درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

نگاهی به معانی ماه های ایرانی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩  

نگاهی به معانی ماه های ایرانی

به بهانه ی آغاز بهار

مقدمه: اولین قومی که تقسیم بندی ای به نام ماه را در تقویم خود قرار داد مصری ها بودند. آن ها به توجه به دگرگونی های طبیعت که پیوسته، دوره ای و متناوب با حرکات ماه بود، ماه را یکی از اساسی ترین واحدهای زمانی خود قرار داند. در بیشتر زبان های دنیا از جمله فارسی واحد زمانی ماه با نام سیاره ماه شباهت زیادی دارد. در فرانسه «موا mois»، که خود آن از واژه meis در سال 1175 گرفته شده است، ریشه این واژه، واژه لاتین mensis است که در سال ۱۰۸۰ میلادی رایج بوده است. month  و Moon  در زبان انگلیسی نیز دارای ریشه ی یکسان است. کاوش های باستان شناسانه نشان می دهد که چوب خط های برجا مانده از عصر پارینه سنگی -دوره دوم عصر حجر قدیم یا کهنه سنگی- ماه را واحد زمانی قرار داده اند و طول آن را تقریباً برابر با 29 روز می دانستند.

استفاده از واحد زمانی ماه به شیوه ی کنونی رابطه ی تنگاتنگی با پیشرفت علم ستاره شناسی داشت. در طول زمان انواع مختلفی از ماه مورد استفاده قرار گرفت. به عنوان مثال در تمدن های پیشین هند، چین و برخی از کشورهای خاورمیانه از ماه نجومی استفاده می کردند. توجه به اجسام سماوی از ویژگی های بارز این نوع تقسیم بندی است. آن ها آسمان را به 27 یا 28 قسمت تقسیم می کردند و هنگامی که ستارگان به جایگاه اصلی خود برگشتند آن را یک ماه می دانستند. تقویم یونانی، عبری و اسلامی اولین تقویم هایی بودند که هلال ماه را آغاز ماه قرار دادند. مدار حرکتی ماه پیچیدگی های خاصی دارد و با یک دوره تناوب خاص نمی گردد و تفاوت های جزیی طول و عرض جغرافیایی مدار گردشی آن، پیش بینی کلی مدت ماه را ناممکن کرده است. در مورد نحوه ی پیدایش، دگرگونی ها و همچنین معانی ماه های میلادی در مطلبی پیش از این صحبت شده است.

ماه های ایرانی

معروف است که ایرانیان باستان تقسیم‌بندی ماه به هفته نداشتند و هر روز ماه نام ویژه خودش را داشت و هر روز که نام آن با نام ماه یکی می‌شد، آن روز را جشن‌ می‌گرفته‌اند.

نام ماه‌های دوازده‌گانه پارسی همگی برگرفته از متون کهن زردشتی است که ریشه در اعتقادات و باورهای این آیین دارد.

1-     فروردین نام نخستین ماه فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین (فرورتن ) و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. فروردین شکل تغییر یافته واژه فروهر است به معنای نیروی پیشرو. فروردین جمع مؤنث واژه ی فرورتی در حالت اضافی است و به معنی فروردهای پاکان و فروهرهای پارسایان است . بنابراین «ین » علامت نسبت نیست .

 

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند

خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

سعدی

 

2-     اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا به آن، اَشَه وَهیشتَه و در پهلوی اُرت وَهیشت گویند. مرکب از دو جزء است: اول اَرتَه به معنی درستی و راستی و پاکی و تقدس. دوم وهیشته صفت عالی از وِه به معنی به و خوبست و واژه ی مرکب به معنی بهترین راستی است .
در مجموع به معنی بهترین راستی است و نیز نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

در آن بزم آراسته چون بهشت

گل افشان تر از ماه اردی بهشت

نظامی

 

3-     خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات، در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو بخش: بخش نخست هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. به معنی تندرستی هم آمده و نیز نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

ماه خرداد بر تو فرخ باد

آفرین باد بر مه خرداد

فرخی

 

4-     تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک، از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب می گردد. تیشتر را در زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. تیر نام ستاره ای در آسمان نیز هست.

 

تا کی گله کنی که نه خوب است کار من

وز تیرماه تیره تر آمد بهار من

ناصر خسرو

 

5-     امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات، در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه بخش:
اول ا، ادات نفی به معنی نه، دوم مرتا به معنی مردنی و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. مرداد نام آخرین امشاسپند نیز می باشد. نام این ماه نادرست مرداد تلفظ می شود که باید امرداد خوانده شود.

 

مرداد مه است سخت خرم
می نوش پیاپی و دمادم

مسعود سعد

 

6-     شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می دانند. کلمه ای است مرکب از دو بخش: خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و بخش دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن و ئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و در مجموع یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده. این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است
. شهریور به معنی بهترین شهریاری یا مدینه فاضله، فرشته ای  موکل بر آتش و موکل بر جمیع فلزات و تدبیر امور و مصالح و همچنین نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند نیز آمده است.

 

جهان دیگر شود امروز و گرد مهرماه اکنون
بماه مهر مهر آرد گذشته شهر شهریور

اسدی نخجوانی

 

7-     مهر (پیوستن با مهربانی). نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است. در اسطوره‌های ایرانی گرما و نور خورشید را ایزد مهر می دانستند. در سانسکریت میترا، در اوستا و پارسی میثر، و در پهلوی میتر، و در فارسی مهر گفته می شود، که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. مهر به معنای محبت ومهربانی نیز آمده است.

 

پس از شهریور و مهر و ابان و آذر و دی دان
که بر بهمن جز اسفندارمذ ماهی نیفزاید

ابونصر فراهی

 

8-     آبان نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه است. آبان (آب‌ها(در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود. در اوستا بارها آپ به معنی فرشته نگهبان آب استفاده شده و همه جا به صورت جمع آمده است. به طور کلی جلوه های طبیعی سودمند نزد ایرانیان بسیار ارجمند است بنابراین برخی روزهای ماه به نام مظاهر طبیعی نهاده شده است. در این ماه از سال به طور معول باران می‌بارد. آبان، در گاه شماری باستانی آغاز زمستان بزرگ بوده است.

 

آب انگور بیاریدکه آبان ماهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
دست تابستان از روی زمین کوتاهست

منوچهری

 

9-     آذر نام ماه نهم از سال خورشیدی و نام روز نهم از هر ماه است. آذر (آتش(در اوستا آتر و آثر، در پارسی باستان و پهلوی آتر و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است. آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. آفتاب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد. سرما در این ماه به اندازه‌ای است که باید آتش روشن کرد.

 

ای ماه رسید ماه آذر
برخیز و بده می چو آذر

مسعودسعد


گر نیست آب نقش پذیرنده پس چرا
هر بامداد نقش کند باد آذرش ؟

مختاری غزنوی

 

10- دی نام دهم از سال خورشیدی است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم، پانزده و بیست و سوم نیز به دی (آفریدگار، دثوش) موسوم است. برای این که این سه روز با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند، یعنی هشتمین روز ماه را دی به آذر، نام روز پانزدهم ,دی به مهر و نام بیست و سومین روز هر ماه دی به دین بود. دی (دادار، دانای آفریننده) در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ، دادار و آفریدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر دا به معنی دادن و آفریدن است. در خود اوستا صفت دثوش(=دی) برای تعیین دهمین ماه استفاده شده است. دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

زان پس که تاخت رخش بهرا چو نو بهار
چون باد دی ببست رکاب و عنان آب

خاقانی

 

11- بهمن نام یازدهم از سال خورشیدی و نام روز دوم از هر ماه است. بهمن (منش نیک( در اوستا وهومنه، در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو بخش: وهو به معنی خوب و نیک و مند از ریشه من به معنی منش است؛ پس یعنی بهمنش، نیک اندیش و نیک نهاد. بهمن نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند نیز هست.

 

به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل
به کف ابر بهمن به دل رود نیل

فردوسی

 

12- اسفند نام دوازدهم از سال خورشیدی و نام روز پنجم از هر ماه است. اسفند (آرامش افزاینده، پارسایی مقدس (دراوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ و گاه به اختصار سپندار و اسفند گفته شده است. اسفند یا سپنتا آرمیتی، آرامشی است که از عشق و ایمان سرچشمه می گیرد. در ادبیات اوستایی این جلوه اهورایی به صورت مادینه (مونث) به کار برده شده است. بنابراین در اسطوره‌های ایرانی این امشاسپند نگهبان زن و زمین به شمار می رفته است. در بندهشن آمده که زن نیک چون زمین نیک سختی‌ها را می گوارد و بر شیرین می دهد. از این روی جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزی) ویژه ی زنان بوده است. در این روز مردها با دادن هدیه به زنان از ایشان قدردانی می‌کرده‌اند. اسفند به معنای فروتنی نیز هست و نام یکی از امشاسپندان یا فرشتگان درگاه خداوند است.

 

پس از شهریور و مهر و ابان و آذر و دی دان
که بر بهمن جز اسفندارمذ ماهی نیفزاید

ابونصر فراهی

 

 

قابل ذکر است:این مطلب با خواندن چهار منبع تهیه شده است که به ترتیب میزان استفاده در زیر آمده است: گذری بر فلسفه نام ماه های ایران زمین لغت نامه دهخدا ویکی پدیا-آشنایی با تقویم زرتشتی


 
در مرثیه ی بی اعتمادی
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

فوران نور گوی آتشین

در پس دشتی به خواب فروغلتیده در مهد تاریکی

به پناهگاه خارستان کشاند

کرم شب تابی را

که در توهم پایداری سیاهی

نجوای ابلیس گونه اش در گوش شقایق ها

و در دامان آفتابگردان ها

که تا سحر در دل دشت طنین انداز

به سان درخشش سنگ سیاه سحر بود

تا مگر بفریبد طبع لطیف گلبرگی را

و بستاند مهر همیشگی اش را

یا شاید زین پس بگردند

در مدار پست یک کرم

چهره ی آسمانی آفتابگردان ها

و چه خوب خود می داند

جز علفکی هرز و دانه های رانده از دل خاک

بر کشتی از پیش به گل نشسته اش

نمی نشینند

 

حقیقت سحری

که فجر صادق نویدش آور بود

چهره ی ناراستی و پلشتی

پنهان در پس سیاهی ها را

به حضیض خارها می کشاند

تا دل های

همسایه با وادی تردید دشت نشینان

آرام و سرازیر از یقین گردد

و چه مهربان است مهر زندگی

که آگاه است از فریفتگی حشرکان

و دریغ نمی کند نور و حیاتش را

تا باز در دل شب

با نور به یادگار مانده از روز

جولان دهد و

بار دیگر

دشت را مهمان خانه ی شک کند...


کلمات کلیدی: مرثیه ،بی اعتمادی ،سفید ،نور
 
اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

مجازات خودخواسته

یا

اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟

نگاهی به کتاب چاه بابل نوشته ی رضا قاسمی

0- تاریکی همان نیستی است. آغاز هستی نور است و روشنایی. هستی ابدی ره آورد آگاهی است و ارمغانی برای کسانی که تفاوت تاریکی را از روشنایی و یا تاریکی ته چاه را از درون زهدان لمس کرده اند. خاموشی همزاد تاریکی است و فریادهای فروخفته بر دل سپید کاغذ، روشنایی ناپایداری است در پس تاریکی اتاق. فرزند تاریکی قبیله ای است ناهمگون و وسیع. جمعیتی انبوه از هابیلیان و قابیلیان، اما همه مشترک در یک چیز. بیرون آمده از تاریکی هراس آور و حضیض ناآگاهی. در پس چشمانشان ترسی است نهفته از تاریکی های نادیده. و مگر نا آرامی درونشان را چیزی فرونشاند یا کسی. و چه چیزی بهتر از حفره های خالی چشمان کسی که از سیاره ای دیگر آمده.

1- چاه بابل با حسی نوشته شده است که سبب ویرانگری نگران کننده ای از همان نخستین پاره ها می شود. لرزه ای که این حس به جان ستون های روایت می اندازد گاه و بی گاه آن را از استحکام و قوت می اندازد، اما بستر و پایه ی قابل اتکای کلیت داستان، مانع از فروریزی نهایی می شود. حسی که سوغات و ره آورد سرزمین مادری است و گذشت زمان نیز سبب کمرنگ تر شدن آن نشده است. عصبیت و بغضی که در نگاه نویسنده موج می زند مانند سمی به زیر پوست روایت وارد می شود و اگر چه سبب هلاکت و فرو افتادن کلی آن نمی شود اما بی حسی ای عمیق را در لحن پدیدار می گرداند که دلنشینی ابتدایی را از کلام می گیرد و ذهن خواننده ای را که با اثری ادبی روبروست را با مانیفست های شبه اجتماعی و سیاسی پر می کند. گویی فرصت مغتنمی پدید آمده است که نویسنده می خواهد حرف های فرو خفته را با وصله هایی از جنسی نامعلوم و بی هویت ای که در میان ادبیات محض و دغدغه های اجتماعی معلق مانده به ذهن مخاطب پیوست کند. درهم آمیختن این پیوست ناهمگون با مهارت غیرقابل انکار نویسنده در متن نویسی و سلطه ی ستودنی اش بر روح روایت، مسیلی تک مسیره،خروشان و ویرانگر را به سمت مخاطب روانه می کند. هر چند غوطه وری سیال گونه در هیاهوی واژه ها لذتی در خواننده پدید می آورد اما در ادامه با آگاهی خواننده به این بهره کشی نادرست، شماتت در جایگاه تحسین می نشیند. اعتمادی که خواننده پس از پرداخت بهای سنگینی به نویسنده می کند با این رویکرد به بدگمانی به دیگر پاره ها بدل می شود.

2- رابطه ی خواننده با کتاب مانند حاج داوود است و ناهید. گویی نویسنده از خلا موجود در ادبیات امروزی و بهره گیری از مضامین جنسی، برای ایجاد کشش و جاذبه در داستان گویی آگاهی کامل داشته و با دستمایه قرار دادن هوشمندانه ی این عناصر و تلفیق آن با بستر روایی تاریخی و درهم ریختن زمان و قلمی گیرا و جذاب، خواننده را به رابطه ای از روی میل و کمبود دعوت می کند. اما زمانی که شیرینی این رابطه از بین می رود و طرفین در مخمصه ای گرفتار می آیند، دیگر نویسنده کمک حال ذهن اسیر شده ی مخاطب نیست. خود به تنهایی صحنه را ترک می کند و از سر دلسوزی و بنابرخواست درونی خواننده با هدف قرار دادن یکباره ی مرکز فکر او به نوعی او و خودش را راحت می کند. رهایی از درد جان افزایی که سنگ های پرتاب شده توسط اطرافیان- همان حرف های ناهمگون میان داستان که به گونه ای ناشیانه و گل درشت در میان کلام شخصیت ها گنجانیده شده است- بر او تحمیل می کند. دردی که از ابتدا خود نویسنده باعث آن شده بود. هر چند خالق اثر همانند حاج حداد، خواننده ای را که تا سینه در متن غرق شده است و با سر و چشمانی بسته مورد هجوم سنگ ریزه ها قرار گرفته است را دعوت به گریز از مهلکه می کند، اما خود می داند که تکاپو بی سرانجام است و این دامی است که خود خواسته و یا ناخواسته در مسیری محتوم پهن کرده است. سنگ بزرگ کشنده پس از جدا شدن فلیسیا از مندو بر سر خواننده می خورد. پاره های آخر را می بایستی با جسمی خالی از آگاهی و کشش دنبال کرد. پاره هایی که می توانست با دقت نظر و واکاوی بیشتر و از سر ظرافت، همچون پاره های میانی داستان به بخشی قابل اتکا تبدیل شود و به اوج حس همذات پنداری با شخصیت ها منجر شود.

3- چاه بابل با دست مایه قرار دادن مضامینی دینی و اسطوره های آسمانی برای بستر روایت خود، توانسته است به خوبی و متناسب با میزان و نوع نیاز، داستان خود را پیش ببرد. اگر هاروت و ماروت دو فرشته ی هبوط کرده بر زمین از برای سرزنش نافرمانی و گناهکاری بندگان صاحب اختیار، در دام زیبایی زنی می افتند و عهد الهی خود را فراموش می کنند. اگر آنان کیفرشان گرفتاری ابدی در حضیض چاه ذلت است از برای بلایی که از پیش هشدار داده شده بود و خودخواسته می نمود، در این جا نیز مندو که به لطف رئالیسم جادویی پا برعرصه ی داستان نهاده و با بریده شدن بالهایش زمین گیر شده است، با دیدن فلیسیا و پدید آمدن عشقی نافرجام ولی عمیق و یک طرفه که فاصله ی چند فرسخی آن ها را کوتاه می کند و پوششی می گذارد بر حفره ی ژرف بین آن ها، در دره ی نیستی سقوط می کند و در حسرت بال های از دست داده می ماند و این فلیسیا است که در مقابل او و آرنولد عروج می کند. عروج با وردی که در تکامل یادگیری آن خود مندو و آرنولد نقش داشتند. براستی آیا اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟ اسم اعظمی که تا پیش از آن هم نفس بسیاری بوده اما به قدر و گوهر درونی آن پی نبرده بودند. آرنولد شکست خورده از عروج، دوباره در پی یافتن کلید حل معمای سر به مهر می رود و مندو ای که برگزیده ی طبیعت بود و ماندنی، مندو ای که هدیه ای الهی بوده در میان دشت به خانواده ای لایق، صوت داوودی در دل دارد و نفوذ کلام در حنجره و یا حتی برگزیده ی آقا در میان میدان نبرد جهت نشان دادن عظمت امدادهای الهی و غیبی پشتوانه ی رزمندگان، در این جا ظرف وجودی اش تاب و تحمل حفظ وردهای عروج برنده را ندارد و از کوردلی زودرس خود هراس در دل دارد. در اوج بیم و هراس از فرو غلطیدن در تاریکی ای که هم زاد نیستی است عیسی وار نجاری می کند و با دست خود صلیب رهایی اش را می تراشد.

4- اگر کمال مطلوب خالق اثر شناکردن مندو در بوم واژه ها بوده است اما نتیجه کار نه بیرون آمدن پیروزگونه و نجات بخش مندو که فرو رفتنش در هنگام نیاز است. از ابتدا داستان بر پایه ی شخصیتی شکل گرفت که خود قبلاً پیش از آشنایی با فلیسیا در گرداب عذاب و چاه بازخواست دست و پا می زد. رابطه ی شوم و تلخ او با ناهید اگر موجب عروج ناهید و ستاره شدنش در صفحه ی آسمان شد، مندو را بی بال پرواز کرد. نه برادر حداد ماند و نه ماندنی آریانژاد. شد مندویی سرگردان و ناگزیر از گریز. رفتن فلیسیا با مایک همان هنگام قرار دادن شارل در دامان نادر که مولود مندو و آن لور بود، گمان پذیر می نمود. رسیدن به فلیسیایی که تنها از آن او باشد در باور خود مندو نیز نمی گنجید چه برسد به خواننده ای که هم از همزاد او در گذشته باخبر است و هم از دیگر زاویه ها اطرافیان و اطراف او را بهتر از خود او شناخته و بر اثرات آن ها آگاه تر است.

5- زن در چاه بابل نه متهم که مقصر و گاه گناه کار است. تقصیرها بر گردن اوست و باید هنوز پاسخگوی خوردن میوه ی ممنوعه و زندگی در زمینی که مهد پستی هاست باشد. فلیسیا تنها فرزند یک مادر است. اوج نقش، سایه بودن اوست و  رها کردنش برای به دنبال آمدن. ساده لوحی اش دگرگون کننده ی احوال است و بهانه ی با او بودن درون مایه های نداشته اش است و علت ترک گفتنش داشته های بیرونی و حقیقی او. این گونه گریز از محوریت زن در نگاه نویسنده های شبه روشنفکر و متعلق به طبقه ی متوسط نشان دهنده ی چیست؟ آیا کنار هم قرار گرفتن دید برخاسته از نگاه بومی و فرهنگ ملی و سنتی و هم چنین زاویه ی دید متفاوت و نه صرفاً پایین تر غرب به این مقوله موجب تولید این نگاه شده است؟ رنگ و بوی ادبیات مهاجرت در صیقل یافتن این جایگاه بخشی و شخصیت آفرینی تا چه اندازه است؟ دوری طلبی ساکنین آپارتمان حیرت انگیز همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها از زن ها هشداری بود برای خوانندگان از برای فراهم کردن بستر ذهنی و مهیا نمودن آن ها برای عبور از گریز به ستیز؟

6- اهمیت چاه بابل در جایگاهش است و نه نفوذش. اگر کمال که مهارتی تحسین برانگیز در کشیدن شمایل دیگران داشت، معتقد بود اثر هنری بایستی آرامش را از مخاطبانش سلب کند، در این جا نیز نویسنده در جای جای اثرش بر این اعتقاد پافشاری کرده است، اما با روشی نادرست. نتیجه ی آرامش سلب شده به واسطه ی حضور در میدان واژه های محسور کننده نه ناآرامی ای از روی آگاهی که آرامشی است از روی ناهوشیاری. اگر کمال فرد صاحب شمایل را از دیدن اثر تا پیش از تکامل آن باز می داشت اما در نهایت با نشان دادن اثری کامل، دلنشین و تحسین برانگیز بی قراری پبش از پرده برداری را التیام می بخشید، اما نویسنده قرار از سر سکر را به بی قراری حاصل از دانستن ترجیح داده و در نهایت نیز با نشان دادن بومی تهی از عهد از پیش وعده داده شده خواننده را به حال خود رها می کند مانند دختری که در گوشه ای از ایستگاه قطار تنها نشسته و منتظر دهان باز کردن مندو است و مندو در پی سفر بی سرانجام دیگری.