگیرد.

4-     این جا بدون من ادای احترامی به سحرانگیز بودن سینما است. چه سینمایی که در طول نمایش فیلم می تواند با تاباندن نورهای خیره کننده بر چهره ی مخاطب هوش را از آن برباید و چه سینمایی که با پایان یافتن یک فیلم اثرات و برداشت های گوناگونی را در ذهن بینندگانش متصور می کند. جادوی سینما نه از آن گونه تردستی هایی است که تمام تلاش خود را برای تمرکز ذهن بیننده به جایی دیگر برای به انجام رساندن کار خود دارد بلکه با اغواگری با تمرکز بر همان نقطه ی مورد اتکا سحر خود را در سفر خیال و بلندپروازی ذهن متمرکز می کند و بیننده را در ورطه ی شک تنها رها می کند تا خود بیاید مرزهای واقعیت و خیال را.

5-     اقتباس در سینمای ایران دارای جایگاه قابل توجهی نیست. جوان بودن شیوه ی نگارش ادبیات داستانی در ایران و کم عمق بودن گونه ی داستان پردازی نثرگونه در پیشینه ی ادبیات ما و همچنین زیاده خواهی نویسندگان برای داشتن تمامی مولفه های تالیف از آن خود؛ اقتباس را به گونه ای تجملی در سینمای ما تبدیل کرده است. نگاهی به آثاری که با موفقیت های جهانی روبرو شده است و نگاه های بیشماری را به سمت خود جلب کرده است نشان می دهد بسیاری از آن ها یا به طور مستقیم از نوشته ها ادبی برداشت شده است و یا بازآفرینی حادثه ای و یا موقعیتی بوده است. باید منتظر ماند و دید تولید آثاری مانند این جا بدون من می تواند گامی موثر در ورود فرهنگ اقتباس و افزودن مولفه های بومی به آثار ادبی مطرح جهانی در سینمای ایران شود و یا خیر.


 
گربه ها در تاریکی
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠  

گربه ها در تاریکی*

چند قدمی از مغازه نگذشته بود که ایستاد. تا رسیدن به ویترین به آرامی عقب عقب آمد و دست هایش را گذاشت روی شیشه ی پر از لک و خیره شد به چشم های یکی از گربه هایی که هر وقت نگاهشان می کنی انگار تازه از خواب بیدار شده اند. گردنش را کمی کج کرد و پشت سایه ی مبهم تصویر خودش در شیشه ی مغازه، قفس های کوچک چیده شده روی هم را با دقت نگاه کرد. مغازه پر بود از گربه های کوچک و بزرگی که هر کدامشان یک ریختی بودند و گاهی اگر حوصله می کردند دهانشان را باز می کردند و صدایی از خودشان درمی آوردند. چشم های نیمه باز بعضی هایشان هم منتظر باز شدن در کوچک قفس و گذاشتن ظرف غذا بود. با این که هاروکی از این خیابان زیاد می گذشت تا به حال این مغازه را ندیده بود. می دانست داخل رفتنش جز زیاد کردن حسرتش برای خرید گربه ای کوچک و زیبا چیزی برایش به همراه ندارد.

با پاهایش کمی بازی کرد و برای یکی از آن هایی که به او خیره شده بود دست تکان داد و نیم نگاهی به تصویر خودش داخل شیشه انداخت، کوله پشتی اش را روی شانه هایش جابجا کرد و گوشی دستگاه پخش موسیقی که تازه خریده بود را داخل گوشش گذاشت و به راهش ادامه داد. اصلا حواسش به آهنگ نبود. میک جاگر داشت برای خودش می خواند. نگاه گربه ی خوابیده در وسط قفس پایینی را نمی توانست فراموش کند. همیشه گربه ها به آدم ها طوری نگاه می کنند که انگار آن ها را برای اولین بار می بینند. اگر چند سالی هم یکی شان را پیش خودت نگه داری صبح فردایش که از خواب بیدار می شوند نگاهی کاملا نا آشنا به تو می کنند. شاید همه چیز را فراموش می کنند. شاید برای همین است که به هر کدامشان هر چقدر هم که محبت کنی باز یک روز می گذارند می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند.  

هاروکی به همه ی این ها فکر کرد اما باز نتوانست نگاه آن ها را فراموش کند. به خواهرش فکر کرد که به کوچکترین موی گربه ها حساسیت دارد و ورود یک گربه به خانه ی آن ها می توانست کار خواهرش را به بیمارستان بکشد. آهنگ ها پشت سر هم پخش می شدند و او بدون آن که بداند کجا می رود همان طور در خیابان ها قدم می زد و به همه ی این ها فکر می کرد.

     *        *        *        *        *        *        *        *        *

هوا دیگر کامل تاریک شده بود. آن قدر راه رفته بود که اصلا نمی دانست کجاست. دیگر نمی توانست یک لحظه روی پاهایش بایستد. وارد اولین رستوران سر راهش شد و جلوی یک سکو نشست. رستوران کوچک بود و نیمه تاریک و تقریبا خالی و بدون مشتری. موسیقی آرام بامب جویس او را به یاد دستگاه پخش موسیقی اش که دیگر آهنگی پخش نمی کرد انداخت. گوشی دستگاه را از گوشش بیرون آورد و دستگاه خالی از باطری را داخل کولی اش گذاشت. پیشخدمت که خستگی در چشمانش موج می زد بی اعتنا فهرست غذاها را روی میز گذاشت و همان جا منتظر سفارش شد. معلوم بود اصلا حوصله ی رفتن و آمدن را نداشت. خستگی و کم بودن نور هم نمی توانست از زیبایی اش کم بکند. هاروکی نگاهی کوتاه به غذاها انداخت و یک نوشیدنی گرم، سالاد مرغ و ساندویچ تن ماهی سفارش داد. خیلی گرسنه شده بود. نوشیدنی را که می خورد تازه نگاهش به ساعت قدیمی رستوران افتاد. چند دقیقه ای از نیمه شب گذشته بود و آخرین قطار ساعتی پیش رفته بود. تصمیم گرفت تا صبح همان اطراف بماند. از کوله اش کتابی برداشت و زیر نور کم چراغ بالای سرش کاغذی را که نشان می داد تا کجا خوانده را برداشت و شروع کرد به خواندن ادامه ی آن. سالاد مرغ را که خورد فهمید سفارش ساندویچ تن زیادی بوده. مقدار زمانی را هم که برای خوردن سفارش هایش در رستوران مانده بود، رو به پایان بود. وسایلش را برداشت و ساندویچ در دست روی صندلی پارک روبروی رستوران نشست.

 

 دیگر نمی توانست کتاب خواندن را ادامه بدهد. پسرک داستان را در همان کلبه ی وسط جنگل به همراه دو سرباز گمشده رها کرد. بچه گربه ای با بو کردن ساندویچ تن به سمتش آمد و آرام خودش را به پایش نزدیک کرد. گربه را برداشت و روی پاهایش گذاشت و با پشت دست، گوش ها و گردنش را نوازش کرد و تکه های ماهی را در دهانش گذاشت. گربه با اشتیاق تکه ها را می خورد. حرکات بدن او روی پاهایش حس خوبی را برایش ایجاد کرده بود. چشم های براق و درخشان گربه در تاریکی شب دیدنی بود.  هاروکی همان طور که به گربه غذا می داد و او را نوازش می کرد به این فکر می کرد که در این تاریکی، گربه می تواند او را ببیند. اگر او را دوباره ببیند باز هم مانند همه ی گربه ها مثل غریبه ها به او نگاه می کند و یا او را به خاطر می آورد. هاروکی ماهی را لقمه می کرد و در دهان گربه می گذاشت و به خودش می گفت گربه ها در تاریکی حتما آدم ها را بهتر یادشان می ماند.

پی نوشت:

* تقدیم به هاروکی موراکامی که پنجره ای نو و هر چند کوچک در مقابل دیدگانم گشود.

*تمامی رویدادها و شخصیت ها با نگاهی به سه کتاب موراکامی نوشته شده است.

*پیش از این در همین وبلاگ مطلبی درباره ی کتاب کافکا در کرانه نوشته شده است. آن را در این جا بخوانید.


 
راه و راه بلد
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠  

راه وراه بلد

گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری.

 

عقل سرخ

شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی


کلمات کلیدی:
 
وداع با دریا
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠  

وداع با دریا

تقدیم به همینگوی و پنجاه سال نبودنش

چقدر تغییر کرده ای! این را دوستش وقتی که کنار خیابان قدم می زد به او گفت. از آخرین دیدارشان زمان زیادی نگذشته بود اما تغییر زیاد قیافه اش در همین مدت کوتاه دوستش را به تعجب واداشته بود. در پاسخ او لبخندی زد و از احوالش پرسید و از اتفاقاتی که در فاصله ی کوتاه بین دو دیدار افتاده جویا شد. پیش از سبز شدن چراغ وسط چهار راه از هم جدا شدند. بی موقع بودنِ ادامه ی صحبت را دوستش از نگاه های نا آرامش فهمیده بود. همراه ماشین ها از وسط خیابان گذشت و نگاهش را به سنگ فرش هایی که تازگی جای خود را به آسفالت کهنه ی پیاده روها داده بودند دوخت تا دیگر نه آشنایی را ببیند و نه دیگران او را. چندی بعد تاریکی هوا همچون نقابی بر چهره اش نشست و دلش را آرام تر کرد. بی آن که چیزی بخورد به اتاق کوچک خودش برگشت و روی زمین به پهلو خوابید. بیش از آن که تمایل خود به اصلاح صورتش را از دست داده بود از رفتن به کار همیشگی و  روزمره اش خسته شده بود. مانند سربازی شده بود که وسط میدان جنگ گیر کرده است و موسیقی همیشگی اش صدای توپ و انفجارهای ناگهانی است و نزدیکترین دوستش اسلحه. دلش می خواست تیری از آن طرف سنگرها می آمد و مجروحش می کرد تا چند روزی روی تخت بیمارستان بخوابد و شاید هم سرانجام عاشق پرستارش شود و برای رسیدن به او در اوج جنگ ساعت ها پارو بزند و فرار کند از آن موسیقی دلخراش و خداحافظی کند با آن دوست های ناخواستنی میدان جنگ. وداع کند با آن همه اسلحه. می خواست در اوج ناامیدی دیگران دل را به دریا بزند و ماهی ای بزرگ شکار کند و آن را به سختی تا ساحل آرامش ببرد و به دیگران بگوید که از آن طرف آب ها آمده و با دستی خالی از اسلحه، ماهی ای بزرگ و کمیاب شکار کرده. ماهی ای که هر چند از آن استخوان هایی بیشتر نمانده. به همه ی این چیزها فکر کرد. حتی به صبحی که یک پیرمرد می رود سراغ تفنگ مورد علاقه اش.

 

یادش نمی آید که به فشار انگشت پیرمرد روی ماشه هم فکر کرد یا نه. نمی دانست به آن پرستار که هنگام زایمان هم خودش می میرد و هم بچه اش و جنگجوی متنفر از جنگ را تنها می گذارد هم فرصت شد فکر کند یا نه، ولی می داند که از خستگی و گرسنگی تا صبح روی همان زمین خوابید و تا وقتی که از خواب با صدای زنگ ساعت روی میز ،که او را به کار همیشگی اش دعوت می کرد، بیدار شد؛ خواب شیرهای زیبای سواحل آفریقا را دید.


کلمات کلیدی: همینگوی
 
چه شده؟
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  

چه شده؟
نگاهی به فیلم
مرهم

- درمانِ زخم، مرهم است نه پوشاندن. ندیدن و انکار کردن هم سودی ندارد. هر روز که می گذرد و زمانی که صرف انکار وجود زخم و یا فراهم آوردن امکانات پوشیدنش می شود، آثار زخم را بیشتر می کند. پس از مدتی کارکرد دیگر اعضا مختل می شود و سلامت کل مجموعه را زیر سوال می برد. فرصت درمان که سپری شود و کار از کار بگذرد راهی جز دل کندن و از دست دادن غیر قابل جبران نیست. استفاده از مرهم هم فرصتی می خواهد برای تاثیر. سهراب که بمیرد ده ها جام نوشدارویِ کاری هم نمی تواند آتش دل رستم را فرو بنشاند.

- مرهم از همان ابتدا، جهان قابل شناختی را به مخاطب عرضه می کند. اگر مخاطب با چگونگی گفتگوها و روابط شخصیت ها هم بیگانه باشد، چیدمان بدون پیچ و خم روایت و رو راست و سر راست بودن داستان، محصول پایانی را دل و باورپذیر می کند. عمق دادن و گسترده کردن واکنش شخصیت ها در هنگام بیان داستان و در طول پیرنگ موجب می شود که سرگذشت تک تک انسان ها برای مخاطب اهمیت پیدا کند و ذهن و چشم ها پیگیر ماجرا باشد.
-
مرهم
بر روی لبه ی تیزی حرکت می کند. جسارت موجود در تفکر و بیان خالق اثر موجب شده است که محتوا از سانسور نجات پیدا کند و در حین حال واژه ها بدور از هرگونه شعارزدگی حامل پیام هم باشند. صحنه ی توصیه گونه ای که مریمِ آرام گرفته در ویلا را به بازگشت به زندگی واقعی و کنار گذاشتن اعتیاد فرا می خواند نمونه ای از پرهیز از شعارزدگی در پناه عنصر صداقت و یاری گرفتن از ویژگی های پیشین شخصیت ها است.

- درستی در انتقال پیام و مفهوم
مرهم
نتیجه ی شناخت درست از محیط و شخصیت هاست. کارگردان با فرم داستانی خودش بیگانه نیست. برای معرفی کامل شخصیت ها ترس و لکنت ندارد. هیچ شخصیتی را خوب مطلق و در مقابلش زشت و یا حتی بد ذاتی و همیشگی نشان نمی دهد. فیلم صحنه ی مبارزه ی فرشته ها و دیوها نیست. نه پدری که کمربند بدست گرفته و یا معماری که از جنس خوب تشک برای القای نیت خود تعریف می کند بد داستان هستند و نه مادربزرگی که عزم خود را برای نجات نوه ی خود جزم کرده است شخصیت فرشته گون دارد. این ویژگی برتر فیلم در اثر صرف زمان و تامل کارگردان برای بدست آوردن شناخت همه جانبه از فرم و محتوا است. زحمتی که به نظر می رسد دیگر کارگردانانی که دغدغه ی جهانِ جوانی را دارند به خود نمی دهند و یا از پس آن برنمی آیند.
- مرهم
سربزنگاه به سراغ بحران رفته است. زمان و مکان مورد استفاده در بستر روایت هماهنگ با محتوا است. میزان چالش و درگیری شخصیت ها با عناصر موجود در کلیت داستان سنجیده شده است و از قاب خارج نمی شود. ضرب آهنگ داستان از نفس نمی افتد. تک نمایی از کل صحنه ها اضافه و قابل حذف کردن نیست. دگرگونی در سرشت شخصیت اصلی در مسیر داستان باورپذیر است و واکنش هایش قابل قبول در همان چارچوب از ابتدا تعریف شده برای او.
- مرهم
از دو نگاه اثری متفاوت است. ابتدا دیدن رابطه ی نوه و مادربزرگ. کودک قصه های مجید بزرگ شده است و جامعه نیز تغییرات زیادی کرده است. پرداختن به این گونه روابط نگاهی تازه و با طراوت می طلبد که صاحب اثر دارای آن است. تفاوت دوم نیز در برخورد تقریبا یکسان مخاطبان بسیار گوناگون با اثر است. تنوع عمیق و تفاوت در دیدگاه مخاطبان باعث نشده است تا همه به زیبایی و سادگی اثر اشاره نکنند. کسانی که همیشه بدنبال کوچکترین نشانه برای متهم کردن رواج ناامیدی و سیاه نمایی جامعه در سینما و ذهن های مخاطبان هستند، این بار با وجود پوسته ی مستعد فیلم آن را آماج حملات خود قرار ندادند و از طرف دیگر سطح قابل قبول داستان پردازی و بازی های روان بازیگران، منتقدان را نیز راضی کرده است.
- آیا مرهم مریم پیدا شده است؟ آیا مریم پس از آغوش گرم مادربزرگ در آن شب سرگردانی، باز به دنبال پناهگاه دیگری می رود؟ بازگشت او نزد پدر و خانواده برایش ممکن است و یا ویلای کنار دریای معمار را انتخاب می کند؟ پاسخ به این پرسش ها همان نپوشاندن زخم های مورد اشاره در ابتدای متن است. گذاشتن مرهم هم بماند در وقت و جای خود.


کلمات کلیدی: مرهم ،salve ،نقد فیلم
 
امروز چه روزیست؟
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

هدف از روز جهانی مخابرات و جامعه اطلاعاتی، ارتقای آگاهی از امکان استفاده از اینترنت و دیگر فن آوری های اطلاعاتی و ارتباطی ای است که می تواند به عنوان بهترین راه برای ایجاد پل ارتباطی با شکاف دیجیتال(1)،  به جامعه و اقتصاد آورده شود.

این نخستین جمله در پایگاه اطلاع رسانی اتحادیه ی جهانی مخابرات برای این روز است. 27 اردیبهشت (17 می) روز جهانی مخابرات و جامعه اطلاعاتی است که گرامیداشت آن هر ساله در جهان با شعاری برگزار می گردد.

تاریخچه ی این روز:

نگاهی به تاریخچه ی این روز نشان می دهد که علت نام گذاری این روز برگزاری اولین نشست اتحادیه بین المللی تلگراف در 17 می 1865 بوده است. این اتحادیه بعدها در نشستی که در فرانسه داشته است این گروه را به اتحادیه ی جهانی مخابرات تغییر نام داده است. عنوان روز جهانی مخابرات در نشست سالیانه ی این اتحادیه در سال 1969 تصویب شد و تا سال 2005 این عنوان برای گرامیداشت 17 می استفاده می شده است.

در نوامبر سال 2005 اجلاس جهانی سران درباره جامعه اطلاعاتی که در تونس برگزار شده بود از مجمع عمومی سازمان ملل متحد درخواست کرد  که 17 می را  به علت اهمیت جوامع اطلاعاتی و خدمان فناوری و مخابرات، روز جهانی جوامع اطلاعاتی اعلان کنند. در نشستی که اتحادیه ی جهانی مخابرات در نوامبر سال 2006 در ترکیه داشت تصمیم به گرامیداشت هر دو مناسبت در 17 می هر سال گرفت.

این روز در ایران:

سرگذشت پیچیده ی این روز در ایران با تصمیم گیری های بدون مطالعه و سلیقه ای پیچیده تر شده است. جستجویی کوتاه در اینترنت نشان می دهد که عناوین زیر در ایران برای این روز استفاده شده است:

روز جهانی مخابرات و ارتباطات، روز ملی ارتباطات و روابط عمومی، روز روابط عمومی، روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی، روز جهانی ارتباطات و جامعه اطلاعاتی، روز جهانی مخابرات و جامعه اطلاعاتی، روز جهانی جامعه اطلاعاتی و ...

از واژه ی Communication  در ایران بیشتر برداشت ارتباطاتی که مرتبط با علوم انسانی است می شود و در پی آن نیز نام گذاری هایی مانند روابط عمومی می آید.

 27 اردیبهشت هر نامی که داشته باشد و با هر عنوانی که گرامی داشته شود، باز هم گردش اطلاعات در ایران با معیارهای جهانی فاصله ی زیادی دارد و جبران آن نیازمند تغییر در نگرش همگان به مفاهیم و ابزارهای ارتباطی است.

World Telecommunication and Information Society Day (WTISD)

منابع:

1-      شکاف دیجیتالی

http://en.wikipedia.org/wiki/World_Information_Society_Day

http://www.itu.int/wtisd/about/index.html 


کلمات کلیدی: 27 اردیبهشت ،17 می ،wtisd ،مخابرات
 
چهره زشت جنگ
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠  

جنگ چهره ی زشتی دارد. برای هر دو طرف خاکریزها

 

 


کلمات کلیدی: تصویر ،چهره زشت جنگ
 
سرزمین کویر
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩  

سرزمین کویر

شعری از رابرت فراست

به همراه ترجمه ای آزاد از آن

بارش برفی تند

ریزش شب چه سریع

وه که چه تند

در میان یک دشت

نگران از سپری گشتن آن

روزگار پیشین

و زمین پوششی از برف

به تن چه صاف

گرچه چندی علف هرزه و ته ریشه به جا مانده هنوز

 

جنگل پیرامون

دارد آن پوشش را

آنِ خود کرده همه

همه ی جانوران

خفته آرام به منزلگه خود

غرق در غیبت خود

گاهِ پنداشتن شور حیات

در برم می گیرد

بی خبر تنهایی

 

و همین اینک تنها

گونه ای است از آن دلتنگی

منزوی تر بشود

پیش از آن گاه که آن کم بشود

گمشده در دل ناپیدایی برف

شب زده، از تندی آن

با بیانی خالی

تهی از گفتن و ابراز کلام

 

هرگز نتوانند که آن ها

بر دلم ترس روان کرده

از آن، جایی خالی

و از آن پوچی فاصله ها

در میان اختر

نیست یک روشنی از کوکب اگر

نسلی از آدمیان

ره به آن جا نبرند

در میان قلبم

چه بسا، کهکشان ها دارم

و چه نزدیک تر از خانه ی من به من اند

و هراس افتاده

بر دلم

از همان، سرزمین همه صحرایی خویش

 

Desert Places

by Robert Frost

 

Snow falling and night falling fast, oh, fast

In a field I looked into going past,

And the ground almost covered smooth in snow,

But a few weeds and stubble showing last.

 

The woods around it have it--it is theirs.

All animals are smothered in their lairs.

I am too absent-spirited to count;

The loneliness includes me unawares.

 

And lonely as it is that loneliness

Will be more lonely ere it will be less--

A blanker whiteness of benighted snow

With no expression, nothing to express.

 

They cannot scare me with their empty spaces

Between stars--on stars where no human race is.

I have it in me so much nearer home

To scare myself with my own desert places.     


 
ما و مردم و روزنامه
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩  

چشمهاتو که باز کنی می بینی هیچ کس دور و ورت نیست. نه که نباشن. هستن، با تو نیستن. تو هم بهتره روزنامتو برداری و بری بشینی وسط یه جای شلوغ، جایی پر از آدم هایی که فکر می کردی تا حالا با تو هستند ولی دیگه بودن و نبودشون برات فرقی نداره. نه برای تو و نه برای خودشون

کلمات کلیدی:
 
پارک
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩  

دیر خوابیدن دیشب و تاریک تر به نظر رسیدن اطراف، بعد از زنگ ساعت باعث شد از این فکر که ساعت خراب شده و زودتر از وقت زنگ زده و کمی بیشتر می توانم بخوابم لبخندی بر لبانم بنشیند و همراه با جابه جا شدن در تخت خواب پتو را محکم تر چنگ بزنم و تا نزدیکی های لب هایم بالا بکشم و با پاهایم پایین آن را دور خودم جمع کنم.

این لبخند و پتو مدت زیادی دوام نیاوردند، دیگر خواب از سرم پریده بود و با همان چشم های بسته به صدای تیک تیک ساعت و ماشین های توی خیابان گوش می دادم و به این فکر می کردم که این دو صدا را من هیچ وقت قبلاً با هم نشنیده بودم. اگر ساعت خراب شده و تا صبح هنوز مانده و من می توانم باز هم بخوابم، پس چرا خیابان ها پر از ماشین و صدای رفت و آمد است؟دیگر قید خواب و پتو را زدم و سعی کردم عقربه های ساعت را ببینم اما آن قدر هوا تاریک بود که چشم های باز و بسته فرقی با هم نداشتند. با احتیاط خودم را به گوشه ای از اتاق رساندم و با دست کشیدن روی دیوار کلید را پیدا کردم و این بار به خاطر نور زیاد برای چند لحظه که تا چشم هایم عادت کند جایی را نمی توانستم ببینم. ساعت دیواری می گفت که از وقت معمول هم گذشته و ساعت کوچک روی میز و ساعت مچی هم همین را نشان می دادند. پنچره را باز کردم، گرمای اول صبح وسط تابستان جای خودش را به نسیم خنک پاییزی داده بود و هوا تاریک تاریک بود و خیابان پر از ماشین هایی با چراغ های خاموش و آدم هایی که با عجله در رفت و آمد بودند،بود. قید بیشتر فکر کردن را زدم و رفتم دوباره خوابیدم به امید این که ساعت دوباره زنگ بزند و این بار در هوای روشن از خواب بیدار شوم و همه چیز خواب باشد.

 

 

اما نشد نه آن روز و نه روزهای دیگر. هوا سردتر و تاریک تر می شد و ساعت ها همین طور می گذشتند، هر سه با هم. نمی دانم چند وقت بعد، ولی بالاخره با لباس های زمستانی و چراغ در دست از خانه زدم بیرون تا شاید بفهمم چه خبر شده است. همان دم در چند جوان که لباس های تابستانی داشتند را دیدم که چنان به من نگاه می کردند که تعجب از پشت عینک های دودی هایشان هم معلوم بود، با خودشان آرام چیزی گفتند و خندیدند و رفتند، هر چند قدم که دور می شدند برمی گشتند و من را نگاه می کردند و دوباره می خندیدند. بعد از این که بچه های مشغول بازی در خیابان دور من جمع شدند و مسخره ام کردند و بلند بلند دیوانه صدایم کردند و چند مرتبه با توپ به من زدند به خانه برگشتم و از بیشتر گشتن در خیابان ها منصرف شدم، همان خانه بهتر بود، با این که سرد بود و تاریک. بخاری و پتو هم دیگر گرما نداشتند. از بس چراغ های خانه را روشن نگه داشته بودم یکی یکی سوختند و شمع ها هم دیگر داشتند تمام می شدند، از غذاهای داخل یخچال هم چیزی نمانده و من هم که بیرون برو نیستم. دیگر کارم این شده که از صبح تا شب البته به وقت این سه ساعتی که دارم و هنوز هم کار می کنند و نه به روشنایی و تاریکی هوا، کنار بخاری با پتو بنشینم و نوشیدنی گرم بخورم و شب ها هم کنار پنجره بنشینم و خیابان را تماشا کنم، ماشین هایی که با چراغ روشن و بوق زنان حرکت می کنند و آدم هایی که در میان شان مثل مورچه این طرف و آن طرف می روند. ساعت خواب معلومی ندارم ولی اگر هم بتوانم بخوابم، در خواب هم دیگر اثری از نور و گرما نیست همه چیز تاریک است و سرد سرد.

******

دو تا از ساعت ها هم از کار افتاده و فقط ساعت مچی هنوز جان دارد. بعضی وقت ها آن قدر همه جا ساکت است که صدای تیک تیک آن را از داخل جیب شلوارم هم می شنوم. مثل همیشه همین مواقع پشت پنجره ی بسته، روی صندلی نشسته ام و به پارک آن طرف خیابان که اتفاقاً خیلی هم شلوغ است نگاه می کنم. وسیله های شهربازی بالا و پایین می روند و مردم از سر شادی و هیجان فریاد می کشند و چند نفر هم آن طرف تر به خاطر نوبت سوار شدن یک چرخ و فلک دعوا راه انداخته اند و روی صندلی پارک پر است از آدم های بزرگ. داخل زمین بازی هم کودکانی هستند که می خندند و می دوند و پدر مادرهایی که گوشه ی زمین ایستاده اند و دست تکان می دهند برای بچه هایشان و نمی ترسند از زمین خوردن کودک دلبندشان در این تاریکی.


کلمات کلیدی: پارک ،داستان کوتاه ،سیاهی
 
تاکسی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩  

تنهایی


تا به حال تا این وقت شب بیرون نمانده بود. خودش مقصر بود. می توانست زودتر از این ها کار را تمام کند و به این تاریکی نخورد. با این وضع رسیدن به خانه قبل از صبح غیرممکن بود. پول زیادی هم برایش نمانده بود. زیادی خرج کردن و هر روز درآمد کمتری داشتن باعث شده بود حساب کتاب های همیشگی اش به هم بریزد. زیر لب گفت :باید بیشتر کار کنم. سفارش ها هم خیلی کم شده. مثل این که این چند وقته مردم با هم خیلی مهربون

شدند!

ادامه مطلب بخوانید!!!


کلمات کلیدی:
 
اتاق های تاریک
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩  

اتاق های تاریک

نگاهی کوتاه به فیلم جایی آخرین اثر سوفیا کاپولا

به همراه ترجمه ای از مصاحبه با او

somewhere

اگر نورما دزموند با بازی خیره کننده ی گلوریا اسوانسون در فیلم بلوار سانست بیلی وایلدر تقلایی سخت دشوار می کند تا درخشش ستاره ی اقبالش را که مدتی پیش در پس افق پرهیاهوی آسمان هالیوود غروب کرده و از دست رفته دیده است را با زر و زور دوباره پس بگیرد و بر اوج صحنه و در دل تماشاگران نقش ببندد، این بار جانی مارکو با بازی دلنشین استفان دورف در فیلم جایی سوفیا کاپولا خسته از نورهای خیره کننده ی زرق و برق های هالیوودی و نگاه های خیره و آشناپنداری های دیگران، عینک دودی بر چشم می زند و خسته از دیده شدن به گوشه ای می خزد تا بلکه خود را بیابد و ببیند.

جانی مارکو از همان ابتدا سوار بر ماشین با گردش های بی هدف و بی سرانجام خود در جاده ای دایره ای شکل و خاکی، سرگردانی خود را به نمایش گذاشت تا بلکه سرانجام جایی را بیابد که از دریچه ی دوربین ها دیده نشود و او را ستاره نخوانند. پیش بینی رفتار او برای نزدیکان و حتی خود او نیز ناممکن می شود. حضور دخترش که هر لحظه انتظار می رود از طرف پدر همانند مادرش طرد شود، خود موجب پیدا شدن گوشه ای از گم شده ی جانی می شود. گوشه ای از او که پیش از این با بودن در کنار زن های بی شمار و فیلم های پرفروش به فراموشی سپرده شده بود. جانی با باور و میل، لذت های پیشین را با در کنار دخترش بودن معامله می کند تا در نهایت جایگاه حقیقی خود را پیدا کند و از این سرگردانی و بی هویتی نجات یابد.

آخرین فیلم دختر خالق پدرخوانده، اثری با ظاهری هالیوودی است؛ اما درون مایه اش ضد داستان و بی اعتنا به ضرب آهنگ است. همین ناهمگون بودن فرم های از پیش دیده و تجربه شده با محتوای بیان شده در روایت، موجب ایجاد تجربه ای نو در این اثر شده است.


کلمات کلیدی: فیلم ،فیلم جایی ،مصاحبه ،کاپولا
 
استخوان های دوست داشتنی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  

نگاهی به فیلم استخوان های دوست داشتنی

آخرین فیلم پیتر جکسون

1-      فیلم های پیتر جکسون مانند خودش هستند. در طول زمان تغییر ظاهری زیادی می کنند اما هویت و درون مایه ی خود را حفظ می کنند. استخوان های دوست داشتنی نیز مانند دیگر آثار جکسون توانسته است به خوبی از جلوه های ویژه برای روان تر کردن و تاثیرگذارتر کردن روایت استفاده کند. جلوه هایی که در این فیلم به طرز معنی داری رنگ و بوی فرا واقعی به خود گرفته تا بیننده را مهمان مکان و زمانی نادیده و درک نشده کند. این جلوه های بصری خیره کننده گاه مرزهای واقعیت و خیال را در ذهن مخاطب مخدوش و جابجا می کند. در کنار جلوه های ویژه حضور دختر عجیب (راث کونورز Ruth Connors) نیز که در واقع حلقه ی اتصال دو دنیاست نیز بر تفکیک ناپذیری این مرزها افزوده است و سبب همراهی همه جانبه مخاطب با شخصیت های فیلم می شود و سرانجام، این همراهی منجر به ایجاد حس همذات پنداری با دختر مقتول (سوزی سالمن Susie Salmon ) و اطرافیانش می شود.

دیگر ویژگی مشترک درونی فیلم با دیگر آثار کارگردان، بهره گیری از مضامین بیان شده در اسطوره ها و افسانه هاست. اولین ملاقات سوزی و ری سنگ (Ray Singh) پس از دیدن نمایشنامه ی اتلو صورت می گیرد. گویی از همان ابتدا قرار است سوزی مانند دسدمونا (Desdemona) همسر اتلو قربانی بی گناهی خود شود. مقتولی بی تقصیر که توسط اطرافیان خود کشته می شود و سرانجام، قاتل نیز پیش از مجازات شدن می میرد.

سومین ویژگی مشترک فیلم های جکسون توجه خاص او در برداشت داستان های فیلم هایش از کتاب ها و روایت های حماسی و اسطوره ای است. کتاب استخوان های دوست داشتنی یکی از پرفروش ترین کتاب های چند سال اخیر آمریکا بوده است که این فیلم نیز از آن اقتباس شده است. برداشتی ستودنی که تنها تفاوت عمده ی آن با متن کتاب در مدت زمان روایت دختر در عالم برزخ است. در کتاب، سوزی اتفاقات پیش آمده برای اطرافیانش را تا ده سال پس از مرگش روایت می کند. این بیان طولانی پیشامدها که دارای خطی ساده و یکنواخت است در فیلم به چند ماه کاهش یافته است و نقش جورج هاروی (George Harvey) قاتل نیز در آن نسبت به کتاب بسیار کمرنگ تر شده است.

2-      نوع روایت فیلم از دو دیگاه قابل بررسی است. اول بیان تمام رویدادهای مهم پیش روی فیلم در چند دقیقه ی ابتدایی فیلم و دیگری تبدیل شدن راوی اول شخص به دانای کل پس از مرگ سوزی. یکی از مهمترین عوامل ایجاد کشش در روایت ایهام زایی است. روشن نساختن تمام ابعاد مورد پرسش واقع شده و جزییات مهم، حس تعلیق را در درون تماشاگر غلیظ می کند و موجب برانگیخته شدن کنجکاوی مخاطب می شود. مجموعه ی این حس ها موجب ایجاد رابطه ی تنگاتنگ ذهن بیننده با داستان فیلم می شود و بر جاذبه ی روایت می افزاید؛ اما در استخوان های دوست داشتنی در همان چند دقیقه ی ابتدایی فیلم متوجه می شویم که دختر بزودی می میرد و حتی قاتل او نیز تا میزان زیادی مشخص است. تنها نقطه ی مبهم باقی مانده، چگونگی به دام افتادن قاتل پس از این همه جنایت است. این نکته مبهم گرچه می توانست به نقطه ی تکیه روایت برای ادامه ی مسیر تبدیل شود ولی از روی عمد و به درستی در گوشه ای از داستان قرار می گیرد و بررسی چگونگی واکنش اطرافیان سوزی به نبود ناگهانی و همیشگی اش دست مایه ی اصلی متن می شود. واکنش هایی که گاه منجر به تعجب و گاه دلسوزی، سوزی و مخاطب می شود. تبدیل شدن راوی اول شخص فیلم به دانای کل پس از مرگ سوزی صورت می گیرد. گردش سیال و مجرد روحِ در برزخ مانده ی سوزی، با اشراف کلی بر تمامی رویدادها، توانست منطق حضور دوربین در دورترین نقاط را نیز توجیه کند. هر چه قدر مرگ سوزی دیرتر صورت می گرفت، دوربین نیز تنها مجاز به حضور در مکان هایی می شد که جسم او باید در آن جا حاضر می شد و خود ناظر بر تمامی رویدادها می بود.

3-      یکی از مهم ترین ایرادهایی که می توان به روایت پردازی فیلم گرفت، نبود توازن منطقی در شخصیت پردازی است. سنگینی بار روایت به طور متناسبی میان اشخاص و یا حتی اشیا به درستی تقسیم نشده است. کارکرد حضور و یا ایجاد برخی از اشیا در ادامه ی داستان ناکامل است. حفره ی مجهزی که تله ای برای به دام انداختنِ سوزی توسط هاروی می شود در مکانی ایجاد شده است که مسیر رفت و آمد هر روزه ی سوزی و دیگر دانش آموزان است. ایجاد این مکان در نزدیکی مدرسه و خانه های مسکونی بدون جلب توجه دیگران کاری ناشدنی است. پنگوئن که یک بار در کودکی سوزی و دیگر بار در کتاب های مادرش نشان داده می شود  (تمامی کتاب هایی که مادر سوزی در هنگام کودکی او می خواند متعلق به انتشارات پنگوئن است، تمامی آن ها!) در ادامه رها می شود و بی کارکرد باقی می ماند. (به یاد بیاوریم کارکرد خرگوش را در ماتریکس).  این بی توجهی به منطق حضور، در اشخاص نیز دیده می شود. به عنوان مثال دختر چاق همسایه (گریس تارکینگ) که سوژه ی ابتدایی عکاسی سوزی در غیاب فیل های وحشی و کرگدن هاست، تا پایان فیلم غیبتی بی معنا دارد. از او مهم تر چگونگی حضور و دگرگونی های آبیگل سالمن (Abigail Salmon) و لیندزی سالمن (Lindsey Salmon) ، مادر و خواهر سوزی است. حضور و واکنش هایی پر از ابهام که در برخی موارد منطق روایی را زیر سوال می برد. مادر سوزی در ابتدا کتاب هایی از کامو، هسه و ویرجینیا ولف می خواند اما با گذشت زمان تنها به مطالعه ی کتاب های آشپزی و باغبانی می پردازد. خواهر منفعل و بی کارکرد او که تنها دونده ی خوبی است ناگهان مانند کارآگاهی شجاع به قلب خانه ی مقتول وارد می شود و پرده از راز قتل های او برمی دارد. این مجموعه بی تفاوتی ها به کارکرد و ایجاد اشیا و شخصیت ها بزرگترین حفره را در روایت ایجاد کرده است.

دیگر عاملی که از نقاط ضعف فیلم به شمار می آید، نبود زمینه ی کافی و مناسب برای ایجاد حس مطلوب است؛ بدین معنا که مولف خواسته، پس از تجاوز و قتل دختری نوجوان، در مخاطب حس شادی و لطافت ایجاد کند. این عدم هماهنگیِ مقدمه و نتیجه؛ با وجود تمام تلاش فیلم ساز برای استفاده ی فراوان از جلوه های دیداری و زیباشناختی، منجر به آزار ذهن مخاطب می شود. هر چند جایگاه کنونی دختر، مطلوب و زیبا است اما یادآوری چگونگی کشته شدن او و همچنین واکنش اطرافیان سوزی به نبود او، سبب ناپایداری و ضعف باورپذیری شده است. همراهی سوزی با دیگر کشته شدگان همان قاتل بر این حس می افزاید.

4-      آمریکایی ها این فیلم را دوست نداشتند. این را می توان از میزان فروش و مقایسه ی آن با دیگر کارهای کارگردان متوجه شد. نگاهی کوتاه به نظرات منتقدان حرفه ای و همچنین مخاطبان عادی آمریکایی که در اینترنت منتشر شده است نشان می دهد دو عامل اساسی باعث پیدا نشدن مخاطب گسترده در میان تماشچیان سینما روی آمریکایی شده است. یکی برآورده نشدن توقع از پیش طراحی شده در ذهن مخاطبان به علت حضور کارگردانی مانند پیتر جکسون و دیگری مقایسه ی فیلم با کتاب آن. همان طور که در پیشتر اشاره شد کتاب استخوان های دوست داشتنی در میان مردم آمریکا بسیار مورد توجه قرار گرفت. این توجه گسترده هنگامی که در کنار اقتباس کارگردانی صاحب سبک قرار گرفت سطح توقع مخاطبان را بسیار بالا برد. آن ها بر روی پرده نه حماسه ی ارباب حلقه ها را دیدند و نه سادگی و لطافت متن کتاب را.

5-      جایگاه جلوه های تصویری ساخته شده توسط فن آوری های فوق مدرن امروزی در سینما کجاست؟ آیا ساخت آثاری مانند استخوان های دوست داشتنی و یا آواتار گامی رو به جلو برای سینما به منزله ی هنر است و یا به رخ کشیدن تکنیک؟ در کنار هم قرار دادن رمانس و جلوه های ویژه در چشمان مخاطبان چگونه جلوه می کند؟ پاسخ به این گونه پرسش ها بماند برای فرصتی دیگر. 


 
دوربین موبایل و اطراف ما
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  

آرام کردن میدان یعنی چه؟

وقتی روزی تعطیل نشسته ای روزنامه می خوانی و می بینی پرنده ای زیبا مبهوت خودش در شیشه ی آیینه ای شده است می فهمی هنوز خدا این شهر را دوست دارد.

پارکینگ غاری

بوم صندلی با رنگ لاکی

بازو بسته کردن لپ تاپ جهت خارج کردن دی وی دی رام خراب!


 
فرزندان بی پدر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩  

  فرزندان بی پدر

نگاهی کوتاه به مرد مصمم آخرین ساخته ی برادران کوئن

1-     همانگونه که درک کلیت مفاهیم بیان شده در فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" با کنار گذاشتن روایت ابتدایی فیلم ناکامل می نماید، در مرد مصمم نیز داستان آغازین فیلم که در ظاهر دارای فضای زمانی و مکانی متفاوت با دیگر قسمت های فیلم است و جوی کاملا متفاوت دارد، پاره ای جدایی ناپذیر از بدنه ی اصلی فیلم است.

مردی در راه مانده و سرما زده، چرخ حرکتش از کار می افتد و کالاهای فروشی اش روی دستش می ماند. تمام این سختی ها با حضور مردی مومن حل می شود؛ ولی پاسخ این محبت دشنه ای است که همسر مرد در راه مانده بر قلب مرد مومن فرو می کند. نیرویی که زن را وادار به این کار می کند ریشه در خرافاتی دارد که خود حاصل تاویل های نادرست از آموزه های بیان شده در مکتب همان مرد مومن است. پاره ی اول فیلم دو نکته اساسی را بیان می کند، یکی جایگاه و نقش مهم مذهب در زندگی جاری مردم و حل مشکلات آن ها و دیگری چگونگی واکنش عوام به این نقش. این دو نکته در ادامه ی فیلم مانند دو ستون، سطح گسترده ی روایت را استوار نگه می دارد تا بیننده با بلند کردن سر به تماشای آن بنشیند و مبهوت روایت بماند.

2-     همانگونه که درک مفاهیم فیزیکی گفته شده توسط لری، استاد فیزیک و شخص اول داستان، بدون دانستن مبانی ریاضی ناممکن است؛ مذهب هم زبانی همه فهم برای شناخت رویدادهاست. هر چند شاید خود مذهبیون دچار لکنت زبان در بیان مفاهیم و اصول ابتدایی آن باشند و با مثال هایی نامفهوم و بی فرجام بخواهند آموزه های دینی را بیان کنند، اما انکار کلیت ماجرا ناممکن است. خاخام جوان مبهوت پارکینگ است و ماشین هایش. خاخام میانسال داستان نشانه های حک شده بر روی دندان فردی را بدون به سرانجام رساندن بیان می کند و پایان کار را بی اهمیت می داند و خاخام پیر از ترس دشنه ی آماده برای نشستن بر فلبش مشغول تفکر بی عمل. ناتوانی خاخام ها در گشایش از گره ی مشکلات پدید آمده، ریشه در انفعال و سکوتی دارد که ناشی از ترس از واکنش های نامناسب و تفسیرها و برداشت های نادرست از اعمالشان است. استاد فیزیک که تا دیروز در پناه علم فرمول وار، آرامش و آسایشی خیالی داشت، پس از بروز چند مشکل و نیافتن راه حلی در حیطه ی مذهب، خود را تسلیم وار در دستان تقدیر می گذارد شاید که این بار طبیعت به عنوان سومین طبیب (پس از مذهب و فردگرایی) چاره ای برای او کند.

3-     سکوت و انفعال مذهب در زندگی مردمان دهه 60 آمریکا موجب پدید آمدن شکافی عمیق و فاصله ای زیاد میان دو نسل شد. پسر، پیش از سیزده سالگی اش بیش از کل زندگی پدر، تجربه های نامشروع دارد، مواد مخدر مصرف کرده. تنها وابستگی اش موسیقی و سریال است. دختر برای عمل بینی دزدی می کند و دغدغه ی اصلی اش شستن و آراستن است و هر ساعت به بهانه ی معبد به بیرون می رود. شاید واکنش نشان ندادن والدین این نسل به کج روی های بی حد فرزندانشان به علت مشکلات و تضادهای درونی آن ها باشد. اگر راه کارهای مذهبی ای که می خواهند به فرزندانشان منتقل کنند، می توانست بار را به منزل برساند، خود آن ها در این جایگاه نبودند. رها گذاشتن فرزندان در عمل و محدود کردن اعتراض ها به بیانه هایی با صدای بلند، ریشه در همین داشتن شک در درستی راه پیموده شده دارد. فرزندانی که در سرپرستی معنوی یتیم هستند و هیچ گاه دست نوازشی بر سرشان کشیده نشده است.فرزندانی بی پدر.

4-     برادران کوئن ثابت کرده اند که استاد روایت اند. می توانند داستانی را در مدت زمانی بلند با حاشیه هایی کم ولی تاثیرگذار، به گونه ای روایت کنند که فیلم از ضرب آهنگ خود خارج نشود. آن ها می دانند چگونه و در چه زمانی از کدام مصالح و عوامل به بدنه ی داستان وارد کنند که کشش روایت پایدار بماند و خط سیر داستان حفظ شود. جایگاه عمو آرتور، برادر لری، همسایه ی مرد مصمم و همچنین سای آبلمان، مردی که می خواهد جایگاه لری را در خانه اش بگیرد و در میانه ی داستان بر  اثر تصادف می میرد، از جمله همین عوامل جانبی فیلم هستند که به علت داشتن وزن کافی توانسته اند با وجود کمی اثر و حضور، حفره های کل روایت را پر کنند.

 


 
فربه شدن آدمی با دوپینگ یا چند مرده حلاجی؟
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩  

 


کلمات کلیدی:
 
بچگکان گرسنه و انبان خالی ما
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  

این روزها طفل های زیادی را که در طول سالیانی پرورش داده ام، تک تک بر لب نهری می برم و از فرط دستان خالی و انبان تهی، با بی اعتنایی هلاک می کنم؛ تا شاید مجال وجود برای دیگری باشد.

این وبلاگ طفلی است که بارها تا لب جوی رفته ولی چنگ زمانه مانع از هلاکش شده

 


 
ستاره برهوت بیداد
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

 

و چه زود خوی جاهلیشان

از پس نقاب دورویی رخ نمود

به کدامین گناه

در ظهر نفاق یادگار نبوی را

در پس انباشتی از پلیدی

زنده به گور کردند

مزد دستی که خیبریان را در بند کرد، بند بود؟

این تفسیری است اموی از اجر نبوی؟

ظلمت دوده های برخاسته از آتش حرم مولا

در مقابل چهره ی پلیدی، عین روشنایی است

سیاهی نشسته بر درب نیمه سوخته

توتیای چشمان خیره به رخ منتقم

و خاکش موجب تیمم

این عاشقان سرگردان

نماز به کدامین سو بخوانند

که قبله ی آنان مزاری است ناپیدا

قطرات آب غسل شبانه

بدل شدند به ستارگانی در دل ظلمت

تا برای گمشدگان برهوت سیاهی

رهنمونی باشند به سوی خانه ی نور

تا ابد


کلمات کلیدی:
 
ما و ما و هفته ی ما
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  

ما و ما و هفته ی ما

 

وقتی تنها دو هفته به آزمون کارشناسی ارشد بیشتر نمانده و مشغول سروکله زدن با تست های چندین درس هستی؛ باید هفته های آرامی را در حالت ایده آل داشته باشی. نگاهی کوتاه به هفته ای که گذشت:

شنبه

دوستی که با او به کتابخانه می رفتی امروز نمی آید. دوستی دیگر که با هم در حال راه اندازی پایگاه اینترنتی ای هستیم زنگ می زند چند ایده جدید دارد. هفته ی بعد جلسه ای با هم داریم.

یکشنبه

باز هم همان دوست کتابخانه ای نمی آید. شب تماس می گیرم و می گوید کارش برای استخدام در صنایع دفاع درست شده دیگر نمی آید. تو بخونی ها!

دوشنبه

دوستی که در جایی دیگر درس می خواند و با هم جزوه ها و کتاب و برخی نکته ها را رد و بدل می کردیم پس از مدتی بی خبری تماس می گیرد و می گوید کارش برای رفتن به دانشگاه فرانکفورت درست شده. تو بخونی ها!

سه شنبه

شماره ای ناشناس تماس می گیرد. فامیل دور مادری است. سفارش ساخت یک سایت برای روستای اجدادی مان و معرفی آن را به جهان دارد. یاد دوستی اش با پدربزرگم می افتم. هفته ی بعد جلسه ای در همین رابطه است. دقایقی بعد دوستی می آید دم در، فکری برای یک پایگاه جامع اینترنتی دارد یک ساعتی صحبت می کنیم!

چهارشنبه

یکی از دوستان کلاس زبان زنگ می زند. پس از مدت ها یک استاد مسلط در مکالمه را هماهنگ کردند برای پنج شنبه ها عصر. اولین جلسه اش هفته ی بعد است. بچه ها مدت ها منتظر بودند تا این کلاس به حد نصاب برسد و اسم من هم در لیست از خیلی وقت پیش ها بود.

پنج شنبه

پدربزرگ پس از مدت ها می آید خانه ی ما. یاد سایت روستا می افتم. عصری با دوستان خیابان ها را متر می کنیم.

جمعه

صبح، خواهرم می گوید اون دوستمو که تو عمرش در مجموع چند ساعتی درس خوانده بود و با فلان ویژگی ها رو تو یادته. می گویم خوب! می گوید دیروز تو خیابان دیدمش، گفته همان دانشگاه و رشته ی تو درس می خونه.

همه چیز به هم ریخته. می نشینم و پنج قسمت آخر لاست رو پشت سر هم می بینم. به هم ریختگی اپیدمی شده.

 پی نوشت:

وقتی می گویم اپیدمی یاد واژه ی Epitaph (نوشته ی روی سنگ قبر) می افتم!


 
من گنجشک نیستم
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  

من گنجشک نیستم*

نگاهی به فیلم آفرینش (زندگی داروین)

و نظریه ی تکامل او



١-  فیلم های ساخته شده با درون مایه ی زندگی محوری و مورد بررسی قرار دادن داستان زندگی یک شخصیتِ مورد شناخت همگان و تاثیرگذار در عرصه های بومی و جهانی، به طور معمول دچار کمبود پویایی در خط سیر داستان و تسلیم زدگی در مقابل بزرگی آن شخص می شود. وسواسی که در ساخت چنین آثاری به خرج داده می شود تا چهره ی شخصیت در ذهن مخاطب ماندگار شود و یا دست کم مخدوش جلوه نکند و از بزرگی او نکاهد، در بسیاری از مواقع ویران گر است. این وسواس گاه یک فیلم داستانی را به ورطه ی مستند می کشاند. گاهی نیاز به پایداری آن شخصیت و دوری از خطر تصویر سازی او تا جایی پیش می رود که سازندگان ترجیح می دهند به بررسی اطراف، حاشیه ها و اثرات او بر دیگران بپردازند تا هسته ی مرکزی داستان. سازندگان این گونه آثار تلاش می کنند تا با برگزیدن پاره ای از زندگی آن شخصیت که بیشترین کشش و جذابیت روایی را دارد و آمیختن آن با جنبه های دراماتیک پررنگ شده، به بدنه ی از پیش نیمه هوشیار روایت روحی تازه بدمند و سرنوشت از پیش رقم خورده ی او را که برای همگان روشن است را با چالش ها و درگیری بیشتر و گیرا بر مخاطب عرضه کنند. وارد کردن عنصر خیال –که نفی درستی آن و بررسی میزان تاثیر آن در خدشه وارد کردن به زندگی یک چهره ی همگانی ناممکن است- در چارچوب روایت، تلاش دیگر سازندگان برای افزودن بر کشمکش دورن متنی است. تلاشی که محدودیت آن از تاثیر گذاری بر پویایی بیشتر اثر نمی کاهد و گاه به بهتر دیده شدن دیگر عناصر نیز می انجامد. آفرینش نیز با بهره بردن از جنبه های به جا و همگون با کلیت داستان، اثر را از هرگونه مستندگرایی دور کرده است. جنبه هایی که به همذات پنداری بیشتر با شخصیت اصلی می انجامد و سبب همگام شدن مخاطب با او و درک لحظات دشوار زندگی او می شود. آفرینش در کنار خط اصلی داستان و بررسی چگونگی نوشته شدن کتابی تاثیرگذار، روایت هایی جانبی نیز دارد که مانند شاخه هایی به بدنه ی درخت داستان، زیبایی بخشیده است. این شاخه ها که ویژگی های مشترکی نیز دارند در هم پیچیده می شوند و بر یکدیگر نیز تاثیر می گذارند. واکاوی دوباره ی این زیر روایت ها که در طول داستان پخش شده اند دارای اهمیت زیادی در شناخت و بررسی فیلم است:

      آنی داروین: شیفتگی داروین به دخترش در تمامی لحظات فیلم قابل لمس است. نبود دختر نیز نتوانسته است از نقش پررنگ و ژرف او بر زندگی پدر بکاهد. حضور خیالی، سیال گونه و همیشگی دختر با پدر که گاه با حضور واقعی او نیز در هم آمیخته می شود، سبب شکسته شدن فضای خشک و واقع گرای فیلم می شود. دختر به گونه ای پژواک درونیات پدر است و آشفتگی های او را نشان می دهد. او تنها میراثی بود که نظریه های پدر را پذیرفته بود و بر درستی آن ها حتی به بهای تنبیه شدن نیز پافشاری می کرد. با طبیعت انس بیشتری داشت و همان بی رحمانه جان او را گرفت. از دست دادن دختر به داروین نشان داد که شناخت و همراهی بلندمدت او با ظبیعت سبب در چنگ اختیار قرار گرفتن و رام شدن حیاتِ در ذات وحشی اش نشده است و برای آگاهی کامل به امر طبیعت نیاز به همراهی و آگاهی بسیار بیشتر است.

- قوم نیمه وحشی: لبخند رضایت ژنرال دریادار از گرفتن سه بچه در مقابل دکمه های بی ارزش در هنگام مرگ یکی از آن ها کم رنگ تر شد و دیگر بار هنگام به زمین انداختن سوغات ناهمگون با درونِ دو بچه در ساحل اقلیم بومی به اخم و ناامیدی تبدیل شد. این بخش که مستقل ترین زیر روایت در ساختار داستان پردازی بود بر توجه ویژه به غریزه تاکید می کرد و به گونه ای ذهن مخاطب را برای نتیجه گیری پایانی داروین از این مشاهدات؛ که نداشتن تفاوت ویژه و بارز میان ذهن انسان و حیوان بود؛ آماده می ساخت.

- جنی: میمون دربندی که نشان داد با بودن در محیط انسانی بیش از دو کودک بومی دگرگون شده است. کنش ها و واکنش های او داروین را در نوشتن کتاب تکامل سرسخت تر کرد. یکی از لحظات تاثیرگذار و احساسی فیلم هم هنگام بازگویی چگونگی مرگ جنی توسط داروین برای آنی است. داستانی که پایان تعریف کردن آن با مرگ آنی همراه می شود و بیننده را در ماتم تنها می گذارد. 

٢-  به فراموشی سپردن دست آوردهایی که حاصل سال ها پژوهش و انباشتی از نوآوری ها بود، برای داروین کاری بسیار دشوارتر می نمود تا گالیله. اگر گالیله گرمای سوزان آتش دادگاه تفتیش عقاید را بر گونه های خود و خانواده اش حس می کرد، داروین در اوج سخت گیری باید زانو بر سنگ نمک می زد و با ریختن چند قطره ی آب بر پیشانی خود، زبان به توبه می گشود. ترس کلیسای قرون وسطا از دگرگونی در جایگاه زمین و خورشید نبود که این دو هزاران سال در جایگاه درست خود بوده اند. آن ها می دانستند خارج شدن زمین از مرکزیت و چرخش آن به دور خورشید، تخت سلطنت کلیسا را از مدار فرمانروایی بی چون و چرا به زیر خواهد کشید. کشیش ها از این که صدای ناقوس کلیساها در همهمه ی مباحث دانشمندان و زمزمه ی برخاسته از شک مردم به فراموشی سپرده شود، در هراس بودند. اگر داروین می تواند در میان سخنرانی کشیش برخیزد و یا با بی احترامی از مقابل کلیسا عبور کند، اگر تنها عامل بازدارنده ی او از انتشار افکارش، جنگ درونی وجدانش بود- که گاه نمود بیرونی پیدا می کرد و همسر و دختر از دست رفته اش او را به چالش می کشیدند- و یا اگر هنگام قلم به دست گرفتن خدا را به مبارزه می طلبید و دوستانش او را قاتل خدا می خوانند، همه و همه به پشتوانه ی مبارزات چند قرن پیش از آن بود که آزادی خواهان و دگراندیشان را به کام مرگ و شکنجه کشاند. انسان های بی شماری که در تک تک خط های کتاب او سهم دارند. داروین نمی توانست که ننویسد. حتی اگر لرزش دستانش باز نمی ایستاد و یا مجبور بود جوهر را که مانند لکه ی ننگی بر سر انگشتانش می ماند را هر روز با هراس پاک کند. بیماری او از فروخفتن واژگانی بود که از گذشتگان به میراث مانده بود و تنها در آن هنگام و از دریچه ی بینایی و آگاهی و ذهن نوآورانه و موشکافانه ی او قابلیت استخراج داشت. ذهنی که قدرت تاب آوردن بازآفرینی و پردازش افکار خام پخش شده در عرصه ی گیتی را داشت و می توانست با کنار هم قرار دادن الگوهای از پیش به یادگار مانده، آن ها را در قالب نظریه ای نو و همه گیر درآورد. بی خوابی پیش از نوشتن کتاب، از فریادهای ژاندارکی بود که در آتش ناآگاهی می سوخت. ناتوانی اش یادگار رنج انزوای گالیله بود و سکوتش از پاسخ رد منصور حلاج به توبه خواهان. بسیاری در عصر تاریکِ زندگی بشر فدا شدند تا داروین بتواند به دور از سایه ی هولناک و بازدارنده ی کلیسا و نگاه ویرانگر اسقف ها، قلم در دست گیرد. همان گونه که داروین به تکامل موجودات در طول زمان باور داشت، کتاب ها و افکار او نیز تکامل یافته ی نظریات و عقایدی است که تا پیش از این یا مجال گسترش نداشتند و یا دریچه ای مناسب برای خروج آن ها وجود نداشت.

٣- علم گرایی مطلق داروین که به مثابه ی یک مکتب به پناهگاه او تبدیل شده بود نیز صورتی دگرگون شده از اقرار به توحید است. کشتی متلاطم و طوفان زده ی علم گرایی تنها در ساحل امن خداشناسی وحدت گرا به آرامش می رسد. طبیعت و پروردگار، هیچ گاه سر ستیز با یکدیگر نداشته اند؛ اما بسیاری از متفکران و دانشمندان در طول تاریخ تلاش کرده اند تا این دو را در میدان مبارزه ی علم گرایی در مقابل دیدگان مردم قرار دهند و با مسحور کردن چشمان مردمِ خالی از آگاهی و اندیشه، به خاک افتادن ملکوت آسمان ها در بستر خاک را به رخ ایمان آوردندگان به مسلک الهی بکشند. حالات و پیشینه ی داروین نشان می دهد که  او نمی خواست خدا را در مقابل طبیعت قرار دهد ولی از طرفی دیگر از سرانجام کار خود و برداشت های مادی گرایانه ی دیگران که به این امر می انجامید در هراس بود. هراسی که با گذشت زمان بر درستی آن می توان پی برد. اما از طرف دیگر دستاوردهای نظریه ی او تنها در شک به پیدایش سرچشمه ی الهی در پدید آمدن موجودات خلاصه نشد و متفکران با برداشت های گوناگون توانستند به راه کارهای تازه ای در دیگر علوم نیز برسند. روانشناسان بر نفوذ و تاثیر نظریه ی او هنگام مطالعه ی رفتارهای انسانی پی بردند و در کنار بررسی درون مایه آگاهی هر انسان به کنش ها و رفتارهای مشترک موجودات توجه بیشتری کردند. مطالعات داروین باعث شد علومی مانند باستان شناسی، مردم شناسی و روانشناسی بیش از پیش در هم آمیخته شوند و شبکه های ارتباطی میان آن ها اثرگذارتر و قوی تر شود. بررسی تاثیر نظریه ی داروین بر بازآفرینی اندیشه های مارکسیسم و همچنین احیای بنای نوگرایی غربی، موارد دیگری است که باید در فرصتی مناسب دیگری به آن پرداخت.

۴-  سخن آخر این که با نگاهی گذرا به گوناگونی و پرشماری شخصیت های اثرگذار در طول تاریخِ سرزمین ما و میزان اقبال هنرمندان به ساخت آثاری برای بررسی زندگی، آرا و نظرات آن ها چیزی جز افسوس باقی نمی ماند. چهره هایی که گستره ی نفوذِ کلام و آثارشان بر دیگر فرهنگ ها، حسرت داشتن یکی از آن ها بر دل دیگران گذاشته و در پی بی توجهی ما، دست به سرقت نام و آثار آن ها می زنند. امید است با ایجاد روحیه ای ملی و همه گیر، موج تازه و اثرگذاری در ساخت چنین آثاری را شاهد باشیم. 


کلمات کلیدی: آفرینش ،نقد فیلم ،داروین ،تکامل
 
زیر پوست مردم
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  

زیر پوست مردم

نگاهی به فیلم هیچ


 

١-  هیچ با مینیمال گرایی در ساختار روایی و فرم داستانی خود و پرهیز از ایجاد پیچیدگی، توانسته است از فربهی موجود در ظاهر محتوا بکاهد و آن را آماده ی هضم و پردازش برای ذهن طیف گسترده ای از مخاطبان نماید. این همگرایی و همسویی آگاهانه بین فرم و درون مایه موجب شکسته شدن الگوهایی شده است که پیش از این با ایجاد پیوندی ناگسستنی میان واقعیت و حقیقت، زاویه ی دید همگان را در چارچوبی از پیش طراحی شده قرار می داد. رویکردی که دستمایه قرار دادن فضای فانتزی برای بیان روایت واقعی داستان ها و حوادث را یا از طرفی به ابتذال می کشاند (همیشه پای یک زن در میان است) و یا از سویی دیگر اصل روایت را زیر سایه ی سنگین فانتزی گرایی مخدوش می کند (قاعده ی بازی). این نگرش، حافظه ی پویا و تخیل سازنده را در خلق اثر از هنرمند می گیرد و فضای دوره بروز نئوکلاسیک ها را در ذهن باز آفرینی می کند. کارگردان با محدودیت بخشی هوشمندانه به فضای روایت و طرح داستان، شخصیت ها را در مرکز توجه و دید قرار داده است و جایگاه هر یک از آن ها را به یک موقعیت تبدیل کرده است. موقعیتی که منجر به اثربخشی چند جانبه شده است. کشمکش موجود میان آنان نیز دست مایه ی شناخت بیشتر و آگاهی از درون انسان ها شده است. کنایه آمیز بودن و گاه فاصله گرفتن از فضای واقع گرایی در فیلم موجب آن نشده است که مخاطب در تصویر اثر، تنها تصور زندگی را ببیند و از درونیات شخصیت ها تاثیرنپذیرد. این همذات پنداری و نفوذ نیروی محرکه روایت در درون ذهن ها را بایستی نتیجه ی برگزیدن طبقه ی فرودست در جایگاه اصلی شخصیت ها دانست. طبقه ای که هنوز راستی و درستی آنان باور پذیر است و دوری از پنهان کاریشان آشکار. همین باورپذیری و پذیرش این طبقه برای مخاطبان موجب می شود که چالشی در پیش داوری های موجود در ذهن پدید آید و مخاطب نیز در نهایت خود را برای کار نادرستی که دیگری انجام داده است خطاکار بداند و شایسته ی سرزنش. هم نفس شدن با نفس و ذات زندگی، که در این اثر از مهارت داستان گویی، قدرت در ایجاد حس آمیزی، ساختارشکنی همراه با پایبندی به فرم گرایی مرسوم و قابل قبول در مخاطبان عام، دست مایه قرار دادن محتوایی که برای همگان قابل لمس است، بیان روایت براساس واکنش ها به جابجایی و دگرگونی جایگاه اجتماعی و مالی یک گروه و همچنین مولفه هایی دیگر موجب شده است که  دشواری رویارویی با چنین موقعیتی برای همگان در طول مشاهده ی فیلم پدید آید. دشواری ای که بر تلخی حوادثی که پس از دگرگونی برای شخصیت ها رخ می دهد، می افزاید. این تلخی به همراه جایگزین نکردن حس امیدواری و فروپاشی تک تک ستون های خانواده ای سنتی، کام و ذهن مخاطبان را با درگیری و چالشی در سطوحی بالا به حال خود وا می گذارد. گام پایانی این فیلم که بر عهده ی مخاطب گذاشته شده است - برخلاف بسیاری از فیلم های دیگر که انتظار ایجاد آگاهی ای فراتر از خود صاحب اثر در مخاطب را دارند و یا از آنان می خواهند فضایی نو با ویژگی هایی متفاوت از آن چه در طول فیلم بوده است را ایجاد کنند- تنها داشتن امید به فردای شخصیت هاست.

٢-  قرار دادن جامعه در کانون توجه روایت و با زاویه دیدهای متفاوت، دغدغه ای است که تمامی فیلم سازان- حتی کسانی که ظاهر گونه ی سینمایی آن ها جامعه گریز است- به خود مشغول کرده است و هرکدام تلاش می کنند با طرح داستانی نو و یا رویکردی متفاوت به بررسی آن بپردازند. هیچ، در میان فیلم هایی که به طور مشخصی دغدغه ی جامعه محوری دارد، از ظریف ترین و ریزبینانه ترین نگاه ها بهره برده است. گویی صاحب اثر خسته از دیدهای کلان و کارکرد محور خواسته است به دور از هرگونه پیش داوری و گزینش های ساختاری مرسوم در دیدگاه هایی از این دست، به سراغ کوچکترین گروه ساختاری بدنه ی جامعه برود. این نگاه، آمیخته به مطالعه موشکافانه و  بررسی رفتارها و نمودهای مادی و اخلاقی فراگیر تک تک اعضای خانواده است. خانواده ای سنتی و متعلق به طبقه فرودست که به مثابه ی یک نهاد اجتماعی و راهبردی ایفای نقش می کند . مجموعه ای که می توان با بررسی سازوکارهای موجود در نهاد آن و ساختارهای رفتاری حاکم در گروه های محدود، به آگاهی درست نسبت به الگوهای رفتاری مجموعه های بزرگتر رسید. قرار دادن تمامی شخصیت ها در کشمکش های برخاسته از مناسبات اجتماعی و دیدن و واکاوی کنش ها و واکنش های آنان به دگرگونی های پیش آمده، فرصتی را به وجود آورده است که مخاطب، با تکیه بر توصیف های عریان روایت و شخصیت پردازی های موشکافانه، شناخت خود از جوامع کلان تر را، به دور از هرگونه تفسیر و حاشیه پردازی کامل تر کند و در دیگر گام به شناختی همگانی و ژرف برسد. درستی این شناخت هنگامی زمانی کامل تر و دقیق تر می شود که مطالعه و نگرش، آمیخته با مشارکت پویا باشد. نتیجه ی همدردی با شخصیت ها و گام برداشتن در کنار آن ها در بسیاری از لحظات فیلم، منجر به ایجاد همین پویایی و  افزایش سطح اشتراکات حسی می شود. دگرگونی در ساختار این نهاد اجتماعی با دست مایه قرار دادن ازدواج مادر خانواده و ورود فردی با ویژگی های خاص، آغاز می شود و ابعاد و چگونگی فضای اعتقادی، باورهای حاکم در درون خانواده و گونه ی اقلیم محل زندگی آن ها، این دگرگونی را همراه با ابعادی دگرگون شده و گاه اغراق شده بیان می کند تا شناخت حاصل از بررسی این اتفاقات نمود بیشتری داشته باشد. جایگاه نمودهای مالی در دگرگونی فرهنگ خانواده ای پایبند به سنت ها، نشان از تاثیرات گسترده و گاه ویران گر ظهور نادرست پدیده ها در موقعیت ها و زمان های نامناسب در کل جامعه و زندگی مردم دارد. هرچند شناخت برخاسته از مطالعه ی درست گذشته ی جوامع و ویژگی های فرهنگی آنان و ارتباطشان با دیگر نهادها، پیش بینی واکنش های آنان را برای مردم شناسان آسان می کند اما پایان تلخ و غیرقابل پیش بینی سقوط و سیر نزولی ای که برای این جامعه ی کوچک رقم می خورد نشان از نسبی بودن نظریه هایی دارد که تنها با تکیه بر مطالعات یک جانبه، ارائه شده است. نظریه هایی که از نبود شناخت کافی تفاوت ها و شباهت های ساختاری و همچنین درک درست از ظرفیت ها و جنبه های متفاوت جوامع رنج می برد و فاقد کلیت برای صدور حکم است. هر کنشی که از طرف هریک از اعضای خانواده سر می زند رابطه و تاثیری با کلیت بدنه ی جامعه دارد. مناسبات و تاثیرات مجموعه اقدامات آنان تنها در صورتی قابل تامل و بازبینی است که از فردگرایی به مجموعه نگری برسیم، به چیدمان و جایگاه آنان در کل بنگریم و ریشه ی کوچکترین کار آنان را نیز در عناصر نهادی بزرگتر مورد جستجو قرار دهیم. فیلم برای بیان کلام خود، زیر پوست کلیت ها نرفته است.  بررسی کوچکترین قسمت تاثیرگذار مجموعه و دیدن مستقیم مردم، برتری مطلق هیچ نسبت به کارهای مشابه است.

٣-   شخصیت ها در هیچ با وجود پرشماری و گوناگونی، با دقت و صبر کافی پردازش شده اند. ساختار فیلم نقشی آشکارساز برای درونیات شخصیت ها دارد. دیدن رفتارهای آنان به هنگام برگزیدن ها و ماندن در تنگناهای دشوار به شناخت گسترده و ژرف از آنان می انجامد. سکوت ها، حرکات چشم و دیگر اعضای بدن و مکالمه های شخصیت ها و همچنین مکان زندگی و کار آنان، در راستای پرداخت بیشتر شخصیت ها صورت گرفته است. در مجموع ده شخصیت اثرگذار در فیلم وجود دارد که هر یک از آنان و همچنین روابط میان آن ها، مجموعه ی ساختاری داستان را تشکیل داده است.

- نادر سیاه دره: گنجایش بالای شخصیت، با بازی خوب بازیگر و نقش آفرینی بجای کلام و حرکات او همراه گردیده تا نقش در ذهن مخاطب ماندگارتر گردد. زندگی و تنفس در فضایی خارج از چارچوب های از پیش دیده شده فرصتی را برای بیننده فراهم می کند تا بدون پیش داوری به تماشای شخصیت او بنشیند و در همان هنگام کنش او، واکنش نشان دهد. با او هم گام شود، در لحظاتی برای موقعیت پیش آمده برای او دلسوزی کند و یا گاهی از در مخالفت با تصمیماتش درآید. بیشتر حرکات و ویژگی های او نادر است و همین امر حس کنجکاوی مخاطب را برای شناخت بیشتر از او برمی انگیزد. با وجود حضور در بیشتر صحنه های فیلم، خود را در درون صحنه تحمیل نمی کند و حضورش محرکی مفید و مفرح برای به شتاب انداختن روند روایت است. دگرگونی او در طول خط سیر داستان مشهود است. او از یک عنصر بی اختیار و بی تاثیر در ابتدای داستان به جایی می رسد که تصمیماتش بر رفتارها و آینده ی دیگران تاثیر می گذارد. استعدادها و ویژگی هایی که در کسب آن ها اختیاری نداشته و از سر حکمت بوده است به صاحب اختیاری او می انجامد و دیگر حاضر به بازگشت به محیط زندگی ابتدایی اش نیست. آگاهانه از در اختیار گذاشتن اندوخته های مالی اش به دیگران سرباز می زند و سرانجام نیز راه خود را از دیگران جدا می کند و نشان می دهد آن چنان که از ابتدا تصور می شد نا آگاه نیست. - عمه: ناتوانی جسمی و تیزی و تلخی کلام ویژگی مشترک تمامی سرپرستان افرادی است که از سر اجبار و بی میلی بر سر راه دیگران قرار می گیرند، آرامش طلبی او که بر پول دوستی اش چیره می شود در دیگر نمونه ها کمتر دیده شده است. اما همین ویژگی برگزیده ی او نیز با پول زایی درونی برادرزاده اش دگرگون می شود و سودای ثروت، حس آرامش طلبی را از او می گیرد.

- عفت: کمترین دگرگونی درونی در طول فیلم از آن این شخصیت است. زنی که به بهانه ی کار و درآمد نادر، با او ازدواج می کند هنگام آشکار شدن موقعیت کاری و میزان درآمد حقیقی اش، در مقابل رفتار فرزندانش برای بیرون انداختن شوهرش سکوت می کند. اوست که پس از فروپاشی نسبی خانواده برخلاف دیگران، پاشنه ی کارگری را از نو بالا می کشد و به دنبال سامان بخشی دوباره به امور است.

- بیگ: در نبود پدر، نقش بزرگتر و قوی ترین فرد خانواده را دارد. حرفش مطلق است و نفوذ و قدرتش موجب از کار افتادن خواست و اراده ی دیگران و زبان زنش. بیگ پس از درآمدزایی نادر، اولین کسی است کار خود را کنار می گذارد و با وسوسه ی پول به ورطه ی نادرستی اخلاقی کشیده می شود. تنها او دارای فرزند است و شخصیت و رفتارش نشان می دهد که بر روی نسل آینده ای که زیر دست چنین افرادی تربیت می شوند نمی توان هیچ امیدی داشت

- محترم: سکوت ناخواسته اش حاصل تحمل فضای خانواده است. رفتار و آستانه ی تحمل او نشان می دهد که گذشته ای بهتر از موقعیت کنونی نداشته است و کارهای سختی برای رسیدن به اینجا انجام داده است. تنها بی مهری و خیانت همسر، او را وادار به ترک خانه می کند و فرزندانی که پیش از این از کلام او بی بهره بودند را از پشتیبانی حضور و محبت نیز بی نصیب می مانند.

- عادل: ماجراجویی هایی که پیش از این انجام داده از او در میان اعضای خانواده، تیپ ویژه ای ساخته است. بها ندادن به برتری های و داشته های از دست رفته ی او از طرف خانواده، سبب سرخوردگی او شده است. حس حقارت درونی، گاه منجر به بروز خشونت نسبت به اطرافیانش می شود. سکوت بهت انگیزش هنگام از دست دادن همسرش سرشار از تمامی حرف های ناگفته ی او در طول فیلم است.

- یکتا: سکوت و انفعالش در میان اعضای خانواده نشان از اعتراض خاموش و نارضایتی اش دارد. لجاجت موجود در کلام و رفتارش واکنشی است نسبت به رفتار دیگران و درک نکردن شرایط او. نسبت به دیگران گذشته ای بهتری داشته است و حاضر به آوردن فردی دیگر به این دنیای سراسر سیاهی نیست و سرانجام ترجیح می دهد بجای هماهنگی خود با شرایط موجود، از شر حس حقارت و حسرت نداشته ها رها شود.

- لیلا: کوچکترین حس و کلامی را در درون خود نگاه نمی دارد. جنس و میزان نارضایتی اش با تغییر در شرایط زندگی، دگرگونی اساسی می یابد. نادیده گرفتن رابطه ای صمیمی با نامزدش، کنار زدن تمام موانع سر راه برای تکرارناپزیدی وضع موجود است. ناکامی او در چیرگی به وضع نابسمان موجود، با پناه گرفتن در زیر آرایش های نازیبا، ایستادن در کنار خیابان و گوش سپردن به بوق ماشینی گران قیمت، ناامیدکننده است.

- نیما: آشفتگی و سرگشتی او نشان مشترک بیشتر هم نسل های اوست. تحصیلات، که مانند سرابی در میان کویر، چشم او را خیره کرده بود با آشکار شدن واقعیت ها و پهلو گرفتن کشتی خواسته هایش در ساحل شنی بیابان، کنار گذاشته می شود و در سودای موقعیت بهتر مالی دور از چشم دیگران رفتن به بازار را بر کلاس درس ترجیح می دهد. کاری که همنوعان او پیش از این باید انجام میدادند.

-  بچه های خانواده: ابتذال موجود در رفتار و کلام آن ها و داشتن آگاهی ها و لحنی که در چارچوب سنی اجتماعی آن ها نمی گنجد، تلاش یکتا را برای از بین بردن میراثی با این ویژگی ها توجیه پذیر می نمایاند. درگیری میان بچه های خانواده و از بین رفتن سادگی های کودکانه ی آن ها، کوچکترین واکنش آن ها نسبت به نبود پدر بی اخلاق و دیگر دگرگونی های درون خانواده است.

۴-   آتشی که به پایه های سست خانواده ی سنتی و فرودست می افتد و آن را به ویرانه ای تبدیل می کند، نه فقر که حرص و زیاده خواهی است. این کج روی در مسیر زندگی آن ها از دگرگونی و سرکشی از الگوهای پیشین و پایدار سرچشمه می گیرد. تحول خواهی آن ها که بدون توجه به ظرفیت ها، قابلیت ها و پیامدهای پس از آن بوده است، به نابجاخواهی و سهم طلبی همراه با ناشایستگی می انجامد. روندی که در ادامه انحراف مطلق را در پی دارد و حسرت بازآفرینی و بازگشت به چند گام پیش از آن را بر دل آغازکنندگان گمراه و نا آگاه آن می گذارد. اگر در درباره ی الی... (که میانگین میزان شاخصه های شخصیت پردازی ساکنین ویلای نیمه خرابه ی کنار ساحلش هم دوش با شخصیت های متعدد و گوناگون فیلم هیچ گام برمی دارند) دیدیم که طبقه متوسط راه پیچیده و بلندی را برای گذر کردن از تنگناهای سنت دارند و برای ورود به ورطه ی نوگرایی باید صبر بیشتری داشته باشند. اگر تکلیف آن ها تکیه بر افزایش ظرفیت های درونی و بین فردی بوسیله ی گسترش میزان فضای روشنگری و همچنین تولد دوباره ی برخی از داشته هایشان است،  ساکنین خانه های پایین شهر و فرودست نیز باید پیش از تلاش برای دگرگونی در احوال خود و کسب جایگاه والاتر به فکر ظرفیت سازی باشند. این از دست دادن اختیار و سپردن امور به سیل سهمگین هوس توسط شخصیت های هیچ، نشان از نبود پشتوانه ی دینی و اخلاقی در زندگی آن هاست. مذهب و توسل به معنویات در طول فیلم گمشده ای است که هیچ شخصیتی به دنبال یافتن آن نیست و نبود آن حفره ای را برای مسیر از پیش طراحی شده ی افراد به وجود نمی آورد. این فراموشی ویرانگر نقش اخلاق در زندگی، حتی پیش از دگرگونی شرایط مالی و اخلاقی خانواده، فروپاشی بنیادهای آن را هشدار داده بود. اگر در درباره ی الی... شخصیت ها در پی نیافتن  الگوهای جایگزین دچار بحران هویت و واکنش شدند و به علت پذیرفتن شکست و داشتن حس درد و بیماری در پی سامان بخشی به امور برآمدند، ولی شخصیت های هیچ از نداشتن این الگوها و یا نبود شناخت درست و کامل از آن ها رنج می بردند. این نبود الگوها و یا درک نکردن آن ها، کالبد خانواده را از درون آن قدر فرسوده می کند تا با یک ضربه از هم بپاشد. اگر روزی این افراد ساکن در خانه های محقر، توانایی رفتن به کنار دریا و سکونت در ویلایی را برای چند روز پیدا کنند و بر حسب اتفاق، زنی را به بهانه ی آشنایی با مردی بیگانه –با وجود داشتن نامزد و ناآگاهی خانواده اش و دانستن تمامی آن موارد- همسفر خود کنند، نه ناراحت می شوند و نه کسی را ملامت می کنند. این را از نگاه لیلا پس از آرایش کردن و آماده ی ایستادن در کنار خیابان شدن، می توان فهمید.

۵-  سخن آخر این که امیدواری نگارنده به ساخت آثاری با نگاه های امیدوارانه به ترمیم شکاف ها و معضلات اجتماعی است. جایگاه فیلم ساز نشان دادن تصویری درست و همگون از درون نهادهای جامعه است. هیچ، مانند آینه ای ناصاف و مقعرگونه به پژواک درونیات می پردازد. هرچند این صیقل نیافتگی و وجود اعوجاج های ناخواسته نتیجه ی شکستن های نابجا و به دور از منطق آینه هایی از این جنس، در پیش از این  توسط مسئولین بوده است.


کلمات کلیدی: هیچ ،نقد فیلم ،کاهانی ،جامعه
 
نگاهی به معانی ماه های ایرانی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩  

نگاهی به معانی ماه های ایرانی

به بهانه ی آغاز بهار

مقدمه: اولین قومی که تقسیم بندی ای به نام ماه را در تقویم خود قرار داد مصری ها بودند. آن ها به توجه به دگرگونی های طبیعت که پیوسته، دوره ای و متناوب با حرکات ماه بود، ماه را یکی از اساسی ترین واحدهای زمانی خود قرار داند. در بیشتر زبان های دنیا از جمله فارسی واحد زمانی ماه با نام سیاره ماه شباهت زیادی دارد. در فرانسه «موا mois»، که خود آن از واژه meis در سال 1175 گرفته شده است، ریشه این واژه، واژه لاتین mensis است که در سال ۱۰۸۰ میلادی رایج بوده است. month  و Moon  در زبان انگلیسی نیز دارای ریشه ی یکسان است. کاوش های باستان شناسانه نشان می دهد که چوب خط های برجا مانده از عصر پارینه سنگی -دوره دوم عصر حجر قدیم یا کهنه سنگی- ماه را واحد زمانی قرار داده اند و طول آن را تقریباً برابر با 29 روز می دانستند.

استفاده از واحد زمانی ماه به شیوه ی کنونی رابطه ی تنگاتنگی با پیشرفت علم ستاره شناسی داشت. در طول زمان انواع مختلفی از ماه مورد استفاده قرار گرفت. به عنوان مثال در تمدن های پیشین هند، چین و برخی از کشورهای خاورمیانه از ماه نجومی استفاده می کردند. توجه به اجسام سماوی از ویژگی های بارز این نوع تقسیم بندی است. آن ها آسمان را به 27 یا 28 قسمت تقسیم می کردند و هنگامی که ستارگان به جایگاه اصلی خود برگشتند آن را یک ماه می دانستند. تقویم یونانی، عبری و اسلامی اولین تقویم هایی بودند که هلال ماه را آغاز ماه قرار دادند. مدار حرکتی ماه پیچیدگی های خاصی دارد و با یک دوره تناوب خاص نمی گردد و تفاوت های جزیی طول و عرض جغرافیایی مدار گردشی آن، پیش بینی کلی مدت ماه را ناممکن کرده است. در مورد نحوه ی پیدایش، دگرگونی ها و همچنین معانی ماه های میلادی در مطلبی پیش از این صحبت شده است.

ماه های ایرانی

معروف است که ایرانیان باستان تقسیم‌بندی ماه به هفته نداشتند و هر روز ماه نام ویژه خودش را داشت و هر روز که نام آن با نام ماه یکی می‌شد، آن روز را جشن‌ می‌گرفته‌اند.

نام ماه‌های دوازده‌گانه پارسی همگی برگرفته از متون کهن زردشتی است که ریشه در اعتقادات و باورهای این آیین دارد.

1-     فروردین نام نخستین ماه فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین (فرورتن ) و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. فروردین شکل تغییر یافته واژه فروهر است به معنای نیروی پیشرو. فروردین جمع مؤنث واژه ی فرورتی در حالت اضافی است و به معنی فروردهای پاکان و فروهرهای پارسایان است . بنابراین «ین » علامت نسبت نیست .

 

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند

خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

سعدی

 

2-     اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا به آن، اَشَه وَهیشتَه و در پهلوی اُرت وَهیشت گویند. مرکب از دو جزء است: اول اَرتَه به معنی درستی و راستی و پاکی و تقدس. دوم وهیشته صفت عالی از وِه به معنی به و خوبست و واژه ی مرکب به معنی بهترین راستی است .
در مجموع به معنی بهترین راستی است و نیز نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

در آن بزم آراسته چون بهشت

گل افشان تر از ماه اردی بهشت

نظامی

 

3-     خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات، در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو بخش: بخش نخست هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. به معنی تندرستی هم آمده و نیز نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

ماه خرداد بر تو فرخ باد

آفرین باد بر مه خرداد

فرخی

 

4-     تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک، از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب می گردد. تیشتر را در زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. تیر نام ستاره ای در آسمان نیز هست.

 

تا کی گله کنی که نه خوب است کار من

وز تیرماه تیره تر آمد بهار من

ناصر خسرو

 

5-     امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات، در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه بخش:
اول ا، ادات نفی به معنی نه، دوم مرتا به معنی مردنی و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. مرداد نام آخرین امشاسپند نیز می باشد. نام این ماه نادرست مرداد تلفظ می شود که باید امرداد خوانده شود.

 

مرداد مه است سخت خرم
می نوش پیاپی و دمادم

مسعود سعد

 

6-     شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می دانند. کلمه ای است مرکب از دو بخش: خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و بخش دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن و ئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و در مجموع یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده. این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است
. شهریور به معنی بهترین شهریاری یا مدینه فاضله، فرشته ای  موکل بر آتش و موکل بر جمیع فلزات و تدبیر امور و مصالح و همچنین نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند نیز آمده است.

 

جهان دیگر شود امروز و گرد مهرماه اکنون
بماه مهر مهر آرد گذشته شهر شهریور

اسدی نخجوانی

 

7-     مهر (پیوستن با مهربانی). نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است. در اسطوره‌های ایرانی گرما و نور خورشید را ایزد مهر می دانستند. در سانسکریت میترا، در اوستا و پارسی میثر، و در پهلوی میتر، و در فارسی مهر گفته می شود، که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. مهر به معنای محبت ومهربانی نیز آمده است.

 

پس از شهریور و مهر و ابان و آذر و دی دان
که بر بهمن جز اسفندارمذ ماهی نیفزاید

ابونصر فراهی

 

8-     آبان نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه است. آبان (آب‌ها(در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود. در اوستا بارها آپ به معنی فرشته نگهبان آب استفاده شده و همه جا به صورت جمع آمده است. به طور کلی جلوه های طبیعی سودمند نزد ایرانیان بسیار ارجمند است بنابراین برخی روزهای ماه به نام مظاهر طبیعی نهاده شده است. در این ماه از سال به طور معول باران می‌بارد. آبان، در گاه شماری باستانی آغاز زمستان بزرگ بوده است.

 

آب انگور بیاریدکه آبان ماهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
دست تابستان از روی زمین کوتاهست

منوچهری

 

9-     آذر نام ماه نهم از سال خورشیدی و نام روز نهم از هر ماه است. آذر (آتش(در اوستا آتر و آثر، در پارسی باستان و پهلوی آتر و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است. آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. آفتاب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد. سرما در این ماه به اندازه‌ای است که باید آتش روشن کرد.

 

ای ماه رسید ماه آذر
برخیز و بده می چو آذر

مسعودسعد


گر نیست آب نقش پذیرنده پس چرا
هر بامداد نقش کند باد آذرش ؟

مختاری غزنوی

 

10- دی نام دهم از سال خورشیدی است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم، پانزده و بیست و سوم نیز به دی (آفریدگار، دثوش) موسوم است. برای این که این سه روز با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند، یعنی هشتمین روز ماه را دی به آذر، نام روز پانزدهم ,دی به مهر و نام بیست و سومین روز هر ماه دی به دین بود. دی (دادار، دانای آفریننده) در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ، دادار و آفریدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر دا به معنی دادن و آفریدن است. در خود اوستا صفت دثوش(=دی) برای تعیین دهمین ماه استفاده شده است. دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

زان پس که تاخت رخش بهرا چو نو بهار
چون باد دی ببست رکاب و عنان آب

خاقانی

 

11- بهمن نام یازدهم از سال خورشیدی و نام روز دوم از هر ماه است. بهمن (منش نیک( در اوستا وهومنه، در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو بخش: وهو به معنی خوب و نیک و مند از ریشه من به معنی منش است؛ پس یعنی بهمنش، نیک اندیش و نیک نهاد. بهمن نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند نیز هست.

 

به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل
به کف ابر بهمن به دل رود نیل

فردوسی

 

12- اسفند نام دوازدهم از سال خورشیدی و نام روز پنجم از هر ماه است. اسفند (آرامش افزاینده، پارسایی مقدس (دراوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ و گاه به اختصار سپندار و اسفند گفته شده است. اسفند یا سپنتا آرمیتی، آرامشی است که از عشق و ایمان سرچشمه می گیرد. در ادبیات اوستایی این جلوه اهورایی به صورت مادینه (مونث) به کار برده شده است. بنابراین در اسطوره‌های ایرانی این امشاسپند نگهبان زن و زمین به شمار می رفته است. در بندهشن آمده که زن نیک چون زمین نیک سختی‌ها را می گوارد و بر شیرین می دهد. از این روی جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزی) ویژه ی زنان بوده است. در این روز مردها با دادن هدیه به زنان از ایشان قدردانی می‌کرده‌اند. اسفند به معنای فروتنی نیز هست و نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

پس از شهریور و مهر و ابان و آذر و دی دان
که بر بهمن جز اسفندارمذ ماهی نیفزاید

ابونصر فراهی

 

 

قابل ذکر است:این مطلب با خواندن چهار منبع تهیه شده است که به ترتیب میزان استفاده در زیر آمده است: گذری بر فلسفه نام ماه های ایران زمین لغت نامه دهخدا ویکی پدیا-آشنایی با تقویم زرتشتی


 
در مرثیه ی بی اعتمادی
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

فوران نور گوی آتشین

در پس دشتی به خواب فروغلتیده در مهد تاریکی

به پناهگاه خارستان کشاند

کرم شب تابی را

که در توهم پایداری سیاهی

نجوای ابلیس گونه اش در گوش شقایق ها

و در دامان آفتابگردان ها

که تا سحر در دل دشت طنین انداز

به سان درخشش سنگ سیاه سحر بود

تا مگر بفریبد طبع لطیف گلبرگی را

و بستاند مهر همیشگی اش را

یا شاید زین پس بگردند

در مدار پست یک کرم

چهره ی آسمانی آفتابگردان ها

و چه خوب خود می داند

جز علفکی هرز و دانه های رانده از دل خاک

بر کشتی از پیش به گل نشسته اش

نمی نشینند

 

حقیقت سحری

که فجر صادق نویدش آور بود

چهره ی ناراستی و پلشتی

پنهان در پس سیاهی ها را

به حضیض خارها می کشاند

تا دل های

همسایه با وادی تردید دشت نشینان

آرام و سرازیر از یقین گردد

و چه مهربان است مهر زندگی

که آگاه است از فریفتگی حشرکان

و دریغ نمی کند نور و حیاتش را

تا باز در دل شب

با نور به یادگار مانده از روز

جولان دهد و

بار دیگر

دشت را مهمان خانه ی شک کند...


کلمات کلیدی: مرثیه ،بی اعتمادی ،سفید ،نور
 
اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

مجازات خودخواسته

یا

اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟

نگاهی به کتاب چاه بابل نوشته ی رضا قاسمی

0- تاریکی همان نیستی است. آغاز هستی نور است و روشنایی. هستی ابدی ره آورد آگاهی است و ارمغانی برای کسانی که تفاوت تاریکی را از روشنایی و یا تاریکی ته چاه را از درون زهدان لمس کرده اند. خاموشی همزاد تاریکی است و فریادهای فروخفته بر دل سپید کاغذ، روشنایی ناپایداری است در پس تاریکی اتاق. فرزند تاریکی قبیله ای است ناهمگون و وسیع. جمعیتی انبوه از هابیلیان و قابیلیان، اما همه مشترک در یک چیز. بیرون آمده از تاریکی هراس آور و حضیض ناآگاهی. در پس چشمانشان ترسی است نهفته از تاریکی های نادیده. و مگر نا آرامی درونشان را چیزی فرونشاند یا کسی. و چه چیزی بهتر از حفره های خالی چشمان کسی که از سیاره ای دیگر آمده.

1- چاه بابل با حسی نوشته شده است که سبب ویرانگری نگران کننده ای از همان نخستین پاره ها می شود. لرزه ای که این حس به جان ستون های روایت می اندازد گاه و بی گاه آن را از استحکام و قوت می اندازد، اما بستر و پایه ی قابل اتکای کلیت داستان، مانع از فروریزی نهایی می شود. حسی که سوغات و ره آورد سرزمین مادری است و گذشت زمان نیز سبب کمرنگ تر شدن آن نشده است. عصبیت و بغضی که در نگاه نویسنده موج می زند مانند سمی به زیر پوست روایت وارد می شود و اگر چه سبب هلاکت و فرو افتادن کلی آن نمی شود اما بی حسی ای عمیق را در لحن پدیدار می گرداند که دلنشینی ابتدایی را از کلام می گیرد و ذهن خواننده ای را که با اثری ادبی روبروست را با مانیفست های شبه اجتماعی و سیاسی پر می کند. گویی فرصت مغتنمی پدید آمده است که نویسنده می خواهد حرف های فرو خفته را با وصله هایی از جنسی نامعلوم و بی هویت ای که در میان ادبیات محض و دغدغه های اجتماعی معلق مانده به ذهن مخاطب پیوست کند. درهم آمیختن این پیوست ناهمگون با مهارت غیرقابل انکار نویسنده در متن نویسی و سلطه ی ستودنی اش بر روح روایت، مسیلی تک مسیره،خروشان و ویرانگر را به سمت مخاطب روانه می کند. هر چند غوطه وری سیال گونه در هیاهوی واژه ها لذتی در خواننده پدید می آورد اما در ادامه با آگاهی خواننده به این بهره کشی نادرست، شماتت در جایگاه تحسین می نشیند. اعتمادی که خواننده پس از پرداخت بهای سنگینی به نویسنده می کند با این رویکرد به بدگمانی به دیگر پاره ها بدل می شود.

2- رابطه ی خواننده با کتاب مانند حاج داوود است و ناهید. گویی نویسنده از خلا موجود در ادبیات امروزی و بهره گیری از مضامین جنسی، برای ایجاد کشش و جاذبه در داستان گویی آگاهی کامل داشته و با دستمایه قرار دادن هوشمندانه ی این عناصر و تلفیق آن با بستر روایی تاریخی و درهم ریختن زمان و قلمی گیرا و جذاب، خواننده را به رابطه ای از روی میل و کمبود دعوت می کند. اما زمانی که شیرینی این رابطه از بین می رود و طرفین در مخمصه ای گرفتار می آیند، دیگر نویسنده کمک حال ذهن اسیر شده ی مخاطب نیست. خود به تنهایی صحنه را ترک می کند و از سر دلسوزی و بنابرخواست درونی خواننده با هدف قرار دادن یکباره ی مرکز فکر او به نوعی او و خودش را راحت می کند. رهایی از درد جان افزایی که سنگ های پرتاب شده توسط اطرافیان- همان حرف های ناهمگون میان داستان که به گونه ای ناشیانه و گل درشت در میان کلام شخصیت ها گنجانیده شده است- بر او تحمیل می کند. دردی که از ابتدا خود نویسنده باعث آن شده بود. هر چند خالق اثر همانند حاج حداد، خواننده ای را که تا سینه در متن غرق شده است و با سر و چشمانی بسته مورد هجوم سنگ ریزه ها قرار گرفته است را دعوت به گریز از مهلکه می کند، اما خود می داند که تکاپو بی سرانجام است و این دامی است که خود خواسته و یا ناخواسته در مسیری محتوم پهن کرده است. سنگ بزرگ کشنده پس از جدا شدن فلیسیا از مندو بر سر خواننده می خورد. پاره های آخر را می بایستی با جسمی خالی از آگاهی و کشش دنبال کرد. پاره هایی که می توانست با دقت نظر و واکاوی بیشتر و از سر ظرافت، همچون پاره های میانی داستان به بخشی قابل اتکا تبدیل شود و به اوج حس همذات پنداری با شخصیت ها منجر شود.

3- چاه بابل با دست مایه قرار دادن مضامینی دینی و اسطوره های آسمانی برای بستر روایت خود، توانسته است به خوبی و متناسب با میزان و نوع نیاز، داستان خود را پیش ببرد. اگر هاروت و ماروت دو فرشته ی هبوط کرده بر زمین از برای سرزنش نافرمانی و گناهکاری بندگان صاحب اختیار، در دام زیبایی زنی می افتند و عهد الهی خود را فراموش می کنند. اگر آنان کیفرشان گرفتاری ابدی در حضیض چاه ذلت است از برای بلایی که از پیش هشدار داده شده بود و خودخواسته می نمود، در این جا نیز مندو که به لطف رئالیسم جادویی پا برعرصه ی داستان نهاده و با بریده شدن بالهایش زمین گیر شده است، با دیدن فلیسیا و پدید آمدن عشقی نافرجام ولی عمیق و یک طرفه که فاصله ی چند فرسخی آن ها را کوتاه می کند و پوششی می گذارد بر حفره ی ژرف بین آن ها، در دره ی نیستی سقوط می کند و در حسرت بال های از دست داده می ماند و این فلیسیا است که در مقابل او و آرنولد عروج می کند. عروج با وردی که در تکامل یادگیری آن خود مندو و آرنولد نقش داشتند. براستی آیا اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟ اسم اعظمی که تا پیش از آن هم نفس بسیاری بوده اما به قدر و گوهر درونی آن پی نبرده بودند. آرنولد شکست خورده از عروج، دوباره در پی یافتن کلید حل معمای سر به مهر می رود و مندو ای که برگزیده ی طبیعت بود و ماندنی، مندو ای که هدیه ای الهی بوده در میان دشت به خانواده ای لایق، صوت داوودی در دل دارد و نفوذ کلام در حنجره و یا حتی برگزیده ی آقا در میان میدان نبرد جهت نشان دادن عظمت امدادهای الهی و غیبی پشتوانه ی رزمندگان، در این جا ظرف وجودی اش تاب و تحمل حفظ وردهای عروج برنده را ندارد و از کوردلی زودرس خود هراس در دل دارد. در اوج بیم و هراس از فرو غلطیدن در تاریکی ای که هم زاد نیستی است عیسی وار نجاری می کند و با دست خود صلیب رهایی اش را می تراشد.

4- اگر کمال مطلوب خالق اثر شناکردن مندو در بوم واژه ها بوده است اما نتیجه کار نه بیرون آمدن پیروزگونه و نجات بخش مندو که فرو رفتنش در هنگام نیاز است. از ابتدا داستان بر پایه ی شخصیتی شکل گرفت که خود قبلاً پیش از آشنایی با فلیسیا در گرداب عذاب و چاه بازخواست دست و پا می زد. رابطه ی شوم و تلخ او با ناهید اگر موجب عروج ناهید و ستاره شدنش در صفحه ی آسمان شد، مندو را بی بال پرواز کرد. نه برادر حداد ماند و نه ماندنی آریانژاد. شد مندویی سرگردان و ناگزیر از گریز. رفتن فلیسیا با مایک همان هنگام قرار دادن شارل در دامان نادر که مولود مندو و آن لور بود، گمان پذیر می نمود. رسیدن به فلیسیایی که تنها از آن او باشد در باور خود مندو نیز نمی گنجید چه برسد به خواننده ای که هم از همزاد او در گذشته باخبر است و هم از دیگر زاویه ها اطرافیان و اطراف او را بهتر از خود او شناخته و بر اثرات آن ها آگاه تر است.

5- زن در چاه بابل نه متهم که مقصر و گاه گناه کار است. تقصیرها بر گردن اوست و باید هنوز پاسخگوی خوردن میوه ی ممنوعه و زندگی در زمینی که مهد پستی هاست باشد. فلیسیا تنها فرزند یک مادر است. اوج نقش، سایه بودن اوست و  رها کردنش برای به دنبال آمدن. ساده لوحی اش دگرگون کننده ی احوال است و بهانه ی با او بودن درون مایه های نداشته اش است و علت ترک گفتنش داشته های بیرونی و حقیقی او. این گونه گریز از محوریت زن در نگاه نویسنده های شبه روشنفکر و متعلق به طبقه ی متوسط نشان دهنده ی چیست؟ آیا کنار هم قرار گرفتن دید برخاسته از نگاه بومی و فرهنگ ملی و سنتی و هم چنین زاویه ی دید متفاوت و نه صرفاً پایین تر غرب به این مقوله موجب تولید این نگاه شده است؟ رنگ و بوی ادبیات مهاجرت در صیقل یافتن این جایگاه بخشی و شخصیت آفرینی تا چه اندازه است؟ دوری طلبی ساکنین آپارتمان حیرت انگیز همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها از زن ها هشداری بود برای خوانندگان از برای فراهم کردن بستر ذهنی و مهیا نمودن آن ها برای عبور از گریز به ستیز؟

6- اهمیت چاه بابل در جایگاهش است و نه نفوذش. اگر کمال که مهارتی تحسین برانگیز در کشیدن شمایل دیگران داشت، معتقد بود اثر هنری بایستی آرامش را از مخاطبانش سلب کند، در این جا نیز نویسنده در جای جای اثرش بر این اعتقاد پافشاری کرده است، اما با روشی نادرست. نتیجه ی آرامش سلب شده به واسطه ی حضور در میدان واژه های محسور کننده نه ناآرامی ای از روی آگاهی که آرامشی است از روی ناهوشیاری. اگر کمال فرد صاحب شمایل را از دیدن اثر تا پیش از تکامل آن باز می داشت اما در نهایت با نشان دادن اثری کامل، دلنشین و تحسین برانگیز بی قراری پبش از پرده برداری را التیام می بخشید، اما نویسنده قرار از سر سکر را به بی قراری حاصل از دانستن ترجیح داده و در نهایت نیز با نشان دادن بومی تهی از عهد از پیش وعده داده شده خواننده را به حال خود رها می کند مانند دختری که در گوشه ای از ایستگاه قطار تنها نشسته و منتظر دهان باز کردن مندو است و مندو در پی سفر بی سرانجام دیگری.

 

 


 
فخر ما سلطانی شاهانه ی توست
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸  

فخر ما سلطانی شاهانه ی توست

 

و این بیشمار دل های نا آرام و دستانی تهی

چگونه در این حرم

 آرام و پر می گردد؟

گلدسته ها چگونه تاب آورده اند

تکیه گاهی باشند از برای شکسته قلب هایی

به وسعت تاریخ

به سنگینی ماتم عاشورا

و به سختی شرمساری بندی که

دستان مولا را بست

و در حیرتم از این گنبد

که خیره به آنند چشمانی از همه جا بریده

و ضریحی که صبورتر است از حجرالاسود

که در خود فرو می برد ظلمات دل های مجاوران را

 این چه سترگ رحمتی است

که گوشه نشینان و چشم فرو بستگان نیز

از باران رحمتش بهره مند

و از شبنم های نادیده با نشاط

اگر نبود این ستون بلند والا

در میان خیمه ی سرزمین آفتاب

سالیانی بسیار پیش از این

خراج گذارانی نوکیسه

گهواره ی کودکان را نیز به یغما برده بودند

اگر نگین دل ربای رویش در میانه ی این انگشتر نبود

کدام رهگذر خسته از افق های نادیده

و نا آرام از بی صبوری ها

سلیمان وار سکینه می یافت در مجاورت حلقه اش

و ما چه کردیم با این همه خوبی

جز بدی؟!

**********

فخر ما سلطانی شاهانه ی توست

در هیاهوی ایسم های ابلیسی

چه بسیار دیده ایم و می بینیم

بر تخت ها نشسته بت های قدیسی


کلمات کلیدی: امام رضا
 
درخت واژگون
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

درخت واژگون

نگاهی محتوایی به

به رنگ ارغوان

  

 

1-  برگ برنده ی به رنگ ارغوان در استفاده ی هوشمندانه و آگاهانه از موضوع انتخابی است و نه اصل موضوع. این که شخصی برخلاف پیش بینی ها و انتظارات و به واسطه ی وجود عنصر عشق، ناتوان در به سرانجام رساندن ماموریتی شود و یا حتی در جایگاه مقابل دستور دهندگان ابتدایی قرار بگیرد پیرنگی آشناست.  از غرامت مضاعف بیلی وایلدر دهه ی چهل میلادی تا فیلم پرفروش آواتار و ده ها اثر دیگر از همین داستان برای بیان روایت خود بهره برده اند. اما توازن و تناسب بستر انتخاب شده برای روایت فیلم با مصداق ها و اهداف مورد نظر صاحب اثر، بیننده را در مسیر مطلوب و مورد نظر قرار می دهد. به نظر می رسد فضای خلق شده در فیلم که به شدت نا آشناست و منجر به عدم هم ذات پنداری درونی با شخصیت ها می شود نیز دلیلی است برای دور نگه داشتن تصورات از پیش شکل گرفته در ذهن مخاطبان، دیده شدن فیلم با فضای ذهنی خالی از هرگونه پیش داوری و بیرون کشیدن تماشاگران از ورطه ی مقایسه و تکرار. صاحب اثر با آشنازدایی ماهرانه به گونه ای داستان خود را روایت می کند که درون مایه ی از قبل تکرار شده ی آن به علت درآمیخته شدن با  عناصر متفاوت، امروزی و بومیِ محیط داستان گویی، تازه و پویا به نظر می رسد. ساخت اثری قابل قبول و اثرگذار با وجود بهره گیری از بستر روایی از قبل استفاده و آزموده شده به علت استفاده کردن درست و به کارگیری مناسب از عناصر تاثیرگذار و تعیین کننده و همچنین چیرگی موقعیت بر هسته ی مرکزی ایده است.

2-      فیلم با معرفی حداقلی موقعیت ها و روابط میان انسان ها و با پرهیز از گنجاندن گفتارها و کنش هایی که رنگ و بوی معرفی دارد و همچنین دادن آگاهی گام به گام به مخاطبان شروع می شود و دارای میانه ی خوبی است. ورود به فیلم در لحظه و موقعیت مناسبی رخ می دهد. پرداخت درست شخصیت ها در ابتدای امر، دقت دید تماشاگران را بالا می برد و ادراک آگاهانه ی آن ها را برمی انگیزد. اما متن از میانه ی راه از نفس می افتد. پس از درگیری مسلحانه ای که در خانه ی ارغوان روی می دهد، از استحکام داستان به طرز چشم گیری کاسته می شود و حفره های خالی بیشماری در مسیر روایت گری پدید می آید که منجر به وقفه و سکون مخرب می شود. گویی نه زمان به پایان رساندن روایت رسیده است و نه چالشی موثر پیش روی ماجراست. بی صبوری راوی برای بیان عقیده ها قبل از چینش مناسب بستر موقعیت از تاثیر عمیق نهایی اثر کاسته است و نوعی خودگرایی ذهنی راوی را بر پرده نمایان می سازد. تنظیم مناسب حوادث، آهنگ درست پرداخت شده ی ورود به فضای داستانی فیلم، چالش های میان شخصیت ها و همچنین انتخاب و استفاده ی معنادار از محتویات درون متنی به درگیری عمیق مخاطب در بسیاری از صحنه ها منجر می شود. اما بیش از حد نگهداشتن او از غلظت تاثیر نهایی می کاهد. ورود به، به رنگ ارغوان درست است اما خروج از آن نابهنگام است و کمی دیر.

3-  به رنگ ارغوان، نمایشی است عریان از تضادها. اگر روزی عشق صمیمی و حقیقی میان ارغوان و محسن منجر به آشکار ساختن مهم ترین راز زندگی ارغوان در خلوتشان می شود، امروز حوادثی ناگفته جایگاه والای عاشق و معشوق را به دلقک و فریب کار تنزل می دهد. اگر ستاری تا پیش از این ماموری خبره و نخبه بود و به دور از تاثیرات محیطی تنها هدف او به سرانجام رساندن ماموریتش بود، اینک هم نفس شدن با ارغوان، نفس او را به شمارش انداخته است. تصویر رایانه اش که تا پیش از این قبرهای خالی و چشم انتظار مانده برای انسان ها بود جایگاهش را به چشم پر از امید ارغوان می دهد و حتی حاضر به حذف و ترک جایگاهش می شود. اگر شفق تا پیش از این انسانی به دور از صفات انسانی بود و برای انجام اهداف سازمان حاضر به ترک وطن و تنها گذاشتن تنها دخترش می شد، امروز برای لحظه ای در آغوش گرفتن دخترش تمامی خطرها را می پذیرد. دانشجویانی که تا پیش از این برای جلوگیری از تخریب داشته های از پیشینیان به ارمغان مانده، زیر چرخ های خردکننده ی قدرت و زور و سرمایه داری به زندان نیز رفته اند، امروز سکوتی پیش گرفته اند هراس آور، نگاه های بغض آلود را تحمل می کنند و خشم های خود را در گلو نگه می دارند تا به وقت مناسب آن. این تضادها واکنشی منطقی صاحب اثر به فضای حاکم بر کلیت جامعه است. نگاهی که محدود به سالیان گذشته نیست و میراثی است دیرین. باید منتظر ماند و دید که این گونه نگاه های انتقادی در دراز مدت چگونه می تواند فضای ذهنی همگان را دگرگون سازد و در کنار نگاه های سیاه و سپید فراوان موجود در فضای ذهنی جامعه، نگاهی خاکستری و مبتنی بر انصاف و خطاپذیری را حاکم سازد.

4-  نمایش دیر هنگام به رنگ ارغوان نشان داد که نگاه تیزبین هنرمندان تا چه اندازه تحت تاثیر بازخوردهای آثارشان در میان اقشار مختلف جامعه است. اگر این فیلم در همان هنگام مناسبش نمایش داده می شد دیگر شاهد نگاه همراه با عصبیت و گاه به دور از انصاف و واقعیت در فیلم های بعدی کارگردان نبودیم. نمادگرایی گاه آزار دهنده ی موجود در فیلم نیز در آثار بعدی کارگردان جایگاه کمتری می یافت و سطح چالش و کشمکش میان شخصیت ها و محتوای فیلم ها با توازن بیشتری همراه می شد.

5-  سخن آخر این که به رنگ ارغوان مانند یک درخت واژگون است. درختی که به خاطر نگاه ناآگاهانه و دلسوزی از سر غفلت باغبان، ریشه هایش از جایگاه اصلی آن بیرون آمده است و به بهانه ی در معرض نور و هوا بودن، رو به آسمان و در مقابل دید همگان قرار گرفته است. برگ هایی که دست های نیازش است در خاک سرد و بی نفس قرار گرفته و ریشه ها چشم انتظار ترحم دیگران. دیگر اندازه گرفتن تنه ی درخت و شماردن سال های سپری شده از عمر درخت بی فایده است. اگر صاحب اثر به شناخت بیشتری از محتوا، نیازها و حساسیت ها می رسید و ابتدا با نهال های خرد وارد کار زار می شد اینک راه را برای تولید آثاری از این دست هموارتر می ساخت. این فیلم که دریچه ای نو برای گونه ای جدید در ساخت آثار سینمایی است، می توانست با تیزبینی بیشتر سازنده به هموارتر کردن مسیر ادامه ی ساخت این آثار منجر شود. فیلم اینک با انتخاب این محتوا و شخصیت ها، برانگیختن حساسیت مسئولان و بالا بردن سطح توقع مخاطبان بیشتر به یک مانع تبدیل شده است. امیدواری نگارنده در این است که با بالاتر رفتن صبر و آگاهی مسئولان، بازشناخت نیازهای حقیقی جامعه توسط هنرمندان و اقبال بیشتر مخاطبان به این گونه آثار شاهد ساخت تعداد قابل توجهی با این گونه محتویات و زاویه ی دید متفاوت باشیم.

 


 
از رسانه تا اسلحه
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  


 
آزادی و آزادگی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸  

 

با سنگی که از کنار پایش برداشت شروع به تیز کردن شمشیر خود کرد. دائم سنگ را بالا و پایین می آورد. این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ یاد سخن پیامبر افتاد که فرموده بود حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتند. باز از خود پرسید، این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ با جنگ با او می خواهی خودت را به جهنم بیندازی؟! در روز قیامت جواب مادر او را چه خواهی داد؟ سنگ را محکم به زمین انداخت و به آب خوردن اسبش نگاه کرد. در فاصله ای دورتر از او طفل هایی بودند که فریاد العطش سر می دادند. طفل هایی که از فرزندان پیامبر بودند! دیگر تصمیم خودش را گرفته بود. کفش هایش را از پایش بیرون آورد و پر از ریگ های بیابان کرد و بر گردن خود انداخت. در طول راه فکر می کرد که او اولین نفری بود که لرزه بر دل زینب و رقیه انداخته بود. سرش را پایین انداخت و با شرمساری مولایش را صدا می زند. اما جوابی متفاوت می شنود! سرت را بالا بگیر! چشمانش پر از اشک می شود و به آرامی سرش را بالا می گیرد. اما طاقت دیدن چشم های مولایش را ندارد...

از روی اسب با شدت بر روی زمین می خورد. تعداد زیادی از سپاه ظلم را به درک واصل کرده بود و هم اکنون بر اثر زخم دشمنان که تا چندی پیش جزو دوستان او بودند بر زمین افتاده است. شرم می کند مولای خود را صدا کند ولی می بیند خود امام حسین(ع) بر بالای سر او حاضر شده. خاک و خون را از چشمهایش پاک می کند. آرام می گیرد و با شنیدن جمله ای زیبا از زبان سرورش به دنیای باقی می شتابد: تو آزاده ای، همانطور که مادرت تو را این گونه خطاب کرد.


کلمات کلیدی: آزادی و آزادگی ،حر
 
17 نکته درباره ی 17 ماه سربازی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  

17   نکته درباره ی 17 ماه سربازی

با توجه به این که برخی دوستان با جستجوی موضوعاتی مربوط به سربازی وارد این وبلاگ و مطلب می شوند و این نوشته های خاطره گونه کاربردی برای پرسش های آنان ندارد، پیش از نوشتن نکات 17 گانه به برخی از پرسش های رایج پیرامون سربازی و اعزام به خدمت پاسخ می دهم:


-          با گرفتن برگه ی سفید کد اعزام من اعلام شده، این کد به چه معناست؟

هر پادگان در کشور دارای یک کد است که برای هر سرباز اعزامی آن را به او اعلام می کنند اما به علت برخی از مسایل تا روز قبل از اعزام جای آن کد را نمی گویند. در جدول زیر که از سایت عصر جوان برداشت شده است، این کدها آمده است:

کد 1 : مرکز اموزش ولیعصر تبریز
کد 2 : نیروی انتظامی سعید آباد (آذر بایجان شرقی(
کد 3 : ارومیه
کد 4 : بیرجند
کد 5 : کرمان ارتش 05
کد 6 : اراک نیروی انتظامی 06
کد 7: شهید بهشتی اصفهان
کد 10 : مرکز آموزش شهید درویش اهواز نیروی انتظامی ( کیلومتر 15 جاده ماهشهر بعد از پلس راه (
کد 11 : اراک نیروی انتظامی شهید دستغیب جهرم-فارس (ناجا(
کد 12 :نیروی انتظامی مرزن آباد چالوس
کد 13 : نیروی انتظامی مشکین شهر
کد 14 : اصلاندوز اردبیل
کد 16 : زابل
کد 17 :نیروی هوایی شیراز ارتش منطقه هوایی شهید دوران
کد 20 : نیروی هوایی ارتش دانشگاه هوایی ستاری - شمشیری آذری (تهران(
کد 21 : پایگاه شکاری شهید نوژه همدان(نیروی هوایی ارتش(
کد 27 : نیروی هوایی سمنان
کد 28 : نیروی هوایی ارتش بابلسر
کد 31 : پدافند هوائی ارتش - هاشم آباد
کد 32 : پدافند نیروی هوایی تهران
کد 33 : مرکز آموزش عجب شیر تبریز
کد 35 : نیروی زمینی ارتش تهران آموزشی 01
کد 36 :نیروی زمینی ارتش تهران آموزشی 02
کد 37 : ارتش نیروی زمینی عجب شیر
کد 38 :مربوط به ۰۴بیرجند
کد 39 :کرمان نیروی زمینی ارتش
کد 40 :نیروی زمینی ارتش کازرون
کد 41 : 08 نیروی زمینی ارتش خاش (سیستان و بلوچستان (
کد 42 : نیروی زمینی ارتش هوابرد شیراز
کد 44 :تیپ هوابرد ارتش شیراز
کد 45 : نیروی زمینی ارتش مراغه
کد 46 : 22 توپخانه شهرضا
کد 47 : نیروی زمینی ارتش گروه 33 توپخانه پرندک
کد 49 : نیروی زمینی ارتش لشگر 16 زرهی قزوین
کد 52 : مرکز آموزش 23 پرندک (تهران)
کد 53 : لشکر 30 دوآب
کد 54: لشگر ۵٨ چهل دختر شهارود
کد 56 : کرج
کد 57 : ارتش لشکر 81 زرهی کرمانشاه
کد 62 : سپاه شیروان
کد 64 : پادگان نبی اکرم میبد (یزد)
کد 65 : مرکز آموزش نیرو مقاومت شهید بهشتی شیروان (خراسان شمالی)
کد 71 : نیروی زمینی سپاه امام رضا(ع) کازرون
کد 72 : پادگان شهید ثابت خواه ، سپاه ، گیلان غرب کرمانشاه
کد 73 : نیروی زمینی سپاه پادگان شهید قاضی تبریز
کد 74 : نیروی زمینی سپاه ولیعصر(عج) آباده
کد 75 : وزارت دفاع قزوین
کد 76: نیروی انتظامی تبریز
کد 77: هواپیمایی کرمان
کد 78: نیروی هوای سپاه خاتم یزد
کد 80 : ستاد مشترک سپاه
کد 81 : سپاه مرودشت یا نیروی هوایی ارتش مهرآباد - تهران
کد 82 : سپاه مرودشت
کد 83: نیروی زمینی سپاه مالک الشتر ارومیه
کد 85: نیروی دریایی کوهک ارتش
کد 86 : کهریزک تهران ارتش
کد 87 : نیروی مقاومت سپاه پادگان خاتمی یزد
کد 88 : نیروی هوائی سپاه اردکان
کد 89 : سازمان زندان کرج
کد 91 : سپاه ( نیروی زمینی ) در اقلید فارس (شیراز (
کد 94 :سپاه پادگان ولیعصر ساری
کد 97 : پادگان بلال حبشی
کد 101 : دزفول سپاه
کد 105 : هتل ولیک بابل پادگان المهدی بابل نیروی زمینی سپاه
کد 111 : نیروی انتظامی جهرم
کد 119 : نیروی دریایی ارتش سیرجان کرمان
کد 115 : لشگر چهار شکاری دزفول
کد 123 : نیروی زمینی سپاه شهید هاشمی نیشابور
کد 128 : پادگان شهید بابایی اصفهان - نیروی هوایی ارتش
کد 135 : سپاه شهید قدوسی یزد
کد 141 : مرکز آموزش شهید حبیب اللهی اهواز (سپاه) است
کد 159: یگان ویژه شیراز
کد 164 : نیروی هوایی ارتش پدافند بهبهان
کد 174: پدافند هوایی ارتش شیراز
کد 175 :نیروی هوایی ارتش پایگاه شکاری دزفول
کد 176 : نیروی هوایی پادگان شهید خضرایی واقع در تهران خیابان دماوند-قبل از میدان امام حسین
کد 181: نیرو هوایی مشهد
کد 182 : نیروی هوائی تهران ارتش پادگان قصرفیروزه و  چند دوره است که دیگر سرباز نمی گیرد
کد 185 : ستاد مشترک سپاه شهدای کرمانشاه یا شهید همت روانسر
کد 189: نیروی هوایی شیراز
کد 200: شیرگاه قائم شهر نیروی انتظامی
کد 206 : هواپیمایی قلعه مرغی
کد 215 : پادگان شهید پازوکی سپاه (لشکر 27 ) واقع در افسریه
کد 226 : مازاد (یعنی در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به انجا اعزام خواهید شد(
کد 231: بندر انزلی
کد 232: یگان ویژه زاهدان
کد 234 : نیروی دریایی
کد 235: مرکز اموزش تکاور نزاجا لشگرک تهران تو جاده لواسانات
کد 238: ارتش شیراز
کد 256 : نیروی زمینی سپاه ( که در کیلومتر 28 اتوبان تهران - کرج واقع شده و تنها افسران وظیفه با مدارک لیسانس به بالا را پذیرش می نماید(
کد 270 : یگان ویژه قزوین
کد 277 : یگان امداد فاتب نیروی انتظامی (تهران خیابان شریعتی خیابان معلم مرودشت جنوبی فضای سبز مجتمع آموزشی فاتب(
کد282: کرمان
کد 287 : مرکز آموزش مرزبانی شهید عامری زاهدان
کد 335 : تکاور لشگر 57 ارتش تهران ( پشت نظام وظیفه تهران(

من خودم کد مازاد داشتم. همان روز تقسیم در یگان هایی که خالی مانده اند سربازها تقسیم می شودند. واضح است پادگان های سپاه و و زارت دفاع از پیش پر شده اند و کدهای مازاد اکثراً در ارتش و نیروی انتظامی تقسیم می شوند. ما را هم سه دسته کردند و بر حسب ایستادن در صف، بین پادگان های نیروی هوایی ارتش، نیروی زمینی ارتش و نیروی انتظامی تقسیم شدیم!

-          من رفتم پادگان گفتن جای خالی نداریم برای اعزام بعدی بیایید.

-          دو ماهی که بین دو اعزام هست هم جزو سربازی حساب می شود ولی در اعزام بعدی هیچ دلیلی ندارد که دوباره در همان یگان اولیه تقسیم بشوید. اگر بار اول افتادید سپاه و به علت پر بودن پادگان اعزامتان جابجا شد شاید دفعه ی بعد در نیروی انتظامی تقسیم شوید.

-          کدام پادگان برای آموزشی خوبه؟

-          سربازانی با مدارک دانشگاهی هر جا که بروند خیلی فرق نمی کند ولی در مجموع آموزشی نیروی زمینی ارتش مقرراتی تر است ولی مزیت این را دارد که در تهران است.

-          در دوران آموزشی مرخصی داریم؟

-          به طور خاص نه. اگر در شهر محل سکونت خود باشید آخر هفته را مرخصی می دهند. اگر متاهل باشید مرخصی ها بیشتر می شود و در میان دوره هم بنا بر حال رییس پادگان چند روزی مرخصی می دهند.

-          بهترین و بدترین زمان اعزام چه موقع است؟

-          اعزام ماه اسفند به علت  افتادن عید در میانه ی دوره بهترین است. اعزامی که ماه رمضان در آن باشد هم خوب است. ماه های خیلی گرم و خیلی سرد بدترین زمان آموزشی است.

-          دوره کد چیست؟

-          پس از پایان دوره آموزشی برای عده ی خاصی از سربازها دو ماه دیگر آموزش تخصصی می گذارند. این کد برای دوره های دیپلم نیروی هوایی ارتش و سربازان فوق دیپلم و لیسانس غیر مهندسی در نیروی زمینی مرسوم است. محل دوره کد نیروی زمینی ارتش معمولا شیراز است و نهاجا هم همان پادگان آموزش اولیه. از سخت گیری های دوره ی آموزشی اولیه خبری نیست و در نهاجا یک درجه هم به کسانی که این دوره را بگذرانند اضافه می کنند و دیگر مجبور نیستند تا پایان دوره پوتین به پا کنند.

-          بعد از آموزشی و تقسیم شدن در یگان ها، ساعت کاری چقدر است؟

-          بستگی به محل و نیروی خدمتی دارد. شاید هر روز از 7 صبح تا 2 بعدازظهر باشد شاید هم بنابر بدشانسی مانند دوره آموزشی شبانه روزی. اما معمولا از همان 7 تا 2 است همراه با شیفت هایی اضافه کاری در هفته و هر چند وقت یک بار نگهبانی در شب. در مجموع خیلی روی وقت منظم و قابل برنامه ریزی دوران سربازی حساب نکنید.

 

+++++++++++++++++++

 

1        گمان کنید با دوستی یا آشنایی از سر اجبار و نه میل درونی قراری گذاشته اید بر سر یک چهار راه. پس از آن هم قرار مهم و سرنوشت سازی دارید و نشانی آن در دست فردی است که منتظرش هستید. نیازی از سر اجبار. چراغ راهنما بارها و بارها سبز و قرمز می شود، ماشین ها و رهگذران با شتاب می آیند و می روند. هر چقدر هم هوا مساعد باشد و شرایط محیطی مطلوب حس معطلی خنثی کننده ی آن می شود. پس از گذشت زمانی مهم که دیگران رفته اند و خستگی در شما مانده است آن آشنا می آید و با حسی طلب کارانه و شاید هم با تحکم و توهین تکه کاغذی را جلویتان پرت می کند و می رود. در زمانی که کاغذ به سمت شما می آید اگر زمان را کند کنید و با تکنیک حرکت آهسته به صحنه نگاه کنید می توانید ببینید و بررسی کنید جایگاه دوستانی را که از همان ابتدا از این قرار صرف نظر کرده اند و یا آن هایی که همین کالا را با آسودگی و بدون زحمت و صرف وقت گرفته اند. نشانی دیگر در دستان شماست. توقف شما در این جا نابجا است. در اوج سرعت و توانایی سبقت، در حالت خوشبینانه ایستاده اید و یا حتی عقب رفته اید. چاره چیست. چراغ سبز شده است. تنها چیزی که مایه ی دلگرمی است نگاه به پشت سر و دیدن جمعیتی است که به بهانه ی همان تکه کاغذ تازه از راه رسیده اند.

2        از دوران آموزشی بجز سخت گیری های بی مورد و توهین های گاه و بی گاه و نظم ناپذیری که بگذریم دوستان خوبی باقی می ماند که دیگر می شود در دیگر موارد به آن ها اعتماد و اتکا کرد، چون که در شرایط سخت با آن ها همراه بوده ای و می توانی کنش ها و واکنش هایش را در شرایطی مشابه حدس بزنی. فرمانده ی آموزشی در پاسخ به اعتراضات و کنایه های دوستان درباره ی چرایی این سخت گیری ها یک بار گفت: فرض کنید در جاده ای دورافتاده شبانه و زیر باران مشغول رانندگی هستید که چرخ ماشین پنچر می شود. من قول می دهم اگر این دوره آموزشی را با آرامش و راحتی خیال در ارتش بگذرانید آن چرخ را هم با آرامش تعویض خواهید کرد. او گفت کسی که این جا آموزش می بیند در هنگام پیاده شدن از ماشین، به چرخ پنچر لگد نمی زند. شاید راست بگوید ولی یک لگد این قدر ها هم ارزش نداشت.

3        تقسیم شدن پس از آموزشی هم داستانی است. در بهترین حالت سربازی هم که باشی باز هم خوش نمی گذرد. چه برسد خدمت در نواحی عملیاتی با امکانات بسیار محدود و سر و کله زدن با فرهنگ بومی و بیگانه ی آن جا و چندین ساعت در راه بودن برای رسیدن به خانه. اگر مرخصی ای در میان باشد. دیدن سربازی از شهرستان دور در پادگان های تهران و دوستی تهرانی در پادگان های شهرستان دور نشان از چیست؟ دوست من که پس از اتمام دوره دست افشان به شهر خود باز می گردد و تلاش می کند خاطره ی این مدت را از ذهنش پاک کند ولی آیا جوان شهرستانی که رنگ و بوی تهران را دیده است باز هم با همان روحیه ی قبلی به خانه اش باز می گردد؟ بازگشت او به شهرهای بزرگ حتی با شرایط دشوار و کاری نا متناسب امری محتمل است.

4        داخل پادگان ها شرایط متفاوت است. سربازان با تحصیلاتی بالاتر معمولاً به کارهای اداری مشغول می شوند و دیگر سربازها هم کارهای خدماتی و پاسداری و نظامی. احتمال به کار گرفته شدن تخصص افراد داخل پادگان ها مانند احتمال معاف شدنشان از خدمت چیزی در حد صفر است. فارغ التحصیلان مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد که به تازگی از دانشگاه ها بیرون آمده اند و ذهنشان انباشتی از معلومات خام است و ذهن کاوشگرشان با بودن در محیطی مناسب می توانست آن ها را به اطلاعاتی مفید تبدیل کند، در جایی قرار می گیرند که نه تنها همان داده های خام از بین می رود که انگیزه ی بازبینی و روح کنکاشگر آن ها نیز بسیار کمرنگ می شود. مدتی که با تدبیر می توانست برای هر دو طرف سودمند شود به یک بازی سراسر باخت تبدیل می شود.

5        تصوری که از ارتش در ذهن دیگران قبل از ورود به آن محیط هست، یک محیط سخت و سفت با تجهیزات و آمادگی بالا و فرماندهان نیرومند و متخصصانی زبده است که می توان به آن ها در هر لحظه اتکا کرد. اما بودن چندین ماهه در آن جا این نکته تاسف بار را القا می کند که از عقابی که از قبل در ذهن تصور شده است چیزی جز مشتی پر باقی نمانده است. با وجود ساعت کاری کم کارکنان نظامی و تسهیلات زیاد، نارضایتی در میان آنان مشهود هست و سالیان درازی است که تنها پسران شهرستانی به بدنه ی نظام وارد می شوند و فرهنگ حاکم در فضای نظام کاملاً خالی از مولفه های مورد نیاز است. گرفتن درجه و تسهیلات اولویت اول همه ی آن هاست و سال هاست که برگزاری رزمایش هایی متوسط و گاه ضعیف بزرگترین کار آن هاست. نظامیانی که اگر لباس نظامی بر تن نداشته باشند به همه چیز می آیند جز حراست از مرز و بوم این کشور.

6        تعاملات میان افراد نظامی نیز جالب است. تنها چیزی که ارزش دارد و مورد احترام است درجه است. سرهنگی که تا پیش از این از احترام و جایگاه خاصی در میان کارکنانش برخوردار بوده است به محض بازنشسته شدن از چارچوب دید و خاطره ی همگان به سرعت پاک می شود. حتی حضور مجدد او در پادگان به صورت خرید خدمت و بازگشت به محل کار بدون لباس و در نقش مشاور با بی احترامی ای غیرقابل باور همراه است. گویی انسان هایی که در پادگان راه می روند لباس های متحرکی هستند که وزن و اجرشان روی شانه هایشان چسبیده است.

7        روابط میان کارکنان نظامی و سربازان چه از نوع صفر و چه افسر بسیار قابل تامل است. من چه بسیار سرباز صفرهایی را دیده ام که به علت بزرگ شدن در محیطی مناسب و احترام به عزت نفسشان نوع رفتارشان از سرهنگ ها هم بهتر و ستودنی تر بوده است. برخی از آن ها با چنان کرامت انسانی و شعوری رفتار می کردند که تحمل برخورد نظامیان با درجه بالا برای دیگران سخت تر می شد. شاید با گذشت زمان بتوانم فراموش کنم صحنه ای که یک افسر کادری برای چند شیرینی پا بر زمین می کوبید و هر چه می خواست از دهانش خارج می کرد و پس از رسیدن به آن ها از بچه ها مسیرهای کم ترافیک و پر مسافر تهران را برای مسافرکشی عصرگاهی می پرسید.

8        سرباز در داخل پادگان یک گوشت قربانی است که تنها به چشم یک نیروی فیزیکی رایگان دیده می شود که به علت محدود بودن زمان این بهره کشی باید نهایت استفاده را از او کرد. هر چه این بهره کشی بی چون و چرا بیشتر باشد بالا رفتن رضایت بادستی نیز افزایش می یابد. مراسم های ختم و عزاداری ها و نمازهای جمعه و جماعات با خیل سربازان پر می شود. حتی کمی بودجه ی پادگان ها از کسر کردن حقوق ناچیز سربازان. سرباز راننده ای برایم تعریف می کرد که برای خرید کمد بچه ی یک درجه دار معمولی نظامی که مسئول مستقیم او نیز بوده است با ماشین پادگان چه راه طولانی رفته است و با قیمتی کمتر از معمول آن را خریده است و بار زده است و تا خانه ی او رسانده است و شب را نیز در سرمای زمستانی درون ماشین خوابیده. وظیفه ی رانندگان افسران عالی رتبه نظام خرید خانه ی او و رساندن همه ی اعضای خانواده اش به مقاصد مطلوب در هر ساعت از شبانه روز است. شوق بی مانند سربازان برای کسب جایگاه این راننده نشان از شرایط دیگر بخش ها دارد.

9        کارهای بی مزد و منتی که سربازان انجام می دهند نه تنها با تشویق همراه نمی شود که در صورت بروز خطای احتمالی که بخشی از کار است تنبیهاتی نامتناسب در انتظار آن هاست. تمامی تشویق ها به کادری هایی که تنها نشسته اند تعلق دارد و هر گونه اشتباهی از ریز تا درشت مستقیم و بدون پرسش و پاسخ توسط وظیفه ها صورت گرفته است. تنبیهاتی که نه تنها فرد مستحق آن نیست بلکه با خود عمل فرضاً صورت گرفته تناسبی نیز ندارد. شعار معروف قدیمی دیگر عوض شده است. تشویق برای کادری هاست و تنبیه برای وظیفه ها.

10    تمامی کسانی که حتی برای مدت کوتاه به عنوان سرباز وظیفه در پادگان ها و مراکز نظامی حضور داشته اند می دانند که حذف نیروی سرباز در پادگان ها مساوی با سقوط و برچیده شدن تمامی آن مراکز است. کادری ها با وجود سربازان با تنبلی ای مانوس شده اند که دیگر وظایفی را که در چارچوب قانون به خود آن ها محول شده است را نیز قبول ندارند و از انجام آن امتناع می کنند. جالب آن که به علت آشنا نبودن سربازان تازه وارد به این محیط ها ابتدا این کارها وظایف اساسی و اصلی آن ها تعریف می شود ولی با گذشت زمان آن ها نیز متوجه می شوند که دست مزد این بیگاری ها را سر هر ماه شخص دیگری در جیب می گذارد. اعتراض موجب تنبیه و فرصت کم حضور او و همچنین فضای حاکم در پادگان ها مانع از ایجاد تحول می شود. وجود سرباز موجب سر باز زدن کادری ها از وظایفشان می شود.

11   بررسی جایگاه ارتش در میان نیروهای نظامی نیازمند وقتی مفصل و جایی دیگر است ولی حضور حدود یک سال و نیم در این نیرو نشان داد که امروزه ارتش نه یک نیروی مهیا و آماده و مجهز است که فرسودگی و افسردگی در تجهیزات و نیروهایش به وضوح در چشم می آید. وقتی یک ارتشی، یک نظامی با درجه ی برابر خود را در سپاه را می بیند و حجم کارها و میزان تسهیلات خود را با او مقایسه می کند دیگر انگیزه ای برای کار مفید در درون آن سازمان در خود نمی بیند. متخصصان با دانش خوب و سطح کارآیی بالا در ارتش کم نیستند ولی سیستم و بستر تحول خواهی و سامان بخشی به امور در کل فضا حاکم نیست. ارتقای درجه ی سریع و ناعادلانه با وجود نبود لیاقت و روحیه های نظامی در دیگر نیروهای نظامی ارتشیان را دلسرد می کند. گویی آن ها غریبه هایی هستند که در مسائل خصوصی کشور راهی ندارند و در ضمن به دلایلی امکان حذفشان نیز نیست. یکی از اتفاقات مهمی که در طول خدمت من صورت گرفت ایجاد نیروی مستقل پدافند هوایی در ارتش بود. نیرویی که تلفیقی از نیروهای دیگر نظامی نیز هست. گامی در جهت تضعیف ارتش. در بخشی که ما بودیم درصد قابل توجهی از نیروها و تجهیزات به پدافند منتقل شد. نتیجه ی آن در دگرگونی بازدهی کل مجموعه بی تاثیر بود زیرا کار مهم و حیاتی از ابتدا در آن جا انجام نمی شد. نه این که نتوانند از ابتدا به آن ها محول نشده بود. گمان می برم اکنون زمان کنار گذاشتن رودربایستی است. باید رابطه ی حکومت با ارتش شفاف شود قبل از این که این نارضایتی هایی که از تفاوت قایل شدن میان نیروهای مختلف نظامی ایجاد شده است دردسر ساز شود.

12   حضور سربازان در مراکز نظامی با توجه به شرایطی که در قبل آمده و یا توسط خود افراد درک شده موجب ایجاد یک بدبینی به کلیت نظام می شود. بسیاری از افراد با تحصیلات بالا تنها برای خروج از کشور به خدمت می آیند و به اصطلاح دیگر به پشت سرشان هم نگاه نمی کنند. دیگران نیز با توجه به آن چه دیده اند تمایلی برای کمک به کشور در موارد اضطراری مانند جنگ از خود نشان نمی دهند. سربازان پیش خود می گویند در شرایط ایده آل و زمان صلح که با ما این گونه برخورد می کنند شرایط میدان جنگ چگونه خواهد بود؟  حضور این سربازان در میادین دشوار دیگر به صورت داوطلبانه بعید به نظر می رسد.

13   کم ارزش ترین بهایی که در پادگان ها به حراج گذاشته اند زمان و نیروی جوانی است.  زمانی که برای هر شخص ارزش بسیار بالایی دارد و می تواند آن را با کالایی بسیار گران بهاتر از آن چه در زمان خدمت داده است معاوضه کند. در طول خدمت به طنز به دوستان می گفتم اگر این همه سرباز روزانه تنها یک ساعت چرخه ای را می چرخاندند که موجب تولید برق می شد برای کشور مفید تر و اثر بخش تر بودند تا با این وضعیت.

14    دوباره از پادگان ها خارج شویم و به خود سربازی بپردازیم. اشتغال و پس از آن ازدواج در سن مناسب مانعی است برای بسیاری از معضلات اجتماعی و اخلاقی. امروزه این نوع سربازی که پیش روی جوانان است تنها مانعی بر سر تحقق این دو مورد اساسی در زندگی جوانان است. با سامان بخشی به این دوره ی نه چندان کوتاه می توان خود سربازی را به مرحله ای برای آسان سازی اشتغال و ازدواج تبدیل کرد. کاری که با توجه به امکانات و شرایط موجود شدنی است ولی ظاهراً مسئولین به هر علت به آن اهتمام ویژه ای نمی ورزند.

15    یکی از مهمترین مسائلی که از ابتدای تربیت و پرورش روحی کودکان حداقل در بسیاری از کشورهای پیشرفته مورد توجه قرار می گیرد دادن عزت نفس به فرد است. شناخت خود و بهای بسیار زیادی که داشته های درونی هر فرد با خو دارد و همسو کردن آن ها با نیازهای اطراف، منجر به رشدی همه گیر در سطح جامعه می شود. نظام آموزش و پرورش در ایران نیز تا حدودی سعی در ایجاد این حس در افراد می کند. تلاش برای همسو کردن این نیروها در نظام عالی آموزشی ستودنی است ولی بخش زیادی از این تلاش ها در دوران سربازی با توجه به جایگاه فرد در امور نظامی و برخورد هایی که مشاهده می کند از بین می رود. بازیابی این حس نیازمند محیطی متعالی مبتنی بر آموزش است که دسترسی به آن پس از سربازی بعید به نظر می رسد.

16    برای حل این مشکل همه گیر راه های زیاد، مهم و شدنی ای وجود دارد که همان طور که اشاره شد ظاهراً در میان مسئولین مورد توجه نیست. کوتاه کردن زمان سربازی، اشتغال سربازان در مکان های مرتبط با تحصیلات و یا خدمات شهری و وزارت خانه ها، بالا بردن حقوق در حد قابل توجه، تقسیم کردن نیروها در شهر و یا استان هر شخص، تسهیلات بیشتر به افرادی با سواد بالاتر، دادن فرصت تحصیلی دوباره به افراد برای خواندن مقاطع تحصیلی( به عنوان مثال یک فرد بتواند دوبار از معافیت تحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد استفاده کند)، راحت تر کردن امور خروج مشمولان برای تحصیل و یا حتی کار در خارج، گسترش دادن معافیت های پزشکی و سرپرستی، بخشودگی سربازان فراری و مناسب تر کردن محیط پادگان ها برای آن ها، آموزش و فرهنگ سازی افسران نظامی در برخورد مناسب تر با سربازان، تسهیلات ویژه به متاهلان و در نهایت ایجاد ارتش حرفه ای و داوطلبانه کردن خدمت از اقداماتی است که می توان در جهت بهبود این دوره انجام داد.

17    این دوره که به پایان می رسد تنها خاطره هایی به جا می ماند که گر چه برخی از آن ها شیرین و به یاد ماندنی است اما به بهای سنگینی بر جای مانده است. گذشت زمان می تواند زهر آن را بگیرد. دوستان خوبی به یادگار می ماند. دوران سربازی شاید خوب بگذرد ولی هیچ وقت خوش نمی گذرد.

 


کلمات کلیدی: سربازی ،17 نکته ،کد اعزام ،آموزشی
 
نسل سوخته
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

 

نسل سوخته

نگاهی به پاگرد اثر محمد حسن شهسواری

 

1- پاگرد شهسواری روایت گر نسل سوخته ای است که در مقابل موج بلند و سهمگین خواسته های گوناگون خود، سدهایی مستحکم و بازدارنده را تجربه کردند. نسلی که بررسی تفاوت واکنش هایشان به توقف در برابر این موانع و یا مبارزه هایشان ما را با الگویی با ارزش همراه با شناخت از روحیه ی جامعه و روح کلی حاکم بر فضای ذهنی مردم این سرزمین و نه در یک بازه ی زمانی محدود آشنا می کند. رخ دادن این کنش ها و واکنش ها در بازه ی زمانی کوتاه و غلظت و تنوع بی مانند آن پنجره ای وسیع در برابر دیدگان حقیقت طلبان و دل های عبرت بین می گشاید. انتخاب در نوع روایت این رویدادها در حقیقت گشودن منظری خاص و زاویه بخشیدن به همین دیدگان و دل ها است. پر رنگ کردن بخشی از این حجم منجر به سوق دادن ناخودآگاه میل داوری مخاطبان خارج از گود به یک جهت خاص و نتیجه گیری هدف دار و به دور از دوراندیشی می شود. بی طرفدارانه ترین نوع روایت، بیان مستند گونه ی رویدادهاست که گاه مخاطبان خالی از نیروی استدلال آن را تنوع شگفت انگیزی تاویل می کنند که یک روایت هدف دار و جهت دار نمی توانست چنین نتیجه ای را در بر داشته باشد. انتخاب بستر روایی ادبیات امروزی برای بیان داستان ایستادن ها و مبارزه کردن ها با وجود تنوع مکانی و زمانی و شخصیت های مختلف، امتیاز ویژه و غیرقابل انکاری است که به نقطه ی قوت اثر تبدیل شده است. نویسنده با ایجاد فضایی خالی از پیش داوری ذهن مخاطب را با حالتی سیال در فضایی گسترده رها می کند تا او بتواند تنها با اندکی سر چرخاندن حفره های استدلال را با تنوع رویدادها و واکنش ها لبریز کند شاید که داوری پایانی را با شیرینی انصاف در هم آمیزد و نگاهی خاکستری را جایگزین سیاه و سفیدهایی کند که سال ها به آن خیره مانده است.

2- رویدادهای کتاب نه در زمانی دور و مستند به آثار تاریخی و ثبت شده از نیاکان است و نه در مکانی غیر آشنا. بیشتر مخاطبان به گونه ای با این رویدادها هم نفس بودند و با آن ها خواسته و یا ناخواسته همسایگی کردند. یا عشق در نوجوانی و درد سرهایش را تجربه کردند و یا حضور در فضای ملتهب و سیاست زده ی دانشگاه ها را و یا شاید هم جنگ و نارضایتی های عمومی. در هر کدام از این موارد و به طور مستقل آثار و کتاب هایی در نهایت کمال ثبت و نوشته شده است. پاگرد با هوشمندی تحسین برانگیز با کنار هم قرار دادن این رویدادها و بهره گیری از تنوع و شدت آن ها و همچنین روایت متقاطع و درهم نوردیدن زمان ها و مکان ها، بیشترین بهره را در این عرصه برده است. حفظ فضای کلی داستان و لحن و درونمایه روایت با توجه به تنوع و گستردگی بستر داستان نقطه ی قوت این اثر است. مخاطب نیز با وجود تنوع زمانی و مکانی می تواند حس همذات پنداری خود را با شخصیت های داستان همسو کند. مخاطب با راست آزمایی زاویه ی دید نویسنده و نوع روایت گری او در یک عرصه ی خاصی که خود آن را تجربه کرده است به دیگر رویدادها اعتماد می کند و با تکیه به هسته ی اصلی روایت که از کنار هم چیده شدن همین رویدادها تشکیل شده است یه کلیت فضای داستان دل می بندند و تا آخرین برگ با تایید روایت گر را همراهی می کند.

3- چگونگی نقش آفرینی شخصیت ها در عرصه های گوناگون نشان دهنده ی جایگاه مهم و تاثیرگذار تک تک عناصر مجموعه ی مردم در شکل گیری و هدایت یک رویداد جریان ساز است. شخصیت اصلی داستانکه فردی عاشق پیشه و دلسوخته ی مردم است گاهی با تندروی خواهان تحول و گاه متفر از خدمت به مردمی است که عاشقشان بوده است. این دگرگونی در شیوه ی رفتاری واکنشی است درست به پژواک ژرف رفتارهایش در میان خاستگاه ابتدایی آن. بازگشت نهایی بیژن به عرصه ی تحول خواهی و نامیدن خود با لقب پزشک هم همراهی اوست با کسانی که در شرایط بدتر از او دست از سامان بخشی به امور بر نداشتند .

4- اولین عرصه ای که با بیژن آشنا می شویم، از نظر تقدم زمانی دوره ی نوجوانی اوست. دوره ای که با نقل مکان به محله ای جدید آغاز می شود. در این بخش تاثیرپذیری او از محیط و اطرافیانش به درستی تبیین شده است تا واکنش های متعدد و متنوع او در ادامه ی مسیر زندگی اش معنی دار باشد. نقش غیر قابل انکار اطرافیان او و تاثیر بیش از اندازه از عشق در شکل گیری فضای ذهنی شخصیت اول داستان با دیگر بخش های داستان به درستی همخوانی دارد و به شکل گیری نهایی ویژگی های شخصیت او کمک می کند.

5- کمترین پرداخت و بررسی را از دوره ی اول دانشجویی بیژن داریم. دوره ی کمتر از دو سال که با شکل گیری روحیه ی دگرگونی خواهی وی همراه است و ناهمخوانی روحیات او با محیط چیره شده در آن زمان موجب حذف تفکرات و خود وی می شود. نویسنده با گذر معنی دار کوتاه خود در این دوره هم از دام شعارزدگی هایی که به دوره ای خاص تعلق داشته می گریزد و هم با به میان کشیدن نقش مخاطب در شکل دهی کلی فضای آن دوره به کشمکش درون روایت به درستی می افزاید. روحیه ی رهبری خواهی بیژن و هدایت بخشی از بدنه ی دانشجویان نه از طرف گروهی خاص و اندک انحصارطلب و زورگو که با روحیه کلی حاکم بر تمامی اندیشه های آن زمان در تقابل بوده و به همین جهت به سرانجام نرسیده است. ندیدن آشکار و نپرداختن مستقیم به این روحیه ی مخرب موجود در تک تک افراد از طرف نویسنده پیش گیری هوشمندانه از برخوردهایی از جنس تعصب بوده است. تلنگری که با دگرگونی این روحیه در طول زمان بایستی بدون لکنت در واژه ها به دل همه رسوخ کند و موجب اصلاح مسیر در پیش رو باشد.

6- حضور بیژن در جنگ مانند گوشه نشینی ای است از برای پرداخت داشته های از پیش انباشته شده. سیری بودا گونه که با لمس ناشناخته ها به شناختی ژرف منجر می شود. حضور او در سنگرهای خاکی و سنگی و کمین زدن به دشمن از نشستن در پشت صندلی های درس و دانشگاه سازنده تر بود. هر چند بار اصلی ادبیات ایستادگی بر توصیف گذاشته می شود ولی در این بخش نویسنده با به میان کشیدن گفتگوهایی که در میان افراد شکل می گیرد از فضای التهاب و احساسی جنگ فاصله گرفته است. بهره بردن از عناصر موجود در آن محیط برای صیقل دادن به شخصیت بیژن به ایجاد صحنه های ماندگار و حسی ترجیح داده شده است و عدم توازن میان این دو از نقاط بارز شکستی متن در بدنه ی روایت است.

7- حضور دوباره ی بیژن در دانشگاه پس از فروکش کردن احساسات بی اساس و منطق با خاموشی آزار دهنده ی او نیز همراه می شود. دگرگونی زاویه ی دید او در این بازه ی زمانی رخ می دهد. نگاه او از تغییر و اصلاح کلیت تفکر و مسیر به دگرگونی خود انسان ها رسیده است. او سرچشمه ی تن ندادن به تغییر را در همان روحیه ی جمعی دیده است و حال می خواهد با همنشین شدن با بدنه ی مردم از پایین ترین اقشار آن ها را آماده ی پذیرش دیگر تحولات کند.

8- همنشینی با کف بدنه ی هرم جامعه و انعطاف ناپذیری آن ها به بیژن نشان داد که برای آماده سازی روحیه ی این مردم راه بسیار بلندتری که از ابتدا تصور می شد در انتظار است. او پس از سفری روحانی، بازگشت است تا دیگران را نیز همراه خود کند. نقل حضور او از زبان همراه روستایی اش برای پزشکی تازه وارد یکی از بهترین ویژگی های روایت کتاب است. پزشک تازه وارد که بی کلامی اش نشان از همکلامی با دیگر بخش های جامعه دارد از دکتر مشفق تصوری بیش از دیگر روستاییان ندارد. در همین بخش است که عشق بیژن به مردم به نفرتی عمیق تبدیل می شود و او واگذاری آن ها به خودشان را بالاترین مجازات می داند. مجازاتی که با غوطه ور شدن مردم در نا آگاهی و خرافات دردآور تر می شود و التیام آن سخت تر.

9- سوغات بیژن از روستا روحیه ی بی تفاوتی است. همرنگ شدن با دیگران و از سکر ناآگاهی لذت بردن. این نگاه که با سکوت سنگین او همراه است او را از پزشکی خواهان مداوا به ناظری بی تفاوت در پاگرد یک خانه تبدیل می کند. اما گذشت زمان نشان داد که بیژن هایی که بغض های فروخفته دارند بسیارند و تنها با تلنگری این نیروها همسو شدند و بیژن نیز پس از مقاومتی ناخواسته همسویی خود را نشان داد و نشان داد که هنوز نیز به تغییر امیدوار است.

10- پاگرد نه یک آینه ی نشان دهنده ی برخی رویدادهای معاصر که منشوری است در برابر شعاع های برخاسته از از کوران این رویدادها. توجه به طیف های موجود در این رویدادها در بستر روایی ادبیات امروزی اتفاقی قابل توجه در این کتاب بوده است که چنان که باید چه از طرف نخبگان و چه از طرف عموم مورد توجه قرار نگرفت.


 
ماه های میلادی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

 

ماه های میلادی

        بشر از ابتدای زندگی خود با مشاهده تغییرات آب و هوایی در طول زمان و تکرار پی در پی آن تصمیم گرفت که واحدهای زمانی را بر اساس همین تغییرات بنا کند تا برای ثبت و نشانه گذاری زمان به واحد ویژه و همگانی ای استناد کند. یکی از قدیمی ترین تقویم ها که زمان بندی تقویم میلادی کنونی بر آن بنا نهاده شده است، تقویم رومی است. این تقویم که در ابتدا بر اساس تغییرات ماه نوشته شده بود خود از تقویم یونانی تاثیر فراوانی گرفته بود. ماه هایی که سی روزه بودند به عقیده آن ها خوشبختی می آوردند و ماه هایی با بیست و نه روز طول نشانه ی بدبختی بودند. این تقویم در حدود 753 سال پیش از میلاد مسیح دچار تحولاتی شد و دیگر از تغییرات ماه پیروی نمی کرد و به طور ثابت از ده ماه که برخی 30 روزه و برخی دیگر 31 روزه بودند تشکیل می شد. این تقویم دارای 304 روز بود که 61 روز دیگر را به علت بودن در اوج سرما و نداشتن محصول و بسته شدن دست طبیعت نام گذاری نکرده بودند! یعنی ماه اول با آغاز بهار طبیعت شروع می شد و همان ماه مارچ بود. در سال 713 قبل از میلاد پادشاه وقت روم تغییراتی را در تقویم بوجود آوردند و با کم و زیاد کردن تعداد روزهای برخی از ماه ها دو ماه دیگر را نیز نامگذاری کرد (ژانویه و فوریه) و به فوریه که در اوج سرما و بد یمنی برای آن ها بود تعداد روز 28 که عددی نحس در آن زمان بود را اختصاص داد که تا همین امروز هم تنها ماه کمتر از 30 روز در تقویم میلادی همین ما فوریه است و یک روز اضافی در سال های کبیسه در همین ماه منظور می شود. تقویم میلادی در طول زمان تغییرات دیگری کرد که از بیان آن ها صرف نظر می کنیم.

      ماه های میلادی هر کدام دارای معانی خاصی هستند که بیشتر آن ها ریشه در نام های الهه های اسطوره های رومی دارند که در ادامه به اختصار به آن ها می پردازیم:

١- January  ماه ژانویه از نام الهه ی گشایش و آغاز (ژانوس) گرفته شده است و همان گونه که بیان شد بعد از اصلاح تقویم به ماه های پیشین اضافه شد. و در حدود سال 153 قبل از میلاد مسیح به عنوان اولین ماه سال در تقویم قرار گرفت. کلمه درب در لاتین ianua معنی می شود و ماه ابتدایی سال نیز دری است بر آغاز سال نو.

٢-February   از کلمه لاتین februum  مشتق گرفته شده است که به معنای purification یا همان تصفیه و پاک سازی است. علت انتخاب مراسم مذهبی ای بود که رومیان در 15 این ماه برای پاک سازی روح خود انجام می دادند. در تقویم گریگورى که تقویم میلادی امروزی بیشترین شباهت را به آن دارد این ماه از ماه آخر سال به دومین ماه سال تغییر مکان داد.

٣- March سومین ماه در تقویم گریگوری و اولین ماه در تقویم روم باستان. از نام الهه جنگ یعنی مارس گرفته شده است. رومی ها اعتقاد داشتند که این ماه به علت آغازگر بهار بودن به جنگ سرما می رود و بر آن غلبه می کند. انگلیسی ها تا سال 1752 میلادی این ماه را اولین ماه سال می دانستند و در روز 25 آن جشن سال نو می گرفتند.

۴- April ماهی سی روزه است احتمالاً از کلمه لاتین aperire که به معنای باز شدن است گرفته شده است. از آن رو که در این ماه درختان دوباره روییده می شود و گل ها باز می شوند.

۵- May از یک الهه یونانی به نام Maia که الهه ی حاصل خیزی و باروری بوده است گرفته شده است. در نظریه ای دیگر این نام از کلمه یونانی maiores گرفته شده است که به معنی بزرگترها است.

۶- June از نام Juno که  الهه ی ازدواج بوده و زن ژوپیتر بوده اقتباس شده و نظریه ای دیگر آن را برگرفته از کلمه لاتین iuniores به معنای کوچکترها می داند.( در مقابل ماه می)

٧- July در ابتدا نام آن در روم باستان Quintilis بوده به معنای پنجمین ولی پس از تغییر در ترتیب ماه ها به افتخار جولیس سزار که در این ماه بدنیا آمده است، این ماه را به نام او کردند.

٨- August   در ابتدا نام آن در روم باستان Sextilis  بوده به معنای ششمین ولی به همان دلیل چند بار ذکر شده به افتخار Augustus که اولین پادشا روم بوده است در سال 8 قبل از میلاد مسیح این ماه را نام او کردند.

٩- September از کلمه septem به معنی هفت آمده است که به معنای هفتمین است. چهار ماه آخر سال با وجود جابجایی دیرینه ای که در ترتیب سال ها صورت گرفت کماکان از اعداد ترتیبی مشتق شده اند.

١٠- October از کلمه Octo که به معنای هشت است گرفته شده است.

١١- November از کلمه novem  که به معنای نه است گرفته شده است.

١٢- December آخرین ماه سال و دهمین ماه روم باستان از کلمه Decem به معنای ده مشتق گرفته شده است.

 توضیح این که:

منبع ویکی پدیا بوده است و با نگاهی کلی به مطالب آن سایت این متن نوشته شده است برای جزییات بیشتر به همان منبع مراجعه شود.

 بهانه این جستجوی اینترنتی بحث پیش آمده بر سر این نام ها در کلاس زبان بوده و طی یک قرار همگانی پیدا کردن آن به من سپرده شد.

تکرار همین کار اما این بار برای ماه های پارسی بماند در اولین فرصت.

 


کلمات کلیدی: ماه های میلادی ،معانی ،دلایل
 
داستان کوتاه همراه با ترجمه ای از من- دختر هواشناس
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸  

 

La muchacha del tiempo

Emilio Díaz Valcárcel

 

Todas las tardes, la pareja de ancianos esperaba en la pantalla del televisor a la muchacha del tiempo, sentados en el decrépito sofá que olía a orina de perro: era ése el más claro recordatorio de Blaqui; con su muerte, ocurrida hacía cuatro años, habían sufrido más que nunca el vacío de la soledad, el cansancio de los años que sobrevivían con resignación; hasta que un buen día tocó en su puerta el hombre joven que habían mimado de niño con irreprimible vocación de abuelos. Su última carta -incomprensible, incoherente- había arribado hacía diez, quince años: imposible recordarlo con certeza. A los pocos meses se fueron acostumbrando a las curiosidades de la nueva experiencia: algunos días, cuando amanecía murmurando palabras raras, el nieto vestía uniforme de campaña verde olivo con diseños que simulaban ramas y hojas, y lucía en la muñeca derecha un brazalete plateado con su nombre, número de soldado y un nombre de mujer en lengua desconocida. Los abuelos le reservaron un sitio ante el televisor y, desde entonces, los tres permanecían mudos frente a la pantalla, con excepción de breves comentarios sobre la implacable sequía de ese año. Pasaban horas contemplando programas que se sucedían entre innumerables comerciales, pero el momento que con leve ansiedad esperaban era el noticiario de la tarde, donde la muchacha del tiempo se compadecía de su público cuando tenía que informarle, programa tras programa, que no habría en los próximos días la más mínima señal de lluvia; pelinegra, de ojos rasgados, la muchacha no tendría más de veinte años. Los meses de sequía habían provocado una crisis: la multitud languidecía entre la sed, el calor y los malos olores; el ganado moría en los campos secos que se encendían de nada; los frutos se secaban en las ramas ya sin hojas; los ríos exhibían sus lechos de piedras y barro cuarteado; ahora que los embalses habían bajado sus niveles hasta alcanzar el ras de tierra y la gente temía desaparecer bajo las llamas del sol, la muchacha del tiempo parecía más atribulada que nunca, avergonzada y dolida de no poder ofrecerle a la ansiosa multitud las esperadas buenas nuevas. Una tarde, la muchacha no pudo soportar las malas noticias que debía comunicarle a su público, así que, saliéndose del libreto, exclamó: "¡Juro que yo no tengo la culpa, simplemente les comunico los informes que recibo del Servicio Meteorológico!", y su rostro se plegó a punto de llorar. "Sufre mucho", dijo el abuelo. "Sí", contestó la abuela; permanecían inmóviles en la penumbra de la sala, que olía a orina de perro, sin mirarse. Como otros días, el nieto se había levantado murmurando palabras raras, y andaba por esas calles de Dios con su uniforme de combate (regresaba generalmente antes de los noticiarios); él tampoco tenía muchas cosas que decir: se limitaba a un sí o un no a veces repetía las palabras del abuelo, inmóvil detrás de ellos: "Sufre mucho". Ese jueves -pudo ser otro día, desde luego, puesto que nada habría evitado los hechos- los abuelos se enteraron en silencio de múltiples accidentes en las carreteras, actos de pillaje, asesinatos, ciudadanos que solicitaban ayuda' para sus enfermos, corrupción en el Gobierno; casi sin que los abuelos se dieran cuenta, la muchacha del tiempo había comenzado su informe; tenía los ojos enrojecidos llenos de lágrimas: no se vería alivio en los próximos meses, las reservas de agua de los embalses durarían sólo cuatro días...; de pronto, la muchacha miró espantada hacia su izquierda -derecha de la pantalla- y retrocedió un paso seguida por la cámara; solitarios, quietos en la oscuridad de la sala -que olía a la orina de Blaqui- los ancianos vieron cómo un revólver niquelado entraba por el lado izquierdo de la pantalla. De primera instancia no pudieron comprender esa absurda composición de objetos -había elementos que no pertenecían a la rutina de tantos años televisivos, era como ver un bolígrafo dentro de un zapato- y mecánicamente acercaron sus rostros a la pantalla; pero fue la detonación y la visión del rostro destrozado de la muchacha -que se desplomaba fuera de pantalla- lo que los alertó definitivamente y los obligó a ver que la mano que esgrimía el revólver mostraba en su muñeca un brazalete plateado con inscripciones imposibles de leer a esa distancia.

 دختر هواشناس

هر روز عصر، زن و شوهری سالخورده روی مبل های کهنه ایی که بوی ادرار سگ از آن ها می آمد، روبروی صفحه ی تلویزیون منتظر برنامه ی هواشناسی که توسط دختری اجرا می شد، می ماندند. این واضح ترین خاطره ای بود که از بلاکی باقی مانده بود. در این چهار سالی که او مرده بیش از همیشه از تنهایی رنج می برند. خستگی و فرسودگی که ناشی از سال ها تلاش برای زنده ماندن همراه با  رضایت و تسلیم بود با آمدن مردی جوان در یک روز زیبا به پایان رسید. او در خانه ی آن ها را به صدا در آورد. مرد جوانی که با وجود موقعیت نامناسب پدر بزرگ و مادر بزرگش مانند یک پسر بچه رفتار شیرینی داشت. از آخرین نامه ای که او برای پدر بزرگ و مادر بزرگش نوشته بود، که غیرقابل فهم و بی ربط هم بود، ده، پانزده سالی می گذشت. تاریخی که امکان نداشت آن ها با اطمینان به خاطر بیاورند. آن ها تنها چند ماه بعد به کنجکاوی های نوه خودشان درمورد کسب تجربه های تازه  عادت کردند. او بعضی روزها هنگام سحر واژه های عجیبی را زیر لب زمزمه می کرد.نوه ی آن ها لباس جنگی ای به رنگ سبز زیتونی  بر تن می کرد که او شبیه شاخه ها و برگ های درختان می کرد.و بر روی مچ دست راستش دستبندی نقره ایی می بست که نامش بر آن حک شده بود، همراه با نام یک سرباز و یک زن به زبانی ناشناخته.و پدربزرگ و مادربزرگش جایی را برای او مقابل تلویزیون فراهم کرده بودند که هر سه هنگام تماشای تلویزیون بنشینند و به جز اظهار نظرهای کوتاهی که درباره ی خشکسالی بی رحم آن سال می کردند هیچ حرف دیگری نمی زدند.ساعت های زیادی را به تماشای برنامه هایی که در میان تعداد انبوه تبلیغات پخش می شد می گذراندند. اما از آنجایی که دختر هواشناس وقتی که می خواست اخبار هواشناسی را بگوید برای همگان اظهار تاسف می کرد، آن ها بعدازظهرها با نگرانی منتظر اخبار عصرگاهی می شدند. برنامه پشت برنامه،  اعلام می کرد که در روزهای آینده کمترین نشانه ای از آمدن باران نیست. دختر با موهایی مشکی، چشمانی بادامی شکل داشت و بیش از بیست سال نداشت. ماه های خشکسالی منجر به بحرانی شده بود که در آن میان، انبوهی از بی آبی، گرما و بوهای نامطبوع را به دنبال داشت. گله های حیوانات در زمین های خشکی که در آن هیچ چیز نمی رویید مردند. میوه ها بر روی شاخه های بی برگ خشکیدند و رودها، سنگ ها و لجن های کف رودخانه را به نمایش گذاشته اند. اکنون آب سدها آن قدر پایین آمده است که هم سطح زمین گشته است و مردم می ترسند که خود زیر شعله های خورشید ناپدید گردند. دختر هواشناس بیش از همیشه رنجور به نظر می رسید و تنها یک خبر خوش می توانست این آزردگی و سرافکندگی که در میان انبوهی از مردم بود را التیام بخشد. یک روز عصر دختر نتوانست خبر بدی را که می بایستی به همگان اعلام کند را تحمل کند و این چنین بود که خارج از متن از قبل آماده شده گفت: قسم می خورم که نبایستی من راملامت کنید. من تنها اخباری که از طریق اداره هواشناسی به من می رسد اعلام می کنم و چهره اش مانند اینکه گریان باشد در هم کشیده شد. "او بسیار رنجیده است". پدربزرگ این را گفت. "بله" مادربزرگ به او پاسخ داد. و آن ها بدون این که نگاهی به یکدیگر کنند در اتاقی که نیمه سایه ای در آن بود و بوی ادارار سگ می داد بی حرکت ماندند. و روزهای دیگر نیز نوه ی خانواده در حالی که کلمات غریبی را زمزمه می کرد از خواب برمی خواست و به سمت خیابانی که نامش خداوند بود با لباس جنگ می رفت معمولاً قبل از شروع اخبار باز می گشت . چیزهای زیادی برای گفتن نداشت. تنها در برخی مواقع به سخنان پدربزرگش با بله و خیر پاسخ می داد. بی حرکت پشت آن ها  گفت: شما خود را زیادی اذیت می کنید. این پنج شنبه می تواند روز دیگری باشد. مطمئنا هیچ چیزی نمی تواند مانع از اتفاق افتادن حادثه ای شود. بزرگ و مادربزگش به آرامی از تصادفات زیادی که در جاده ها می افتاد، غارتگری ها، جنایت ها ، درخواست کمک مردم شهر برای مراقبت از بیماران، فسادی که در حکومت بود و مواردی که آن ها را نمی تواستند حتی بشمارند آگاه می شدند. دختر هواشناس اخبار خود را با چشمانی پر از اشک آغاز کرد. چیزی که بتواند در ماه های آینده این وضعیت را ساماندهی کند مشاهده نمی شود. آب های ذخیره شده در پشت سدها تنها تا چهار روز دیگر کفایت خواهد کرد. ناگهان دختر با ترس به چپ و راست خود نگاه کرد و یک قدم به دوربین نزدیک شد. به تنهایی و آرام در میان تاریکی سالنی که بوی ادار می داد ایستاده بود و دید که چگونه یک هفت تیر با روکش نیکل از گوشه ی چپ تصویر تلویزیون وارد صحنه می شد. پیرمرد و پیرزن در لحظه ی اول نتوانستند این ترکیب نامفهوم اشیای داخل صفحه ی تلویزیون را متوجه بشوند. عناصری که سال ها به طور معمول متعلق به تلویزیون بود. دیدن این صحنه مانند ورود یک خودکار به یک کفش بود. اسلحه با ورودی اتوماتیک وار به چهره ی دختر به صفحه نمایش نزدیک می شد. اما آن منفجر شد و تصویر دختر از صفحه محو شد. صورتی که خارج از صفحه نمایش متلاشی شده بود. انفجاری که آن ها را واداشت که دستی را که تفنگ هفت تیر را حمل می کرد نگاه کنند. دستی با مچ بند نقره ای که نوشته ی روی آن از این فاصله قابل خواندن نبود.


 
نگاهی به تعامل سینما و نشر اندیشه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸  

نگاهی به تعامل سینما و نشر اندیشه

به بهانه ی اکران "کتاب قانون"

سینمای خدمت گزار

 

 

استفاده از هنر برای انتقال پیام ها و گسترش ارزش ها و اندیشه ها و گاه گزاره های غیراخلاقی قدمتی همسان پدید آمدن خود هنر دارد. در حالی که هنوز جوهر قلم پایه گذاران و نظریه پردازان مکتب ها و نحله های فکری خشک نشده بود، آن ها چگونگی و راه کارهای استفاده ابزاری از هنر را برای افکار و آموزه هایشان در یک نقشه جامع ترسیم کرده بودند. در مقابل نیز هنرمندان یا خود دلبسته ی آن مکتب و مذهب بودند و یا با ترغیب و یا تنبیه، سرانجام هنر خود را در اختیار آنان قرار می دادند. ظهور سینما در عصری رخ داد که رکودی نسبی در صنعت و حوزه اندیشه نمایان بود. پیشرفت تکنیکی و هنری سینما آن را به محصولی ممزوج از صنعت و هنر تبدیل کرد. توانایی های بی شمار سینما در بهره گیری از عناصر بصری و هنرهای پیشین در حد کمال، محصولاتی را به ارمغان آورد که در ذهن مخاطبان بی شماری تاثیری گسترده و عمیق باقی می گذاشت. این ویژگی بارز نمی توانست از چشم صاحبان قدرت و اندیشه دور بماند و به ویژه پس از جنگ های جهانی این نقش پر رنگ تر شد و سینما بیش از پیش در خدمت مکتب ها و اندیشه ها و حکومت ها قرار گرفت. مکتب هایی که اگر تا پیش از آن تنها در محیط های علمی و دانشگاهی مورد بحث قرار می گرفت اینک به یاری رسانه های همه گیر در افکار عمومی جهان جایی تازه پیدا کرده بود و دیگر داعیه ی سامان بخش به امور سیاسی و اقتصادی کلان جوامع از طرف مردم نیز با واکنشی مقبول مواجه می شد. نتیجه ی سینمای مبلغ در بسیاری از موارد قابل توجه و تاثیرگذار بود. این استفاده ابزاری در زمان جنگ سرد به اوج خود رسید و رسانه و بویژه سینما به علت همه گیری و ساده فهمی آن به سلاحی پیشگام در صف ابتدایی مبارزه تبدیل شد. فراز و نشیب های فراوانی که حکومت ها و اندیشه در طول قرن گذشته پشت سر گذاشتند بر نوع جنس سینمای تبلیغی اثر زیادی گذاشت و تعامل میان سینما و نشر اندیشه را به نوعی باز تعریف کرد. رابطه ای که اگر چه در ابتدا از نوع قهر و زور بود و از محیط های استبداد طلبانه برخاسته بود و هنرمند هنر خود را پس از صیقل دادن به مطلوب صاحبان قدرت و اندیشه بدل می کرد و نه مطابق میل درونی خودش و سپس چشم انتظار پاداشی می ماند، پاداشی که گاه تنها در اجازه ادامه تولید دیگر آثار خلاصه می شد، اما اینک هنر وقتی در خدمت اندیشه ای خاص قرار می گیرد نشان از آن دارد که ذهن و جان هنرمند در محیطی سرشار از اشتیاق و میل درونی تراوشات ذهنی خود را به هنر تبلیغی تبدیل کرده است. همین تغییر محیط و تعاملات بر ارزش و تاثیرگذاری اثر می افزاید. گسترش نقد اندیشه های مخالف با رویکردی معقولانه از نشانه های حضور هنرمندان ارزش گرا و روش مند در این عرصه است. البته گاهی اوقات با تولید آثار غرض ورزانه و خارج از چارچوب انصاف و اخلاق توسط صاحب اثرانی که هنوز در فضای فکری استبداد منشانه باقی می مانده اند، جنبه های متفاوت و قابل تامل استفاده از سینما در این عرصه نمودار می گردد. بالاترین مکتب و شیوه ای که می تواند  توسط یک صاحب اثر در بستر هنر گسترش و نشر یابد مکاتب الهی است. اگر یکی از مهمترین گزاره های دین تبلیغ باشد در این عصر مهمترین و قابل تامل ترین زبان تبلیغ رسانه ها هستند و پیشروترین رسانه نیز سینما است. دین اسلام از ابتدا با استفاده ی همه جانبه از زبان و ادبیات شیوای عرب برای بیان اصول و احکام خود نشان داد که به بستر نشر کلام توجه ویژه ای دارد. رویکرد پیشوایان مذهبی در طول تاریخ نیز همواره همراه با نگرشی مثبت به استفاده از هنر تبلیغی بوده است. هنرمندان متعهد نیز آثار در خور توجهی در این حوزه تولید کرده اند که در این میان سینماگران ایرانی نیز آثاری با درونمایه دینی تولید کرده اند که پس از وقوع انقلاب اسلامی رنگ و بویی تازه به خود گرفت و با ژرف نگری همراه شد. در ابتدای راه به علت فضای آمیخته با هیجان و منطق گریزی و نداشتن تسلط بر تکنیک، با زبانی آماخیته با شعار زدگی به بیان مفاهیم پرداختند و حتی کارگردانان و نویسندگان زحمت استفاده از استعاره و ایهام را به خود نمی دادند. آن ها تنها از صنعت تشبیه استفاده می کردند و مخاطبان نیز به علت حضور در فضای ویژه ی آن زمان و نو بودن مفاهیم عرضه شده در فیلم ها و همچنین پاکی داستان ها از درون مایه های غیراخلاقی و ابتذال تا مدتی به این نوع سینما نیز روی خوش نشان دادند اما پس از مدتی هم در میان هنرمندان و هم مخاطبان نوعی سرخوردگی پدید آمد. حذف زبان شعاری از جنس آن سال ها مدتی زمان بود که شروع جنگ تحمیلی و ورود مفهوم ایثار و شهادت به بدنه ی جامعه به شتاب گرفتن این مسیر کمک شایانی کرد. به مرور مفاهیم اخلاقی و مذهبی در کالبد اجتماعی و یا حتی سیاسی به مخاطبان عرضه شدند و تفسیر نشانه ها و کنار زدن پرده های ابهام از مضامین مطرح شده در فیلم در میان منتقدان و حتی مردم معمول رواج یافت. دگرگونی هایی که در شیوه ی بیان و زبان حاکم به این نوع سینما صورت می گیرد ارتباط خاص و پیوندی ناگسستنی با تحولات اجتماعی و سیاسی دارد. در دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد و سینمای اجتماعی به طور کامل بر دیگر گونه ها چیرگی یافت و این چیرگی به کمرنگ شدن بیان مفاهیم دینی منجر شد پس از تغییر فضای فرهنگی کشور در اوایل دهه هشتاد و رویکرد ویژه دست اندرکاران به این نوع سینما و اعمال سیاست های تشویقی همه جانبه ی مسئولین در این زمینه موجی تازه شکل گرفت که بی شباهت به آثار تولید شده در سال های ابتدایی انقلاب نبود. اگر فضای فکری مردم و نو بودن مضامین مطرح شده در فیلم های ابتدایی انقلاب باعث شد که مخاطبان تا مدتی با این فیلم ها رابطه برقرار کنند اما این بار نسل تازه ای از مخاطبان بر روی صندلی ها نشست و انتظارات متفاوتی را مطالبه کرد. این فیلم ها حتی با حمایت های مالی و معنوی دولتی همواره در گیشه شکست می خورد و زودتر از تبلیغات دیواری که در شهر نصب شده بود از طرف مخاطبان به دست فراموشی سپرده می شد. ورود کارگردانان با سابقه و تجربه در این زمینه که اکنون و تغییر فکر داده اند و یا به گونه ای دیگر از سینما دلبسته شده اند، به کارگردانان جوان مشتاق کار در این عرصه می تواند کمک بزرگی به دگرگونی سینمای تبلیغی دینی بنماید. ذهن مخاطب هنوز تشنه ی آموختن اندیشه در کالبدی تازه است. گواه این کلام آثاری است که به ندرت و هر چند سال یک بار و با رعایت اصول درست سینمایی پایه های مستحکم روایی و پوسته ای با طراوت ساخته می شود و مورد توجه مخاطبان قرار می گیرد.

**********

قصد نگارنده از ابتدا بررسی کتاب قانون بود اما به درازا کشیده مقدمه باعث شد که کتاب قانون را تنها از جنبه ی جایگاه این فیلم مسیر طی شده سینمای مبلغ مورد بررسی قرار دهیم. کتاب قانون توانسته است با خلق فضایی نو و با وجود صراحت لهجه در بیان پندگونه و نقد آشکار و بدون پوشش و ایهام رفتار روزمره ی مردم به اهداف خود دست پیدا کند. وجود یک ناظر و ناصح بیرونی بیشترین کمک را به پذیرش پیام ها کرده است و حتی بیان شعاری برخی از پندها بر مخاطب تاثیر می گذارد. به چالش کشیدن رفتارهای خانواده های مذهبی و سنتی از درون آن و توسط فردی تازه وارد منجر به شکسته شدن ساختارهایی شده است که از ابتدا در این اجتماعات به نادرستی بنا نهاده شده بود. مقاومت ابتدایی با اصرار و تاکید بر اصول مشترک و دشمنی با محبت پاسخ داده می شود. پاسخ کلام حقی که درون اخلاقیات مذهبی ریشه دوانیده است چیزی جز سر تسلیم فرود آوردن نیست. پند دهنده ی بیرونی، نفس خفته درونی را که سال ها به عادات ناپسند خو گرفته است را بیدار می کند و بر چهره ی خواب زده ی آن ها آب پاکی و از روی محبت می ریزد که شاید تلنگری باشد برای اصلاح رفتار و مسیر. این سنت شکنی و تاکید بر استفاده از مفاهیم مشترک اخلاقی که مانند زبانی همه فهم برای تمامی مردم قابل درک است برترین ویژگی فیلم است.دستان نیز استوار و قابل تکیه است. به گرو کشیدن احساسات مخاطب و حتی طنازی متن در بسیاری از موارد از سوقط روایت جلوگیری کرده است. شعارزدگی سهم مهلکی بود که می توانست جان داستان را در همان ابتدای روایت بگیرد اما تیزهوشی صاحبان اثر و تاکید درست و به موقع به مفاهیم ارزشی به سالم رساندن داستان تا پایان فیلم کمک ویژه ای کرده است. لحظاتی که از دید برخی نویسندگان باعث جذب مخاطب می شود در این فیلم  به علت کمک حال نبودن کلیت مسیر روایت به درستی چشم پوشی شده است. لحظاتی مانند فاصله ی آشنایی زوج داستان تا ازدواج و همچنین واکنش اعضای خانواده مرد به بازگشت نابهنگام زن از جمله موارد قابل اشاره است که از نقاط قوت داستان گویی فیلم نیز هست. وجود مردهایی مشابه در یک محل باعث خلق فضایی انتزاعی و ناهمگون با دیگر قسمت های فیلم شده است اما در نهایت به حس همذات پنداری مخاطب با زن کمک کرده است. مقدمه چینی های گاه طولانی و حساب شده برای بیان حوداث در داستان بر تاثیر نهایی آن اتفاق افزوده است. مسافرت سه گانه مرد به زادگاه زن بار نیت های متفاوت ازدواج آن ها باورپذیرتر کرده است. حرف زدن مرد راننده ی عرب زبان و شرح ماجرای از دست دادن خانواده اش در جنگ باعث می شود خرابه های حاصل از جنگ که در پایان فیلم نشان داده می شود مخاطب را به فکر عمیق تر فرو رود.تحت تاثیر قرار نگرفتن زن از محیطی که تازه در آن قرار گرفته است و نشان ندادن نقاط برجسته ی مثبت مردم و روحیات جامعه ی پذیرنده ی او، نقد همه جانبه ای که گاه با خودزنی همراه می شود، صیقل نیافتن نهایی روابط میان شخصیت ها و همچنین از بین رفتن بی منطق عشق مرد به زن در مدت کوتاهی از جمله مواردی است است که فیلم ساز می توانست با بررسی دقیق تر و پرداخت ماهرانه تر، آن ها را به نقاط مثبت فیلم تبدیل کند.

در پایان امید است که این فیلم سرآغاز موجی نو در سینمایی باشد که از بیان مفاهیم اخلاقی با زبان پند هراسی نداشته باشد. آثاری که با انتخاب صحیح موقعیت ها و داستان و روابط انسان ها و شناخت صحیح زبان و نیاز مخاطب هم از ورطه ی شعارزدگی نجات یابد و هم بر مخاطبان تاثیر گذارد.

 


 
شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر

یا

دلم می خواست هر دو نفر باشم

نگاهی به کتاب توپ شبانه 

 آخرین نوشته ی جعفر مدرس صادقی

١- آغاز و پایان توپ شبانه یک مهمانی است. ضیافتی که دستمایه ی به میان گود آوردن شخصیت ها و عرض اندام آن ها است. هر چه مهمانی ابتدایی مفصل و همراه با شناخت است ضیافت پایانی تنها چرخاندن سر و مرور دگرگونی های ژرف شخصیت ها در این مدت کوتاه است. راوی که زنی گم نام است حضوری سیال در میان افراد دارد و مانند نشانه ای از پیش مانده، دفینه ای است که با حضورش در میان دیگران تنها موجب به یادآوری خاطرات فراوان گذشته دیگران می شود و سرانجام تک تک افراد را مانند حلقه های زنجیری به یکدیگر متصل کرده و خود در گوشه ای نظاره گر ماجراست. بودنش هیچ گاه موجب دگرگونی تغییر مسیر زندگی دیگر شخصیت ها نمی شود و همیشه برای حرکت، چشم به گام های دیگران دارد. عاشق شدن هایش تداوم ندارد و سرانجام معلوم نمی شود که دل به که بسته است و چه می خواهد. هر چند زن بودن راوی در داستان های پیشین نویسنده مرسوم نبوده است اما گم نامی و سرگردانی راوی مسئله ای آشنا برای مخاطب است. امری که هضم موارد پنهان شده در روایت داستان را در نهایت برای مخاطب آسان می سازد و اثر را به قصه ای با پیرنگ آشنا و در عین حال با مضامینی نو و خفته در بستر روایت تبدیل می کند.

٢- توپ شبانه را می توان آغاز جریانی نو در نوشته های نویسنده اش دانست. اگر تا پیش از این بار اصلی داستان بر دوش شخصیت ها و روابط میان آن ها بود و توصیفات بلند مکان ها و روابط و افکار انسان ها درباره ی یکدیگر حجم اصلی داستان ها را به خود اختصاص می داد، این بار در این کتاب تک شخصیت راوی آن با خلق فضایی خیال گونه و بودن در تنهایی پر ارزش خود و سکوت های طولانی اش و یا گفتگوهای کوتاه با دیگران، خواننده را به سمتی سوق می دهد که بر فضای ذهنی و درون گرایانه ی راوی تمرکز کند و سرانجام این کنش های درونی شخصیت راوی است که به شکل گیری داستان اصلی منجر می شود. گویی نویسنده چنان شیفته ی روایت راوی خلق شده توسط خود شده است که پس از کوتاه مدتی خود را تسلیم او کرده و حتی در مقابل غرور او که منجر به کنار زدن دیگر شخصیت ها و پررنگ کردن حضور بی تاثیر خود شده است نیز نتوانسته است مقامت کند. داستان نهایی متعلق به راوی زن است  و نه خود نویسنده. حتی زن حاضر نمی شود به دگرگونی های درون ذهنی نویسنده برای  تغییر بخش هایی از داستان تن دهد، هر چند در نهایت، مطلوب خود نگارنده در سرنوشت محتوم انسان ها رقم می خورد.

٣- هرچند در توپ شبانه از غلظت حضور شخصیت ها و روابط پیچیده ی میان آن ها به نسبت دیگر آثار نویسنده ی کتاب کاسته شده است، اما آن چه با قوت باقی مانده است هویت بخشی به شخصیت های داستان همراه با قدرت و صلابتی مثال زدنی در ساختار می باشد. هویتی مستقل از مکان و زمان روایت. حضور چند شخصیت غیر ایرانی و اتفاق افتادن کل داستان در کشوری غریب و غلبه ی فرهنگ و ادبیات آن دیار بر ذهن و تفکرات همه ی شخصیت ها موجب نشده است که نویسنده از هویت بخشیدن به تک تک شخصیت ها غافل شود و یا در آفرینش انسان ها و نحوه ی قرار دادن آن ها در خط سیر داستان دچار سرگردانی شود. این هویت بخشی مستحکم به شخصیت های متنوع و گاه ناپایدار داستان نتیجه ی نگاه انسانی و ظریف نویسنده ی آن است.

۴- مردان داستان توپ شبانه حضور تاثیرگذار در کلیت داستان دارند. سه مردی که زن راوی در طول داستان دل به آن ها می بندد هر یک در مقطعی منجر به تکامل و یا تغییر مسیر هویت و شخصیت زن می شود. کنشی که در مقیاس حتی بسیار کوچک تر واکنشی را در زن برنمی انگیزد. تاثیرپذیری مردان قصه از راوی زن ناچیز است. این بی توجهی به حضور زن گاهی اوقات او را به انجام کارهایی وادار می کند تا شاید اثر بخشی اش را به رخ دیگران بکشد اما در مقابل با واکنش های کم رمقی مواجه می شود. سقط عمدی جنین به خرید خانه ای در طبقات بالای برج می انجامد که در نظر او ترغیب شوهر برای خودکشی اوست. رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی موجب نمی شود که یار دیرین حتی تا مچ پاهایش برای نجاتش درون آب بیاید و  زندگی کوتاه با استاد شاعر و شروع نوشتن یک داستان در کنار او به واکنش های سرد و یا حتی به دور از منطق استاد ختم می شود. همین واکنش های انفعالی است که موجب دگرگونی در رفتارهای زن و تغییر رویکرد روانشناختی اش نسبت به دیگران می شود. او می خواهد با پذیرش تولد فرزندش نگاه ها را به سمت خود بکشاند.

۵- آن وجه تمایزی که برای اولین بار در متن کتاب توپ شبانه در مقایسه با دیگر آثار  نویسنده اش آشکار است نه راوی زن آن که توجه خاص نویسنده به مقوله ادبیات است. در هیچ کدام از نوشته های پیشین نویسنده این چنین به ظرایف ادبی و توصیه های نوشتاری توجه نشده بود. نویسنده ای که با اظهارنظرها و نوشته های مفصل پیشین خود عدم تمایلش را به تربیت نویسنده از طریق راه های مرسوم و کلاسیک نشان داده است این بار به نظر می رسد نتوانسته و یا نخواسته است که تجربیات قابل توجه خود در سال های بلندمدت مانوس بودن خود با ادبیات را صرفاً با روایت داستان های محض منتقل کند. نگارنده ی کتاب به طور کاملاً مشهود و بارز از زبان یک استاد ادبیات شاعر که زبان پرندگان را می داند و مدت هاست که شعر نگفته است و می خواهد رمان نویس باشد، به مشتاقان نوشتن توصیه های ادبی و نوشتاری با ارزشی می کند. گوشزد کردن نکات نوشتاری به زن راوی در برخی فصل ها به حرف و حجم اصلی بدل می شود. در ذیل به برخی از این نکات اشاره می شود:

الف) این توصیه های ادبی گاهی همراه با کنایه های تامل برانگیز بیان می شود و یا با رویدادهای جانبی ای همراه می شود که نشان دهنده ی عدم قطعیت توصیه های استاد شاعر در نتیجه بخشی درست و پایانی اثر است. تاثیر پذیری خود استاد از شاگرد و تسلیم نشدن بی چون و چرای شاگرد در مقابل تمامی توصیه های استاد از دیگر نکاتی است که باید در تبادل آرای میان راوی زن و استاد شاعر به آن توجه کرد.

ب) بررسی  ابعاد گوناگون و نحوه ی تاثیرپذیری ذهن نویسنده از بودن در مکانی با زبان و فرهنگ غیر میهنی بخش دیگری از این رویکرد ادبی است. ادبیات مهاجرت که پس از کوچ قابل توجه نخبگان ادبی در طول سه دهه گذشته شکل گرفته است هنوز هویت خود را بازنیافته است و آثار مهاجران نخبه ی ادبی مانند شعرهایی است که راوی در ابتدای آشنایی با استاد شاعر جهت ارزیابی و نظردهی به او می دهد و با پاسخ اعتراض گونه ی او مواجه می شود که فضای ذهنی نگارنده اثر با خود اثر همخوانی ندارد و کلیت اثر رنگ و بوی ترجمه به خود گرفته است. فرزند راوی که به کنایه همان داستان نوشته شده توسط اوست، نخستین بار به علت نبود پرستاری دلسوز و عدم توجه به شاخصه های فرهنگ بومی مرده به دنیا آمدن می آید اما پس از گذراندن راه های پیچیده و آزمون های دشوار مادر در عرصه های گوناگون و حضور یک مراقب میهنی از مدت ها پیش و پس از از تولد، نوزادی متولد می شود که نوید دهنده ی شروع جریانی نو با هویت و شاخصه های مستقل و قابل اتکا است.

ج) این که خود استاد شاعر مدت هاست شعر نگفته است و برای شروع نوشتن اولین رمان خود به وقایع نگاری روزانه پناه برده است تلنگری است به رویکرد کلی افکار عمومی جامعه نسبت به سبک های مختلف ادبی. استاد شاعر که شعر را سرنوشت شوم و از اقبال بد خود می داند از نهیب جغد برآشفته می شود و مانند مرغی ماهی خوار که پس از خروج از اقیانوس ژرف نیازمند درنگی برای خشک شدن بال ها و سپس اوج گرفتن است، سال هاست در مرحله ی تامل باقی مانده است. شاید بتواند عصاره های شعر را از لابه لای ذهن خود بزداید و با بال گشودن شهرت خود را عالمگیر کند. خالی بودن ادبیات شعری استاد از مهمترین وجه شاعرانگی یعنی عشق، توصیه ی مکرر وی به زن برای کنار گذاشتن شعر و نوشتن داستان و همچنین انتقادات گاه غیر ادبی و خارج از چارچوب کارشناسی برای تغییر سرانجام و سیر روایت داستان زن، نشانه های کوچکی از تاثیرپذیری محتوم ادبیات مهاجرت از محیط است.

د) ناتاشا راستوف که یکی از ظرایف خلقت شخصیت در عالم ادبیات داستانی است بارها در طول داستان مورد اشاره قرار گرفته است. اگر ناتاشا در جنگ و صلح تولستوی دختری سرشار از احساس است و با قدرت حیرت آور و سرزندگی اش دیگران را زیر نفوذ خود قرار می دهد و حتی به گفته ی اطرافیانش درون پاک و روشنش به جای عقل و خرد، او را به منزل مقصود می رساند اما ناتاشای توپ شبانه یک مطلوب بی نهایت است. هسته ی ابتدایی ناتاشا در همان گفتگوی کوتاه میان راوی زن و هم خانه ی دوست او شکل می گیرد. هم خانه ای که اهل مطالعه و ادبیات است و آرزو دارد دختری ناتاشا نام داشته باشد و در ظاهر به آرزویش می رسد ولی زن بیگانه ی او بستر مناسبی برای پرورش مطلوب ذهن او نیست و حتی وجود دخترش توسط دیگران در پایان داستان نفی می شود. سرانجام ناتاشایی می ماند که زاده شده از پدر و مادری میهنی باشد و تحت مراقبت های شدید و مداوم مادربزرگی دلسوز باشد. مولودی که تشابهش در صورت ظاهر به گمان دیگران دچار چندگانگی است اما به گواه تصویری غایب مانند پدری است که دیگر با صدای توپ شبانه به خانه بازمی گردد.

6- سخن آخر این که توپ شبانه از پختگی نثر آموزنده ای برخوردار است که در عین داشتن پوسته ای ساده و متنی دلنشین و همه خوان توانسته است با مهارت و استادی، مفاهیم مطلوب خود را در ذهن خواننده با متانت بنشاند. آشنایی با شخصیت راوی در فصل اول که در ابتدا با فضایی صمیمی و دوستانه آغاز می شود و در نهایت به شناخت ژرف از او منجر می شود یکی از نمونه های بارز نثرنویسی ماهرانه معاصر است. طنز موجود در برخی از بخش هایی از داستان نیز –که در آثار پیشین نویسنده نمود بسیار کمی داشت- به پیشبرد خط سیر داستان کمک کرده است و به عنوان وصله ای ناهمگون در صورت اثر باقی نمانده است.

امید است این گونه آثار که هم از جنبه ی همه گیری برخودار است و هم از پختگی نثر و روایت مستحکم، با استقبال بیشتر مخاطبان مواجه شود و راه را برای گسترش دیگر آثاری از این دست هموارتر سازد.

پس از نوشتن این متن نسخه ای از آن را به برای آقای مدرس صادقی ارسال کردم که ایشان لطف فرموده و چند جمله ی زیر را در پاسخ به این متن مرقوم فرمودند:

جناب آقای بیگدلی،

خیلی ممنون بابت ارسال مطلب. از خواندن آن لذت فراوان بردم. تنها نکته ای که بعد از اوّلین مرور به آن برخوردم این جمله بود در پاراگراف چهارم: «رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی...» به آب زدن راوی در ساحل اقیانوس اتفاق می افتد، نه در کنار رودخانه. اگر نکته ی دیگری به نظرم رسید، بعدن به عرض جناب عالی خواهم رسانید. از نظر لطف و عنایت جناب عالی خیلی ممنونم.

جعفر مدرس صادقی


 
مامانی و ما
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸  

چند روزی بیشتر نبود که رفته بودم کلاس سوم ابتدایی. خانه که برگشتم با این که وسط هفته بود مامان و بابا را دیدم. خیلی ناراحت بودند. گفتند مامانی فوت کرده. هنوز برگ های درخت ها سرجایشون بودند و سومین سال دهه هفتاد شمسی بود. مامانی صدایش می کردیم. با ما زندگی می کرد و علاقه خاصی به من داشت...

دیشب بعد از پانزده سال برای اولین بار خوابش را دیدم. با هم روی یک صندلی وسط بوستانی نشسته بودیم. به من گفت که خیلی سردشه و من هم برایش پتویی آوردم و انداختم روی شانه هایش. خندید ولی هیچ چیز نگفت. از من چشم برنمی داشت...

از خواب که بلند شدم یادم آمد نه من که همه خانواده سالگرد رفتنش را فراموش کرده بودیم.

 


کلمات کلیدی: مامانی ،سالمرگ ،فراموشی ،خواب
 
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار



دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار



دهقان چو درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار



آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک به یکبار



آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار



یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان
پیش آید و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان
چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار

دامغانی


کلمات کلیدی: خیز ،خز ،هنگام ،خزان
 
رودخانه و ما
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  

 

آب از سرش گذشته بود و شنا کردن ھم بلد نبود. فریاد می زد و حباب های کوچکی از دهانش رقص کنان روی آب می آمدند. به طرف پایین رودخانه رفت و دید که بچه ھا دارند یکی یکی می میرند. موج ها بلند تر شدند و گرداب ھمه چیز را در خودش فرو برد.
 ھمه ی برگ ھا و عکس ھا و ماشین ھا و لباس عروس را. از ھمان جا دید که رنگ ھای صورت مادرش به ھم ریخته و در آب حل شده. خودش را دید که وسط این ھمه آب، به درختی خشک شده طناب بلند و نازکی بسته و تاب بازی می کند. دید که درخت شکست و وسط آب ھا افتاد و گریه کرد. ولی وسط این
ھمه آب نتوانست اشک ھای خودش را ببیند.

 


کلمات کلیدی: رودخانه ،ما
 
این کجا و آن کجا
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  

سه پرسش و سه پاسخ در ادامه مطلب

این مکان کجاست؟

این دو چه کسانی هستند؟

آن ها مشغول چه کاری هستند؟


کلمات کلیدی:
 
مسافرت به روستای کلهرود و چند عکس
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸  

 


کلمات کلیدی: کلهرود ،عکس ،اصفهان ،یا علی
 
سالمرگ فدریکو گارسیا لورکا و دو شعر از او
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  

امروز نوزده آگوست سالمرگ لورکا معروف ترین

شاعر اسپانیایی زبان است.

دو شعر از او با ترجمه ی شاملو در ادامه مطلب


 
بادبادک باز
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  

بادبادک باز

نگاهی به بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی

-          خواندن بادبادک باز تجربه ای نو برای مخاطبان است از آن رو که نویسنده ی کتاب توانسته است با خلق فضایی متفاوت و روایت داستانی نو و جذاب، همراه با ایجاد تعلیق و کشمکش های متناسب با درون مایه ی متن، اثر را از یک جغرافیای محدود در مرزهای ادبیات و فرهنگی خاص رهایی بخشد و با شناخت و برداشت درست از ذوق و سلیقه و نیاز مخاطبان عام، آن را به یک اثر همه پسند و پرفروش و جهانی تبدیل کند. متن کتاب و گونه ی برگزیده برای روایت، پیوند و رابطه ای منطقی با مضامین بیان شده در کتاب دارد و در طول روایت پردازی از تکاپو نیفتاده است. تغییر مکان ها و اقلیم ها، پیچیدگی نهفته ی روابط میان انسان ها و دگرگونی های درون ذهنی شخصیت های اصلی داستان به علت حفظ یکپارچگی لحن و درون مایه، موجب سردرگمی خواننده نشده است و در نهایت نه تنها رشته های کلمات موجود در این کتاب به کلافی سردرگم برای خواننده بدل نمی شود که لباسی می شود دوخته شده به دست خیاطی ماهر و آراسته و برازنده ی کالبد ذهن مخاطبان. بادبادک باز در شرایطی در جهان منتشر شد که جهانیان و به ویژه آمریکاییان نیامند شناخت بیشتر از درون خاورمیانه بودند. آمریکا یازده سپتامبری را پشت سر گذاشته بود که گرد و غبار برخاسته از فروریختن دوقلوهای سر بر آسمان نهاده، خواب ناز را از چشمانش ربوده بود و کورمال به دنبال تقصیر کار تا انتهای دنیا راه ها پیموده بود. که اگر نمی رفت مغضوب تاریخ می گشت. پس از فروکش کردن فضای هیجانی و به دور از خرد و تصمیم گیری آن واقعه بود که جهان با ذهنی آسوده و باز، نگاهی دوباره و این بار از سر دقت بیشتر به مولود و زادگاه متفکر و سازنده ی چیدمان این نقشه انداخت. خاورمیانه ای که گویی طلسمی دیرین با وردی پایدار و محسورکننده آرامش را از آن ربود و در دامانش خون و آتش نهاده. همین حس نیاز به شناخت سرزمینی دور که محل رشد و پناهگاه حمله کنندگان به نمادهای سرمایه داری  بود باعث شد کتابی با نویسنده ای دو ملیتی و آشنا با ادبیات و فرهنگ هر دو ملت، به بهترین مرجع قابل اعتماد و همه فهم برای شناخت آن سرزمین بدل شود. بخش زیادی از اقبال همه جانبه به بادبادک باز به همین شناخت نیاز و بر طرف کردن هوشمندانه ی آن بازمی گردد. ینگه دنیا نشینان پس از سال ها دست درازی به دورترین نقاط دنیا و سرک کشیدن به تاریک ترین و دست نخورده ترین گوشه های جهان و کاوش غارهای بکر شرقی، این بار سری برگرداندند و نیم نگاهی نیز به جامعه ی مهاجرپذیر خود کردند. مهاجرانی که اینک جزیی غیرقابل تفکیک از بدنه ی جامعه ی آمریکا گردیده اند و نادیده گرفتن خواسته ها و سرکوب تمایلاتشان سبب فروپاشی نظام اجتماعی از درون می شود. بادبادک باز تنها به بخش کوچکی از این خیل عظیم اشاره می کند. جمعیتی کوچک که پس از بلعیده شدن دو سایه ی غول آسای ساختمان های مجاور به ساحل امن و متکی به سرمایه توسط اشتهای سیری ناپذیر تعصب کور و مطلق انگاری بی منطق، خود را از سایه ی سنگین جمعیت های انبوه دیگر توده های مهاجران بیرون کشید و مورد توجه همگان قرار گرفت.

اینک باید دید که که بادبادک باز توانسته است از این فرصت طلایی به بهترین نحو ممکن استفاده کند و یا خیر. پاسخ دادن به این پرسش نیازمند بررسی دقیق تر و موردی متن کتاب است. نگاهی آمیخته با انتقاد و امید بهبود و پیشرفت.

1-     شاید یکی از بارزترین نقاط ضعف حاکم بر کلیت داستان را بتوان شرح ندادن فضا و بستر روایت برای مخاطب دانست. فضایی که از طرفی برای مخاطبان به علت تفاوت اقلیم و فرهنگ کاملاً بیگانه و نا آشناست و از طرف دیگر به علت حضور مستمر و طبیعی نگارنده ی کتاب در آن محیط در دیدگاه نویسنده بی نیاز به توصیف و جزییات پردازی می نماید. گذر کردن بدون تامل و بررسی دقیق آیین های سنتی افغان ها مانند جشن های ملی و مذهبی و یا مهمانی ها و عروسی ها و ماتم ها و یا حتی نحوه شکل گیری رفتار میان انسان ها و تعامل شخصیت ها با محیط به کلیت داستان گویی لطمه زده است. این کار فرصت مغتنمی را که می توانست بستر مناسبی برای آشنا کردن مردم زیادی از ملل گوناگون با فرهنگ و آیین افغان شود را از بین برده است. کتاب که با روایتی کلاسیک و واقع گرایانه به داستان گویی می پردازد از عناصر موجود در دل ادبیات بومی بهره ی قابل ملاحظه ای نبرده است. پدید آمدن دوباره ی چنین فرصتی با رویکردی همه جانبه برای صدور فرهنگ یک ملت با بیان داستانی جذاب و در زمانی که همگان تشنه ی آن هستند شاید دیگر بعید به نظر برسد.

2-     ضعف دیگری که در جابجای متن مشاهده می شود آینده دانی است. بدین مفهوم که در ابتدای تعریف ماجرا نویسنده با بیان جملاتی هرچند مبهم خواننده را از پایان ماجرا آگاه می کند. این کار با وجود داشتن ظاهری ابتکاری نه تنها در مجموع به پیشبرد داستان کمکی نکرده است بلکه در برخی موارد فضای داستانی کتاب را به سمت خاطره نویسی سوق داده است. بیان این گونه جملاتی که با کمی تامل آینده در آن مشهود است، منجر به از نفس افتادن توصیفات طولانی و در برخی موارد زیبا و نفس گیر بعدی شده است. این امر در کتابی که روایتی خطی و کلاسیک را برای بیان داستان خود برگزیده است، جایگاه مناسبی ندارد. گویی از یک طرف نویسنده طاقت نگفتن انتهای ماجرا را ندارد و کاسه ی صبرش برای دانستن صحنه ای جلوتر، زودتر از مخاطب لبریز می شود و از طرف دیگر از بیان داستان خود با روایت تو در تو و بر هم ریختن ترتیبات و ترکیبات زمانی ناتوان است. شاید این کار به روحیه ی برخاسته از هویت ملی نویسنده بازگردد که خود در جایی از کتاب به آن اشاره می کند:

" در آمریکا نباید پایان فیلم را به کسی گفت و اگر گفتی تو را به باد ملامت می گیرند... در افغانستان پایان داستان تنها چیز مهم بود." ص 354

از این نوع آینده دانی های نابجا در کتاب زیاد دیده می شود ولی به عنوان نمونه در فصلی که امیر برای بازگرداندن سهراب نزد طالبی می رود که متوجه می شود همان آصف است، قبل از وقوع هرگونه اتفاقی از زبان امیر می خوانیم که:

" انگور شیرین بود. حبه ی دیگری به دهان انداختم و نمی دانستم که این آخرین قسمت خوراکی جامد است که تا مدتی بعد نصیبم می شود."  ص 273

بی نصیب ماندن امیر از خوردن خوراکی جامد تا مدت ها بعد برای خواننده ی حتی نه چندان زیرک نشانی است از مجروحیت وخیمی که در آینده در انتظار اوست. این آگاهی دادن نابجا و بدون ضرورت باعث از بین رفتن جذابیت دنبال کردن صحنه ی درگیری میان آصف و امیر می شود. درگیری که با مقدمه ی درگیر کننده ی آصف آغاز می شود:

"من و او می خواهیم یک موضوع قدیمی را حل و فصل کنیم. هر چه شنیدید تو نیایید... کار که ما تمام شد فقط یک نفر از این اتاق زنده بیرون می آید."   ص 284

ولی آگاهی از جمله ی نخوردن خوراکی جامد برای مدتی از طرف امیر، بیرون آمدن او را از اتاق با مجروحیتی شدید در ذهن خواننده متصور می کند. این امر توصیفات بسیار زیبا و جذاب درگیری میان آن دو را از جذابیت می اندازد و فصلی را که می توانست نقطه ی عطفی برای کل داستان شود را هدر می دهد. این ضعف به تعداد زیادی در جابجای کتاب دیده می شود و مانند نمونه ای که بیان شد به خط سیر داستان لطمه می زند و پیگیری تعاملات افراد را بی نتیجه و کارکرد می کند.

3-     مشکل دیگری که در داستان پردازی مشاهده می شود روایت صحنه های درون افغانستان و پاکستان  توسط ذهن و زاویه ی دیدی است که به طور مشهود و غیرقابل انکاری تحت تاثیر محیط غرب است. گویی داستان گو لهجه دارد. ناهمگونی محتوا و پوسته در برخی روایت پردازی ها برخاسته از برزخ فکری نویسنده است. نویسنده نتوانسته است استقلال دیدگاه خود را در بخش های ابتدایی کتاب حفظ کند و از همان ابتدا با دیدی نجات محور به بررسی اتفاق های کودکی و نوجوانی شخصیت ها می پردازد. هر لحظه خواننده امید نجات دارد و می داند که راه های شکست خورده پیش از این در ذهن نویسنده آزموده شده است. شخصیت ها نه در مقابل دیدگان و با قضاوت خوانندگان که در ذهن از پیش طراحی شده و متاثر از محیطی دیگر از هزار توی حادثه ها گذر کرده اند. فضای زیرین و پنهان داستان گویی و کلام و لحن شخصیت ها پس از مهاجرتشان به آمریکا کمی آزادانه تر می شود و تغییری پنهان و از پیش قابل حدس در آن بوجود می آید. تن روایت گر که تا قبل از آن گویی دچار گرفتگی و خفگی شده بود با تنفس هوای مهاجرت جانی دوباره می گیرد و مشتاق از نو تعریف کردن و محو سوغات از گذشته به جامانده می شود.

4-     بادبادک باز فارغ از اشکالات بیان شده دارای نقاط قوت بسیاری است که از آن می توان به مواردی زیر اشاره کرد: شخصیت پردازی قوی و مستحکم و باورپذیر، بنا شدن کلیت داستان بر اساس یک داستان پر مایه و محتوا، توصیف بی نظیر برخی از صحنه ها و کنش های میان شخصیت ها، استفاده مناسب و به جا از عناصر و مکان های به کار گرفته شده در طول خط سیر داستان (مانند بادبادک که حلقه ی اتصال میان شخصیت ها است و در نهایت باعث زبان گشودن و ایجاد دوباره دوستی میان چند شخصیت می شود)، کم گویی و حذف مناسب زمانی از زندگی شخصیت ها که کارکردی در کلیت روایت ندارد، ایجاد فضایی نو و قابل اعتنا و معرفی درست آن به مخاطب.

-          سخن پایانی این که آیا اکنون وقت آن نرسیده است که نویسندگان توانای معاصر ایران که با داشتن عناصر بی بدیل و بی نظیر بومی مانند پشتوانه ی ادبی غنی در زمینه های گوناگون مانند عشق و حماسه و داشتن هوشمندی لازم و شناخت نیازها و چشم داشت ها، آثار خود را با رنگ و لعابی فراتر از مرزها و پیله های به دور خود پیچیده تولید کنند و دیدگان جهانیان را بار دیگر به فرهنگ غنی و پرمایه ی ایران روشن کنند؟ دست یابی به این امر نیازمند از نو شناختن روحیه ی بومی، به کارگیری داشته ها و ذخیره های پیشینان و کنار زدن دیدگان آلوده به سیاست در حیطه ی ادبیات است.


 
اندر احوالات دوست ما و دوستی ما
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  

گمان کنید دوستی داریم که از روی طبیعت و عدم تکامل و رشد همگون  بنیه هایش گاهی دچار بیماری ای می شود. سرمایی بر طنین صدایش اثر می گذارد، تجمع مواد عفونی رویش را زرد می کند و یا شنیدن برخی واژه ها و بودن در محیطی نا مطلوب اعصابش را مختل. چند روزی است که دوست شفیق ما باز هم از روی طبیعت دچار بیماری ای شده است گذرا و قابل درمان. مختصر تشنجی رعشه ای انداخته است در بدنش. بلعیدن ناگهانی دارو های متنوع دل پیچه ای را در پی داشته است و او این بار در عوض درمان صبورانه و شنیدن توصیه ی دوستان دلسوز، توسنی می کند. حیات بالاترین نعمت است ولی شاید هر حرکت در ظاهر درمان گر موجبات سلامتی او را فراهم نکند. شناخت روش درمان و میزان و نوع دارو و بهره گیری از تجربیات دیگران می تواند به سرعت بخشیدن به روند بهبود کمک کند. اما این بار بیماری از قدرت شنوایی و یا شاید درک او کاسته است. او در استخری کوچک از ترس غرق شدن چنان دست و پا می زند که شاید قوای تنش از هوای مورد نیاز برای زنده ماندن زودتر به پایان برسد. او دستمالی بزرگ برای سری که درد نمی کند بسته است و به توصیه ی یکی از دوستان وقت و موقعیت نشناسش که دندان درد خود را با کندن و دور انداختن دندان فاسد درمان کرده است، می خواهد سر درد خود را نیز این گونه مداوا کند. هر چه می گوییم گوشش بدهکار نیست. چند مدتی صبر می کنیم شاید امور از سر طبیعت سامان پذیرد و برگردد به زمان سلامتی.  اما آن چیزی که برگشت پذیر نیست و از ذهن پاک ناپذیر، توصیه ناپذیری اوست از یک دوست شفیق. آن چیزی که این روزها بیشتر دگرگون شده است و همان گونه باقی خواهد ماند دوستی ماست و نه دوست ما.


کلمات کلیدی:
 
کافکا در کرانه
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸  

اوشیما در تاکاماتسو

 

-          کافکا در کرانه با تکیه بر اصول صحیح داستان نویسی و خلق شخصیت ها و موقعیت های مورد نیاز و بر پایه ی ویژگی های اسطوره ای و قومی نگاشته شده است. رابطه ی فرم و محتوای رمان مانند ماهیت روایت و قصه گویی آن پیچیده و در هم تنیده شده و نو آورانه است. هسته ی اولیه بر اساس افسانه های یونان باستان و اسطوره ی ادیپ شکل گرفته است. داستانی حماسی گونه که مضمون اصلی آن ناتوانی انسان در تغییر تقدیر رقم خورده و سرنوشت محتوم است. کافکا در کرانه نشان داد که با استفاده هوشمندانه از ظرفیت گسترده ی استعارات بومی و داشته های مغفول مانده و قرار دادن آن در ظرف ادبیات همه فهم، می توان فرهنگ عظیم یک تمدن را با کمترین هزینه ای به دورترین نقاط جهان صادر کرد. کاری که نویسندگان ایرانی سال هاست از انجام آن ناتوانند.

 1-   رئالیسم جادوییِ بومی

پس از ناکامی نسبی در خلق آثار ماندگار به ویژه در حوزه ی ادبیات با استفاده از سبک سورئالیسم، بسیاری از نویسندگان برای بیان گفته هایی که از ضمیر ناخودآگاهشان برخاسته بود و ثبت واژه های نا آگاهانه و رویاگونه ای که در چارچوب منطق و یا حتی اخلاق نمی گنجید روی به سبکی آوردند که در عین گام برداشتن در کنار سورئالیسم با کمترین فاصله و اشتراکات زیاد، قابلیت آن را داشت که در ذهن مخاطب جایگاه ویژه و ماندگاری را فراهم نماید. موج رئالیسم جادویی از اروپا و کشورهایی مانند آلمان و ایتالیا پدیدار گشته بود ولی در ساحل دل پذیر ادبیات آمریکای لاتین آرام گرفت و نفوذ کرد. رشد و تکامل این سبک بدون حضور نویسندگان اسپانیایی زبان ناشدنی بود. این سبک به مولفه ی مهم عقل مداری و استفاده از منطق روایی که در سورئالیسم به کلی کنار گذاشته شده بود نگاهی نو و مبتکرانه انداخت و برای آن جایگاهی جدید ترسیم کرد. نویسندگان این سبک از عنصر عقل به عنوان کمک حال و مونسِ خیال و رویا استفاده کردند و نه دشمن و خنثی کننده ی اثر آن. این هم نشینی سبب خلق نوشته های ماندگار و تاثیرگذاری شد که ره آوردش گام های بلند ادبیات جهان و حتی پیشرفت دیگر سبک ها بود. کافکا در کرانه با استفاده هوشمندانه و بهره برداری درست از تلاش های صورت گرفته در عرصه ی تکامل سبک رئالیسم جادویی، عنصری دیگر به آن افزوده است که در نهایت موجب شادابی و تازگی در روح کلی حاکم در اثر شده است. موراکامی توانسته است ویژگی های اقلیمیِ فرهنگ خاص ژاپن را با مایه های اسطوره ای یونانیان در آمیخته و آیین و تاریخ و جغرافیای  سیاسی و فرهنگی زادگاه خود را در قالب رئالیسم جادویی به جایگاه اصلی ترین و مهمترین شخصیت داستان بدل کند. نوآوری او در خلق داستانی با محوریت زمان و مکان است. در حالی که در بیشتر داستان های نوشته شده در سبک رئالیسم جادویی عناصر زمان و مکان به علت جلوه دادن بیشتر فضای رویاگونه و کمرنگ کردن بستر حقیقی روایت مورد بی توجهی قرار می گیرد، موراکامی تمامی شخصت ها و پیشامدها را با محوریت مکان و زمان خلق می کند. به گونه ای که شناخت عناصر و اجزای طبیعت و توجه ویژه به زمان تبدیل به مهمترین رکن گره گشایی از معماهای مطرح شده در طول داستان گویی می شود. کافکا در دل طبیعت به شهود عینی می رسد و ناکاتا از پس بی هوشی در تپه، هم کلام گربه ها می شود و پس از گشت و گذارهای بی هدف در اقلیم خود و دنبال کردن تسلیم گونه ی نشانه های برخاسته از طبیعت و سرانجام با کمک گرفتن از یک سنگ گره نهایی را می گشاید. گویی نویسنده می خواهد بگوید  که سرنوشت نهایی انسان ها را طبیعت و اقلیم رقم می زند. کتاب یادآور شروع دوره ی سوم نوع اندیشه و تعیین جایگاه تفکر است. اگر روزی انقلاب صنعتی و تولد دوباره ی اندیشه انسان ها موجب رویگردانی او از کلیسا شد و خدا را از عرش به پایین آوردند و انسان و من را به جایش نشاندند و واژه ی من مقدس و محور شد، اینک زمان آغاز شدن دوره ی سومی است که پس از خدا و انسان، طبیعت و اقلیم معبود جهانیان است. راه حل نهایی در شهر تاکاماتسو و جنگل های انبوه آن می گذرد و نه در معبد و نه به دست کافکا و ناکاتا. موراکامی با نگارش کافکا در کرانه توانست در کنار دو مولفه ی عناصر حقیقت گرایانه و خیال و وهم که ابزار نگارش در سبک رئالیسم جادویی هستند، نقش فرهنگ و اقلیم را چنان پر رنگ و تاثیرگذار کرد که در نهایت خود به عنوان مولفه ی سوم و مهمی در کنار دیگر شاخصه ها قرار گرفت. او با این کار سبک جدیدی را به عرصه ی ادبیات جهان معرفی کرد. رئالیسم جادویی بومی.

 


 
دو آرزو، یک سوال و یک نکته
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸  

 

آرزوی یک: کاش کشور ما به همان اندازه که تلویزیون ما می گوید

 و نشان می دهد خوب بود.

 

آرزوی دو: کاش کمی از این مقدار ثبات قدمی که احمدی نژاد در اهدافش دارد را خاتمی داشت.

 

سوال اول: احمدی نژاد در این شش روز- از نامه رهبری تا برکنار شدن مشایی- چه می کرد؟

کتاب ولایت فقیه امام را می خواند

اقساط مهریه پسرش را حساب می کرد

کتاب چگونه نه بگوییم را چندباره می خواند

 

نکته: به احمدی نژاد به عنوان یک نفر مورد تایید رهبر و کسی که دارای تفکرات نزدیک به رهبری است رای دادیم. انجام اعمالی که بر خلاف مصالح کشور و مغایر دیدگاه رهبر باشد موجب می شود او با همان سرعتی که به صحنه آمده به دفتر خاطرات بپیوندد.

ختم کلام


کلمات کلیدی:
 
نکاتی پیرامون انتخابات دهم ریاست جمهوری
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸  

-          انتخابات دهم ریاست جمهوری با ویژگی های منحصر به فردی برگزار شد و حواشی های پررنگ و قابل توجه و بررسی آن، چه قبل و چه پس از آن، با گذشت نزدیک به یک ماه هر روز کم رنگ تر می شود و یا به تعبیری در بدنه ی جامعه فرو می رود و دیگر بروز آشکار و نهانی در سطح و پوسته ی بیرونی و کلام روزمره ی بیشتر مردم ندارد. آن چیزی که باقی مانده چیزی جز خاطره ای تلخ همراه با عبرت و درس آموزی نیست. خون های ریخته شده ی بیگناهان، از دست دادن شمار دیگری از نیروهایی که در پایبندی آن ها به اصول تردیدی وجود ندارد و ایجاد دوگانگی ژرف میان نیروهای هر چند نزدیک به هم بهای سنگینی بود که نظام خواسته و یا ناخواسته پرداخت و چاره ای جز تحمل پیامدهای آن ندارد. هزینه ای که با مدیریت و سامان دهی به دو طرف ماجرا و کنترل برآیند نیروهای برخاسته از آن ها می توانست تا بدین حد سنگین و ماندگار نباشد. در ادامه به بررسی نکاتی پیرامون این انتخاب هر چند مختصر و گذرا خواهیم پرداخت:

-          1- سکوت علوی، صلح حسنی و یا قیام حسینی

چه ماجرایی در میان بود؟ چه حقی نادیده گرفته شده بود و شرایط روزگار ما چگونه بود؟ با پاسخ به این سه پرسش می توان میزان درستی کنش و واکنش های میانه داران این ماجرا را سنجید. برگزاری انتخاباتی با رویکردهای گذشته و در ادامه مسیر حرکت رو به جلو برای نظام بستر ماجرا بود و اعتراض به نتایج آن پسامد آن. حق نادیده گرفته شده در ظاهر رای های میلیونی ای بود که به نام نامزدی نوشته شده بود و در کام دیگری ریخته. در اثبات این ادعاها هر چه طرف مقابل بگوید همان قدر سست بنیاد و مقبول در اذهان خودشان است که دیگری. اختلاف زیاد میزان رای میان دو نامزد برای اثبات درستی نتایج همان قدر می تواند در ذهن طرف مقابل نادرست باشد که خدشه وارد کردن بر نحوه ی رای گیری، شمارش آرا، تعرفه سازی، تجمیع آرا و بازشماری آن برای دیگری. مستندات تقلب کمرنگ است و استدلال های مجریان انتخابات –مانند نظرسنجی هایی که نتایجی در همین حدود آرا را پیش بینی کرده بودند- از پیش ساخته شده برای پاسخ به این نوع اعتراضات جلوه می کند. مجادله بر سر این گونه اختلافات نیز بیهوده است و باید به پرسش سوم پاسخ داد. با نگاهی به شرایط بوجود آمده برای کشور در سال های پس از انقلاب می توان پی برد که با وجود ریشه دواندن درخت انقلاب در میان بدنه ی جامعه ولی طوفان های سهمگین هنوز می تواند سمت و سوی شاخه های این درخت را به سختی دگرگون کند و حتی از برگ و بار آن بکاهد. آن چیزی که تاکنون ریشه ی آن را در خاک نگه داشته است همراهی حداکثری جامعه برای حفظ آن است. هر حرکتی هر چند بدون منظور و با واسطه برای سست کردن این بنیاد سرگردانی همه را در پی خواهد داشت. به راستی  آیا واکنش مهندس سید و شیخ اصلاحات به ویژه پس از سخنان رهبری در جمعه ی پس از انتخابات به استواری توده ها انجامید و یا سستی آن؟ بر فرض که میلیون ها رای با نیرنگ و هزار کار خلاف قانون در صندوق دیگری ریخته شده باشد، گذشتن از رای های فرضی و اثبات نشده برای تداوم و استحکام نظام موجود انتظار زیادی از یاران انقلاب است؟ الگوی علوی به ما آموخته است که برای حفظ وحدت باید از حقی که حتی خدا برای شخص قرار داده گذشت. سخنی کوتاه با یاران انقلاب و معترض اکنون: اگر طاقت سکوت علوی ندارید صلح حسنی پیش بگیرید و نه قیام حسینی که پیش روی ماجرا از خیمه ی خودی برخاسته و نه کاخ یزیدی؛ مردم در میان از انصار و مهاجرند و نه کوفی ریاپیشه.

 


کلمات کلیدی: انتخابات دهم
 
آخرین وسوسه دختر کشیش
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  

آخرین وسوسه دختر کشیش

یا

"خیلی وقت ها از این که دختر کشیش نشده ام

 احساس خوشبختی می کنم"*

 

نگاهی کوتاه به کتاب دختر کشیش نوشته ی جورج اورول

1-     دختر کشیش روایت نسل های سوخته ای است که پدرانشان گذر زمان را باور نکرده اند. پدرانی که در تقویم زندگی شان برگه های سال های قرون وسطی پا برجا مانده و طوفان رنسانس و هیاهوی ماشین های بخار انقلاب صنعتی گرد و غبار گذشته ها را نزدوده است. کشیش هنوز گمان می برد با سلطه اش می تواند در باور مردم زمین و کلیسا را محور و مرکز قرار داده و تاج زرین کائنات را مدهوش قدرتش، دایره وار در خدمت. او نا آگاه است از میزان راستین جاذبه ی اطرافش و دیگران را چون منظومه هایی سرگردان و محتاج حضور خود می داند. دختر در این میان حیران است و انگشت بر دهان. نه از میان مردم کسی گالیله وار توانایی نهیب زدن بر او را دارد –که خود آن ها گرفتار نیازهای نخستین خویش اند- و نه خود دختر پس از بودن دراز مدت در محیط افکار و اندیشه های پدرش توانایی استدلال و تفکیک و خلق دنیایی نو. تنها یک راه به کمک او می آید و آن هم فراموشی است. از دست دادن تمامی خاطرات و داشته های از پیش ذخیره کرده و ورود به دنیای خالی از پیش فرض ها و گمان های دیگران. ورودی با دست و ذهن خالی.

" آقای کامرون دبیر کلوپ محافظه کار نایپ هیل یکی از نوکیشان کاتولیک رومی بود و بچه هایش غرق در جنبش ادبی کاتولیک رومی بودند. گفته می شود که آن ها یک طوطی دارند که آموزش دیده بگوید در بیرون از کلیسا آرامشی مجود ندارد. "

2-     فصل دوم کتاب روایت زندگی شش هفته ای دوروتی پس از فراموشی اوست. هفته هایی همراه با رویا و هراس. اوقاتی که بیشتر آن به خوشه چینی در مزارعی دورافتاده همراه با مردمانی فقیر و بی خانمان و با مزدی اندک می گذرد. خوشه چینی که مانند گردآوری دوباره باورهایش بود. او دنیای خود را از نو می سازد و نگاهش به انسان ها و جهان اطرافش خالی از قضاوت های دیگران است. او در تنهایی مطلق همراه با شناخت خود، اطرافش را هم می شناسد. تنها هم قدم او بابی نیز توان یاری اش را ندارد. از ابتدا میخی در کفش مندرس اش او را از همگامی با دوروتی بازمی دارد و در نهایت آز و عدم قناعت به داشته های اندک و البته کافی اش. دختر کشیش در آن روزها می بیند که رنگ ایمان در میان انسان های ضعیف جامعه چه قدر کمرنگ است. کلام آن ها خالی از ایمان است و محبت الهی و دستان شفابخش مسیح و آوای ناقوس کلیسا را از یاد برده اند و شعرهایشان -که به جای دعا ورد زبانشان است- نیز خالی از امید و ایمان است

"می روند آن ها- با شادی

دختر شاد- پسرخوشحال

ولی هستم من این جا

با دل شکسته و بال و پر بسته"

3-      روزها از گذشته نیز پر رنج تر می شود. فصل سوم سرگذشت ده روزه ی همراه با رنج و سختی فراوان دوروتی است. فصلی با توصیفات شگفت انگیز و گفتگو نویسی های درس آموز و خلق فضای همذات پنداری و ایجاد حس عجیب همراهی با دوره گردان بی خانمان. محیط مه آلود لندن در سحرگاهانی که دقایق شب های گذشته اش یک به یک برای سپری شدن، شمارش شده است و ساعت بینگ بنگ تا طلوع آفتاب پذیرای نگاه های سنگین، بی شمار و خسته ی آوارگان بوده است؛ ما را با دوروتی چنان همراه می کند که گرمی و شیرینی چای ارزان قیمت و نیمه پر شده ی کافه ی پایین شهر بر خواننده نیز گوارا می شود. مردمان این فصل دین دارترند. بیشتر نام مسیح را بر زبان می آورند و امید در نگاه و زبانشان هنوز جاری است. از پاپ و جهنم سخن می گویند و در شعرهایشان زندگی رنگ تازگی دارد.

" وقتی آب های جمع شده جاری می شوند

وقتی اشتیاق هنوز زیاد است!"

 عذاب ها و سختی های بی شمار بر او مانند کفاره ی گناهان روح او را پاک می کنند و او را آماده بازگشت به نزد پدر می کنند. اما گامی دیگر در راه است و دسته ای دیگر از مردم هنوز از نظر او غافل مانده اند. مردم متوسط جامعه.

4-     نجات او از چنگال بدبختی باز بدستان پدر صورت می گیرد. دوروتی گذشته اش را به یاد آورده و تهمتی ناروا مانع از بازگشتش شده است. در فصل چهارم او انسان های میانه ی جامعه را می شناسد. معلمی در مدرسه ای خصوصی در حومه ی لندن او را با بدنه ی حداکثری جامعه آشنا می کند. تلاش او برای سامان بخشیدن به آموزش این نسل بی سرانجام می ماند و گویی سرنوشت این گونه رقم خورده است که آن ها نیز مانند والدینشان، نهایت خوشبختی را در ثروت اندوزی ببینند و حرص و آز دیدگانشان را تنگ کند. خانم کریوی به دوروتی می فهماند که بر طبقه ی متوسط جامعه نیز نمی توان امیدی داشت.

" در دنیا دو نوع آدم حریص وجود دارد: یک گروه از آدم های حریص با جسارت هستند، هست و نیست آدم ها را غارت می کنند و دوباره سراغ یک مبلغ ناچیز نمی روند و عده ای دیگر بدبختانه جرات این کار را ندارند ولی حاضر می شوند خاکروبه ای را هم به پول تبدیل کنند. خانم کریوی به گروه دوم تعلق داشت."

 5-     " بالاخره برگشتی، سفر خوش گذشت؟" این اولین جمله ای بود که کشیش پس از هشت ماه نبود دخترش به او  گفت. فصل پنجم دوروتی به خانه بازمی گردد و کارهای معمولی گذشته را از سر می گیرد. او آماده ی برگزاری نمایشی در کلیسا می شود که اسبابش از چوب است و کاغذ و بازیگرانی خردسال.

" هوا داشت تاریک می شد ولی او آن چنان سرگرم شده بود که نمی توانست کار را متوقف ساخته و لامپ را روشن کند. در حالی که بوی تند سریش مشامش را پر کرده بود با خلوص به کار کردن ادامه داد و نوارها را یکی پس از دیگری به زره چسباند."

 6-     بر دوروتی چه گذشت؟ چه چیزی او را از ازدواج با آقای واربرتون با درآمد سالیانه هفت صد پوند بازداشت؟ سیر فراموشی و بازگشت به خویشتن –به تعبیر کشیش، سفر- ایمان او را کامل کرد و یا کمرنگ؟ آیا او از ابتدا حقیقتاً دیندار و مومن بود و یا رشد یافتگی اش در بستر پدری متعصب او را بدین گونه بار آورده بود؟ حفظ اخلاق در هنگام بی ایمانی اش به نجات او انجامید؟ آیا او مانند گذشته به مداوای رماتیسم زن سالخورده اهمیت می دهد و افکار پلید را با فرو کردن سوزنی در بازویش از خود دور می کند؟ آیا او می تواند آوازهای کولی های دوره گرد و خوشه چین ها را فراموش کند و همراه با گروه کر کلیسا هم خوانی کند؟

ایمان دوروتی از پدرش با ارزش تر است. اوست که بدون پشتوانه ی ایمان نسلی و در فراموشی مطلق دچار شک نشد. اوست که با وجود اختیار به کلیسا بازگشت.

سخن آخر این که ناقوس کلیسا روزی فرو خواهد افتاد، اگر کشیش ها در زیر لباس مجلل پاپ خود را مخفی کنند.

امروزه مردم از کلیساها چند گام جلوترند. اکنون زمان به چالش کشیدن کشیش ها توسط دخترانشان است و نه گالیله.

 

*جملات داخل گیومه از داخل متن کتاب نوشته شده است.


 
چند تصویر از سفر به سواحل شمال
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  

 


کلمات کلیدی: شمال ،عکس
 
عادت به قربانی شدن در یک سالگی زود بیدار شدن
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸  

خیلی وقت بود که صبح زود از خواب بیدار نشده بودم. شب قبلش آخر وقت، توی تاریکی و سکوت جمعه شب خیابان ها، رفته بودم موهامو از ته زده بودم. انبوه موهای ریخته روی زمین من رو یاد روز اول دبستان انداخت. اطراف ساعت پنج و نیم با دوستی قرار گذاشته بودیم که بریم میدان سپاه برای اعزام به سربازی. ساعت شش رسیدیم. اسفند دود می کردند و با آب از بچه ها پذیرایی می کردند. انگار می خواستند قربانی کنند آن همه آدم را و بعد از این یک سال فهمیدیم که به راستی قربانی شدند آن همه جوان. آن همه استعداد و ذوق و شور. یک سالی که انفجار تاریکی بود و مثل دیگر سال ها به پلک زدنی گذشت. امروز یکسالی می شود که دیگر به زود بلند شدن عادت کرده ام.


 
چاپ مطلبی در روزنامه اعتماد
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸  

نوشته ای که چندی پیش در وبلاگ درباره ی فیلم "درباره الی..." منتشر شده بود دیروز در روزنامه اعتماد چاپ شد.

با مراجعه به لینک زیر می توانید کل مطلب را مطالعه کنید.

 

http://www.etemaad.ir/Released/88-03-21/184.htm#148339

http://www.etemaad.ir/PDF/88-03-21/v-10.pdf

دیگر سایت ها نیز این مطلب را نقل کرده اند:

http://www.onlycinema.ir/article1571.html

http://www.daneshju.ir/forum/archive/t-68252.html


کلمات کلیدی: درباره الی ،اعتماد
 
درخت در آتش
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  

چرایی گرایش به ادامه راه

برای مطالعه کامل متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
وداع با آرامش
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

وداع با آرامش

نگاهی کوتاه به آخرین نوشته ی مصطفی مستور

 "من گنجشک نیستم"

 

 

 

-          من گنجشک نیستم، نگاهی به سرگذشت انسان هایی است که با عبور از مرزهای ناآگاهی و ورود به سرزمین دانایی به استقبال خطری از پیش هشدار داده شده رفته اند. سرزمینی که رهاورد خود را به بهای سنگین هوشیاری می فروشد و مسافران آن تا ابد بایستی با ساکن بودن و آرامش وداع کنند.این افراد با اندوخته ی پربار آگاهی به جامعه ای بازمی گردند که در آن مانند سنجاقکی زندانی در اتاقی شیشه ای اند. پس به تقلا می افتند و دیگر به نور کوچک و خیره کننده ی روشنایی های کوچک دلخوش نمی مانند و قربانی شدن و به خود پیچیدن را به نشستن و سر فرو بردن در خوشی های همگانی ترجیح می دهند و همین کوبیدن خود به دیوارهای شیشه ای محبوس کننده برای دیگر ساکنین جامعه عملی به دور از درستی است. پس دیگر جایگاهی در میان مردم ندارند و بایستی با گذاشتن آن ها در محیطی دور افتاده، مجبورشان کرد که داشته هایشان را به دست فراموشی بسپارند.

-          شخصیت ها در مکانی برزخ گونه گرفتار شده اند و میان وابستگی به دو دنیا سرگردانند. دیدگانشان چیزهایی را می بیند که هوش از سرشان ربوده است. آن ها قبلاً هم نفس ما بوده اند و با ما زندگی می کردند. در ساختمان چند طبقه ای استخوان خوک و دست های جذامی و یا جامعه باز روی ماه خدا را ببوس. ولی دیگر با این میزان آگاهی در میان ما جایگاهی ندارند. نه ما طاقت شنیدن داریم و نه آن ها طاقت سکوت.

 

-          هر کدام از راهی به این جایگاه رسیده اند. یاقوت آسیابان با عشق، دانیال نازی با پرسش گری، نوری با هنر، امیر ماهان با تاریکی، و ابراهیم با مرگ و تنها کسی که تاب ماندن نداشت همین دانیال بود. دندان های سگ های مادیان و توله های بی شمار پرسش هایش تن نحیف او را درید و دیگران را با دردهایشان تنها گذاشت.

 

-          تمامی ساکنین آسایشگاه همسایه ی پادگان گلاب دره انسان هایی هستند در راه مانده اند. ابزار رسیدن به آگاهی برایشان سنگین آمده است به گونه ای که قبل از رسیدن به هدف مشغول راه شده اند و این گرفتاری تا جایی پیش می رود که در نظر کوهی دگرگونی هویتی پیدا می کند و از راه به چاهی ژرف بدل می گردد. و تنها راه برون رفت از این سرگشتی، خلوت گزیدن و کنار آمدن با خودشان است که به نظر می رسد کابلی بیش از دیگران از پس این کار برآمده است.

 

-          و سخن آخر این که باید منتظر ماند و دید که ابراهیم فیلسوف می تواند شبح هراس انگیز مرگ را در سرزمین آگاهی برای رسیدن به هدف قربانی کند. آیا وجودش مانند گنجشکی است که مرگ را مترسکی افراشته شده بر سر خرمنگاه می بیند و رهایی از هراس به دام افتادن را با لذت نشستن در دامن مزرعه و برچیدن دانه ترجیح می دهد و یا دوان دوان و فریاد زنان به همگان خواهد گفت که من گنجشک نیستم.


 
از رنجی که می بریم
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

از رنجی که می بریم

 

وقتی همه خوابیم واگویه ی رنج اضمحلال داشته های ارزشمند پیشینمان در عوض بهای اندک سرمایه است. مانند همان تصویر آغازین فیلم که اعوجاج ناهمگون ساختمان های سنتی و ارزشمند در پوسته و ظاهر دلفریب سرمایه داری رشد یافته در بستر بی اخلاقی است. نمای آبی رنگ ساختمان های بنا شده بر پایه ی بی عدالتی و شکل گرفته از خشت های بی اخلاقی و مصالح مناسبات نابرابر، مانند امواجی سهمگین آجرهای خانه های سنتی که محلی برای خلق و نگهداری داشته هامان است را در خود می بلعد. طوفانی که از افق همین سرزمین بر خواسته است و سوغات فرنگ نیست. بیان دوباره این رنج تلنگری است به تمامی کسانی که با حضورشان پیکره ی جامعه ای را خود بستری برای رویداد همچنین وقایعی است را شکل داده اند. افرادی که مانند رهگذران دیده شده در طول فیلم که در خود فرورفته اند و در برابر تنه خوردن ها از هشدار دهندگان نیز در نهایت به اعتراض کلامی بسنده می کنند و حتی در هنگام چاقو خوردن و جان دادن فردی از همین جامعه تنها تماشاگرند. گویی سینمای سوخته ی پشت سرشان را با گذرگاه مقابلشان اشتباه گرفته اند و هنوز باور نکرده اند که قهرمان فیلم از پشت پرده بیرون آمده است و برای نجاتِ نجات شک وندی دست طلب به همه دراز کرده است. دست تمنای چکامه هم یا با تماس کفش وکیل (قانون مدارن) در زیر میز قهوه خانه پاسخ داده می شود  یا با درخواست شماره تماسی برای ارسال هدیه ای از جانب برادارن چاوشی (صاحبان سرمایه) و یا با حرکات نامفهوم و بدون کاربرد مامورین پلیس (مجریان قانون). دستی که آخرین پناهگاه خود را سینه ی سفید کاغذ می باید و از فرط خالی کردن عقده ها بر روی آن سر ناسازگاری می گذارد و آرام بخشی برای سکونش. سرانجام این دو فرد سراسر نیاز از سر اتفاق نیمه گمشده ی خود را می یابند و برای سامان دادن به ویرانه ای که در آن هیچ نمی بینند از سر تاریکی، بر دیواری که خود ساخته اند در طول زمان پیرامون خودشان، چنگ می زنند. غافل از این که دریچه ی آزادی تحمل بیش از یکی را ندارد. و جبران تمامی آن غفلت های اطرافیان و شسته شدن همه ی سیاهی ها قربانی شدن و به مسلخ رفتن یکی از آن هاست و بهترین نوع جان فشانی، آگاهانه ی آن است.

اما در پس پرده فیلم نیز حوادث با پوسته ای متفاوت به همان گونه جریان دارد و درد پرند پایا این بار نه در مچ دست که در هیچ انگاشتن دست نوشته هایش است. مانی اورنگ نه در یافتن مکانی برای ماندن و مشکلات مالی که در یافتن جایگاه حقیقی و درست خود است. این بار سرمایه داران وارد کننده پوشاک سودای فرهنگ به سر دارند و البته آن را نیز کالایی می دانند و برای رونق بازار فروش و دست به دست شدن تولیدشان اصل آن را نیز بی هویت می کنند. این بار لبخند، خواهری که مایه شرمساری چکامه می شد و حضور واقعی نداشت و پژواک نداشته های او بود در قالب خاطره مقبول پدیدار می شود و داشته های او را بر باد می دهد. برادر نجات شکوندی که بازگشت او را بر نمی تابد در شایان شبرخ رخ می نماید و حضور او را بر سر راه خود نیز از روی حادثه نمی پذیرد. سرمایه داران به راحتی حتی روح حاکم بر اثر را با قدرت پوشالی و شیشه ای خود می گیرند و تن و ظاهر اثر را نیز مسخ می کنند تا به انسان های سرخوش از گرمی صندلی های تماشاخانه نسیمی هم برای بیداری نوزد. این اثر دیگر فقط در زباله دانی جای دارد و تنها به دست قانون مداری دیگر که این بار بدلی مثبت است قابلیت تبدیل به پایانی حقیقی دارد.

باید منتظر ماند و دید که خود بدنه جامعه توانایی ساخت و جایگزین کردن دیگر عناصر مذموم ارائه شده در طول نمایش فیلم را دارد یا خیر.


 
دنیای اشتباهی
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دنیای اشتباهی

 نگاهی کوتاه به انتخاب زاویه دید روایت در فیلم بچه اشتباهی

آخرین ساخته کلینت ایستوود

 

بچه اشتباهی با انتخاب زاویه دیدی مناسب به مناسبات و فساد حاکم در پلیس لس آنجلس دهه سی میلادی پرداخته است. این نوع پرداخت و داستان گویی می توانست از نگاه های دیگری که در فیلم هم وجود دارد دیده شود. به جز مسیر قصه گویی که برای بچه اشتباهی انتخاب شده حداقل چهار نوع روایت متفاوت از همین داستان را می توان متصور بود. اول قصه گویی از داخل خود اداره پلیس و بسط بیشتر حضور پلیس های بد و خوب و تقابل آن ها با یکدیگر یعنی در کنار هم قرار دادن رییس اداره پلیس (جی جی جونز) و افسر یبارا که اتفاقی از قتل های زنجیره ای بچه ها با خبر می شود. این انتخاب با تکیه بیش از حد بر اصل مساله از جذابیت افشاگری می کاست و سرانجام قهرمان قصه را یک افسر پلیس جلوه می داد. نگاه دوم بررسی فساد از داخل مجموعه کلیسا و توسط شخص پیشوای روحانی کلیسای سنت پائول، گوستاو بریگلب بود. که این کار موجب مقابل هم قرار گرفتن مذهب و دولت می شد .امری که هیچ گاه در آمریکا با بازخورد مناسب مردم و همچنین حاکمیت مواجه نشده. نگاه سوم از زاویه دید قاتل بچه های کوچک گوردون است که با همراهی نوجوانی به نام سنفورد دست به ربودن و کشتن آن ها می زد و در آن صورت بیشترین انرژی داستان باید صرف شخصیت پردازی و بررسی پیشینه گوردن می شد که مخاطب را از اصل داستان که فساد در پلیس بود غافل می کرد. و سرانجام دیدن این قصه از زاویه نگاه مادری که سرانجام فرزندش را پیدا می کند. این انتخاب هم پایانی بسته را برای فیلم رقم می زد که موجب کمتر شدن عمق ارتباط مخاطب با فیلم و در نتیجه تاثیرپذیری کمتر می شود.

ایستوود و فیلم نامه نویس فیلم (مایکل استرازینسکی) با انتخاب هوشمندانه زاویه دید موجب شدند که قصه ای که هسته ی اصلی اش فساد و قتل است رنگ و بوی احساسی و زنانه به خود بگیرد و در نتیجه مخاطب به راحتی با قهرمان زن داستان همراهی کند از پیدا شدن اولیه کودک که اشتباهی هم بوده است در ابتدا خوشحال و سپس سرخورده شود و حتی در بیمارستان روانی با او همدردی کند.همراهی که نتیجه اش دقت بیشتر مخاطب به مضامین مطرح شده در فیلم و  پذیرفتن و اعتماد کردن به تمامی گفت هایی که در فیلم مطرح می شود است.پایان فیلم نیز با تکیه بر همین انتخاب زاویه دید، دیدنی تر شده است. نا امید نشدن و دست از جستجو بر نداشتن، فضای امیدی را در کلیت فیلم حاکم می کند که حلقه اتصال فیلم های این چند سال ایستوود است. 


 
یکی از آخرین شعرهای سایه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

نفس سپیده

 

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر

تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی ، نفس کدام بادی

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن ،

چه گویم که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

 

 

کلن ـ فروردین 1386

به نقل از مجله بخارا

 


کلمات کلیدی: سایه ،شعر ،غزل معاصر
 
نویسنده کوچک
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

خیلی لذت بخش است که انسان حتی یک نویسنده ی کوچک باشد

چخوف


کلمات کلیدی:
 
الی
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸  

نگاهی به عناصر هراس انگیزی و رمزآلودگی در "درباره الی"

 یا

خیره به بادبادک

 

   

1-  درباره الی از آن جهت با ذهن و حس مخاطب آمیخته می شود که تلاشی بازر و آشکار در انجام این کار نکرده است. ایجاد عناصر رمزآلودگی و هراس انگیزی با مصالح متداول و نخ نما شده ی آن انجام نشده و حتی فریب دادن و ایجاد کجی در مسیر ذهن مخاطب برای قضاوت نادرست که امری مرسوم در این گونه فیلم هاست هم مورد استفاده قرار نگرفته است. درباره الی با سکوت و نگفتن همه چیز موفق به رسیدن به اهدافش می شود و چنان مخاطب را درگیر می کند و هوش و حواسش را می رباید که حتی گفتن و نشان دادن حرف پایانی که سرنوشت الی است هم بیننده را بهوش نمی آورد و از حسی که در طول فیلم ایجاد شده است خارج نمی کند. جو هراس انگیزی و رمزآلودگی از مانا نگهداشتن تصورات اولیه از افراد و موقعیت ها به مدت تقریبا طولانی و سپس غافل گیر کردن مخاطب ایجاد  می شود و نه با خلق موقعیت های شگفت انگیز و یا یک روایت پیچیده. روند شکل گیری آن غافل گیری نیز به تاثیر بیشتر آن کمک می کند. نیمه دوم فیلم با یک غافل گیری آغاز می شود که سرآغار ایجاد هراس و پرسش است و پایان فیلم هم که سرانجام الی مشخص می گردد یک غافل گیری دیگر.

     مقایسه همین دو غافل گیری نشان می دهد که  چیدمان عناصر موجود در قاب و محتویات ورای آن تا چه اندازه درست و منطقی انتخاب شده است. غافل گیری اول پس از آن همه آرامش و سکون، محرکی است برای ادامه روایت. بستری است برای دیدن فوران درونیات افرادی که تا قبل از آن خود را هم درست نمی شناختند. روشن کننده ی مسیری است که در زندگی تک تک افراد حاضر در آن ویلای مشرف به دریا رقم خورده بود و تا انتهای فیلم چشمان ما را خیره نگه داشت. این نوع غافل گیری قبلاً در نمونه هایی با گونه هایی نزدیک به این فیلم با اشتراکات و اختلافات کم و زیاد نیز دیده شده بود ولی برتری مطلق درباره الی در نوع اتفاقات و داستان گویی بعد از آن و جنس غافل گیری دوم است. بسیاری از نویسندگان توانسته اند با گفتن ماجرای خود و چیره دستی در کنارهم قرار دادن موضوعات ساده و سپس غافل گیری غیرقابل پیش بینی همین حس هراس و پرسش را در مخاطب ایجاد کنند ولی بعد دچار رکودی شده اند که برای برون رفت از آن دست به کارها و تمهیداتی زده اند که حس ناشی از غافل گیری اول را به کلی از بین برده و تماشاگر را با ذهنی خالی از سالن به بیرون می فرستد.

     ولی غافل گیری دوم  درباره الی تلاش بی سرانجامی برای پاسخ گویی به گره اولی که در میانه داستان رقم خورده نیست، بلکه خود یک غافل گیری ای است که حس هراس انگیزی و رمزآلودگی ای را که می رفت در ذهن مخاطب ته نشین شود را دوباره هم می زند و غلظت جو ابتدایی را افزایش می دهد و سرانجام او را با پایان فیلم و روشن شدن سالن سینما تنها می گذارد.

     مزیت دیگر درباره الی نسبت به فیلم های مشابهی که سعی در گره افکنی در میانه ی داستان و سپس گره گشایی در انتهای آن دارند، وجود حس طراوت در بازتماشای فیلم است. با لو رفتن سرانجام قصه این گونه فیلم ها، رنگ تازگی از چهره شان می پرد. تعریف کردن داستان توسط شخصی دیگر باعث می شود مخاطب میلی به دیدن فیلم نداشته باشد و این به دلیل تکیه بیش از حد به گره گشایی پایانی داستان است. عده ای از نویسندگان متوجه این موضوع شده اند و با راه حل دیگری که همان پایان باز است سعی می کنند جذابیت گره اولیه را حفظ کنند. آن ها با تغییر نادرست جایگاه تماشاگر از او انتظار دارند از سرانجام داستان از خود نویسنده هم بیشتر بداند. این راه حل به علت سرگردانی بیش از حد مخاطب و به مقصد نرساندن هدف توسط آغازکننده آن معمولاً جذاب نیست.

     پایان باز برای تفاوت در قضاوت های شخصی قابل قبول است ولی برای گره گشایی غافل گیری موجود در روایت نه. هوشمندی درباره الی در سیر اتفاقات میان دو غافل گیری است. بدین معنی که در ابتدای غافل گیری اول عطش تماشاگر برای آگاهی از سرانجام الی در نهایت خود قرار دارد ولی جنس و نوع ادامه داستان این طلب آگاهی را کاهش می دهد و به جای آن حواس مخاطب را متوجه داستان های دیگری مثل نامزد سابق الی و یا درگیری های جدید میان افراد ویلا می کند.  انتخاب این اتفاقات آن قدر درست است که در پایان فیلم متوجه گره گشایی غافل گیری اول نمی شویم و خود پیدا شدن الی یک غافل گیری دیگر و منشا پرسش های دیگر برای مخاطب می شود. مانند تردستی که حواس تماشاگر را با حرکات دست و اشیا پرت می کند و ناگهان از جای دیگری که کسی به آن توجه نکرده است پرنده ای را بیرون می آورد.

    دیگر دلیل عمق یافتن حس هراس در میان مخاطبان حس همذات پنداری ای است که با افراد ویلانشین مجاور دریا و یا حتی نامزد تازه از تهران رسیده بوجود آمده است. تصور حادثه برای نزدیکان انسان مانند پیشامد آن برای خود شخص هولناک است. هر چه این نزدیکی بیشتر شود و مشترکات میان اشخاص افزایش یابد بر میزان این هراس نیز افزوده می شود. شاید یکی از دلایل وجود شخصیت های زیاد داخل ویلا همین بالا بردن احتمال پیدا کردن یک نفر با بیشترین حس مشترک با مخاطب است. حسی که نتیجه اش رخنه ی هراس و پرسش های بی جواب در ذهن تماشاگر و تاثیر عمیق تر است.

 

 

 

 


 
بیست
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸  

 

کم گویی

1-  اگر عناصر، شخصیت ها و واژه های یک فیلم مثل آب باشد مدت حضور مخاطب در هنگام تماشای آن می تواند مثل بودن در یک مکان هایی مثل: دریا، دریاچه، رودخانه، چاه، گرداب، باتلاق و ... باشد. ایجاد هر کدام از این محیط ها در ذهن مخاطب و سپردن فکر او به این مکان ها در مقیاس های متنوع، خود صرفاً یک ارزش نیست. بدین معنی که اگر فیلمی مثل دریا عمیق و گسترده باشد لزوماً فیلمی عالی نیست، شاید در وجه دیگری مثل پرداخت صحیح ریتم دچار کمبود باشد و یا اگر فیلمی مثل یک گودال کوچک آب، سطحی و کم عمق باشد حتماً فیلم بد و غیرقابل قبولی نیست، شاید در ایجاد حسی متفاوت و ماندگار در ذهن مخاطب موفق بوده باشد.

2-     بیست یک فیلم کوچک و جمع و جور از نظر تعداد شخصیت ها و مکان ها است ولی این کوچکی به طرز آزار دهنده ای و شاید ناخواسته در دیگر عناصر فیلم هم دیده می شود. از طرفی فیلم ساز نخواسته است که ما را در میان یک اقیانوس عمیق مواج رها کند که با دست و پا زدن و فروغلطیدن در عمق و رهایی در نوع حرکت، چیزی جدید را تجربه کنیم و از طرف دیگر در ایجاد یک حس متفاوت و تا حدودی ماندگار که از فیلم هایی با این مقیاس - مثل دریاچه های خیلی کوچک- انتظار می رود ناتوان مانده است.

3-  درست است که فیلم نامه هایی همواره در همراه کردن مخاطب موفق بوده اند که در ارائه اطلاعات -به طرز معنی دار و تا حد امکان- خود را محدود کرده اند، ولی این موفقیت یک شرط هم دارد و آن جایگزینی دیگر عناصر مثل مکان ها و لایه های زیرین شخصیت پردازی و گفتگو نویسی به جای همان داده های نداده است. شخصیت های بیست بیشتر سکوت کرده اند در حالی که هیچ عنصر دیگری در فیلم نامه نتوانسته است این خلاء را پر کند. فیلم از همین بخش بیشترین ضربه را می خورد و این کمبود در بخش هایی از فیلم در قالب از نفس افتادن ریتم بروز می کند.

4-  بیست رنگ و بوی امروزی ندارد. اگر موبایل را از دست کارگر سالن بگیریم فیلم کاملا بی زمان می شود. آیا به تصویر کشیدن و نقد جامعه ما بدون توجه به ویژگی های زمانی آن کاری درست و مفید است؟

5-  حضور جوان نوازنده در میان شخصیت های فیلم نه تنها هیچ مشکلی را حل نکرده بلکه با ایجاد پرسش های بیشتر و سرگردانی بدون هدف، فیلم را چند گام عقب تر برده است. حضور او نه کمکی به روان تر شدن داستان می کند و نه روابط میان شخصیت ها را بازتعریف و یا دچار تغییر و تحول می کند. حتی نوع انتخاب بازیگر و ظاهر و لحن او هم این مشکل را بیشتر کرده است. حذف او از فیلم بجز نبود نوازنده در عروسی پایانی چه کمبود دیگری را ایجاد می کرد؟

6-  تمامی کارگران سالن پذیرایی به بودن در آن جا و حضور سلیمانی بیشتر عادت کرده اند و رفع نیازهای  مالی و مکانی آنها در اولویت بعدی آن هاست. تعلق خاطری که برخلاف میل صاحب سالن ایجاد شده است و ترش رویی ها و برخوردهای بازدارنده ی او هم مانع از ایجاد آن نشده است. حسی که می توان آن را در همه ی افراد جامعه دید و این فیلم در به نمایش در آوردن آن موفق بوده است.

7-  برترین ویژگی فیلم که تا بخشی پوششی بر نقص های آن گذاشته است، بازی خوب بازیگران و ارتباط حسی خوب میان آن هاست. بازیگرانی قدیمی با بازی هایی نو.

 

 


کلمات کلیدی: بیست ،کم گویی
 
لطف و وظیفه
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸  


به خاطر عسلی که بیهوده در خلاء به دیگری می دهم، گرده های بهترین

 گل های زندگیم را می گیرم و گل ها را پرپر می کنم.

 

نمایشنامه مرغ دریایی اثر آنتوان چخوف صفحه 75


 
نوروز
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧  

این عکس اواخر دهه شصت با یک دوربین آماتوری انداخته

 شده است و به طرز اتفاقی بیش از حد تصور زیبا از آب درآمده.

 


 
حس الی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

 

 

 

       0- درباره الی، درباره گذر کردن و گذشتن و گذاشتن است.گذری که با یک صدقه در ابتدای مسیر آغار می شود، میانه اش اضطراب و هراس است و سرانجامش در گل ماندن و درجا زدن و حتی عقب تر رفتن. گذشتن از تمامی داشته هایی که از گذشته با خود داشته اند و گذاشتن اخلاق و ایمان در همان تونل وسط راه.

1-     درباره الی در کالبدی که با هوش و نبوغی ظریف و حرفه ای شکل گرفته است طراحی شده و انباشتی است از مفاهیم و  اشاره ها. داستان نقابی بر چهره خود گذاشته است دلنشین. هر چند که از صورت اصلی جز چشم ها باقی نمانده ولی با همان روایت پاتومیم وار و بدون بهره بردن از واژگان مستقیم، ما را وادار می کند که مطلوب آن را هر چند با شک و درخواست تایید از خود راوی، دریابیم و همین سردرگمی و ایجاد حس شک و تشخیص ندادن درست از نادرست لذتی را در طول دیدن فیلم در مخاطب ایجاد می کند که تجربه آن شیرین و به یادماندنی است. اما الی مثل دیگران نقاب بر چهره نمی زند و نمی خواهد با حرکات دست و چشم ما را به منظوری برساند. او با رفتنش و چیره کردن همین نبودنش در ما حسی را ایجاد می کند که دیگران با وجود بودن و نمایش آن و به رخ کشیدن تبحر در حرکات منظوردار خود، حتی قادر به ایجاد بخش کوچکی از آن هم نیستند. حسی منحصر به فرد که نمی توان جزییات و احوال آن را توصیف کرد. حسی که می توان آن را حس الی نامید.

سکوت و نبود الی از فریادها و حضور سپیده نافذتر است.

2- الی قربانی گروهی می شود که در برزخ امتحان و تصمیم دست و پا می زنند. نه خود الی بلکه آبرو و حیثیتش. آبرویی که مثل همان شیشه های خرد شده در ویلا در طول زندگی اش تکه تکه جمع کرده است ولی با دست خود و ناگهان آن را با پای یک نفر می ریزد. و هر دو می خندند. خنده ای از روی غفلت.

3- انسان هایی که در انتهای سن جوانی هستند و متعلق به طبقه میانی ترسی نهفته در خود دارند. ترسی پنهان از نداشته ها شان. هراسناک از این که دیگر فرصت بازآفرینی این نبودها در بقیه زندگی پیدا نشود و ترس از افتادن به دام روزمرگی. همه شخصیت های درباره الی مانند کسانی هستند که در مردابی تا گردن فرو رفته اند و هر حرکتشان که در ظاهر به نجاتشان کمک می کند خود مسبب بیشتر فرو رفتن در و در نهایت غرق شدنشان است. ولی سرانجام الی آن ها را از عاقبت این تصمیم و امتحان آگاه می سازد.

4- بودن در یک متروپلیس یا کلان شهری با مختصات امروزی، رنگ و بوی اخلاق و ایمان را می زداید. قشر سطح بالای جامعه (از منظر جامعه شناسی و مردم شناختی) با ژشت های شبه روشنفکرانه تلاش می کنند این مشکل اساسی که با بیشتر شدن نمادهای روزآمدگی و روزمرگی جلوه های واضح تری می یابد را توجیه کنند. این گروه که به علت تسلط نسبی در کلام و داشتن زیربناهای هر چند سست علمی با بیان واژگانی پیچیده و سحرانگیز خود می خواهند چشمان و هوش های غفلت زده مردم را بربایند، خود در سیل سهمگین همین مشکل غرق شده اند. برخی از آنان با همین جریان سیال هرچند با ظاهری متفاوت همراه می شوند (بلایی که بر سر برخی از روشنفکران دینی ما در دهه شصت و اوایل هفتاد آمد) و برخی دیگر دست و پا زنان تقلا می کنند و تا همین امروز تلاششان به ثمر نشسته است. هنوز نتوانسته اند خود را از این گرداب برهانند چه رسد به ایفای نقش ناجی غریقی که دست مردم عوام را بگیرد و با خود از مسیری دیگر ببرد. این از طبقه بالا. قشر ضعیف و مستضعف فکری هم سرمست همین حضورش است. می ماند قشر متوسطی که تعدادشان هم کم نیست. نه ناجی غریق و الگوی رفتاری مناسبی برای برون رفت دارند و نه مانند مستضعفان فکری می توانند خود را به خوشحالی بزنند. گروهی خود دست به کار می شوند، ولی ابزار کافی و مناسب ندارند. تحصیلات متوسطی دارند و بنیه فکری رقیق. ویلا نشینان کنار ساحل درباره الی متعلق به همین طبقه متوسطی هستند که با مرور زمان و با بودن در کلان شهرهای بتاریک امروزی ایمان و اخلاقشان کمرنگ شده است و شاید هم از بین رفته. آن ها  سعی دارند با مهاجرتی مقدس و همراه شدن با هم، خود را در معرض امتحانی مجدد قرار بدهند. آن ها می خواهند خود را بیازمایند که  می توان بدون این دو الگو (اخلاق و ایمان) باز هم دوام آورد. اگر آن ها بتوانند در یک تمدن بدوی و خانه ای با امکانات اولیه و انسان هایی با روابط دوستانه، زندگی ای بدون  مناسبات سنتی برای خود داشته باشند، می توانند این را به عنوان یک الگو در شهر خود نیز پیاده سازی کنند. اگر نشود که هیچ. همه چیز درست پیش می رود و در ظاهر و ابتدای امر مشکلی نیست ولی امتجان واقعی در لحظه مواجهه با مرگ است. همین جا گذاشتن مناسبات اخلاقی در شهر باعث شده که حتی تصور مرگ یک نفر این چنین برای اهالی ویلا هراسناک و دلهره آور باشد. و این را جوانی که در انتهای فیلم وارد معرکه می شود به آن ها گوشزد می کند. چگونگی و مقایسه واکنش این جوان در مواجهه با مرگ احتمالی الی نسبت به دیگر افراد، بزرگترین آموزه ای است که در مسیر داستان گویی و روایت باید به آن توجه کرد. درباره الی به ما می گوید که قشر متوسط جامعه راه درازی و پیچیده ای را برای کنار گذاشتن رفتارهای سنتی خود(که در اولین نمود کنار گذاشتن رفتارهای دینی شان است) دارند. آن ها در ابتدا باید بدنبال یک الگوی جایگزین مناسب باشند تا در مواجهه با این چنین اتفاقاتی هراس بر آن ها غلبه نکند. الگویی که غرب با آن سابقه سنت گریزی و رویکرد همه جانبه خود به تجدد از ارائه آن و تجویز نسخه ای تمام عیار و کامل در مقایسه با آموزه های دین سنتی عاجز مانده است. اگر من به جای ساحل نشینان بودم و موفق می شدم تا وسیله حرکتم را از گل درآورم و باز به سمت شهر برگردم در تونل باز هم فریاد می زدم. فریادی بلندتر از نوبت آمدن. اما این بار از سر ناتوانی و بازگویی پشیمانی و نه برای شادی مبهم و الگویی نیازموده.

5- پیچیده ترین و دشوارترین کاری که بر عهده انسان گذاشته شده است قضاوت و داوری است. تشخیص حق و درست از باطل و نادرست و بعد از آن انتخاب رفتار درست براساس همین تشخیص ها. کاری که کاملا در مختصات الهی است. این ساحل نشینان درس خوانده ی حقوق در قضاوت برای شخصی که تا حدودی آشناست و در جریان اموری که باید براساس آن قضاوت کنند هستند، این چنین عاجزند. دیگر رای گیری و غلبه اکثریت بر اقلیت برای قضاوت در این مورد جواب گو نیست و آن ها هم سرگردان. درباره الی اخطاری است به همه ما. مایی که عادت کرده ایم به قضاوت های نادرست بدون دلایل استوار بر حق و خشنود بودن از این نوع رفتارها.

6- درباره الی جدا از مفاهیم و نشانه های ارزشی که در خود نهفته دارد، یک ادای احترام به سینماست. فیلمی که تمام قامت ایستاده است و از هیچ چیز کوتاه نیامده است. پرداختن به مفاهیم پیچیده و کارآمد کارگردان را از صنعت سینما غافل نکرده است و از طرف دیگر ظرایف بازیگری و صحنه پردازی مثل فیلم های دهه شصت میلادی اروپاست که گویی کارگردانان فقط می خواستند تسلط خود در قاب بندی و چینش صحنه ها را به رخ بکشند که نتیجه هم کارهایی شد فقط با بعد هنری و چشم نواز. درباره الی روی لبه تیزی ایستاده است و با ماهرت تا انتها با حفظ تعادل گام بر می دارد. نه به شعارزدگی و حرف های درشت مشغول شده و نه اسیر هنرنمایی.

0-به امید اکران نوروزی، دیدار مجدد و دریافت بیش از پیش از این فیلم.

 

 


 
از کوزه همان برون تراود که در اوست
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧  

 


کلمات کلیدی:
 
حق و ناحق
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧  

تنها خورشید حق دارد که لکه داشته باشد

گوته

 


کلمات کلیدی:
 
جنگل واژگون
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧  

ریشه هایی رو به آسمان

 1-     خوشبختانه درخت – مثل همه چیزهای دیگر این جهان- سر جای خودش است. اگر ریشه هایش رو به آسمان بود و تنه و برگ هایش درون خاک، آن وقت محتاج مردم می شد. بایستی ریشه روی ریشه هایش می گذاشت و منتظر می شد تا رهگذری و یا پسرکی در حال بازی نیم نگاهی هم به او بیندازد و مراقبش باشد، آبی به ریشه هایش بزند و از آسیب دور نگهش دارد. ولی خوشبختانه نشد. درخت مقتدرانه نیازش را در پنهان جستجو می کند و فخر و غرورش را در آشکارا. اگر همه ی درختان کنار هم ریشه های نیازشان را رو به مردم دراز می کردند آن گاه دیگر بایستی به آن می گفتیم جنگل واژگون.

2-     آدم های جنگل واژگون سلینجر این گونه اند. تک تک آن ها وارونه وار دست نیاز خود را آشکار کرده اند. آن قدر که وقتی چند قدمی از کتاب دور می شوی و نیم نگاهی از پشت سر به آن می اندازی دست های خالی زیادی را می بینی که به طرف هم دراز شده اند. دست های در هم گره خورده ای که گویی از همان اول می دانند که نیازشان این گونه برآورده نمی شود ولی چاره ای ندارند برای آرامش خود بر در می کوبند و نه گرفتن حق شان.

"مادر ریموند فورد چند قدمی به سرعت روی یخ ها دوید، ناگهان بی تعادل ایستاد، تعادلش را باز به دست آورد و شروع کرد به مشت کوبیدن بر شیشه بندی تاریک رستوران-جایی که معمولا می شد خرچنگ ها را دید که بر یخ های ترک خورده چشمک می زنند. زن همچنان مشت کوبان جیغ می کشید و کلماتی را ردیف می کرد که کورین قبلا با ترس و لرز روی دیوارها و حصارها خوانده بود."1

3-     آدم های سلینجر یا کودک اند و یا با کودکیشان زندگی می کنند. کودکی هاشان چنان پرقدرت و تاثیرگذار بوده است که چنگ آن بر گلویشان تا لحظه مرگ حس می شود. کودکانی پر از احساس که به درستی رسم بزرگ شدن و بزرگ زندگی کردن را یاد نگرفته اند. و این در طول قصه گویی امتیازی است برای خلق موقعیت هایی زیبا و استثنایی.

" هنوز هم نتونستم از خیلی اعتقادات بچگیم دست بکشم... هر وقت یه بلیت قطار می خرم، از این که باید تمام بها بپردازم تعجب می کنم. یه لحظه حس می کنم فریب خورده ام- انگار کلاه سرم رفته- از این که می بینم بلیت معمولی بزرگسالان دستمه. تا پونزده سالگی مادرم به کنترلچی های بلیت می گفت زیر دوازده سالم"2

 4-     زیباترین وجه کتاب در نوع روایتش است. ابتدا دانای کل ما را با کلیت داستان و آدم های آن آشنا می کند ولی در نهایت غافل گیری در همان اوایل کار متوجه می شویم که " فکر می کنم باید همین جا بگویم و بعد هم دنبالش را نگیرم، که رابرت وینر منم. .واقعا برای خارج کردن خودم از جایگاه سوم شخص دلیل خوبی ندارم" 3  ولی این غافل گیری در همین حد نمی ماند زیرا نوع روایت به گونه ای سیال ادامه پیدا می کند. ما از جزییات کار کورین چنان مطلع می شویم که راوی جز سوم شخص نمی تواند تا این حد به او نزدیک شود. شاید سلینجر می خواهد بگوید که تنها آدم بزرگی که می شود در کل داستان او پیدا کرد تنها یک راوی سیال ذهن است که در ماورای فکر ما پدید می آید. رابرت با وجود حضور کوتاه خود در روایت پیچیده ترین شخصت کتاب را دارد. اوست که کورین را با ریموند آشنا می کند و او را از این رابطه برحذر می دارد.

"رابرت وینر به مناسبت آغاز سی سالگی کورین دو چیز خرید. یکیش یک حلقه ی نامزدی بود که کورین برش گرداند، و وینر (هنوز همان مرد بامزه)سعی کرد بیندازدش توی صندوق پول بلیت اتوبوسی در خیابان مدیسن. هدیه ی دیگر را- کتاب شعری با عنوان بامداد بزدل- وینر روی میز کورین در دفتر کارش گذاشت"4

5-     کورین رفته رفته بزرگ می شود و با کودکیش مانوس تر. هر چه تلاش می کند که چنگ کودکی اش را از گلویش رها کند، توان ندارد. بدون او نمی تواند حتی راه برود و یا بدود.

"ری با من برمی گردی خونه؟ فورد به نشانه ی نفی سر تکان داد...کورین، بی نگاهی به پشت سر با تمام سرعتی که در توانش بود از پله ها رفت پایین و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن؛ ناشیانه و افتان و خیزان"5

 

 

 

1-     صفحه 16 کتاب

2-     صفحه 40 کتاب

3-     صفحه 24 کتاب

4-     صفحه 26 کتاب

5-     صفحه 94 کتاب

 


کلمات کلیدی: سلینجر ،جنگل واژگون ،کورین ،درخت
 
عیار14
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

دگرگونی تند با آهنگی کند

 

1-            کارگردان عیار 14 مانند شطرنج باز نیمه حرفه ای می ماند که آن قدر غرق در اجرای نقشه های طراحی کرده از قبل خویش است که کاملا از رفتار حریف غافل می ماند و قبل از این که فرصت اجرا داشته باشد باید صحنه را ترک کند. نقشه های از قبل طراحی شده ی کارگردان همان قصه گویی و روایت داستانش است و تماشاگران و تاثیر و انتظار مورد نظر از دو طرف همان رفتار مغفول مانده.

2-            آهنگ داستان و قصه گویی قربانی خود قصه شده است. دوستی را بعد از سال ها می بینید و او داستان یکی از اتفاقاتی که قبل ها برای او اتفاق افتاده است با هیجان برایتان تعریف می کند ولی شوق دیدار و خاطرات خوش قبلی مانع از قصه پردازی درست او می شود. داستان سر جای خود، درست و با ظرافت تعریف کردن جای خود.

3-            بیشترین ضربه عیار14 از نداشتن جزییاتی است که می تواند در برخی موارد از خود کلیات هم مهم تر باشد. منظور از زیاد کردن جزییات صرفاٌ بیش تر کردن تعداد شخصیت ها نیست. همان جزییاتی که در موقع تعریف کردن داستان برای دیگرانی که فیلم را ندیدند هیچ جایگاهی ندارند ولی نمی گذارد نگاه تیزبین تماشاگر حتی برای یک لحظه از پرده ی جادویی جدا شود.

4-            چیدن کلیات و بعد ساماندهی دیگر روابط همیشه نتیجه مطلوبی ندارد. شاید در برخی موارد لازم باشد به خاطر همین روابط کوچک و جزییات جای یک کل را تغییر داد. این که منصور برای خریدن گوشواره، روز جمعه تا نصفه شب هم شده دائم به طلافروشی سر بزند آن هم برای دختری که پنج سال است او را ندیده کنشی است که با ثابت فرض نمودن اصل غافل گیری آخر سر فیلم بنا نهاده شده و گاهی هم آزاردهنده.

5-            خدا برای فرید خیلی سخت گیری می کند. خدایی که تا دیروز از رحمانیت خود می گفته امروز با حضور فرید از روز واقعه می گوید و با عتاب و سوزاندن او را از خانه اش بیرون می کند. آیا برای نشان دادن تنهایی و بی یاور بودن فرید خدا را بایستی این گونه نشان داد.

6-            روند تغییرات در فیلم قابل قبول است. معمولا فیلم هایی که با موضوع تغییر و تحول مثبت در افراد ساخته می شود نتیجه ی مطلوبی ندارد ولی عیار 14 به خوبی ما را با شخصیت ها همراه می کند و آخر سر مرزی بین بدی و خوبی فرید و منصور نمی توانیم قایل شویم. همه چیز با هم گره می خورد و حتی تماشاگر از خود می پرسد که بلایی که بر سر فرید آمد، حقش بود؟ اصلا بر سر او چه آمد. هر چند تابوت او را در اول فیلم دیده ایم ولی باز هم تا آخرین لحظه درباره سرنوشت او از خودمان سوال می پرسیم و این یعنی همذات پنداری که بر اساس دگرگونی درست شخصیت ها ایجاد شده است.

7-            نمی توانم این فیلم را با نفس عمیق مقایسه کنم زیرا اصلا آن را تا به حال ندیده ام ولی نتیجه کار قابل قبول و کلیت اثر تاثیرگذار و زیبا بود.


کلمات کلیدی: عیار14
 
اخراجی های 2
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

 لبخند سیاه

1-     آقای صاحب اثر از این که برای لحظاتی تماشاگران را به خنده واداشتید و در میان این هیاهو حرف های نخ نما را به بدترین شکل ممکن گفتید تشکر می کنم به این دلیل که دیگران همین حرف ها را با همین سبک بدون خنداندن تحویل خلق خدا می دهند.

2-  اگر مثل من فیلم را در یک محیط کاملا غیرحرفه ای و خانوادگی دیده باشید می فهمید که حتی مردم خیلی ساده و معمولی هم به برخی از آن صحنه هایی که شما مثلاٌ برای عبرت و تاثیر در میانه خنده ها در میان دیگر سکانس ها جا گذاشته بودید و قرار بر آن بود که حداقل در آن صحنه ها مردم به فکر فرو روند، می فهمیدید که اشتباه کردید چون مردم به آن ها هم خندیدند. وقتی در یک صحنه خیلی تاثیرگذار هیچ کس حاضر نشد حاج آقا را لو بدهد و عراقی ها هم آن کار را با اسرا کردند، همه به بدن های تا سر در خاک فقط خندیدند .به سیگار باران شدن اسیر نامرد که دیگر ریسه رفتند. من که فکر نمی کنم هدف اولیه شما برای ساخت این دو صحنه خنده باشد، پس اشکال از کجاست؟

3-     بازی ها در این قسمت خیلی پیش رفت کرده بود و با کنترل بیشتر آن ها نتیجه بهتر شده بود.

4-       با این که جواد رضویان می رفت که مثل شفیعی جم ارتفاع پست شود ولی بازی خوب و متفاوت او و دیالوگ های به موقعش ذهن ها را از این مقایسه رها کرد

5-  مانتو رباینده زن را که من تا همین چند سال پیش هیچ جا ندیده بودم شما چطور؟ البته از همان قسمت اول فیلم، ما را عادت داده بودید که به فیلم با دید امروزی نگاه کنیم!

6-  وقتی دغدغه هایتان تمام شد و حرفهایتان را زدید حتما یک فیلم طنز خالی! بسازید من که از همین الان طرفدار پروپاقرص آن هستم، ندید.

7-  از این که باوجود راه نیافتن فیلم به بخش مسابقه ما سالمیم تشکر می کنیم (کارکنان بنیاد فارابی و تمامی دست اندرکاران مرتبط)

8-  فاصله خروجی سالن تا ماشین های پارک شده زیاد نبود ولی وقتی مردم نزدیکی های ماشین هایشان رسیدند دیگر از فیلم صحبت نمی کردند.

9-  هدف وسیله را توجیه می کند؟ مجوز رقصیدن مردها آن هم به این صورت از کجا گرفته شده که نیمی از خنده های ما و آخرسر گوش سپردن به حرف هایی که هدف اصلی است، به آن هاست؟ نگویید که دیگر این چه اشکالی است. هنوز فریاد آقایان برای نداشتن مجوز پوشیدن لباس زن توسط مرد در فیلم آدم برفی در گوشمان مانده است و البته به جز فریاد مختصری چیزهای دیگر.

 


کلمات کلیدی: اخراجی ها2
 
تردید
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

سوشوون با طعم هملت

یا

آقای کارگردان! اشکال از گیرنده است، به فیلم خود دست نزنید

وقتی یک کارگردان صاحب سبک بعد از مدت ها دست به دوربین می برد و اثری با برداشتی آزاد از نمایشنامه ای معروف و محبوب می سازد و از بازیگران آشنا و ماهر استفاده می کند و  نتیجه آن هم این همه تقدیر و تشویق می شود و این در حالی است که من حتی از یک سکانس آن هم خوشم نمی آید و از کش پیدا کردن روایت حوصله ام سر می رود و از تیراندازی پایان فیلم خنده ام می گیرد و از این که در طول یک روز بیش از نیمی از حوادث فیلم اتفاق می افتد آن هم اتفاقاتی که تنها برای طی مسافت های بین لوکیشن های آن زمانی بیش از این نیاز است و از تخته سیاه توی آن سینمای خرابه بوی توهین می شنوم و دیگران هم به خوبی از این فیلم یاد می کنند – اگر قرار بر حفظ حرمت و موی سپید بود سال پیش با اصلانی و امسال با بیضایی این کارها را نمی کردند- و در نهایت با بهت و خستگی زیاد از سالن خارج می شوم می فهمم که اشکال از من است پس

آقای کارگردان اشکال از گیرنده است لطفاٌ به فیلم خود دست نزنید.


کلمات کلیدی: تردید ،کریم مسیحی
 
عاشقانه
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  

شبانه روز

 یا

یک فیلم خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟

مشکل از همین جا آغاز می شود. یعنی داشتن یک تعریف خاص و واحد برای مفاهیم کیفی. و سخت تر از آن به کمیت تبدیل کردن آن. چیزی مثل ستاره دادن و یا نمره دادن یه یک فیلم. جواب اغلب مخاطبین هم همین رنگ و بوی کیفی را در نهایت به خود می گیرد. این فیلم حالم را خوب کرد.. بد نبود.. خوشم نیامد.. . ولی چند وقتی است من متری به دستم گرفته ام و ورودی های دیداری و شنیداری را با آن اندازه می گیرم. متری سه بعدی که در جاهایی با یکدیگر تلاقی می کنند و در مواردی مستقل از هم هستند. این سه بعد میزان برانگیختگی سه حس خوش آیند است. فیلم خوب باید چشم نواز، گوش نواز و هوش نواز باشد. اگر هر سه را داشت که شاهکار است و میزان هر کدام روی غلظت گفتن خوب و بد آخر فیلم تاثیرگذار است.

فیلم خوب در ابتدا باید چشم نواز باشد. نه این که تمامی صحنه ها در طبیعت و کوه و دمن باشد. صحنه ها بایستی میزان گیرایی حس بینایی بیننده را از زمان قبل از ورود به سالن پایین تر نیاورد. این حداقل انتظار است. احترام به نوع دیدن مخاطب. چیدمان عناصر در صحنه باید منطبق با حال و هوای موجود در فیلم باشد. وجود حتی یک صندلی خارج از چارچوب و کارکرد مناسب در میان  قاب دوربین توهینی است به چشم های ما. انتخاب بازیگر و لوکیشن هم در این رده بندی است. اگر فیلمی همین اولی را نداشت بهتر است به سراغ دیگر ویژگی ها نرویم.

گوش نواز بودن. تاثیر کلام داشتن. وضوح حضور پشتوانه فکری در هر واژه. این ویژگی بعدی است. هر چه قدر نویسنده بیشتر در نوشتن مکالمات و نوع روابط میان شخصیت ها دقت کند نتیجه کار عمیق تر می شود. وجود این ویژگی تنها در فیلم هایی با میزان مکالمات فراوان نیست. گاهی نوع نگاه کردن دو بازیگر به یکدیگر و یا تعامل محیط و اشیا با بازیگر موجب به هیجان آمدن همین حس هم می شود.

هوش نواز بودن یک فیلم آخرین ویژگی ای است که ما باید از آن انتظار داشته باشیم. وجود پشتوانه فکری در پس هر چیدمان عناصر در قاب سینما و گفتگوهای ردوبدل شده میان بازیگران باعث می شود که پای هوش مخاطب هم به  میان آید.

بسیار فیلم هایی دیده ایم که از این سه ویژگی به سختی توانسته است به مرز دو برسد ولی در مجموع کار، قابل قبول بوده است. فیلم هایی هم هستند که در استفاده از هر یک از این عناصر افراط و یا تفریط کرده اند به عنوان مثال؛ فیلم هایی که در آن شعارزدگی آزاردهنده است تنها از ویژگی سوم بهره برده است و یا به عبارتی دیگر صاحب اثر می خواسته که این طور بشود. فیلم هایی هم هستند که بیشتر مثل قاب عکاسی می مانند یعنی از ویژگی های اول و سوم استفاده مناسب کرده اند ولی بار گفتگو را بر دوش دو عنصر دیگر انداخته اند که در نهایت آن دو هم ناتوان مانده اند. فیلم های با حال و هوای تاتری هم زیاد دیده ایم. آن قدر ویژگی دوم را پررنگ کرده اند که جایی برای فکر و چشم نمانده است.

 

 

***************************************

 

فیلم شبانه روز به خوبی از پس داشتن دو ویژگی اول برآمده است. فیلم چشم نواز است و اتفاقاٌ قوی ترین بخش فیلم هم همان است. گاهی اوقات آن قدر غرق زیبایی های بصری می شوی که دیگر نمی شنوی و فکر نمی کنی.خطاطی روی صورت معشوق ابتکاری زیبا است برای قوت بخشیدن به همین بخش. وسواس زیاد در چیدمان اشیا در محیط های اطراف بازیگران، استفاده هوشمندانه از نور و حرکت دوربین، حضور موثر رنگ ها در هر سکانس و دیگر مشخصه های بصری چشم نواز بوده اند. کار صاحبان اثر در این بخش عالی بود.

گفتگوهای میان بازیگران هم شنیدنی است. مشخص است که هر واژه قبل از بیرون آمدن از زبان هر شخصیت تراش خورده است. ولی صیقل آن هم توی ذوق نمی زند. شیرینی ملایمی دارد. حداقل این که مخاطب احساس نمی کند که سطح او را پایین گرفته اند و از این حس هر دو طرف خوش حال اند.

و اما بخش سوم. باید دید که در کنار هم قرار دادن این همه زیبایی در جای جای فیلم در نهایت به بالاتر رفتن حس هوشمندی در مخاطب منجر شده است؟ نه! این بی رمق بودن وجود ویژگی سوم در روایت قسمت عروس با بازی مهناز افشار بیشترین سهم را دارد. اگر کل صحنه های مربوط به این داستان حذف می شد در نهایت به جز از دست دادن چند صحنه ی زیبا و فیلم برداری چیره دستانه چه اتفاقی می افتاد؟ اگر زمان این روایت را به پرداخت بهتر و بسط زیباتر داستان نقاش منتقل می کردند نتیجه کار بهتر نمی شد؟

 

فیلم شبانه روز چشم نواز و گوش نواز است ولی هوش نواز نه. این فیلم به ما یادآوری که عشق رنگ و بوی خیلی بهتر و دلپذیرتری از آن چه که در این سال ها در سینما می دیدم دارد. این فیلم به جای این که به تک تک مخاطبان عینکی نو برای نگرش جدید به عشق بدهد، نگاهی نو به مخاطبان عرضه کرد. نگاهی که در برخی موارد به علت کمی مصالح در پشتوانه ی فکری فیلم به نظر می رسد عمیق نیست. این فیلم غبار نشسته بر روی عشق را زدود. غباری که در طول عمر سینمای ما به دلایل مختلفی بر روی آن نشسته است. دلایلی مثل ابتذال، ترس، ابهام و ... . حال این مفهوم شفاف تر و زیباتر در دستان دیگران است. باید دید جامعه و نوع نگاه آن پذیرای این تغییر هست و یا نه.

کلام آخر بازی متفاوت و به یادماندنی حامد بهداد در نقش پیرمرد نقاش است. همین که اکثر تماشاگران هر چند هوشمند و اهل فن نتواستند از روی ظاهر و حرکات به بازیگر نقش پی ببرند نشان از آن است که این ایفای نقش درست از آب درآمده است و بی توجهی به آن هم در میان جوایز و تقدیرات شاید برخاسته از همین ناآگاهی باشد!

 

 


 
پستچی سه بار زنگ نمی زند
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  

 

عاشق ها نمی میرند

استفاده از عناصر، شخصیت ها، مکان ها و زمان های متفاوت برای بیان یک منظور نیازمند داشتن تسلط و آگاهی  بر همه ی آن هاست. وجود کوچکترین کمبودی در هر یک از این عناصر مولود اثری است ناهمگون و ناموزون. این کار مثل ترجمه ی هم زمان چند زبان به یکدیگر است. اگر مترجم به زبان های صحبت شده تسلط  کافی نداشته باشد نه تنها نمی تواند منظور افراد را به یکدیگر برساند بلکه در نهایت موجب انتقال منظورهای ناصحیح و برداشت های نادرست می شود. ولی اگر تمامی شرایط مهیا باشد نتیجه و اثر کار قابل توجه خواهد بود.

نویسنده و کارگردان این فیلم در گذشته قدرت و تسلط خود را در تمامی حوزه های مطرح شده به همگان اثبات نموده است. خانه ی سه طبقه  –که شخصیت اصلی فیلم هم بر عهده ی آن است- با وجود پذیرا بودن سه گروه متفاوت از انسان ها و زمان ها و قصه پردازی های گوناگون توانسته است بستری مناسب برای روایت و در نهایت بیان منظور کارگردان باشد.

طبقه سوم دنیای قجری  است. شاهزاده ای که هنوز از نمی خواهد به قدرت رسیدن رضاخان را دلیلی بر پایان دوره ی خود بداند، ثروت های انباشته از زمان های پیشین را در صندوقی انباشته و سودای فرنگ دارد. اما همراهانش سر همراهی ندارند. کنیزکی خانه زاد و همسری عاشق دیگری. هر چند شخصیت ها در کنارهم درست چیده شده اند ولی سخن پایانی در خور نیست. این بخش فنی ترین و ظریف ترین لطایف را به خود اختصاص داده است ولی کم تاثیری آن در پایان آزار دهنده.

طبقه دوم به مانند صحنه تاتری است که بر روی تک تک مکالمات آن با دقت و ظرافت کار شده است. ادبیات زیبای آن حاصل کار زیاد نویسنده در این برهه تاریخی است. قدم زدن طولانی میان دهه های بیست و سی ره آوردی جز تسلط و تاثیر در نتیجه اثر نداشته است. بازیگران نیز پرقدرتند و در کل روایت دارای بیشترین تاثیر. دو شخصیت، مانند اکثر مردم آن زمان رنگ و بوی سیاسی با خود دارند و واژگانی با کنایه های زیاد. گویی هر چه از پله های این عمارت پایین تر می روی از سجع و حشو کلام کم می شود و بر عمق کلام افزوده.

طبقه اول خودمانی تر است. شخصیت هایش دغدغه های امروزی دارند و کلامشان روان تر. بودنشان در آن جا به رغم دیگران از روی اختیار بوده است و خروج شان مثل دیگران ناممکن. ابتدا از روی کینه با هم درگیر می شوند ولی وقتی می بینند که در دامی بزرگتر گرفتار شده اند ناجی یکدیگر می شوند و پنجه در پنجه ی دیگران. حرف هایشان به ظاهر ساده است ولی عمیق تر از دیگران.

در هر طبقه عناصر به درستی چیده شده است ولی در نهایت نتیجه گیری کلی بی ثمر. هدفی که به نظر می رسد در برابر این تمهیدات گسترده و امکانات بکار رفته کوچک است. بیان حرف هایی کوچک بوسیله ی ابزارهایی بزرگ باعث می شود مخاطب مسحور وسیله شود و از میزان گیرایی او کاسته شود.

سخن آخر این که هنوز نویسنده و کارگردان نتوانسته است ظرف سینما را به درستی با داستان و روایات خود قالب بزند. یا مثل این فیلم مواد روایت از قالب زمانی و روایی سینمایی سرریز می کند و یا مثل اثر قبلی سر خالی می ماند. کارگردان مثل رمان نویسی ماهر و متبحر می ماند که مجبور است برای جذب بیشتر نخبگان و ماندگاری، حرف هایش را در داستان های کوتاه بزند.

باید منتظر ماند و دید که سرانجام ظرف مغلوب می شود و یا مظروف. 

 

 


 
همه ما تنهاییم
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  

هر شب تنهایی

از آن جا که داشتن و نداشتن امید در شرایط سخت وابستگی زیادی به میزان دین داری افراد دارد، فیلم هایی با این موضوع همیشه ناخودآگاه رنگ و بوی سینمای دینی به خود می گیرند. ورود این گونه فیلم ها به ساحت دین و در مواردی استفاده ناصحیح و نابجا از آموزه های مذهبی، خود مسبب ناامیدی تماشاگران از نتیجه کار و تاثیر پذیری سطحی و گذرا می شود. تاثیری که خود در ابتدا بخش مهمی از هدف صاحب اثر برای شروع و خلق کار بوده است. اگر قرار بر این بود که بستر نمایش اثر به علت عدم پرداخت درست و استفاده های نخ نما شده از برخی علائم و آثار، خود علتی برای کاهش اثر نتیجه نهایی شود، دلیل حضور مداوم شخصیت های فیلم - . یا بهتر بگوییم شخصیت اصلی فیلم- در محیطی که بیشترین تقدس را برای ایرانیان دارد چیست؟ بیشترین آسیبی که فیلم می بیند از همین محدود کردن بی دلیل شخصیت اصلی برای بودن در یک مکان خاص است. ظاهراً از همان ابتدا پیش فرضٍ بودن و ماندن در محیطی مذهبی بنا نهاده شده است و دیگر عناصر بر اساس آن چیده شده. پیش فرضی که می توانست در اواسط نوشتار ساختار فیلم نامه دچار دگرگونی شود. زمانی که نویسندگان با تجربه آن می توانستند به راحتی به این موضوع پی ببرند که ثابت نگه داشتن این پیش فرض خود باعث لطمه به پیشبرد اهداف می شود.

  جدا از مشکلات بستر قصه پردازی در فیلم نامه نماهایی وجود دارد آزار دهنده و مشکل ساز. آیا علت سفر زوجی به ظاهر مرفه با قطار، با وجود بعد مسافت زیاد و مریضی سخت زن و غنیمت بودن هر لحظه از زمان باقی مانده صرفاً برای به رخ کشیدن چیره دستی کارگردان و فیلم بردار و استفاده ی چشم نواز از نور در نماهای آغازین و پایانی است؟ مسافرتی که تصمیم آن به گفته مرد قصه در آخرین لحظات یک روز شکل گرفته شده است به یک کوپه ی کامل برای یک زوج درهمان شب ختم می شود. آیا روند تصمیم گیری زن با اصول شخصیت پردازی او منطبق است. شاید نویسندگان اثر، بیماری سخت او را دلیلی برای بروز رفتارهای ناهمگون او برشمارند ولی تمامی افراد حتی اگر در شرایط سخت باشند و رفتارهایشان غیرقابل کنترل و پیش بینی دارای یک خط سیر قابل قبول و پیرنگ پذیرفتنی هستند. علت رفتارهای زن همگی در قالب طلب امید و چنگ زدن به دامن فردی یا چیزی برای خلاصی از این وضع قابل قبول است ولی مجموع کنش ها در کنار هم نه.

یکی از نقاط قوت فیلم شخصیت مرد داستان است. در واقع کسی که در مقابل این شرایط خود را بیشتر از همه باخته، مرد است و نه زن. مرد منفعل است و به تنهایی قادر به کنترل اوضاع نیست. بنا بر شکایت زن هیچ موضوعی نیست که فقط بین آن دو باشد. مرد در هر مسئله ای دیگران را به مشورت و کمک خواهی فرا می خواند و همین شخصیت پردازی مناسب سبب ایجاد حس تنهایی بیشتر در زن می شود. او حتی نمی تواند به مرد خود تکیه کند. و همین حس در نهایت سبب تنها بودن مرد هم می شود و در مجموع لحظاتی دلنشین و احساسی را پدید می آورد.

نسبت تماشاگر به فیلم مثل نسبت دختر گم شده در حرم به زن است. پدیدآورندگان اثر سعی دارند تماشاگر را از سرگردانی و ناامیدی برهانند، دست او را بگیرند و به تدریج با او انس بگیرند، غذا به او بخورانند و او را با مفاهیم و دیدگاه های جدید آشنا کنند ولی به علت نداشتن زبان مشترک و ندانستن حدود و اندازه های یکدیگر در نهایت چیزی جز چند عکس مشترک از همدیگر به یادگار باقی نمی گذارند. با توجه به فضای فیلم های سینمایی حال حاضر ، تماشاگر پذیرای دریافت چنین مفاهیم گسترده ای نیست و بیان همگی آن ها با هم مثل خوراندن غذای زیاد و نامناسب به کودک است که در گام نخست به علت بوی خوش و گرسنگی طبیعی، آن را می پذیرد و سیر هم می شود ولی در نهایت آن را تحمل نمی کند و باز پس می زند. اگر نویسندگان با دقت بیشتری نسبت و روابط میان شخصیت ها را باز تعریف می کردند و می توانستند نسبت خود با تماشاگر را به جای زن و دختر گم شده به نسبت پیرمرد مجاور و زن تغییر دهند، نتیجه کار تاثیرگذارتر و عمیق تر می شد.  

سخن پایانی این که به نظر می رسد ایجاد صحنه های بیش از حد احساسی و به گرو گرفتن قلب تماشاگر در لحظات خاص فیلم و سپس بازگشتن مجدد به تعریف داستان، دلیلی جز گذاشتن پوشش بر ضعف های شخصیت پردازی و حفره های موجود در روایت نیست.


 
بیژن یا منیژه؟
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

بیژن یا منیژه؟

یا

چگونه می توان در گذر زمان سرنوشت یک رود را از باتلاق به دریا تغییر داد؟

نگاهی به آخرین نوشته جعفر مدرس صادقی

1- گاهی اوقات نشستن و نگاهی نو انداختن به اطرافی که سال ها با ماست از سفرهای طولانی و دور و دراز لذت بخش تر و شیرین تر است. مدرس صادقی این بار ما را به دمشق، شمال، اصفهان و یا جنوب جنگ زده نبرده است. داستان همین اطراف خودمان است. محله هایی که بوی خاطرات نه چندان دورش از در و پنجره هایش می ریزد. خاطراتی که حال ما را ساخته. گذشته ای پر شاخ و برگ با ریشه ای قوی که دست های پرزور گذر روزها و شب ها در حال جدا کردن ناگریز ما از آن ها است.

آیا این نوع ایستادن و نگاهی به پشت سر و گذشته داشتن در آخرین اثر مدرس صادقی نشان از به پایان رسیدن یک دوره و شیوه نویسندگی و شروع سبکی نو و زاویه دیدی تازه از نگاه نویسنده است؟

" آره شمشاد که داشت. دور باغچه ها و این طرف و اون طرف خیابان اصلی که از در حیاط می رسید به ایوان جلوی ساختمان، شمشاد بود. اما درخت هم خیلی داشت. درخت های چنار خیلی کهنسالی داشت. نمی دونی با چه مکافاتی این درخت ها را بریدند. من خودم شاهد بریدن این درخت ها بودم. درخت های خیلی پر شاخ و برگی هم بود و خیلی هم بلند که شاخه هاش از سر دیوار می زد بیرون." 1

2- همین گذر ایام نگاه ها را دچار دگرگونی می کند. روابطی در کتاب شکل می گیرد که در نوشته های قبلی نویسنده نانوشته بود. زنان در کتب های پیشین تنها بودند و این مردها بودند که با زنان مختلف نشست و برخواست داشتند و گاهی این تعدادِ هم نشینان و روابط خانوادگی بین آنان موجب حیرت می شد-داماد مجهول الهویه آب و خاک- ولی این بار، زن داستان-بنفشه یا هما- دل را به دریا زده.

آیا این تغییر رویکرد در روابط میان انسان های نزدیک و خویشاوند که اتفاقاً تم اصلی تمامی نوشته های مدرس صادقی است حاصل نگاه تیزبین انتقادی، اجتماعی و اخلاقی اوست؟

" بنفشه زد زیر خنده.گفت« تا همین حالا هم که دیگه سن و سالی ازش گذشته و مثلا آدم بزرگی شده، دست بردار نیست. خندا دار نیست؟ درست مثل بچه ها همین دیروز داشت می گفت هیچ می دونی که این باغ مال منه؟میگه این باغ مال پدرم بوده . حالا جهانگیر کرده به اسم خودش. میگه وکیل گرفته ام که این باغو از چنگ جهانگیر بکشم بیرون، هنوز نه به داره، نه به بار، اما دیروز باغو بخشید به من. گفت اگه زن من بشی این باغو می دمش به تو»

گفتم«دیروز عصری که با اردلان داشتی می رفتی اون بالا، یاد روزهایی افتادم که از هر فرصتی استفاده می کرد تا تو را ببره یه جای خلوت»"2

3- نگاه نویسنده به مردمان امروز با زاویه ی دیدی مثبت تر از قبل است. سعیدِ بیژن و منیژه توانسته است از توهم تحت سلطه پدر بودن خود را رها سازد. کاری که پسرِ گاوخونی با وجود تقلای زیاد و دست و پا زدن های فراوان در رودخانه ی میان او و پدرش نتواست انجام دهد و سرانجام به باتلاق حسرت فرو رفت. رودخانه ی سعیدِ بیژن و منیژه به دریایی رمز آلود می ریزد که در میانه ی دشتی است روشن، حتی در دل شب. در حالی که رودخانه ی پسرِ گاوخونی به باتلاقی که انتهایش ناامیدی است می ریزد. جریان آب رودخانه سعید ملایم است و تنها پیرمرد همراه آن ها هراسان از دورافتادن. رودخانه گاوخونی می خروشد و در جریانش همه را هضم می کند. خاطرات را می شوید و راه میان زاینده رود تا کافه های تهران را در لحظه ای می پیماید.

آیا در دید مدرس صادقی جوانان امروز دیگر پروای تن به آب خروشان زدن را ندارند؟ آیا او این ترس امروز را نتیجه مراقبت های بی دلیل و بیش از حد جوان دیروز که بی محابا در رودخانه خشمگین افتادند و سر از باتلاق درآوردند می داند؟ آیا او می خواهد ما را به دست توهم دریایی آزاد و آرام بسپارد تا باتلاقی حقیقی؟

"خیلی دلمان می خواست امتحان کنیم که به دریا می رسیم یا نمی رسیم، اما یک بار هم امتحان نکردیم. میرزا هم می خواست نیم ساعته ما را ببرد دریا، هم داشت همان جا که بودیم توی دلمان را خالی می کرد: می نشست روی لبه قایق و سنگینی می کرد تا قایق لمبر بخورد و آب بیاید توی قایق، بچه ها را یکی یکی از پشت می گرفت و هل می داد، اما نه آنقدر محکم که بیفتند توی آب. خود میرزا هم جرئت نداشت که قایق را چپ کند، خود میرزا هم جرئت نداشت برود به سمت دریا. به قول میرزا البته. ما که باور نمی کردیم. قایق را می کشید وسط و پارو می زد و سرعت می گرفت، اما چند دقیقه ای که می رفتیم جلو، دوباره می کشید طرف کناره ها یا دور می زد و از همان راهی که آمده بودیم برمی گشت."3

4-تمامی شخصیت ها از نداشتن هویت مستقل پرقدرت و تاثیرگذار در رنجند. در آثار قبلی یا نویسنده زیرکانه از استفاده از اسم برای شخصیت ها طفره می رفت و یا حتی در برخی موارد با ثابت نگه داشتن یک نام و تغییر جنسیت صاحب آن به مقاصد خود می رسید- مثل کسری در کله اسب که دختری پر شور و مبارز است و کسریِ سفر کسرا که مردی است خسته از زندگی خود و  مسافری عجیب و پر از اوهام- راوی داستان که بایستی قوی ترین هویت را داشته باشد تا اوخر داستان بی نام است و بعد هم بانام شدنش کمکی به پیشبرد فضای دراماتیک داستان نمی کند. سعید کم اثر است. رستمِ عرض حال هم با پایی شکسته و نفسی بریده به این مقدار بی رمق نیست.  اگر قرار بر روایت اول شخص است این حضور خنثی چگونه قابل توجیه است. تفاوت نتیجه داستان با روایت از نوع دانای کل با این گونه روایت در چه بود؟

آیا این هویت نبخشیدن به آدم ها و خنثی آفریدن شخصیت ها در داستان مدرس صادقی به عمد بوده است؟

" من عاشق تو بودم، اردلان عاشق تو بود، خیلی ها عاشق تو بودند، اما تو خودت عاشق هیچ کس نبودی. شاید هم بودی اما هیچ کس خبر نداشت... سر اسمت هم هیچ اصراری ندارم. اگه دوست داری بنفشه باشی، بنفشه باش. اصلاٌ منیژه باش. هر چه می خواهی باش.من هیچ اعتراضی ندارم."4

5- انسان های بیژن و منیژه شخصیت های رنگ پریده ای دارند. شاید در نگاه اول ضعف نویسنده دلیل این گونه شخصیت پردازی باشد، ولی با نگاهی گذرا به آثار قبلی او می توان به راحتی دریافت که شاخص ترین وجه داستان ها همین شخصیت ها هستند. قصه های مدرس صادقی بیشتر بر مبنای انسان ها و روابط آن ها شکل می گیرد تا موضوع و تم داستان. و به همین دلیل است که داستان های کوتاه نویسنده از قوت کمتری نسبت به رمان هایش برخوردار است. در داستان کوتاه، فرصت زیادی برای معرفی افراد و بعد از آن سود بردن از روابط بین آن ها برای پیشبرد داستان نیست. باید قصه را گفت و رفت. اما در بیژن و منیژه گویی با چند داستان کوتاه سر و کار داری. از یک زن محوری تنها یک دست می بینیم و از پدری تاثیرگذار برنامه ای روزانه و واکنش هایش به رفتارهای پسر.

آیا برداشتن بار پیشبرد داستان از روی دوش شخصیت ها حاصل دیدگاه جدید مدرس صادقی در روایت داستان هایش است؟

" این موضوع عجیب نه هیچ نسبتی با هیچ  کسی داشت و نه هیچ اسم و رسمی داشت. هم بنفشه خانم بود، هم هما خانم و هم هیچ کدام. من نمی دانم اردلان او را با کی عوضی گرفته بود. من خودم او را با هما عوضی گرفته بودم و جهانگیرخان با بنفشه خانم. اما او نه بنفشه خانم بود، نه هما. شاید بهتر بود یک اسم دیگری برای او پیدا می کردم. یک اسمی که توی هیچ کتابی نباشد."5

 

 

1 صفحه 138 کتاب

2 صفحه 147 کتاب

           3 صفحه 42کتاب

         4 صفحه 145 کتاب

         5 صفحه 89 کتاب

 


 
byby Mr President
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  


کلمات کلیدی:
 
اهمیت کار وکارگر در اسلام
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧  

در دین مبین اسلام کار وکارگر اهمیت ویژه ای دارد ، و درقرآن و روایات و احادیث نیزبه مطالب مهمی اشاره شده وذکرآن نشان از توجه اسلام به مساله کار و قشر شریف و زحمتکش کارگر را دارد. درجوامع امروزی سازمانها و نهادهای مختلفی با تصویب کنوانسیون ها و قوانین مختلف سعی در حمایت ازکار و کارگر داشته اند،غافل از اینکه در چندین قرن پیش، پیامبر اکرم “ص” و ائمه اطهار”علیهم السلام” درسخنان خود به این موارد اشاره کرده بودند.

 

اهمیت کار:

درتاریخ نقل شده که پیامبر اکرم “ص” وائمه اطهار “ علیهم السلام ” برای امرار معاش زندگی خود به اموری مانند کشاورزی ،باغبانی، شبانی و… مشغول بوده اند واز اینکه به این کارها بپردازند هیچ ابائی نداشته اند. این مورد در مورد برخی از پیامبران الهی همچون حضرت نوح . حضرت عیسی و…. نیزصادق است.

هنگامی که قریشیان و یهودیان مدینه برای هجوم به مدینه همدست شده بودند،پیامبر به پیشنهاد سلمان فارسی دستور کندن خندقی را در اطراف شهر داد و خود نیز به کارپرداخت وخاک ها را در جای دیگر می ریخت. در زمان ساختن مسجد مدینه ، نیز خود خشت ها را حمل می کرد.

حضرت دراین باره می فرمود: هرگز کسی غذائی بهتر از دسترنج خود نخورد. در جای دیگری نیزفرمود :بیکاری سنگدلی می آورد.

کیفیت کار:

حضرت محمد”ص” در باره انجام کار به نحو شایسته و نیکو می فرمود:

هرگاه یکی از شما کاری انجام می دهد،آن را محکم و استوار انجام دهد.

درجای دیگری نیزفرمود:

بهترین مردمان کسی است که {هنگام انجام کاری}همه کوشش خود را بکار گیرد.

چند سفارش در مورد کارگران:

در مورد کارگران نیز پیامبر اکرم “ص” نکات ارزشمندی را همیشه سفارش میکردند. حضرت به کارگیری مزد بگیران{کارگران}را پیش از آگاه کردن آنان از دستمزد آنها ممنوع اعلام کرده بود.(همان چیزی که امروزه به عنوان قرارداد نام گرفته ) و از سوی دیگر،میفرمود: پیش از خشک شدن عرق آنها، دستمزدشان را بدهید.

حضرت هماره نسبت به پرداخت حقوق کارگران تاکید داشت و میفرمود: کسی که در دستمزد به مزد بگیری {کارگری}ستم کند،پروردگار کارهای نیک او را نابود میکند وبوی بهشت را براو حرام میسازد. بوی خوشی که از فاصله پانصد ساله به مشام میرسد.

با وجود چنین سخنان وبیانات گهرباری بود که آن پیر فرزانه ، حضرت امام خمینی “ره” فرمودند:

” در مکتبی که پیغمبرش دست کارگر را میبوسد نیازی به مکاتب شرق و غرب ندارد “

برگرفته از کتاب نگین هستی/سید حسین سیدی


کلمات کلیدی: اهمیت کار ،وکارگر ،اسلام
 
دنیای ناهمگون
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  

در این دنیای ناهمگون اگر پیکر بی سر حسین
رحمت خدا براو باد
بر زمین نمی ماند
 و تن یزید فربه شده از پلیدی بر تخت سلطنت
می بایستی انگشت حیرت بر دهان می گرفتیم

 


کلمات کلیدی:
 
به کدامین گناه کشته می شوند؟
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  


کلمات کلیدی:
 
اندر احوالات یک شب افسر نگهبان بودن
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  

نشستن در اتاقی گرم در انتهایی ترین نقطه شمال شرق تهران

 کتابی پیش رو از سر از بین بردن حس تلف شدن وقت

سربازانی در اتاق مجاور، منتظر سر رسیدن نگهبانی

بالا بردن صدای رادیو و شوخی هایشان با خیالی آسوده از 

 افسر نگهبانی که سهل می گیرد

فخر فروشی سرباز ساکن حوالی کرج بر دیگران که من تهرانیم

و همه شماها یک مشت بچه...!

نور خیره کننده ماشین های در حال گذر از اتوبان مجاور پادگان

و خیال پرانی که در تمامی آفاق سیر کرد جز جایی که باید باشد


کلمات کلیدی:
 
مسیح
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

خدا به زبان اشعیای نبی خبر داده بود که فرزند خود، مسیح را به این جهان خواهد فرستاد و شخصی را نیز پیش از او گسیل خواهد داشت تا مردم جهان را برای آمدن او آماده سازد. اشعیا نوشت که این پیشرو مسیح در بیابان خشک و سوزان زندگی خواهد کرد و مردم را بسوی زندگی خداپسندانه هدایت خواهد کرد تا برای آمدن مسیح خداوند آماده باشند.این شخص همان یحیای پیامبر بود که در بیابان زندگی می کرد... او به مردم چنین می گفت بزودی شخصی خواهد آمد که از من خیلی بزرگتر است آن قدر که من حتی لیاقت خدمتگزاری او را هم ندارم

کتاب مقدس
عهد جدید
نوشته مرقس
بخش اول


کلمات کلیدی:
 
میثم تمار
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧  

ای رطب فروشان کوفه

ننگ ابدی بر شما

که میان رطب ها

آوای غریبانه ی به یادگار مانده از شب های نخلستان را دیدید

و میثم نشدید.

***********

این گل به تن نخیل روییده است

از عشق علی این چنین شوریده است

با میثم تمار مگویید از مرگ

او عطر ولایت علی بوییده است

**********

اول دی ٢٢ ذی حجه سالگرد شهادت میثم تمار


کلمات کلیدی:
 
از ماست که بر ماست
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

 


کلمات کلیدی:
 
مدیر مدرسه
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧  

امروز با وجود تنگی بسیار وقت یک کتاب خواندم. مدیر مدرسه جلال آل احمد.

به جای هر اظهار نظری نگاهی به دو بخش از این کتاب در ادامه مطلب می اندازیم:


 
ماه نوشت نو سه
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  

ما همچنان در انتظار رویت خورشیدیم.

 

جایزه برترین موضوع پایان نامه و مرتبط ترین آن با رشته ی تحصیلی تعلق می گیرد به:

 

تاثیر مشاهده فیلم های ترسناک بر غلظت ایمونوگلوبولین نوع A موجود در بزاق دانشجویان دختر

خدا حافظ


کلمات کلیدی:
 
جایی برای پیرمردها نیست
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

 

 

- How'd you sleep?

- I don't know. Had dreams.

-Well you got time for 'em now. Anything interesting?

-They always is to the party concerned.

-Ed Tom, I'll be polite.

-Okay. Two of 'em. Both had my father. It's peculiar. I'm older now than he ever was by twenty years. So, in a sense he's the younger man. Anyway, first one I don't remember too well but...It was about meeting him in town someplace where he gave me some money. I think I lost it. The second one, it was like we was both back in older times...and I was on horseback goin' through the mountains of a night. Goin' through this pass in the mountains. It was cold and there's snow on the ground. He rode past me and kept on go in'. Never said nothing goin' by. He just rode on past.

He had his blanket wrapped around him and his head down. When he rode past I seen he was...carry in fire in a horn...the way people used to do and I could see the horn from the light inside of it. About the color of the moon. And in the dream I knew

that he was goin' on ahead...and that he's fix in to make a fire somewhere out there in all that dark and all that cold. I knew that whenever I got there he'd be there.

Then, I woke up.

 

- خوب خوابیدی؟

- نمی دونم، خواب دیدم.

- خوبه که وقت داری خواب ببینی. حالا چیز جالبی بود؟

- همیشه قسمت هایی از رویاها جالب اند.

- تام، من گوش می کنم.

- بسیار خوب! دو تا خواب دیدم. هر دو تاش مربوط به بابام بود. خواب های عجیب و غریبی بودند. با این که اون بیست سالش بیشتر نبود من از الان هم پیرتر بودم. یعنی اون از من جوون تر بود. خواب اول رو خیلی یادم نیست. من اون رو  توی یک شهر دیدم. اون جا به من یه مقدار پول داد. فکر می کنم که پول رو گم کردم.

... توی خواب دوم مثل این بود که هر دوی ما توی زمان های خیلی قدیم بودیم. من روی یه اسب نشسته بودم و وسط کوه ها توی تاریکی می رفتم. از میان کوه ها حرکت می کردم. هوا سرد بود و روی زمین رو برف پوشونده بود. پدرم بدون گفتم هیچ چیزی دنبالم می آمد. پتویی به دور خودش پیچیونده بود و سرش رو پایین انداخته بود. همون طوری که پشت سرم با اسب می اومد دیدم که آتشی را داخل یک شیپور با خودش حمل می کنه...من شیپور رو از نور آتشی که از داخلش بیرون می زد می دیدم. آتش رنگ مهتاب به خودش گرفته بود. توی همون خواب فهمیدم که داره به سمت جلو می ره. می خواست توی جای به این تاریکی و سردی آتش درست کنه. فهمیده بودم که هر جا که من برم اون هم دنبالم خواهد آمد.

بعد بیدار شدم.

 

دیالوگ های سکانس پایانی فیلم "جایی برای پیرمردها نیست"

No country for old man.

 

 


کلمات کلیدی: no country for old men
 
سلاح و صلاح
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

صد یکِ آنچه با اهل صلاح حرف جهاد زدید اگر با اهل سلاح صرف جهاد شده بود کافری نمی ماند که مجاهدی لازم باشد!*

منشات، قائم مقام فراهانی صفحه 24


کلمات کلیدی:
 
70years
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  

 

 

The picture shows a water cooler in a streetcar terminal in Oklahoma City, Oklahoma. The picture shows a young black man getting a drink of water from a water keg labeled "Colored". It was taken in 1939

and TODAY

 


کلمات کلیدی:
 
ماه نوشت نو 2
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧  

پیشنهاد واژه:

ناگهانی Abrupt:

نامطلوب Adverse:

حاصلخیز Fertile:

دقیق Accurate:

 

پیشنهاد کتاب :

این روزها مهمان یک کافه گرم و صمیمی هستم در میان کوچه پس کوچه های سرد شهر. در گوشه ای از این کافه شنیدم که می گفتند:

بنای اذیت کردن را هم نداشت. یعنی مثل بقیه و در حالی که پدرشان شنده است؛ فکر نمی کرد تو پدرش را کشته ای و باید به هر قیمت، نیشی کنایه ای بزند و به هر ترتیبی که شده، این جنایت هولناک تو را جبران کندو می خواهم بگویم، شمشیر و دشنه ای همراهش نداشن یا به کمر نبسته بود تا به فکر استفاده کردم ازش بیفتد. همسن طور بی خودی. فقط برای این که ازش کاری کشیده باشد و فقط برای قشنگی آن را به کمرش نبسته باشد.

"صفحه سی و شش کتاب کافه پیانو، اثر فرهاد جعفری"

 

اگر شما هم مایل بودید در این کافه همیشه جای کافی هست. یک سری بزنید بد نیست.

 

پیشنهاد راه:

به سر دو راهی که رسیدی چشم هایت را ببند، با دلت مشورت کن و برو. خوبی اش این است که اگر افتادی هیچ کسی را مقصر نمی دانی. دل که هیچ کسی نیست!

پیشنهاد شعر:

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

اثر سایه


کلمات کلیدی: ماه نوشت نو ،واژه ،کتاب ،راه
 
چه کسی هولدن نیست؟!
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧  


 
دو ماه اضافه عمر.
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

20-18=2

2*30=60

60*24=1440

1440*60=86400

86400*60=5184000

نگویید دو ماه کم شد

بگویید 5184000 ثانیه کم شد!


کلمات کلیدی:
 
هیچ چیز
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧  

 از خواب که پریده بود، دیده بود که هیچ چیز نبود و ندیده بود که آن همه چیز که آن جا بود کجا رفته بود


کلمات کلیدی:
 
چرا کنعان
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧  

یک- اولین بار مانی حقیقی را در جلسه خصوصی نمایش فیلم "کارگران مشغول کارند" دیدم. پس از نمایش فیلم و در جلسه پرسش و پاسخ خیلی صمیمانه و به دور از هر گونه جهت گیری به سوالات جواب می داد و از برچسب هایی که تماشاگرهای فیلم به آن سنگ بزرگ رها شده و سمج داخل جاده ی فیلم او می زدند، نه دفاع می کرد و نه رد. می گفت من این سنگ را وسط این جاده ها و کوه ها گذاشتم حالا شما هر برداشتی که می خواهید داشته باشید، سنگ همان است که شما فکر کنید، من هم در ذهنم مسلماً یک چیزی بوده ولی این دلیل نمی شود شما هم به همان برسید و حکایت معروف ظرف و مظروف. در پایان نشست گفت مشغول کار بر روی فیلم نامه ای هستم به اسم احتمالی کنعان.


کلمات کلیدی:
 
ماه نوشت نو
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧  

ماه نوشت

ماه نامه وبلاگی

دوره سوم* شماره اول

سال تحصیلی آغاز شد و این بار پس از هفده سال، در این روز پشت میز و صندلی نمی نشینم.

 

 

 

 

المپیک و حواشی آن تمام شد، المپیکی سراسر چینی

 

 

چشم انتظار باران های پاییزی هستیم

 

 

 

 

پاورقی:

 دوره اول بر روی یک تالبوی اعلانات کوچک بود ود دوره دوم مطالب به دوستان ایمیل می شد و این بار در وبلاگ نوشته می شود و لینک آن ارسال می گردد.

با تشکر از دوستانی که سراغی از ما گرفتند در این مدت

                                                                                                                                                                                       

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
امروز
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧  

امروز آخرین روز تابستان است

تابستانی گرم، سخت و به یاد ماندنی

امروز روز جهانی صلح است

آغاز جنگی طولانی!

و شب های قدر

 


کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  

امروز شنبه است روز گل و گیاه

پنج سال

فرصت زیادی است...


کلمات کلیدی:
 
و اما اخر کار
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢  

 

!من وبلاگ نويس نشدم ولي وبلاگ نويسان را دوست دارم

:بعد از مدتي فكر و تامل تصميم بر آن گرفتم كه ديگر در اين وبلاگ محقر كلمه اي ننويسم زيرا

همانطور كه دوستان وبلاگ نويس ميدانند اينكار به وقت و پول به نسبه زيادي احتياج دارد كه اگر من اولي را داشته باشم دومي را بي شك ندارم

پشتوانه يك وبلاگ قوي و پرطرفدار مطالب جذاب صفحه بندي هاي زيبا و مطالب ديگري است كه وبلاگ من فاقد اين موارد است

دلگرمي يك وبلاگ نويس تعداد بازديدكنندگان است و اين ولاگ هم به علت موارد ذكر شده بازديدكننده چنداني نداشت

و چند دليل ديگر كه شايد عدم ذكر آن بهتر باشد

در پايان از تمامي كساني كه در اين مدت كوتاه از وبلاگ بازديد كردند و با نظرات و انتقادها و تشكر هاي خود مرا شرمنده كردند تشكر فراوان ميكنم اميد است با ارسال پيغامي هر جند كوچك به ايميل من مرا خوشحال گردانيد.

در ضمن حادثه زلزله در بم را تسليت ميگويم!

علي بيگدلی

Ali bigdeli

دی82       

تهران      

خداحافظ


کلمات کلیدی:
 
جنبش دانشجويی دفاع از استقلال ايران
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٢  

بعد از سفر وزیران امور خارجه سه کشور مهم اروپایی یعنی انگلیس فرانسه و المان به ایران و پذیرفتن

امضای پروتکل هسته ای و توقف تمام تلاشها برای غنی سازی اورانیوم از طرف ایران واکنشها و مخالفتها

از طرف بعضی از مجامع ایرانی از جمله دانشجویان صورت گرفت یکی از مهمترین اینها از طرف :

جنبش دانشجویی دفاع از استقلال ایران

صورت گرفت .

برای آشنایی با این مجمع و نظرات و اخبار میتوانید به وبلاگ  زیر مراجعه کنید.

بدیهی است معرفی این مجمع به معنی تایید تمامی سخنان و اعمال ایشان نمیباشد.

http://eteraz82.persianblog.ir

http://eteraz82.topcities.com

 

 


کلمات کلیدی:
 
بيل گيتس
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٢  

1 - بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درامد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال!
2 – اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيوفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده!
3 – آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي داره و بيل گيتس به تنهايي ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
4 – او ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند!
5 – اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخوره و همه 30 ميليون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس بشه!
6 – اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان ميشه! يا به تنهايي درامدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
7 – اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاري كنيم ، ميشه جاده اي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
8 – بيل گيتش امسال 40 ساله ميشه. اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزي 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره!

اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد

اين مطلب از وبلاگ مردبی خيال برداشت شده است.


کلمات کلیدی:
 
سراغاز
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳۸٢  


 

بسم الله الرحمن الرحيم


 


دوست عزيز به اين وبلاگ شخصي خوش آمديد! علي بيگدلي

 

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
 

ما به آن مقصد اعلي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند


چون مي از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب فرصت عيش نگهدار و بزن جامي چند


قند آميخته با گل نه علاج دل ماست بوسه اي چند برآميز به دشنامي چند


زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نكند صحبت بدنامي چند

 عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
 اي گدايان خرابات خدا يار شماست چشم انعام مداريد ز انعامي چند


پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش كه مگو حال دل سوخته با خامي چن
 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ توبسوخت كامگارا نظري كن سوي ناكامي چند


 

فكر ايجاد يك وب سايت از مدتها پيش در ذهن من بود يه طوريكه در اولين فراغت پس از كنكور 82 به سراغ نصب و يادگيري فرانت پبج 2000رفتمو به طور جدي به فراگيري آن از طريق سي دي هاي آموزشي و كتاب پرداختم كه حاصل آن يك طراحي زيبا و البته ساده و مقدماتي شد,همه كارها صورت گرفته بود ولي اصل كار وثبتآن ماند.و دليل آن حجم زياد سايت طراحي شده بود به چندين سايت كه خدمات رايگان براي فضا ارايه ميدادند مراجعه كردم كه نهايتا 20 يا 30 مگا بايت در اختيارمن دادند كه حتي يك دهم حجم سايت من هم نمي شد.سرانجام تصميم بر اين شد كه سايت بر همان هارد خودم بماند و از آن استفاده شخصي كنم.


 

حال بعد از مدتي با وبلاگ آشنا شدم و فعلا به همين قناعت كردم(به قدر تشنگي چشيدم!)


 

سعي من در اين است كه به طور متوسط هر دوهفته يكبار مطالب جديد كه شامل يك خاطره(دورنگاه)يك داستان كوتاه(داستانك) معرفي كتاب(كتاب نما) معرفي شخصيت و يا يك چهره معروف (رخ شناسي)عكس(تصوير خانه) و بنا بر مقتضيات و اتفاقات مهم چند مطلب را روي اين وبلاگ داشته باشم تا در جذب مخاطب و تنوع كاري موفق باشم اميد است با نظرات خود در جهت هر چه بهتر و مفيدتر شدن مطالب مرا راهنمايي كنيد.


 

اين مقدمه كوتاههمواره در اين قسمت آغازين قرار دارد تاموجب آشناييمخاطبان با وبلاگ شود.


 



 

Email:alibigdeli110@yahoo.com


 

[Hit Counter]


 


کلمات کلیدی:
 
۲۵ دوبيتی زيبا
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢  
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم
زان پيش که کوزه‌ها کنند از گـل ما
***
قرآن که مهين کلام خوانـند آن را
گـه گاه نه بر دوام خوانـند آن را
بر گرد پياله آيتي هست مـقيم
کاندر همه جا مدام خوانـند آن را
***
گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا
بـنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که مي مينخوري
صد لقمه خوري که مي غلام‌ست آنرا
***
هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معـلوم نـشد که در طربخانه خاک
نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا
***
مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحـمـت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتـش و آب
***
آن قصر که جمشيد در او جام گرفـت
آهو بـچـه کرد و شير آرام گرفـت
بـهرام کـه گور مي‌گرفتي همه عمر
ديدي کـه چگونه گور بهرام گرفـت
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريسـت
بي باده ارغوان نـميبايد زيسـت
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
***
اکـنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام مي چرا بيکار است
مي‌خور که زمانه دشمني غدار است
دريافـتـن روز چنين دشوار است
***
امروز ترا دسـترس فردا نيسـت
و انديشه فردات بجز سودا نيسـت
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست
کاين باقي عمر را بـها پيدا نيسـت
***
اي آمده از عالـم روحاني تـفـت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي نوش نداني ز کـجا آمده‌اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت
***
اي چرخ فلـک خرابي از کينه تـسـت
بيدادگري شيوه ديرينـه تـسـت
اي خاک اگر سينـه تو بـشـکافـند
بـس گوهر قيمتي که در سينه تسـت
***
ايدل چو زمانه مي‌کند غمـناکـت
ناگـه برود ز تـن روان پاکـت
بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند
زان پيش که سبزه بردمد از خاکـت
***
اين بـحر وجود آمده بيرون ز نهفـت
کس نيست که اين گوهر تحقيق نسفت
هر کس سخني از سر سودا گفتـند
ز آنروي که هست کس نميداند گفت
***
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بـند سر زلف نـگاري بوده‌سـت
اين دستـه کـه بر گردن او مي‌بيني
دستي‌ست که برگردن ياري بوده‌ست
***
اين کوزه که آبـخواره مزدوري اسـت
از ديده شاهست و دل دستوري است
هر کاسه مي که بر کف مخموري است
از عارض مستي و لب مستوري است
***
اين کهنـه رباط را که عالم نام اسـت
و آرامگـه ابلـق صبح و شام اسـت
بزمي‌ست که وامانده صد جمشيد است
قصريسـت که تکيه‌گاه صد بهرام است
***
اين يکد و سه روز نوبت عمر گذشـت
چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت
هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت
روزيکـه نيامده‌سـت و روزيکه گذشت
***
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
***
پيش از من و تو ليل و نـهاري بوده اسـت
گردنده فـلـک نيز بـکاري بوده اسـت
هرجا کـه قدم نـهي تو بر روي زمين
آن مردمـک چشـم‌نـگاري بوده اسـت
***
تا چـند زنـم بروي درياها خشـت
بيزار شدم ز بت‌پرستان کـنـشـت
خيام کـه گفـت دوزخي خواهد بود
کـه رفـت بدوزخ و که آمد ز بهشت
***
ترکيب پياله‌اي که درهم پيوست
بشکستن آن روا نميدارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر و دست
از مهر که پيوست و به کين که شکست
***
ترکيب طبايع چون بکام تو دمي اسـت
رو شاد بزي اگرچه برتو ستمي اسـت
با اهـل خرد باش که اصـل تـن تو
گردي و نسيمي و غباري و دمي است
***
چون ابر به نوروز رخ لاله بشـسـت
برخيز و بجام باده کـن عزم درسـت
کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رسـت
***
چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده را خندان يافـت
آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت
درياب که عمر رفته را نتوان يافـت
***
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت
خواهي تو فلک هفت شمر خواهي هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
***

کلمات کلیدی:
 
رمضان
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢  
رمضان

پس از سالی انتظار بوی خوش بهار قرآن و ماه آمرزش گناهان شامه را نوازش داد و برگ ریزان درختان و باران خزان درس توبه و پاکی قلب را به همگان آموخت تا باشد دلی دریا یی و وسعتی سبز در وجودمان خلق کنیم و مایه مباهات خالق شویم.

والسلام

کلمات کلیدی:
 
عکسهای متحرک
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢  

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
جک
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢  

 
بهروز خالی بند رفته بوده تماشای مسابقه دو و میدانی، وسط مسابقه از بغلیش میپرسه: ببخشید، اینا واسه چی دارن میدون؟! یارو میگه: برای اینکه به نفر اول جایزه میدن. بهروز خالی بند یوخده فکر میکنه، میپرسه: پس بقیشون واسه چی دارن میدون؟!

بهروز خالی بند سوار آسانسور میشه، میبینه نوشته‌: ظرفیت 12 نفر. باخودش میگه: عجب بدبختیه‌ها! حالا 11 نفر دیگه از کجا بیارم؟! از آقای خیابانی میپرسن: به نظر شما اگه آمریکا افغانستان و عربستان رو بگیره، به کره و چین هم حمله کنه تکلیف ایران چی میشه؟ خیابانی میگه: چی میشه نداره که، ایران میره جام جهانی

میخواستن بهروز خالی بند رو شکنجه روحی بدن، میفرستنش تو یک اتاق گــرد، میگن برو یک گوشه بشین!

 

در نگاه کوتاهی که به مطالب گذشته ی وبلاگ در آخرین روزهای سال 88 داشتم این پست را که شامل ده ها لطیفه بود را به علت استفاده ی نامناسب از نام اقوام ایرانی اصلاح کردم.

چه خوب است انسان ها گاهی سربرگردانند و نگاهی به گذشته ها بیندازند و از اشتباهاتشان پند بگیرند و در صورت انجام کاری نادرست معذرت بخواهند. اعتراف به اشتباه در فرهنگ ما بسیار نامرسوم است.

 


کلمات کلیدی: لطیفه ،اصلاح شده ،گذشته ،اسفند88
 
معرفی کتاب
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢  


ده گفتار

متفکر شهيد استاد مرتضي مطهري


مقدمه


آنچه در اين كتاب ملاحظه می‏شود ، مجموعا ده سخنرانی يا مقاله است كه‏
در طول سالهای 1339 تا 1341 هجری شمسی ايراد شده و يا نگارش يافته است‏
از گفتار اول تا گفتار هفتم ، سخنرانيهائی است كه در فاصله مهرماه‏
1339 تا مهرماه 1341 ، در محفلی ماهانه در تهران ، كه هر ماه يك نوبت‏
در منزلی در سه راه ژاله با شركت چند صد نفر از طبقات مختلف تشكيل‏
می‏شد ايراد شده است .
اين محفل ماهانه كه به نام " انجمن ماهانه دينی " معروف شد ، دو سال‏
و نيم ادامه يافت و سی سخنرانی وسيله افراد مختلف در آن ايراد شد .
شركت كنندگان برای ايراد سخنرانی در آن جلسه ، درباره موضوعی كه‏
می‏خواستند سخنرانی كنند ، مطالعه نسبتا كافی می‏كردند و پس از ايراد ،
بلافاصله استخراج و اصلاح می‏شد و تا ماه بعد و جلسه بعد به صورت جزوه‏ در اختيار شركت كنندگان جلسه قرار می‏گرفت و آخر كار به صورت سه جلد
كتاب به نام " گفتار ماه " در اختيار عموم قرار گرفت .
اين جلسات هر چند نتوانست به حيات خود ادامه دهد ، اما منشأ خيرات‏
و بركات معنوی فراوانی شد و موجب يك سلسله اصلاحات و جنبشهائی در سطحی‏
وسيعتر و گسترده تر در كار مسائل تبليغی و ارشادی اسلامی گرديد .
در مدت سی ماه كه آن جلسات دائر بود ، آنكس كه بيش از ديگران در
كار آن انجمن با ما همكاری داشت و طرف شور بود ، دانشمند محقق عاليقدر
مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتی رضوان الله عليه بود .
گفتارهای هشتم و نهم كه تحت عنوان " خطابه و منبر " است در حدود
سالهای 39 - 41 در عاشورائی ميان سالهای 1380 تا 1382 قمری ( دقيقا يادم‏
نيست ) در انجمن اسلامی مهندسين ايراد شد و در كتابی به نام گفتار عاشورا
در همان سالها چاپ و منتشر شد . آن دو سخنرانی ، مكرر ، البته بدون اطلاع‏
خودم ، به صورت مستقل نيز چاپ و پخش شده است .
آخرين بخش اين كتاب ، مقاله‏ای است كه در سال 1341 در كتابی به نام‏
" بحثی درباره مرجعيت و روحانيت " چاپ و منتشر شد .
بعضی از دوستان اظهار علاقه كردند كه اين گفتارها جداگانه چاپ و منتشر
شود . اين بنده با فرصت كمی كه دارد ، همه آنها را مجددا از نظر گذراند
و اصلاحات مختصری در همه آنها به عمل آورد و مجموع آنها را به نام " ده‏
گفتار " در اختيار علاقه‏مندان قرار داد ، اميدوار است كه راهگشا به سوی‏
خير و سعادت جامعه اسلامی باشد .
ششم صفر هزار و سيصد و نود و هشت هجری قمری
مرتضی مطهری




بسم الله الرحمن الرحيم
« افمن اسس بنيانه علی تقوی من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه‏
علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم و الله لا يهدی القوم الظالمين
موضوع سخن ، تقوا از نظر اسلام است . وضع اين جلسه كه قرار است فعلا در
هر ماه يك بار تشكيل شود ، برای ايراد يك سخنرانی به معنای فنی نيست‏
بلكه هدف اين جلسات تحقيق و مطالعه جدی در اطراف يك سلسله موضوعات‏
دينی است . بنابراين اگر احيانا از مراسم عادی در سخنرانيهای معمولی‏
خارج شديم ، از وضعی كه خودمان تصميم گرفته‏ايم خارج نشده‏ايم . مثلا ممكن‏
است احتياج پيدا كنيم در وسط سخنرانی

قسمتهائی را از روی كتاب بخوانيم و يا آنكه در يك سخنرانی بر حسب‏
مطالعاتی كه كرده‏ايم مطلبی را بگوئيم و بعد در اثر مطالعه بيشتر و يا
تذكر ديگران ، در يك سخنرانی ديگر با كمال صراحت به اشتباه خودمان‏
اعتراف كنيم و سخن اول خود را رد كنيم ، و ممكن است اين كار را يك نفر
ديگر كه در همان موضوع سخنرانی می‏كند انجام دهد و با دليل و منطق سخن ما
را رد كند .
چون قبلا سخنران موضوع سخنرانی خود را اعلام كرده ناچار است خود را
حتی‏الامكان آماده كند . و شنوندگان نيز از اول می‏دانند كه چه موضوعی را
می‏خواهند گوش كنند . آنها هم به نوبه خود ، خود را آماده شنيدن يك‏
موضوع معين می‏كنند . و از اين رو افاده و استفاده بيشتری می‏شود .


لغت تقوا


اين كلمه از كلمات شايع و رايج دينی است ، در قرآن كريم به صورت‏
اسمی و يا به صورت فعلی زياد آمده است . تقريبا به همان اندازه كه از
ايمان و عمل نام برده شده و يا نماز و زكات آمده ، و بيش از آن مقدار
كه مثلا نام روزه ذكر شده ، از تقوا اسم برده شده است . در نهج‏البلاغه از
جمله كلماتی كه زياد روی آنها تكيه شده كلمه تقوا است . در نهج‏البلاغه‏
خطبه‏ای هست طولانی به نام خطبه متقين . اين خطبه را اميرالمؤمنين در
جواب تقاضای كسی ايراد كرد كه از او خواسته بود توصيف مجسم كننده‏ای از
متقيان بكند . امام ابتدا استنكاف كرد و به ذكر سه چهار جمله اكتفا
فرمود ولی آن شخص كه نامش همام ب شريح بود و مردیمستعد و برافروخته بود قانع نشد و در تقاضای خود اصرار و سماجت كرد .
اميرالمؤمنين ( ع ) شروع به سخن كرد و با بيان بيش از صد صفت و ترسيم‏
بيش از صد رسم از خصوصيات معنوی و مشخصات فكری و اخلاقی و عملی متقيان‏
سخن را به پايان رسانيد . مورخين نوشته‏اند كه پايان يافتن سخن علی همان‏
بود و قالب تهی كردن همام بعد از يك فرياد همان .


براي دريلفت كل متن كتاب و آشنا شدن بيشتربا اين شخصيت بزرگوار ميتوانيد به سايت زير مراجعه كنيد:

www.motahari.org







کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢  

 

((او))

 یک:من او را میخواهم دیگر ماموران و فرشتگان الهی از دست این آدم کلافه شده بودند هر نعمتی که فکرمیکردند شاید راضی اش کند در اختیار او قرار داده بودند حتی حوری ها هم نتوانسته بودند این شخص را راضی کنند یکی از فرشتگان در حالی که سعی داشت خود را آرام نشان دهد نزدیگش شد و گفت: تمام انسانها در طول زندگی سختی میکشند شبها ناله میکنند تا  مورد رحمت خدا قرار  گیرند و جای تو باشند ولی تو هنوز راضی نیستی آخر دیگر چه میخواهی؟ مرد آرام صورت خود را به طرف آسمان زیبا بهشت بلند کرد و زیر لب گفت

به مجمی که درآیند شاهدان دو عالم          نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم       جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

دو:مامور عذاب الهی تعجب کرده بود چه او را عذاب میدادند چه دست از عذاب میگشیدند فریاد و آه و فغان او به هوا بود! کنجکاو شدند و دست از عذاب او کشیدند و گفتند که ای مرد چگونه ای؟ ناله و فغانت در وقتی که عذاب نمیشوی برای چیست؟ مرد آرام سر خود را به طرف ماموران الهی برگرداند و گفت: گویم که عذاب شما را تحمل کنم از غم دوری او چه کنم؟

خانم! این دهمین روزنامه ای است که گم شدن دختر خود را در آن اعلام کرده ایم دیگر آبرویم رفت کمی صبر کن بگذار شاید خبری شد تازه یک هفته است که گم شده شاید پیدایش شود اصلا شاید فرار کرده تا به قول خودش آزار زندگی کند و راحت باشد چه کارش داری؟

زن که همچنان پریشان بود آرام به شوهر خود گفت: بدون او من نمیتوانم زندگی کنم

رییس کلانتری کاملا  مضطرب به نظر میرسید و خانم شیک پوش  با قدمهای تند جلوی افسر راه میرفت و با عصبانیت لبهایش را گاز میگرفت رییس کلانتری که لحظاتی قبل توسط ماموران بالا دست خود شدیدا مورد عتاب قرار گرفته بود و میدانست که اگر خواسته آن زن را برآورده نکند دچار مشکلات زیادی میشود اب حالت درماندگی گفت: خانم محترم شما که خود میدانید ما همه سعی خود را کرده ایم ماموران این کلانتری را بجای اینکه به ماموریتهای مهم دیگری مثل دزدی واغتشاش بفرستیم به دنبال کار شما فرستادیم اما تا حالا نتیجه نداده است . زن که گویی عصبانیتش دو چندان شده بود فریاد زد: کم است آقا! شما که خوب میدانید که اگر پدر من موضوع را به مقامات بالاتر اطلاع دهد و پیگری کند شما بیچاره میشوید باید تمام سعی خود را برای پیدا کردن گمشده من به کار برید من تمام زندگی و اوقاتم را از وقتی که به یاد دارم با آن پشمالوی خوشگل گذراندم! یکبار دیگر میگویم پاکوتاه سفید قلاده قهوهای روشن صبح تو میدان تجریش گمش کردم اگر تا دو ساعت دیگر پیدا نشود همه شما را بیچاره میکنم آخر او همه زندگی من است

اردیبهشت 82

علی بیگدلی

 


کلمات کلیدی:
 
چهره نما
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢  

کلمات کلیدی: