درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

یک عمر خاطره
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳  

یک عمر خاطره

و یا

" آخه مگه میشه یک نفر هیچ وقت خواب نبینه؟ "

نگاهی به کتاب "خاطرات اردی‌بهشت" نوشته جعفر مدرس صادقی

 

1-   در اوج هیاهوی یک ماجرا، وسط میدان که باشی فقط خودت را می بینی و چند نفر اطرافت را. خیلی که تلاش کنی و بروی بر روی پنجه ی پاهایت بایستی و گردنت را بکشی، نگاهت به مقداری آن طرف تر هم نمی رسد. همان طور که صدا به صدا نمی رسد و از بین همه ی آن هیاهوها فقط حرف های بغل دستی ات را می شنوی و یا نهایتا آدمی که کمی آن طرف تر دارد داد و فریاد می کند و اصلا معلوم نیست که چه می گوید. یا چیزهای نزدیک خودت را می بینی و یا بسنده می کنی به نقل قول های پر از واسطه ای که روی هر کلمه اش واژه ای گذاشته اند و کنار هر جمله اش چیزی کم و زیاد کرده اند. راوی ای که وسط داستان دست و پا می زند قابل اعتماد نیست. باید شک کرد. باید ترسید. باید با احتیاط حرف هایش را شنید و دفتر خاطراتش را به آرامی ورق زد. به قضاوت هایش نباید اعتماد کرد. حتی اگر راوی خودت باشی! باید همان جا وسط بزنگاه بروی بنشینی یک گوشه ی آرام و ارتفاع بگیری از هوای پر از گرد و غبار وسط میدان و به دور از پیش داوری به زندگی نوشین نگاهی بیاندازی و آذر و تهمینه و دیگر دوستانش را از دور ببینی. اصلا باید بروی داخل همان کافه ی قدیمی که قبلا چیزهای دیگری می فروخت و تنهایی بر روی همان صندلی های قدیمی که گرد و غبار خاطرات بر روی آن نشسته است بنشینی و به طاها و اردشیر فکر کنی و بعدش توی مغازه ی موسیو سرت را از ته بتراشی و بگذاری هوایی به کف سرت بخورد و نصفه شب از وسط خیابان های خلوت شهر قدم زنان رد شوی و به همه ی آن کاغذهای دست نوشته و تایپ شده که این مدت نوشته ای فکر کنی و همان نصف شب بروی استخر و روی آب بخوابی و زل بزنی به سقف استخر و تا صبح به هیچ چیز فکر نکنی. تا خود صبح!

2-   هبوط هاروت و ماروت نتیجه ی شماتت گناهان بی شمار آدمیان بود. نتیجه ی زیادی فاصله گرفتن از میانه ی گود. آن ها آن قدر دور بودند که اصلا نمی توانستند قیافه ی آدم ها را از هم تشخیص دهند. اصلا احساسات و گناه ها را از آن فاصله نمی دیدند. زیاد که تقلا کردند آمدند و افتادند وسط یک هیاهویی که تمامی نداشت. زمینی شدند و فهمیدند که نصیحت و سرزنش ملکوتی چه آسان است و این پایین همه چیز فرق می کند. غرق در خیال و سحر، اسیر زیبایی زنی شدند و بالهایشان بریده شد و زمینی شدند. تا ابد فریادهایشان در چاه بابل دیگر عرش نشینان را نهیب می زند که فکر شماتت زمینیان را از خود به دور کنند و دست از سر پیرمرد داستان ما بردارند و وقتی نیمه شب او را به خانه اش رساندند، در طول مسیر به همان نصیحت های خودشان اکتفا کنند و از همان دم در بروند سراغ کارشان. آدم ها خودشان در این چند هزار سال یاد گرفتند که چه کنند و خوب می دانند چه سرانجامی در انتظارشان هست.

3-    سال هاست آقای نوبخت مرده است و از چند برگه ی نامفهوم خاطرات و تصاویری مبهم از روزهایی که دلش به حال رستم می سوخت و می خواست در همان باشگاه ورزشی و فرهنگی اش سروسامان پیدا کند و به جایی برسد، چیزی باقی نمانده است. رستمِ فراری از درس و عاشق بازی و سینما این روزها دیگر بزرگ شده است. نوه دارد و هوس مشهور شدن از سرش افتاده است. دیگر از آن شیطنت هایی که با شکستن پایش به آرامش ختم می شد خبری نیست. در خیال خودش یقه ی دیگران را می گیرد و تبدیل به آدمی پر زور می شود و در یک چشم برهم زدنی همه ی خانه را بر هم میریزد و به عالم و آدم امان نمی دهد. رستم دیگر به جای سر ظهر بر روی صحنه رفتن، شبانه به خیابان های خلوت می زند و به یاد پدر سرایدارش می افتد یاد دلسوزی های آقای نوبخت که سال هاست مرده است و هیچ کدام از حرف هایش به سرانجامی نرسیده است. خاطرات رستم در یک ماه و سی و یک بخش نمی گنجد. باید همه را با هم سر فرصت یکجا بگوید و نوشین برایش تایپ کند. از انتهای زاینده رود بگوید که شناکنان خود را به گاوخونی می رساند و از خاطرات آن طرف خیابان و از خارج رفتن هایش و قدم زدن در حلب با شهاب الدین. از آن همه وقایعی که اتفاق افتاد و از کنار دریا بودن هایش. از کسرا بگوید که در کنار پارک دختری جنگجو را دید که نگران برادرش هست و کسرا را تا در دل کوه ها برد و خاطرات وسایل بازی داخل پارک را به فراموشی سپرد. از جرم هایی بگوید که در آن شریک بود و قسمت های دیگرانی که خود آن ها را رقم زد. از آن توپ بزرگی که کنار آب بود و از شاه کلیدش. از آن همه شب های که تا صبح بیدار بود و بیژن و منیژه می خواند و نمی دانست که واقعا خواب می بیند و یا همه ی شب را بیدار است. از آب می گفت و از خاک. همه را می گفت و نوشین سر فرصت و با حوصله همه را با همان ماشین تایپ قدیمی و با همان حروف فلزی فرسوده که دیگر رمقی نداشتند روی کاغذ می آورد و طاها هر هفته ماشین را می برد برای سرویس و تعمیر. آن قدر می گفت و تعریف می کرد که اتاق پر می شد از کاغذهای روی هم چیده شده و دیگر جایی نمی ماند که کیمیا بیاید و آن جا را تمیز کند و تهمینه هم هرشب می آمد و چند ورقی از آن ها را می خواند و می گفت که این داستان واقعی یکی از دوستان اش است و یا این یکی را از زبان دیگری دقیقا شنیده است و یا یاد زندگی خودش می افتاد. یک ماه برای گفتن و نوشتن خاطرات یک عمر خیلی کم است. حتی اگر آن ماه اردیبهشت باشد.

4-   پس از چند سال بی خبری و انتظار که ظاهرا نویسنده در آن نقشی نداشته است کتابی تازه از آقای نویسنده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است و مانند گذشته همگان را مهمان روان نویسی و جذابیت اثر خود کرده است و این مهمانی تا آخرین واژه های کتاب ادامه دارد. نویسنده ای که در مختصات خودش و در ابعاد فرهنگ ما می تواند بشود همینگوی ما.

پی نوشت:

-        پیرمرد داستان ما دو بار با طاها درگیر می شود (و یا به خیال خودش می شود). بار اول می گوید که جزییات را بعدا برای تهمینه گفته است (صفحه 66) اما در طول داستان نه تنها برای تهمینه از اصل داستان و جزییات آن چیزی نمی گوید بلکه اصرار دارد که از سر بی حوصلگی از گفتن آن جزییات سر باز زند (صفحه 105) شاید آقای پیرمرد داستان ما در گوشه ی ذهن خود یک شب اصل داستان را با تمامی جزییات اش برای دخترش تعریف کرده است و مثل خیلی از وقایع دیگر از ذهن روایت گری اش پاک شده است!


 
شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر

یا

دلم می خواست هر دو نفر باشم

نگاهی به کتاب توپ شبانه 

 آخرین نوشته ی جعفر مدرس صادقی

١- آغاز و پایان توپ شبانه یک مهمانی است. ضیافتی که دستمایه ی به میان گود آوردن شخصیت ها و عرض اندام آن ها است. هر چه مهمانی ابتدایی مفصل و همراه با شناخت است ضیافت پایانی تنها چرخاندن سر و مرور دگرگونی های ژرف شخصیت ها در این مدت کوتاه است. راوی که زنی گم نام است حضوری سیال در میان افراد دارد و مانند نشانه ای از پیش مانده، دفینه ای است که با حضورش در میان دیگران تنها موجب به یادآوری خاطرات فراوان گذشته دیگران می شود و سرانجام تک تک افراد را مانند حلقه های زنجیری به یکدیگر متصل کرده و خود در گوشه ای نظاره گر ماجراست. بودنش هیچ گاه موجب دگرگونی تغییر مسیر زندگی دیگر شخصیت ها نمی شود و همیشه برای حرکت، چشم به گام های دیگران دارد. عاشق شدن هایش تداوم ندارد و سرانجام معلوم نمی شود که دل به که بسته است و چه می خواهد. هر چند زن بودن راوی در داستان های پیشین نویسنده مرسوم نبوده است اما گم نامی و سرگردانی راوی مسئله ای آشنا برای مخاطب است. امری که هضم موارد پنهان شده در روایت داستان را در نهایت برای مخاطب آسان می سازد و اثر را به قصه ای با پیرنگ آشنا و در عین حال با مضامینی نو و خفته در بستر روایت تبدیل می کند.

٢- توپ شبانه را می توان آغاز جریانی نو در نوشته های نویسنده اش دانست. اگر تا پیش از این بار اصلی داستان بر دوش شخصیت ها و روابط میان آن ها بود و توصیفات بلند مکان ها و روابط و افکار انسان ها درباره ی یکدیگر حجم اصلی داستان ها را به خود اختصاص می داد، این بار در این کتاب تک شخصیت راوی آن با خلق فضایی خیال گونه و بودن در تنهایی پر ارزش خود و سکوت های طولانی اش و یا گفتگوهای کوتاه با دیگران، خواننده را به سمتی سوق می دهد که بر فضای ذهنی و درون گرایانه ی راوی تمرکز کند و سرانجام این کنش های درونی شخصیت راوی است که به شکل گیری داستان اصلی منجر می شود. گویی نویسنده چنان شیفته ی روایت راوی خلق شده توسط خود شده است که پس از کوتاه مدتی خود را تسلیم او کرده و حتی در مقابل غرور او که منجر به کنار زدن دیگر شخصیت ها و پررنگ کردن حضور بی تاثیر خود شده است نیز نتوانسته است مقامت کند. داستان نهایی متعلق به راوی زن است  و نه خود نویسنده. حتی زن حاضر نمی شود به دگرگونی های درون ذهنی نویسنده برای  تغییر بخش هایی از داستان تن دهد، هر چند در نهایت، مطلوب خود نگارنده در سرنوشت محتوم انسان ها رقم می خورد.

٣- هرچند در توپ شبانه از غلظت حضور شخصیت ها و روابط پیچیده ی میان آن ها به نسبت دیگر آثار نویسنده ی کتاب کاسته شده است، اما آن چه با قوت باقی مانده است هویت بخشی به شخصیت های داستان همراه با قدرت و صلابتی مثال زدنی در ساختار می باشد. هویتی مستقل از مکان و زمان روایت. حضور چند شخصیت غیر ایرانی و اتفاق افتادن کل داستان در کشوری غریب و غلبه ی فرهنگ و ادبیات آن دیار بر ذهن و تفکرات همه ی شخصیت ها موجب نشده است که نویسنده از هویت بخشیدن به تک تک شخصیت ها غافل شود و یا در آفرینش انسان ها و نحوه ی قرار دادن آن ها در خط سیر داستان دچار سرگردانی شود. این هویت بخشی مستحکم به شخصیت های متنوع و گاه ناپایدار داستان نتیجه ی نگاه انسانی و ظریف نویسنده ی آن است.

۴- مردان داستان توپ شبانه حضور تاثیرگذار در کلیت داستان دارند. سه مردی که زن راوی در طول داستان دل به آن ها می بندد هر یک در مقطعی منجر به تکامل و یا تغییر مسیر هویت و شخصیت زن می شود. کنشی که در مقیاس حتی بسیار کوچک تر واکنشی را در زن برنمی انگیزد. تاثیرپذیری مردان قصه از راوی زن ناچیز است. این بی توجهی به حضور زن گاهی اوقات او را به انجام کارهایی وادار می کند تا شاید اثر بخشی اش را به رخ دیگران بکشد اما در مقابل با واکنش های کم رمقی مواجه می شود. سقط عمدی جنین به خرید خانه ای در طبقات بالای برج می انجامد که در نظر او ترغیب شوهر برای خودکشی اوست. رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی موجب نمی شود که یار دیرین حتی تا مچ پاهایش برای نجاتش درون آب بیاید و  زندگی کوتاه با استاد شاعر و شروع نوشتن یک داستان در کنار او به واکنش های سرد و یا حتی به دور از منطق استاد ختم می شود. همین واکنش های انفعالی است که موجب دگرگونی در رفتارهای زن و تغییر رویکرد روانشناختی اش نسبت به دیگران می شود. او می خواهد با پذیرش تولد فرزندش نگاه ها را به سمت خود بکشاند.

۵- آن وجه تمایزی که برای اولین بار در متن کتاب توپ شبانه در مقایسه با دیگر آثار  نویسنده اش آشکار است نه راوی زن آن که توجه خاص نویسنده به مقوله ادبیات است. در هیچ کدام از نوشته های پیشین نویسنده این چنین به ظرایف ادبی و توصیه های نوشتاری توجه نشده بود. نویسنده ای که با اظهارنظرها و نوشته های مفصل پیشین خود عدم تمایلش را به تربیت نویسنده از طریق راه های مرسوم و کلاسیک نشان داده است این بار به نظر می رسد نتوانسته و یا نخواسته است که تجربیات قابل توجه خود در سال های بلندمدت مانوس بودن خود با ادبیات را صرفاً با روایت داستان های محض منتقل کند. نگارنده ی کتاب به طور کاملاً مشهود و بارز از زبان یک استاد ادبیات شاعر که زبان پرندگان را می داند و مدت هاست که شعر نگفته است و می خواهد رمان نویس باشد، به مشتاقان نوشتن توصیه های ادبی و نوشتاری با ارزشی می کند. گوشزد کردن نکات نوشتاری به زن راوی در برخی فصل ها به حرف و حجم اصلی بدل می شود. در ذیل به برخی از این نکات اشاره می شود:

الف) این توصیه های ادبی گاهی همراه با کنایه های تامل برانگیز بیان می شود و یا با رویدادهای جانبی ای همراه می شود که نشان دهنده ی عدم قطعیت توصیه های استاد شاعر در نتیجه بخشی درست و پایانی اثر است. تاثیر پذیری خود استاد از شاگرد و تسلیم نشدن بی چون و چرای شاگرد در مقابل تمامی توصیه های استاد از دیگر نکاتی است که باید در تبادل آرای میان راوی زن و استاد شاعر به آن توجه کرد.

ب) بررسی  ابعاد گوناگون و نحوه ی تاثیرپذیری ذهن نویسنده از بودن در مکانی با زبان و فرهنگ غیر میهنی بخش دیگری از این رویکرد ادبی است. ادبیات مهاجرت که پس از کوچ قابل توجه نخبگان ادبی در طول سه دهه گذشته شکل گرفته است هنوز هویت خود را بازنیافته است و آثار مهاجران نخبه ی ادبی مانند شعرهایی است که راوی در ابتدای آشنایی با استاد شاعر جهت ارزیابی و نظردهی به او می دهد و با پاسخ اعتراض گونه ی او مواجه می شود که فضای ذهنی نگارنده اثر با خود اثر همخوانی ندارد و کلیت اثر رنگ و بوی ترجمه به خود گرفته است. فرزند راوی که به کنایه همان داستان نوشته شده توسط اوست، نخستین بار به علت نبود پرستاری دلسوز و عدم توجه به شاخصه های فرهنگ بومی مرده به دنیا آمدن می آید اما پس از گذراندن راه های پیچیده و آزمون های دشوار مادر در عرصه های گوناگون و حضور یک مراقب میهنی از مدت ها پیش و پس از از تولد، نوزادی متولد می شود که نوید دهنده ی شروع جریانی نو با هویت و شاخصه های مستقل و قابل اتکا است.

ج) این که خود استاد شاعر مدت هاست شعر نگفته است و برای شروع نوشتن اولین رمان خود به وقایع نگاری روزانه پناه برده است تلنگری است به رویکرد کلی افکار عمومی جامعه نسبت به سبک های مختلف ادبی. استاد شاعر که شعر را سرنوشت شوم و از اقبال بد خود می داند از نهیب جغد برآشفته می شود و مانند مرغی ماهی خوار که پس از خروج از اقیانوس ژرف نیازمند درنگی برای خشک شدن بال ها و سپس اوج گرفتن است، سال هاست در مرحله ی تامل باقی مانده است. شاید بتواند عصاره های شعر را از لابه لای ذهن خود بزداید و با بال گشودن شهرت خود را عالمگیر کند. خالی بودن ادبیات شعری استاد از مهمترین وجه شاعرانگی یعنی عشق، توصیه ی مکرر وی به زن برای کنار گذاشتن شعر و نوشتن داستان و همچنین انتقادات گاه غیر ادبی و خارج از چارچوب کارشناسی برای تغییر سرانجام و سیر روایت داستان زن، نشانه های کوچکی از تاثیرپذیری محتوم ادبیات مهاجرت از محیط است.

د) ناتاشا راستوف که یکی از ظرایف خلقت شخصیت در عالم ادبیات داستانی است بارها در طول داستان مورد اشاره قرار گرفته است. اگر ناتاشا در جنگ و صلح تولستوی دختری سرشار از احساس است و با قدرت حیرت آور و سرزندگی اش دیگران را زیر نفوذ خود قرار می دهد و حتی به گفته ی اطرافیانش درون پاک و روشنش به جای عقل و خرد، او را به منزل مقصود می رساند اما ناتاشای توپ شبانه یک مطلوب بی نهایت است. هسته ی ابتدایی ناتاشا در همان گفتگوی کوتاه میان راوی زن و هم خانه ی دوست او شکل می گیرد. هم خانه ای که اهل مطالعه و ادبیات است و آرزو دارد دختری ناتاشا نام داشته باشد و در ظاهر به آرزویش می رسد ولی زن بیگانه ی او بستر مناسبی برای پرورش مطلوب ذهن او نیست و حتی وجود دخترش توسط دیگران در پایان داستان نفی می شود. سرانجام ناتاشایی می ماند که زاده شده از پدر و مادری میهنی باشد و تحت مراقبت های شدید و مداوم مادربزرگی دلسوز باشد. مولودی که تشابهش در صورت ظاهر به گمان دیگران دچار چندگانگی است اما به گواه تصویری غایب مانند پدری است که دیگر با صدای توپ شبانه به خانه بازمی گردد.

6- سخن آخر این که توپ شبانه از پختگی نثر آموزنده ای برخوردار است که در عین داشتن پوسته ای ساده و متنی دلنشین و همه خوان توانسته است با مهارت و استادی، مفاهیم مطلوب خود را در ذهن خواننده با متانت بنشاند. آشنایی با شخصیت راوی در فصل اول که در ابتدا با فضایی صمیمی و دوستانه آغاز می شود و در نهایت به شناخت ژرف از او منجر می شود یکی از نمونه های بارز نثرنویسی ماهرانه معاصر است. طنز موجود در برخی از بخش هایی از داستان نیز –که در آثار پیشین نویسنده نمود بسیار کمی داشت- به پیشبرد خط سیر داستان کمک کرده است و به عنوان وصله ای ناهمگون در صورت اثر باقی نمانده است.

امید است این گونه آثار که هم از جنبه ی همه گیری برخودار است و هم از پختگی نثر و روایت مستحکم، با استقبال بیشتر مخاطبان مواجه شود و راه را برای گسترش دیگر آثاری از این دست هموارتر سازد.

پس از نوشتن این متن نسخه ای از آن را به برای آقای مدرس صادقی ارسال کردم که ایشان لطف فرموده و چند جمله ی زیر را در پاسخ به این متن مرقوم فرمودند:

جناب آقای بیگدلی،

خیلی ممنون بابت ارسال مطلب. از خواندن آن لذت فراوان بردم. تنها نکته ای که بعد از اوّلین مرور به آن برخوردم این جمله بود در پاراگراف چهارم: «رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی...» به آب زدن راوی در ساحل اقیانوس اتفاق می افتد، نه در کنار رودخانه. اگر نکته ی دیگری به نظرم رسید، بعدن به عرض جناب عالی خواهم رسانید. از نظر لطف و عنایت جناب عالی خیلی ممنونم.

جعفر مدرس صادقی


 
بیژن یا منیژه؟
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

بیژن یا منیژه؟

یا

چگونه می توان در گذر زمان سرنوشت یک رود را از باتلاق به دریا تغییر داد؟

نگاهی به آخرین نوشته جعفر مدرس صادقی

1- گاهی اوقات نشستن و نگاهی نو انداختن به اطرافی که سال ها با ماست از سفرهای طولانی و دور و دراز لذت بخش تر و شیرین تر است. مدرس صادقی این بار ما را به دمشق، شمال، اصفهان و یا جنوب جنگ زده نبرده است. داستان همین اطراف خودمان است. محله هایی که بوی خاطرات نه چندان دورش از در و پنجره هایش می ریزد. خاطراتی که حال ما را ساخته. گذشته ای پر شاخ و برگ با ریشه ای قوی که دست های پرزور گذر روزها و شب ها در حال جدا کردن ناگریز ما از آن ها است.

آیا این نوع ایستادن و نگاهی به پشت سر و گذشته داشتن در آخرین اثر مدرس صادقی نشان از به پایان رسیدن یک دوره و شیوه نویسندگی و شروع سبکی نو و زاویه دیدی تازه از نگاه نویسنده است؟

" آره شمشاد که داشت. دور باغچه ها و این طرف و اون طرف خیابان اصلی که از در حیاط می رسید به ایوان جلوی ساختمان، شمشاد بود. اما درخت هم خیلی داشت. درخت های چنار خیلی کهنسالی داشت. نمی دونی با چه مکافاتی این درخت ها را بریدند. من خودم شاهد بریدن این درخت ها بودم. درخت های خیلی پر شاخ و برگی هم بود و خیلی هم بلند که شاخه هاش از سر دیوار می زد بیرون." 1

2- همین گذر ایام نگاه ها را دچار دگرگونی می کند. روابطی در کتاب شکل می گیرد که در نوشته های قبلی نویسنده نانوشته بود. زنان در کتب های پیشین تنها بودند و این مردها بودند که با زنان مختلف نشست و برخواست داشتند و گاهی این تعدادِ هم نشینان و روابط خانوادگی بین آنان موجب حیرت می شد-داماد مجهول الهویه آب و خاک- ولی این بار، زن داستان-بنفشه یا هما- دل را به دریا زده.

آیا این تغییر رویکرد در روابط میان انسان های نزدیک و خویشاوند که اتفاقاً تم اصلی تمامی نوشته های مدرس صادقی است حاصل نگاه تیزبین انتقادی، اجتماعی و اخلاقی اوست؟

" بنفشه زد زیر خنده.گفت« تا همین حالا هم که دیگه سن و سالی ازش گذشته و مثلا آدم بزرگی شده، دست بردار نیست. خندا دار نیست؟ درست مثل بچه ها همین دیروز داشت می گفت هیچ می دونی که این باغ مال منه؟میگه این باغ مال پدرم بوده . حالا جهانگیر کرده به اسم خودش. میگه وکیل گرفته ام که این باغو از چنگ جهانگیر بکشم بیرون، هنوز نه به داره، نه به بار، اما دیروز باغو بخشید به من. گفت اگه زن من بشی این باغو می دمش به تو»

گفتم«دیروز عصری که با اردلان داشتی می رفتی اون بالا، یاد روزهایی افتادم که از هر فرصتی استفاده می کرد تا تو را ببره یه جای خلوت»"2

3- نگاه نویسنده به مردمان امروز با زاویه ی دیدی مثبت تر از قبل است. سعیدِ بیژن و منیژه توانسته است از توهم تحت سلطه پدر بودن خود را رها سازد. کاری که پسرِ گاوخونی با وجود تقلای زیاد و دست و پا زدن های فراوان در رودخانه ی میان او و پدرش نتواست انجام دهد و سرانجام به باتلاق حسرت فرو رفت. رودخانه ی سعیدِ بیژن و منیژه به دریایی رمز آلود می ریزد که در میانه ی دشتی است روشن، حتی در دل شب. در حالی که رودخانه ی پسرِ گاوخونی به باتلاقی که انتهایش ناامیدی است می ریزد. جریان آب رودخانه سعید ملایم است و تنها پیرمرد همراه آن ها هراسان از دورافتادن. رودخانه گاوخونی می خروشد و در جریانش همه را هضم می کند. خاطرات را می شوید و راه میان زاینده رود تا کافه های تهران را در لحظه ای می پیماید.

آیا در دید مدرس صادقی جوانان امروز دیگر پروای تن به آب خروشان زدن را ندارند؟ آیا او این ترس امروز را نتیجه مراقبت های بی دلیل و بیش از حد جوان دیروز که بی محابا در رودخانه خشمگین افتادند و سر از باتلاق درآوردند می داند؟ آیا او می خواهد ما را به دست توهم دریایی آزاد و آرام بسپارد تا باتلاقی حقیقی؟

"خیلی دلمان می خواست امتحان کنیم که به دریا می رسیم یا نمی رسیم، اما یک بار هم امتحان نکردیم. میرزا هم می خواست نیم ساعته ما را ببرد دریا، هم داشت همان جا که بودیم توی دلمان را خالی می کرد: می نشست روی لبه قایق و سنگینی می کرد تا قایق لمبر بخورد و آب بیاید توی قایق، بچه ها را یکی یکی از پشت می گرفت و هل می داد، اما نه آنقدر محکم که بیفتند توی آب. خود میرزا هم جرئت نداشت که قایق را چپ کند، خود میرزا هم جرئت نداشت برود به سمت دریا. به قول میرزا البته. ما که باور نمی کردیم. قایق را می کشید وسط و پارو می زد و سرعت می گرفت، اما چند دقیقه ای که می رفتیم جلو، دوباره می کشید طرف کناره ها یا دور می زد و از همان راهی که آمده بودیم برمی گشت."3

4-تمامی شخصیت ها از نداشتن هویت مستقل پرقدرت و تاثیرگذار در رنجند. در آثار قبلی یا نویسنده زیرکانه از استفاده از اسم برای شخصیت ها طفره می رفت و یا حتی در برخی موارد با ثابت نگه داشتن یک نام و تغییر جنسیت صاحب آن به مقاصد خود می رسید- مثل کسری در کله اسب که دختری پر شور و مبارز است و کسریِ سفر کسرا که مردی است خسته از زندگی خود و  مسافری عجیب و پر از اوهام- راوی داستان که بایستی قوی ترین هویت را داشته باشد تا اوخر داستان بی نام است و بعد هم بانام شدنش کمکی به پیشبرد فضای دراماتیک داستان نمی کند. سعید کم اثر است. رستمِ عرض حال هم با پایی شکسته و نفسی بریده به این مقدار بی رمق نیست.  اگر قرار بر روایت اول شخص است این حضور خنثی چگونه قابل توجیه است. تفاوت نتیجه داستان با روایت از نوع دانای کل با این گونه روایت در چه بود؟

آیا این هویت نبخشیدن به آدم ها و خنثی آفریدن شخصیت ها در داستان مدرس صادقی به عمد بوده است؟

" من عاشق تو بودم، اردلان عاشق تو بود، خیلی ها عاشق تو بودند، اما تو خودت عاشق هیچ کس نبودی. شاید هم بودی اما هیچ کس خبر نداشت... سر اسمت هم هیچ اصراری ندارم. اگه دوست داری بنفشه باشی، بنفشه باش. اصلاٌ منیژه باش. هر چه می خواهی باش.من هیچ اعتراضی ندارم."4

5- انسان های بیژن و منیژه شخصیت های رنگ پریده ای دارند. شاید در نگاه اول ضعف نویسنده دلیل این گونه شخصیت پردازی باشد، ولی با نگاهی گذرا به آثار قبلی او می توان به راحتی دریافت که شاخص ترین وجه داستان ها همین شخصیت ها هستند. قصه های مدرس صادقی بیشتر بر مبنای انسان ها و روابط آن ها شکل می گیرد تا موضوع و تم داستان. و به همین دلیل است که داستان های کوتاه نویسنده از قوت کمتری نسبت به رمان هایش برخوردار است. در داستان کوتاه، فرصت زیادی برای معرفی افراد و بعد از آن سود بردن از روابط بین آن ها برای پیشبرد داستان نیست. باید قصه را گفت و رفت. اما در بیژن و منیژه گویی با چند داستان کوتاه سر و کار داری. از یک زن محوری تنها یک دست می بینیم و از پدری تاثیرگذار برنامه ای روزانه و واکنش هایش به رفتارهای پسر.

آیا برداشتن بار پیشبرد داستان از روی دوش شخصیت ها حاصل دیدگاه جدید مدرس صادقی در روایت داستان هایش است؟

" این موضوع عجیب نه هیچ نسبتی با هیچ  کسی داشت و نه هیچ اسم و رسمی داشت. هم بنفشه خانم بود، هم هما خانم و هم هیچ کدام. من نمی دانم اردلان او را با کی عوضی گرفته بود. من خودم او را با هما عوضی گرفته بودم و جهانگیرخان با بنفشه خانم. اما او نه بنفشه خانم بود، نه هما. شاید بهتر بود یک اسم دیگری برای او پیدا می کردم. یک اسمی که توی هیچ کتابی نباشد."5

 

 

1 صفحه 138 کتاب

2 صفحه 147 کتاب

           3 صفحه 42کتاب

         4 صفحه 145 کتاب

         5 صفحه 89 کتاب