| یک عمر خاطره |
| ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ |
|
یک عمر خاطره و یا " آخه مگه میشه یک نفر هیچ وقت خواب نبینه؟ " نگاهی به کتاب "خاطرات اردیبهشت" نوشته جعفر مدرس صادقی 1- در اوج هیاهوی یک ماجرا، وسط میدان که باشی فقط خودت را می بینی و چند نفر اطرافت را. خیلی که تلاش کنی و بروی بر روی پنجه ی پاهایت بایستی و گردنت را بکشی، نگاهت به مقداری آن طرف تر هم نمی رسد. همان طور که صدا به صدا نمی رسد و از بین همه ی آن هیاهوها فقط حرف های بغل دستی ات را می شنوی و یا نهایتا آدمی که کمی آن طرف تر دارد داد و فریاد می کند و اصلا معلوم نیست که چه می گوید. یا چیزهای نزدیک خودت را می بینی و یا بسنده می کنی به نقل قول های پر از واسطه ای که روی هر کلمه اش واژه ای گذاشته اند و کنار هر جمله اش چیزی کم و زیاد کرده اند. راوی ای که وسط داستان دست و پا می زند قابل اعتماد نیست. باید شک کرد. باید ترسید. باید با احتیاط حرف هایش را شنید و دفتر خاطراتش را به آرامی ورق زد. به قضاوت هایش نباید اعتماد کرد. حتی اگر راوی خودت باشی! باید همان جا وسط بزنگاه بروی بنشینی یک گوشه ی آرام و ارتفاع بگیری از هوای پر از گرد و غبار وسط میدان و به دور از پیش داوری به زندگی نوشین نگاهی بیاندازی و آذر و تهمینه و دیگر دوستانش را از دور ببینی. اصلا باید بروی داخل همان کافه ی قدیمی که قبلا چیزهای دیگری می فروخت و تنهایی بر روی همان صندلی های قدیمی که گرد و غبار خاطرات بر روی آن نشسته است بنشینی و به طاها و اردشیر فکر کنی و بعدش توی مغازه ی موسیو سرت را از ته بتراشی و بگذاری هوایی به کف سرت بخورد و نصفه شب از وسط خیابان های خلوت شهر قدم زنان رد شوی و به همه ی آن کاغذهای دست نوشته و تایپ شده که این مدت نوشته ای فکر کنی و همان نصف شب بروی استخر و روی آب بخوابی و زل بزنی به سقف استخر و تا صبح به هیچ چیز فکر نکنی. تا خود صبح! 2- هبوط هاروت و ماروت نتیجه ی شماتت گناهان بی شمار آدمیان بود. نتیجه ی زیادی فاصله گرفتن از میانه ی گود. آن ها آن قدر دور بودند که اصلا نمی توانستند قیافه ی آدم ها را از هم تشخیص دهند. اصلا احساسات و گناه ها را از آن فاصله نمی دیدند. زیاد که تقلا کردند آمدند و افتادند وسط یک هیاهویی که تمامی نداشت. زمینی شدند و فهمیدند که نصیحت و سرزنش ملکوتی چه آسان است و این پایین همه چیز فرق می کند. غرق در خیال و سحر، اسیر زیبایی زنی شدند و بالهایشان بریده شد و زمینی شدند. تا ابد فریادهایشان در چاه بابل دیگر عرش نشینان را نهیب می زند که فکر شماتت زمینیان را از خود به دور کنند و دست از سر پیرمرد داستان ما بردارند و وقتی نیمه شب او را به خانه اش رساندند، در طول مسیر به همان نصیحت های خودشان اکتفا کنند و از همان دم در بروند سراغ کارشان. آدم ها خودشان در این چند هزار سال یاد گرفتند که چه کنند و خوب می دانند چه سرانجامی در انتظارشان هست. 3- سال هاست آقای نوبخت مرده است و از چند برگه ی نامفهوم خاطرات و تصاویری مبهم از روزهایی که دلش به حال رستم می سوخت و می خواست در همان باشگاه ورزشی و فرهنگی اش سروسامان پیدا کند و به جایی برسد، چیزی باقی نمانده است. رستمِ فراری از درس و عاشق بازی و سینما این روزها دیگر بزرگ شده است. نوه دارد و هوس مشهور شدن از سرش افتاده است. دیگر از آن شیطنت هایی که با شکستن پایش به آرامش ختم می شد خبری نیست. در خیال خودش یقه ی دیگران را می گیرد و تبدیل به آدمی پر زور می شود و در یک چشم برهم زدنی همه ی خانه را بر هم میریزد و به عالم و آدم امان نمی دهد. رستم دیگر به جای سر ظهر بر روی صحنه رفتن، شبانه به خیابان های خلوت می زند و به یاد پدر سرایدارش می افتد یاد دلسوزی های آقای نوبخت که سال هاست مرده است و هیچ کدام از حرف هایش به سرانجامی نرسیده است. خاطرات رستم در یک ماه و سی و یک بخش نمی گنجد. باید همه را با هم سر فرصت یکجا بگوید و نوشین برایش تایپ کند. از انتهای زاینده رود بگوید که شناکنان خود را به گاوخونی می رساند و از خاطرات آن طرف خیابان و از خارج رفتن هایش و قدم زدن در حلب با شهاب الدین. از آن همه وقایعی که اتفاق افتاد و از کنار دریا بودن هایش. از کسرا بگوید که در کنار پارک دختری جنگجو را دید که نگران برادرش هست و کسرا را تا در دل کوه ها برد و خاطرات وسایل بازی داخل پارک را به فراموشی سپرد. از جرم هایی بگوید که در آن شریک بود و قسمت های دیگرانی که خود آن ها را رقم زد. از آن توپ بزرگی که کنار آب بود و از شاه کلیدش. از آن همه شب های که تا صبح بیدار بود و بیژن و منیژه می خواند و نمی دانست که واقعا خواب می بیند و یا همه ی شب را بیدار است. از آب می گفت و از خاک. همه را می گفت و نوشین سر فرصت و با حوصله همه را با همان ماشین تایپ قدیمی و با همان حروف فلزی فرسوده که دیگر رمقی نداشتند روی کاغذ می آورد و طاها هر هفته ماشین را می برد برای سرویس و تعمیر. آن قدر می گفت و تعریف می کرد که اتاق پر می شد از کاغذهای روی هم چیده شده و دیگر جایی نمی ماند که کیمیا بیاید و آن جا را تمیز کند و تهمینه هم هرشب می آمد و چند ورقی از آن ها را می خواند و می گفت که این داستان واقعی یکی از دوستان اش است و یا این یکی را از زبان دیگری دقیقا شنیده است و یا یاد زندگی خودش می افتاد. یک ماه برای گفتن و نوشتن خاطرات یک عمر خیلی کم است. حتی اگر آن ماه اردیبهشت باشد. 4- پس از چند سال بی خبری و انتظار که ظاهرا نویسنده در آن نقشی نداشته است کتابی تازه از آقای نویسنده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است و مانند گذشته همگان را مهمان روان نویسی و جذابیت اثر خود کرده است و این مهمانی تا آخرین واژه های کتاب ادامه دارد. نویسنده ای که در مختصات خودش و در ابعاد فرهنگ ما می تواند بشود همینگوی ما. پی نوشت: - پیرمرد داستان ما دو بار با طاها درگیر می شود (و یا به خیال خودش می شود). بار اول می گوید که جزییات را بعدا برای تهمینه گفته است (صفحه 66) اما در طول داستان نه تنها برای تهمینه از اصل داستان و جزییات آن چیزی نمی گوید بلکه اصرار دارد که از سر بی حوصلگی از گفتن آن جزییات سر باز زند (صفحه 105) شاید آقای پیرمرد داستان ما در گوشه ی ذهن خود یک شب اصل داستان را با تمامی جزییات اش برای دخترش تعریف کرده است و مثل خیلی از وقایع دیگر از ذهن روایت گری اش پاک شده است! |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


