درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

نوروز
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧  

این عکس اواخر دهه شصت با یک دوربین آماتوری انداخته

 شده است و به طرز اتفاقی بیش از حد تصور زیبا از آب درآمده.

 


 
حس الی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

 

 

 

       0- درباره الی، درباره گذر کردن و گذشتن و گذاشتن است.گذری که با یک صدقه در ابتدای مسیر آغار می شود، میانه اش اضطراب و هراس است و سرانجامش در گل ماندن و درجا زدن و حتی عقب تر رفتن. گذشتن از تمامی داشته هایی که از گذشته با خود داشته اند و گذاشتن اخلاق و ایمان در همان تونل وسط راه.

1-     درباره الی در کالبدی که با هوش و نبوغی ظریف و حرفه ای شکل گرفته است طراحی شده و انباشتی است از مفاهیم و  اشاره ها. داستان نقابی بر چهره خود گذاشته است دلنشین. هر چند که از صورت اصلی جز چشم ها باقی نمانده ولی با همان روایت پاتومیم وار و بدون بهره بردن از واژگان مستقیم، ما را وادار می کند که مطلوب آن را هر چند با شک و درخواست تایید از خود راوی، دریابیم و همین سردرگمی و ایجاد حس شک و تشخیص ندادن درست از نادرست لذتی را در طول دیدن فیلم در مخاطب ایجاد می کند که تجربه آن شیرین و به یادماندنی است. اما الی مثل دیگران نقاب بر چهره نمی زند و نمی خواهد با حرکات دست و چشم ما را به منظوری برساند. او با رفتنش و چیره کردن همین نبودنش در ما حسی را ایجاد می کند که دیگران با وجود بودن و نمایش آن و به رخ کشیدن تبحر در حرکات منظوردار خود، حتی قادر به ایجاد بخش کوچکی از آن هم نیستند. حسی منحصر به فرد که نمی توان جزییات و احوال آن را توصیف کرد. حسی که می توان آن را حس الی نامید.

سکوت و نبود الی از فریادها و حضور سپیده نافذتر است.

2- الی قربانی گروهی می شود که در برزخ امتحان و تصمیم دست و پا می زنند. نه خود الی بلکه آبرو و حیثیتش. آبرویی که مثل همان شیشه های خرد شده در ویلا در طول زندگی اش تکه تکه جمع کرده است ولی با دست خود و ناگهان آن را با پای یک نفر می ریزد. و هر دو می خندند. خنده ای از روی غفلت.

3- انسان هایی که در انتهای سن جوانی هستند و متعلق به طبقه میانی ترسی نهفته در خود دارند. ترسی پنهان از نداشته ها شان. هراسناک از این که دیگر فرصت بازآفرینی این نبودها در بقیه زندگی پیدا نشود و ترس از افتادن به دام روزمرگی. همه شخصیت های درباره الی مانند کسانی هستند که در مردابی تا گردن فرو رفته اند و هر حرکتشان که در ظاهر به نجاتشان کمک می کند خود مسبب بیشتر فرو رفتن در و در نهایت غرق شدنشان است. ولی سرانجام الی آن ها را از عاقبت این تصمیم و امتحان آگاه می سازد.

4- بودن در یک متروپلیس یا کلان شهری با مختصات امروزی، رنگ و بوی اخلاق و ایمان را می زداید. قشر سطح بالای جامعه (از منظر جامعه شناسی و مردم شناختی) با ژشت های شبه روشنفکرانه تلاش می کنند این مشکل اساسی که با بیشتر شدن نمادهای روزآمدگی و روزمرگی جلوه های واضح تری می یابد را توجیه کنند. این گروه که به علت تسلط نسبی در کلام و داشتن زیربناهای هر چند سست علمی با بیان واژگانی پیچیده و سحرانگیز خود می خواهند چشمان و هوش های غفلت زده مردم را بربایند، خود در سیل سهمگین همین مشکل غرق شده اند. برخی از آنان با همین جریان سیال هرچند با ظاهری متفاوت همراه می شوند (بلایی که بر سر برخی از روشنفکران دینی ما در دهه شصت و اوایل هفتاد آمد) و برخی دیگر دست و پا زنان تقلا می کنند و تا همین امروز تلاششان به ثمر نشسته است. هنوز نتوانسته اند خود را از این گرداب برهانند چه رسد به ایفای نقش ناجی غریقی که دست مردم عوام را بگیرد و با خود از مسیری دیگر ببرد. این از طبقه بالا. قشر ضعیف و مستضعف فکری هم سرمست همین حضورش است. می ماند قشر متوسطی که تعدادشان هم کم نیست. نه ناجی غریق و الگوی رفتاری مناسبی برای برون رفت دارند و نه مانند مستضعفان فکری می توانند خود را به خوشحالی بزنند. گروهی خود دست به کار می شوند، ولی ابزار کافی و مناسب ندارند. تحصیلات متوسطی دارند و بنیه فکری رقیق. ویلا نشینان کنار ساحل درباره الی متعلق به همین طبقه متوسطی هستند که با مرور زمان و با بودن در کلان شهرهای بتاریک امروزی ایمان و اخلاقشان کمرنگ شده است و شاید هم از بین رفته. آن ها  سعی دارند با مهاجرتی مقدس و همراه شدن با هم، خود را در معرض امتحانی مجدد قرار بدهند. آن ها می خواهند خود را بیازمایند که  می توان بدون این دو الگو (اخلاق و ایمان) باز هم دوام آورد. اگر آن ها بتوانند در یک تمدن بدوی و خانه ای با امکانات اولیه و انسان هایی با روابط دوستانه، زندگی ای بدون  مناسبات سنتی برای خود داشته باشند، می توانند این را به عنوان یک الگو در شهر خود نیز پیاده سازی کنند. اگر نشود که هیچ. همه چیز درست پیش می رود و در ظاهر و ابتدای امر مشکلی نیست ولی امتجان واقعی در لحظه مواجهه با مرگ است. همین جا گذاشتن مناسبات اخلاقی در شهر باعث شده که حتی تصور مرگ یک نفر این چنین برای اهالی ویلا هراسناک و دلهره آور باشد. و این را جوانی که در انتهای فیلم وارد معرکه می شود به آن ها گوشزد می کند. چگونگی و مقایسه واکنش این جوان در مواجهه با مرگ احتمالی الی نسبت به دیگر افراد، بزرگترین آموزه ای است که در مسیر داستان گویی و روایت باید به آن توجه کرد. درباره الی به ما می گوید که قشر متوسط جامعه راه درازی و پیچیده ای را برای کنار گذاشتن رفتارهای سنتی خود(که در اولین نمود کنار گذاشتن رفتارهای دینی شان است) دارند. آن ها در ابتدا باید بدنبال یک الگوی جایگزین مناسب باشند تا در مواجهه با این چنین اتفاقاتی هراس بر آن ها غلبه نکند. الگویی که غرب با آن سابقه سنت گریزی و رویکرد همه جانبه خود به تجدد از ارائه آن و تجویز نسخه ای تمام عیار و کامل در مقایسه با آموزه های دین سنتی عاجز مانده است. اگر من به جای ساحل نشینان بودم و موفق می شدم تا وسیله حرکتم را از گل درآورم و باز به سمت شهر برگردم در تونل باز هم فریاد می زدم. فریادی بلندتر از نوبت آمدن. اما این بار از سر ناتوانی و بازگویی پشیمانی و نه برای شادی مبهم و الگویی نیازموده.

5- پیچیده ترین و دشوارترین کاری که بر عهده انسان گذاشته شده است قضاوت و داوری است. تشخیص حق و درست از باطل و نادرست و بعد از آن انتخاب رفتار درست براساس همین تشخیص ها. کاری که کاملا در مختصات الهی است. این ساحل نشینان درس خوانده ی حقوق در قضاوت برای شخصی که تا حدودی آشناست و در جریان اموری که باید براساس آن قضاوت کنند هستند، این چنین عاجزند. دیگر رای گیری و غلبه اکثریت بر اقلیت برای قضاوت در این مورد جواب گو نیست و آن ها هم سرگردان. درباره الی اخطاری است به همه ما. مایی که عادت کرده ایم به قضاوت های نادرست بدون دلایل استوار بر حق و خشنود بودن از این نوع رفتارها.

6- درباره الی جدا از مفاهیم و نشانه های ارزشی که در خود نهفته دارد، یک ادای احترام به سینماست. فیلمی که تمام قامت ایستاده است و از هیچ چیز کوتاه نیامده است. پرداختن به مفاهیم پیچیده و کارآمد کارگردان را از صنعت سینما غافل نکرده است و از طرف دیگر ظرایف بازیگری و صحنه پردازی مثل فیلم های دهه شصت میلادی اروپاست که گویی کارگردانان فقط می خواستند تسلط خود در قاب بندی و چینش صحنه ها را به رخ بکشند که نتیجه هم کارهایی شد فقط با بعد هنری و چشم نواز. درباره الی روی لبه تیزی ایستاده است و با ماهرت تا انتها با حفظ تعادل گام بر می دارد. نه به شعارزدگی و حرف های درشت مشغول شده و نه اسیر هنرنمایی.

0-به امید اکران نوروزی، دیدار مجدد و دریافت بیش از پیش از این فیلم.

 

 


 
از کوزه همان برون تراود که در اوست
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧  

 


کلمات کلیدی:
 
حق و ناحق
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧  

تنها خورشید حق دارد که لکه داشته باشد

گوته

 


کلمات کلیدی:
 
جنگل واژگون
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧  

ریشه هایی رو به آسمان

 1-     خوشبختانه درخت – مثل همه چیزهای دیگر این جهان- سر جای خودش است. اگر ریشه هایش رو به آسمان بود و تنه و برگ هایش درون خاک، آن وقت محتاج مردم می شد. بایستی ریشه روی ریشه هایش می گذاشت و منتظر می شد تا رهگذری و یا پسرکی در حال بازی نیم نگاهی هم به او بیندازد و مراقبش باشد، آبی به ریشه هایش بزند و از آسیب دور نگهش دارد. ولی خوشبختانه نشد. درخت مقتدرانه نیازش را در پنهان جستجو می کند و فخر و غرورش را در آشکارا. اگر همه ی درختان کنار هم ریشه های نیازشان را رو به مردم دراز می کردند آن گاه دیگر بایستی به آن می گفتیم جنگل واژگون.

2-     آدم های جنگل واژگون سلینجر این گونه اند. تک تک آن ها وارونه وار دست نیاز خود را آشکار کرده اند. آن قدر که وقتی چند قدمی از کتاب دور می شوی و نیم نگاهی از پشت سر به آن می اندازی دست های خالی زیادی را می بینی که به طرف هم دراز شده اند. دست های در هم گره خورده ای که گویی از همان اول می دانند که نیازشان این گونه برآورده نمی شود ولی چاره ای ندارند برای آرامش خود بر در می کوبند و نه گرفتن حق شان.

"مادر ریموند فورد چند قدمی به سرعت روی یخ ها دوید، ناگهان بی تعادل ایستاد، تعادلش را باز به دست آورد و شروع کرد به مشت کوبیدن بر شیشه بندی تاریک رستوران-جایی که معمولا می شد خرچنگ ها را دید که بر یخ های ترک خورده چشمک می زنند. زن همچنان مشت کوبان جیغ می کشید و کلماتی را ردیف می کرد که کورین قبلا با ترس و لرز روی دیوارها و حصارها خوانده بود."1

3-     آدم های سلینجر یا کودک اند و یا با کودکیشان زندگی می کنند. کودکی هاشان چنان پرقدرت و تاثیرگذار بوده است که چنگ آن بر گلویشان تا لحظه مرگ حس می شود. کودکانی پر از احساس که به درستی رسم بزرگ شدن و بزرگ زندگی کردن را یاد نگرفته اند. و این در طول قصه گویی امتیازی است برای خلق موقعیت هایی زیبا و استثنایی.

" هنوز هم نتونستم از خیلی اعتقادات بچگیم دست بکشم... هر وقت یه بلیت قطار می خرم، از این که باید تمام بها بپردازم تعجب می کنم. یه لحظه حس می کنم فریب خورده ام- انگار کلاه سرم رفته- از این که می بینم بلیت معمولی بزرگسالان دستمه. تا پونزده سالگی مادرم به کنترلچی های بلیت می گفت زیر دوازده سالم"2

 4-     زیباترین وجه کتاب در نوع روایتش است. ابتدا دانای کل ما را با کلیت داستان و آدم های آن آشنا می کند ولی در نهایت غافل گیری در همان اوایل کار متوجه می شویم که " فکر می کنم باید همین جا بگویم و بعد هم دنبالش را نگیرم، که رابرت وینر منم. .واقعا برای خارج کردن خودم از جایگاه سوم شخص دلیل خوبی ندارم" 3  ولی این غافل گیری در همین حد نمی ماند زیرا نوع روایت به گونه ای سیال ادامه پیدا می کند. ما از جزییات کار کورین چنان مطلع می شویم که راوی جز سوم شخص نمی تواند تا این حد به او نزدیک شود. شاید سلینجر می خواهد بگوید که تنها آدم بزرگی که می شود در کل داستان او پیدا کرد تنها یک راوی سیال ذهن است که در ماورای فکر ما پدید می آید. رابرت با وجود حضور کوتاه خود در روایت پیچیده ترین شخصت کتاب را دارد. اوست که کورین را با ریموند آشنا می کند و او را از این رابطه برحذر می دارد.

"رابرت وینر به مناسبت آغاز سی سالگی کورین دو چیز خرید. یکیش یک حلقه ی نامزدی بود که کورین برش گرداند، و وینر (هنوز همان مرد بامزه)سعی کرد بیندازدش توی صندوق پول بلیت اتوبوسی در خیابان مدیسن. هدیه ی دیگر را- کتاب شعری با عنوان بامداد بزدل- وینر روی میز کورین در دفتر کارش گذاشت"4

5-     کورین رفته رفته بزرگ می شود و با کودکیش مانوس تر. هر چه تلاش می کند که چنگ کودکی اش را از گلویش رها کند، توان ندارد. بدون او نمی تواند حتی راه برود و یا بدود.

"ری با من برمی گردی خونه؟ فورد به نشانه ی نفی سر تکان داد...کورین، بی نگاهی به پشت سر با تمام سرعتی که در توانش بود از پله ها رفت پایین و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن؛ ناشیانه و افتان و خیزان"5

 

 

 

1-     صفحه 16 کتاب

2-     صفحه 40 کتاب

3-     صفحه 24 کتاب

4-     صفحه 26 کتاب

5-     صفحه 94 کتاب

 


کلمات کلیدی: سلینجر ،جنگل واژگون ،کورین ،درخت
 
عیار14
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

دگرگونی تند با آهنگی کند

 

1-            کارگردان عیار 14 مانند شطرنج باز نیمه حرفه ای می ماند که آن قدر غرق در اجرای نقشه های طراحی کرده از قبل خویش است که کاملا از رفتار حریف غافل می ماند و قبل از این که فرصت اجرا داشته باشد باید صحنه را ترک کند. نقشه های از قبل طراحی شده ی کارگردان همان قصه گویی و روایت داستانش است و تماشاگران و تاثیر و انتظار مورد نظر از دو طرف همان رفتار مغفول مانده.

2-            آهنگ داستان و قصه گویی قربانی خود قصه شده است. دوستی را بعد از سال ها می بینید و او داستان یکی از اتفاقاتی که قبل ها برای او اتفاق افتاده است با هیجان برایتان تعریف می کند ولی شوق دیدار و خاطرات خوش قبلی مانع از قصه پردازی درست او می شود. داستان سر جای خود، درست و با ظرافت تعریف کردن جای خود.

3-            بیشترین ضربه عیار14 از نداشتن جزییاتی است که می تواند در برخی موارد از خود کلیات هم مهم تر باشد. منظور از زیاد کردن جزییات صرفاٌ بیش تر کردن تعداد شخصیت ها نیست. همان جزییاتی که در موقع تعریف کردن داستان برای دیگرانی که فیلم را ندیدند هیچ جایگاهی ندارند ولی نمی گذارد نگاه تیزبین تماشاگر حتی برای یک لحظه از پرده ی جادویی جدا شود.

4-            چیدن کلیات و بعد ساماندهی دیگر روابط همیشه نتیجه مطلوبی ندارد. شاید در برخی موارد لازم باشد به خاطر همین روابط کوچک و جزییات جای یک کل را تغییر داد. این که منصور برای خریدن گوشواره، روز جمعه تا نصفه شب هم شده دائم به طلافروشی سر بزند آن هم برای دختری که پنج سال است او را ندیده کنشی است که با ثابت فرض نمودن اصل غافل گیری آخر سر فیلم بنا نهاده شده و گاهی هم آزاردهنده.

5-            خدا برای فرید خیلی سخت گیری می کند. خدایی که تا دیروز از رحمانیت خود می گفته امروز با حضور فرید از روز واقعه می گوید و با عتاب و سوزاندن او را از خانه اش بیرون می کند. آیا برای نشان دادن تنهایی و بی یاور بودن فرید خدا را بایستی این گونه نشان داد.

6-            روند تغییرات در فیلم قابل قبول است. معمولا فیلم هایی که با موضوع تغییر و تحول مثبت در افراد ساخته می شود نتیجه ی مطلوبی ندارد ولی عیار 14 به خوبی ما را با شخصیت ها همراه می کند و آخر سر مرزی بین بدی و خوبی فرید و منصور نمی توانیم قایل شویم. همه چیز با هم گره می خورد و حتی تماشاگر از خود می پرسد که بلایی که بر سر فرید آمد، حقش بود؟ اصلا بر سر او چه آمد. هر چند تابوت او را در اول فیلم دیده ایم ولی باز هم تا آخرین لحظه درباره سرنوشت او از خودمان سوال می پرسیم و این یعنی همذات پنداری که بر اساس دگرگونی درست شخصیت ها ایجاد شده است.

7-            نمی توانم این فیلم را با نفس عمیق مقایسه کنم زیرا اصلا آن را تا به حال ندیده ام ولی نتیجه کار قابل قبول و کلیت اثر تاثیرگذار و زیبا بود.


کلمات کلیدی: عیار14
 
اخراجی های 2
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

 لبخند سیاه

1-     آقای صاحب اثر از این که برای لحظاتی تماشاگران را به خنده واداشتید و در میان این هیاهو حرف های نخ نما را به بدترین شکل ممکن گفتید تشکر می کنم به این دلیل که دیگران همین حرف ها را با همین سبک بدون خنداندن تحویل خلق خدا می دهند.

2-  اگر مثل من فیلم را در یک محیط کاملا غیرحرفه ای و خانوادگی دیده باشید می فهمید که حتی مردم خیلی ساده و معمولی هم به برخی از آن صحنه هایی که شما مثلاٌ برای عبرت و تاثیر در میانه خنده ها در میان دیگر سکانس ها جا گذاشته بودید و قرار بر آن بود که حداقل در آن صحنه ها مردم به فکر فرو روند، می فهمیدید که اشتباه کردید چون مردم به آن ها هم خندیدند. وقتی در یک صحنه خیلی تاثیرگذار هیچ کس حاضر نشد حاج آقا را لو بدهد و عراقی ها هم آن کار را با اسرا کردند، همه به بدن های تا سر در خاک فقط خندیدند .به سیگار باران شدن اسیر نامرد که دیگر ریسه رفتند. من که فکر نمی کنم هدف اولیه شما برای ساخت این دو صحنه خنده باشد، پس اشکال از کجاست؟

3-     بازی ها در این قسمت خیلی پیش رفت کرده بود و با کنترل بیشتر آن ها نتیجه بهتر شده بود.

4-       با این که جواد رضویان می رفت که مثل شفیعی جم ارتفاع پست شود ولی بازی خوب و متفاوت او و دیالوگ های به موقعش ذهن ها را از این مقایسه رها کرد

5-  مانتو رباینده زن را که من تا همین چند سال پیش هیچ جا ندیده بودم شما چطور؟ البته از همان قسمت اول فیلم، ما را عادت داده بودید که به فیلم با دید امروزی نگاه کنیم!

6-  وقتی دغدغه هایتان تمام شد و حرفهایتان را زدید حتما یک فیلم طنز خالی! بسازید من که از همین الان طرفدار پروپاقرص آن هستم، ندید.

7-  از این که باوجود راه نیافتن فیلم به بخش مسابقه ما سالمیم تشکر می کنیم (کارکنان بنیاد فارابی و تمامی دست اندرکاران مرتبط)

8-  فاصله خروجی سالن تا ماشین های پارک شده زیاد نبود ولی وقتی مردم نزدیکی های ماشین هایشان رسیدند دیگر از فیلم صحبت نمی کردند.

9-  هدف وسیله را توجیه می کند؟ مجوز رقصیدن مردها آن هم به این صورت از کجا گرفته شده که نیمی از خنده های ما و آخرسر گوش سپردن به حرف هایی که هدف اصلی است، به آن هاست؟ نگویید که دیگر این چه اشکالی است. هنوز فریاد آقایان برای نداشتن مجوز پوشیدن لباس زن توسط مرد در فیلم آدم برفی در گوشمان مانده است و البته به جز فریاد مختصری چیزهای دیگر.

 


کلمات کلیدی: اخراجی ها2
 
تردید
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

سوشوون با طعم هملت

یا

آقای کارگردان! اشکال از گیرنده است، به فیلم خود دست نزنید

وقتی یک کارگردان صاحب سبک بعد از مدت ها دست به دوربین می برد و اثری با برداشتی آزاد از نمایشنامه ای معروف و محبوب می سازد و از بازیگران آشنا و ماهر استفاده می کند و  نتیجه آن هم این همه تقدیر و تشویق می شود و این در حالی است که من حتی از یک سکانس آن هم خوشم نمی آید و از کش پیدا کردن روایت حوصله ام سر می رود و از تیراندازی پایان فیلم خنده ام می گیرد و از این که در طول یک روز بیش از نیمی از حوادث فیلم اتفاق می افتد آن هم اتفاقاتی که تنها برای طی مسافت های بین لوکیشن های آن زمانی بیش از این نیاز است و از تخته سیاه توی آن سینمای خرابه بوی توهین می شنوم و دیگران هم به خوبی از این فیلم یاد می کنند – اگر قرار بر حفظ حرمت و موی سپید بود سال پیش با اصلانی و امسال با بیضایی این کارها را نمی کردند- و در نهایت با بهت و خستگی زیاد از سالن خارج می شوم می فهمم که اشکال از من است پس

آقای کارگردان اشکال از گیرنده است لطفاٌ به فیلم خود دست نزنید.


کلمات کلیدی: تردید ،کریم مسیحی