| من گنجشک نیستم |
| ساعت ۸:۳٦ ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ |
|
من گنجشک نیستم* نگاهی به فیلم آفرینش (زندگی داروین) و نظریه ی تکامل او
١- فیلم های ساخته شده با درون مایه ی زندگی محوری و مورد بررسی قرار دادن داستان زندگی یک شخصیتِ مورد شناخت همگان و تاثیرگذار در عرصه های بومی و جهانی، به طور معمول دچار کمبود پویایی در خط سیر داستان و تسلیم زدگی در مقابل بزرگی آن شخص می شود. وسواسی که در ساخت چنین آثاری به خرج داده می شود تا چهره ی شخصیت در ذهن مخاطب ماندگار شود و یا دست کم مخدوش جلوه نکند و از بزرگی او نکاهد، در بسیاری از مواقع ویران گر است. این وسواس گاه یک فیلم داستانی را به ورطه ی مستند می کشاند. گاهی نیاز به پایداری آن شخصیت و دوری از خطر تصویر سازی او تا جایی پیش می رود که سازندگان ترجیح می دهند به بررسی اطراف، حاشیه ها و اثرات او بر دیگران بپردازند تا هسته ی مرکزی داستان. سازندگان این گونه آثار تلاش می کنند تا با برگزیدن پاره ای از زندگی آن شخصیت که بیشترین کشش و جذابیت روایی را دارد و آمیختن آن با جنبه های دراماتیک پررنگ شده، به بدنه ی از پیش نیمه هوشیار روایت روحی تازه بدمند و سرنوشت از پیش رقم خورده ی او را که برای همگان روشن است را با چالش ها و درگیری بیشتر و گیرا بر مخاطب عرضه کنند. وارد کردن عنصر خیال –که نفی درستی آن و بررسی میزان تاثیر آن در خدشه وارد کردن به زندگی یک چهره ی همگانی ناممکن است- در چارچوب روایت، تلاش دیگر سازندگان برای افزودن بر کشمکش دورن متنی است. تلاشی که محدودیت آن از تاثیر گذاری بر پویایی بیشتر اثر نمی کاهد و گاه به بهتر دیده شدن دیگر عناصر نیز می انجامد. آفرینش نیز با بهره بردن از جنبه های به جا و همگون با کلیت داستان، اثر را از هرگونه مستندگرایی دور کرده است. جنبه هایی که به همذات پنداری بیشتر با شخصیت اصلی می انجامد و سبب همگام شدن مخاطب با او و درک لحظات دشوار زندگی او می شود. آفرینش در کنار خط اصلی داستان و بررسی چگونگی نوشته شدن کتابی تاثیرگذار، روایت هایی جانبی نیز دارد که مانند شاخه هایی به بدنه ی درخت داستان، زیبایی بخشیده است. این شاخه ها که ویژگی های مشترکی نیز دارند در هم پیچیده می شوند و بر یکدیگر نیز تاثیر می گذارند. واکاوی دوباره ی این زیر روایت ها که در طول داستان پخش شده اند دارای اهمیت زیادی در شناخت و بررسی فیلم است: آنی داروین: شیفتگی داروین به دخترش در تمامی لحظات فیلم قابل لمس است. نبود دختر نیز نتوانسته است از نقش پررنگ و ژرف او بر زندگی پدر بکاهد. حضور خیالی، سیال گونه و همیشگی دختر با پدر که گاه با حضور واقعی او نیز در هم آمیخته می شود، سبب شکسته شدن فضای خشک و واقع گرای فیلم می شود. دختر به گونه ای پژواک درونیات پدر است و آشفتگی های او را نشان می دهد. او تنها میراثی بود که نظریه های پدر را پذیرفته بود و بر درستی آن ها حتی به بهای تنبیه شدن نیز پافشاری می کرد. با طبیعت انس بیشتری داشت و همان بی رحمانه جان او را گرفت. از دست دادن دختر به داروین نشان داد که شناخت و همراهی بلندمدت او با ظبیعت سبب در چنگ اختیار قرار گرفتن و رام شدن حیاتِ در ذات وحشی اش نشده است و برای آگاهی کامل به امر طبیعت نیاز به همراهی و آگاهی بسیار بیشتر است. - قوم نیمه وحشی: لبخند رضایت ژنرال دریادار از گرفتن سه بچه در مقابل دکمه های بی ارزش در هنگام مرگ یکی از آن ها کم رنگ تر شد و دیگر بار هنگام به زمین انداختن سوغات ناهمگون با درونِ دو بچه در ساحل اقلیم بومی به اخم و ناامیدی تبدیل شد. این بخش که مستقل ترین زیر روایت در ساختار داستان پردازی بود بر توجه ویژه به غریزه تاکید می کرد و به گونه ای ذهن مخاطب را برای نتیجه گیری پایانی داروین از این مشاهدات؛ که نداشتن تفاوت ویژه و بارز میان ذهن انسان و حیوان بود؛ آماده می ساخت. - جنی: میمون دربندی که نشان داد با بودن در محیط انسانی بیش از دو کودک بومی دگرگون شده است. کنش ها و واکنش های او داروین را در نوشتن کتاب تکامل سرسخت تر کرد. یکی از لحظات تاثیرگذار و احساسی فیلم هم هنگام بازگویی چگونگی مرگ جنی توسط داروین برای آنی است. داستانی که پایان تعریف کردن آن با مرگ آنی همراه می شود و بیننده را در ماتم تنها می گذارد. ٢- به فراموشی سپردن دست آوردهایی که حاصل سال ها پژوهش و انباشتی از نوآوری ها بود، برای داروین کاری بسیار دشوارتر می نمود تا گالیله. اگر گالیله گرمای سوزان آتش دادگاه تفتیش عقاید را بر گونه های خود و خانواده اش حس می کرد، داروین در اوج سخت گیری باید زانو بر سنگ نمک می زد و با ریختن چند قطره ی آب بر پیشانی خود، زبان به توبه می گشود. ترس کلیسای قرون وسطا از دگرگونی در جایگاه زمین و خورشید نبود که این دو هزاران سال در جایگاه درست خود بوده اند. آن ها می دانستند خارج شدن زمین از مرکزیت و چرخش آن به دور خورشید، تخت سلطنت کلیسا را از مدار فرمانروایی بی چون و چرا به زیر خواهد کشید. کشیش ها از این که صدای ناقوس کلیساها در همهمه ی مباحث دانشمندان و زمزمه ی برخاسته از شک مردم به فراموشی سپرده شود، در هراس بودند. اگر داروین می تواند در میان سخنرانی کشیش برخیزد و یا با بی احترامی از مقابل کلیسا عبور کند، اگر تنها عامل بازدارنده ی او از انتشار افکارش، جنگ درونی وجدانش بود- که گاه نمود بیرونی پیدا می کرد و همسر و دختر از دست رفته اش او را به چالش می کشیدند- و یا اگر هنگام قلم به دست گرفتن خدا را به مبارزه می طلبید و دوستانش او را قاتل خدا می خوانند، همه و همه به پشتوانه ی مبارزات چند قرن پیش از آن بود که آزادی خواهان و دگراندیشان را به کام مرگ و شکنجه کشاند. انسان های بی شماری که در تک تک خط های کتاب او سهم دارند. داروین نمی توانست که ننویسد. حتی اگر لرزش دستانش باز نمی ایستاد و یا مجبور بود جوهر را که مانند لکه ی ننگی بر سر انگشتانش می ماند را هر روز با هراس پاک کند. بیماری او از فروخفتن واژگانی بود که از گذشتگان به میراث مانده بود و تنها در آن هنگام و از دریچه ی بینایی و آگاهی و ذهن نوآورانه و موشکافانه ی او قابلیت استخراج داشت. ذهنی که قدرت تاب آوردن بازآفرینی و پردازش افکار خام پخش شده در عرصه ی گیتی را داشت و می توانست با کنار هم قرار دادن الگوهای از پیش به یادگار مانده، آن ها را در قالب نظریه ای نو و همه گیر درآورد. بی خوابی پیش از نوشتن کتاب، از فریادهای ژاندارکی بود که در آتش ناآگاهی می سوخت. ناتوانی اش یادگار رنج انزوای گالیله بود و سکوتش از پاسخ رد منصور حلاج به توبه خواهان. بسیاری در عصر تاریکِ زندگی بشر فدا شدند تا داروین بتواند به دور از سایه ی هولناک و بازدارنده ی کلیسا و نگاه ویرانگر اسقف ها، قلم در دست گیرد. همان گونه که داروین به تکامل موجودات در طول زمان باور داشت، کتاب ها و افکار او نیز تکامل یافته ی نظریات و عقایدی است که تا پیش از این یا مجال گسترش نداشتند و یا دریچه ای مناسب برای خروج آن ها وجود نداشت. ٣- علم گرایی مطلق داروین که به مثابه ی یک مکتب به پناهگاه او تبدیل شده بود نیز صورتی دگرگون شده از اقرار به توحید است. کشتی متلاطم و طوفان زده ی علم گرایی تنها در ساحل امن خداشناسی وحدت گرا به آرامش می رسد. طبیعت و پروردگار، هیچ گاه سر ستیز با یکدیگر نداشته اند؛ اما بسیاری از متفکران و دانشمندان در طول تاریخ تلاش کرده اند تا این دو را در میدان مبارزه ی علم گرایی در مقابل دیدگان مردم قرار دهند و با مسحور کردن چشمان مردمِ خالی از آگاهی و اندیشه، به خاک افتادن ملکوت آسمان ها در بستر خاک را به رخ ایمان آوردندگان به مسلک الهی بکشند. حالات و پیشینه ی داروین نشان می دهد که او نمی خواست خدا را در مقابل طبیعت قرار دهد ولی از طرفی دیگر از سرانجام کار خود و برداشت های مادی گرایانه ی دیگران که به این امر می انجامید در هراس بود. هراسی که با گذشت زمان بر درستی آن می توان پی برد. اما از طرف دیگر دستاوردهای نظریه ی او تنها در شک به پیدایش سرچشمه ی الهی در پدید آمدن موجودات خلاصه نشد و متفکران با برداشت های گوناگون توانستند به راه کارهای تازه ای در دیگر علوم نیز برسند. روانشناسان بر نفوذ و تاثیر نظریه ی او هنگام مطالعه ی رفتارهای انسانی پی بردند و در کنار بررسی درون مایه آگاهی هر انسان به کنش ها و رفتارهای مشترک موجودات توجه بیشتری کردند. مطالعات داروین باعث شد علومی مانند باستان شناسی، مردم شناسی و روانشناسی بیش از پیش در هم آمیخته شوند و شبکه های ارتباطی میان آن ها اثرگذارتر و قوی تر شود. بررسی تاثیر نظریه ی داروین بر بازآفرینی اندیشه های مارکسیسم و همچنین احیای بنای نوگرایی غربی، موارد دیگری است که باید در فرصتی مناسب دیگری به آن پرداخت. ۴- سخن آخر این که با نگاهی گذرا به گوناگونی و پرشماری شخصیت های اثرگذار در طول تاریخِ سرزمین ما و میزان اقبال هنرمندان به ساخت آثاری برای بررسی زندگی، آرا و نظرات آن ها چیزی جز افسوس باقی نمی ماند. چهره هایی که گستره ی نفوذِ کلام و آثارشان بر دیگر فرهنگ ها، حسرت داشتن یکی از آن ها بر دل دیگران گذاشته و در پی بی توجهی ما، دست به سرقت نام و آثار آن ها می زنند. امید است با ایجاد روحیه ای ملی و همه گیر، موج تازه و اثرگذاری در ساخت چنین آثاری را شاهد باشیم.
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |

