درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

لیتومای خواب زده
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  

لیتومای خواب زده

 نگاهی متفاوت به رمان مرگ در آند نوشته یوسا

لیتوما می داند که از تنها خوابگاه به جامانده از بهمنی که از بیخ گوش خودش رد شده است و تنها چند کارگر در آن باقی مانده اند و با آرامشی که از دیونیسو و آدریانا با خود به آن جا آورده اند می توانند از شر کابوس ها، چند ساعتی در آرام بگیرند تا پاسگاهی که الان توماسیتو با مرسدس دارد در بهشت قدم می زند راه زیادی نیست. اما نورهای درخشان ستاره های بی شمار ناکوس گرد هم آمده اند و مانند خورشیدی که مستقیم به چشمان لیتوما تابیده شده باشند، خواب را از چشمان او ربوده.

با این که تمام دشت پیش روی او در سکوت غرق شده بود اما انگار صدای فریادهای پدرتیو‌ تینوکو زیرشکنجه های توماسیتو تمام فضا را پر کرده بود. صدای قدم های آرام کاسیمیرو ئوارکایای زال دشت را می لرزاند و ترسی که مدام همراه مداردو یانتاک بود به جان لیتوما رخنه کرده بود.

کوه هایی که آسمان بدون ابر آن شب دامنه هایشان را روشن تر از هرشب دیگری کرده بود و درختچه هایی که قرار بود با برنامه هایی که در سر سـینیورا دارکـو‌ بود و اینک خرد شده و زیر زمین است، انبوه و رو به رشد شوند و محلی برای گردش گردشگرانی مانند آلبر و میشل فرانسوی شود، اینک مانند صحنه ای زجرآور برای افسری شده بود که تا چند روز دیگر باید آن جا را با تمامی خاطرات و بدی هایش ترک می کرد.

لیتوما روزها و بلکه ساعاتی را که در ناکوس گذرانده بود را فراموش نمی کرد و تا عمر داشت از ترس چریک‌های ساندرو شبی را به راحتی نمی خوابید و در همان بی خوابی های شبانه اش ذهنش پر می شد از پرسش های بی پاسخی که مانند خوره به جانش افتاده است و دارد خود او را هم به لب یکی از آن چاه های عمیقی که وسط معدن متروکی قرار دارد می برد. او می داند که تا روزی که زنده است نخواهد فهمید چطور عده ای انسان امروزی برای آرامش کوه و طبیعت انسان هایی را به راحتی و به سخت ترین حالات می کشند و قربانیان خود را از افرادی که شبیه آل هستند و یا زیادی مهربانند و لطافت روحی دارند و یا عاقبتشان از پیش تعیین شده است که به دست چریک ها کشته خواهند شد، انتخاب می کند.

لیتوما نه آن شب و نه در دیگر شب های باقی مانده از عمرش نخواهد فهمید که چرا مرسدس با این همه زحمت خود را به ناکوس رسانده است و در توماسیتو چه چیزی دیده است که با این همه بلایی که سرش آورده است هنوز هم به دنبالش می آید.

این همه سوال لیتوما را بی خواب کرده است و شاید برای رهایی از شر این عذاب های بی پایان، برود و در همین تاریکی شب نگاهی به چاه های بی پایان معدن بیندازد.


کلمات کلیدی: لیتوما ،یوسا ،کتاب ،رمان
 
اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

مجازات خودخواسته

یا

اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟

نگاهی به کتاب چاه بابل نوشته ی رضا قاسمی

0- تاریکی همان نیستی است. آغاز هستی نور است و روشنایی. هستی ابدی ره آورد آگاهی است و ارمغانی برای کسانی که تفاوت تاریکی را از روشنایی و یا تاریکی ته چاه را از درون زهدان لمس کرده اند. خاموشی همزاد تاریکی است و فریادهای فروخفته بر دل سپید کاغذ، روشنایی ناپایداری است در پس تاریکی اتاق. فرزند تاریکی قبیله ای است ناهمگون و وسیع. جمعیتی انبوه از هابیلیان و قابیلیان، اما همه مشترک در یک چیز. بیرون آمده از تاریکی هراس آور و حضیض ناآگاهی. در پس چشمانشان ترسی است نهفته از تاریکی های نادیده. و مگر نا آرامی درونشان را چیزی فرونشاند یا کسی. و چه چیزی بهتر از حفره های خالی چشمان کسی که از سیاره ای دیگر آمده.

1- چاه بابل با حسی نوشته شده است که سبب ویرانگری نگران کننده ای از همان نخستین پاره ها می شود. لرزه ای که این حس به جان ستون های روایت می اندازد گاه و بی گاه آن را از استحکام و قوت می اندازد، اما بستر و پایه ی قابل اتکای کلیت داستان، مانع از فروریزی نهایی می شود. حسی که سوغات و ره آورد سرزمین مادری است و گذشت زمان نیز سبب کمرنگ تر شدن آن نشده است. عصبیت و بغضی که در نگاه نویسنده موج می زند مانند سمی به زیر پوست روایت وارد می شود و اگر چه سبب هلاکت و فرو افتادن کلی آن نمی شود اما بی حسی ای عمیق را در لحن پدیدار می گرداند که دلنشینی ابتدایی را از کلام می گیرد و ذهن خواننده ای را که با اثری ادبی روبروست را با مانیفست های شبه اجتماعی و سیاسی پر می کند. گویی فرصت مغتنمی پدید آمده است که نویسنده می خواهد حرف های فرو خفته را با وصله هایی از جنسی نامعلوم و بی هویت ای که در میان ادبیات محض و دغدغه های اجتماعی معلق مانده به ذهن مخاطب پیوست کند. درهم آمیختن این پیوست ناهمگون با مهارت غیرقابل انکار نویسنده در متن نویسی و سلطه ی ستودنی اش بر روح روایت، مسیلی تک مسیره،خروشان و ویرانگر را به سمت مخاطب روانه می کند. هر چند غوطه وری سیال گونه در هیاهوی واژه ها لذتی در خواننده پدید می آورد اما در ادامه با آگاهی خواننده به این بهره کشی نادرست، شماتت در جایگاه تحسین می نشیند. اعتمادی که خواننده پس از پرداخت بهای سنگینی به نویسنده می کند با این رویکرد به بدگمانی به دیگر پاره ها بدل می شود.

2- رابطه ی خواننده با کتاب مانند حاج داوود است و ناهید. گویی نویسنده از خلا موجود در ادبیات امروزی و بهره گیری از مضامین جنسی، برای ایجاد کشش و جاذبه در داستان گویی آگاهی کامل داشته و با دستمایه قرار دادن هوشمندانه ی این عناصر و تلفیق آن با بستر روایی تاریخی و درهم ریختن زمان و قلمی گیرا و جذاب، خواننده را به رابطه ای از روی میل و کمبود دعوت می کند. اما زمانی که شیرینی این رابطه از بین می رود و طرفین در مخمصه ای گرفتار می آیند، دیگر نویسنده کمک حال ذهن اسیر شده ی مخاطب نیست. خود به تنهایی صحنه را ترک می کند و از سر دلسوزی و بنابرخواست درونی خواننده با هدف قرار دادن یکباره ی مرکز فکر او به نوعی او و خودش را راحت می کند. رهایی از درد جان افزایی که سنگ های پرتاب شده توسط اطرافیان- همان حرف های ناهمگون میان داستان که به گونه ای ناشیانه و گل درشت در میان کلام شخصیت ها گنجانیده شده است- بر او تحمیل می کند. دردی که از ابتدا خود نویسنده باعث آن شده بود. هر چند خالق اثر همانند حاج حداد، خواننده ای را که تا سینه در متن غرق شده است و با سر و چشمانی بسته مورد هجوم سنگ ریزه ها قرار گرفته است را دعوت به گریز از مهلکه می کند، اما خود می داند که تکاپو بی سرانجام است و این دامی است که خود خواسته و یا ناخواسته در مسیری محتوم پهن کرده است. سنگ بزرگ کشنده پس از جدا شدن فلیسیا از مندو بر سر خواننده می خورد. پاره های آخر را می بایستی با جسمی خالی از آگاهی و کشش دنبال کرد. پاره هایی که می توانست با دقت نظر و واکاوی بیشتر و از سر ظرافت، همچون پاره های میانی داستان به بخشی قابل اتکا تبدیل شود و به اوج حس همذات پنداری با شخصیت ها منجر شود.

3- چاه بابل با دست مایه قرار دادن مضامینی دینی و اسطوره های آسمانی برای بستر روایت خود، توانسته است به خوبی و متناسب با میزان و نوع نیاز، داستان خود را پیش ببرد. اگر هاروت و ماروت دو فرشته ی هبوط کرده بر زمین از برای سرزنش نافرمانی و گناهکاری بندگان صاحب اختیار، در دام زیبایی زنی می افتند و عهد الهی خود را فراموش می کنند. اگر آنان کیفرشان گرفتاری ابدی در حضیض چاه ذلت است از برای بلایی که از پیش هشدار داده شده بود و خودخواسته می نمود، در این جا نیز مندو که به لطف رئالیسم جادویی پا برعرصه ی داستان نهاده و با بریده شدن بالهایش زمین گیر شده است، با دیدن فلیسیا و پدید آمدن عشقی نافرجام ولی عمیق و یک طرفه که فاصله ی چند فرسخی آن ها را کوتاه می کند و پوششی می گذارد بر حفره ی ژرف بین آن ها، در دره ی نیستی سقوط می کند و در حسرت بال های از دست داده می ماند و این فلیسیا است که در مقابل او و آرنولد عروج می کند. عروج با وردی که در تکامل یادگیری آن خود مندو و آرنولد نقش داشتند. براستی آیا اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟ اسم اعظمی که تا پیش از آن هم نفس بسیاری بوده اما به قدر و گوهر درونی آن پی نبرده بودند. آرنولد شکست خورده از عروج، دوباره در پی یافتن کلید حل معمای سر به مهر می رود و مندو ای که برگزیده ی طبیعت بود و ماندنی، مندو ای که هدیه ای الهی بوده در میان دشت به خانواده ای لایق، صوت داوودی در دل دارد و نفوذ کلام در حنجره و یا حتی برگزیده ی آقا در میان میدان نبرد جهت نشان دادن عظمت امدادهای الهی و غیبی پشتوانه ی رزمندگان، در این جا ظرف وجودی اش تاب و تحمل حفظ وردهای عروج برنده را ندارد و از کوردلی زودرس خود هراس در دل دارد. در اوج بیم و هراس از فرو غلطیدن در تاریکی ای که هم زاد نیستی است عیسی وار نجاری می کند و با دست خود صلیب رهایی اش را می تراشد.

4- اگر کمال مطلوب خالق اثر شناکردن مندو در بوم واژه ها بوده است اما نتیجه کار نه بیرون آمدن پیروزگونه و نجات بخش مندو که فرو رفتنش در هنگام نیاز است. از ابتدا داستان بر پایه ی شخصیتی شکل گرفت که خود قبلاً پیش از آشنایی با فلیسیا در گرداب عذاب و چاه بازخواست دست و پا می زد. رابطه ی شوم و تلخ او با ناهید اگر موجب عروج ناهید و ستاره شدنش در صفحه ی آسمان شد، مندو را بی بال پرواز کرد. نه برادر حداد ماند و نه ماندنی آریانژاد. شد مندویی سرگردان و ناگزیر از گریز. رفتن فلیسیا با مایک همان هنگام قرار دادن شارل در دامان نادر که مولود مندو و آن لور بود، گمان پذیر می نمود. رسیدن به فلیسیایی که تنها از آن او باشد در باور خود مندو نیز نمی گنجید چه برسد به خواننده ای که هم از همزاد او در گذشته باخبر است و هم از دیگر زاویه ها اطرافیان و اطراف او را بهتر از خود او شناخته و بر اثرات آن ها آگاه تر است.

5- زن در چاه بابل نه متهم که مقصر و گاه گناه کار است. تقصیرها بر گردن اوست و باید هنوز پاسخگوی خوردن میوه ی ممنوعه و زندگی در زمینی که مهد پستی هاست باشد. فلیسیا تنها فرزند یک مادر است. اوج نقش، سایه بودن اوست و  رها کردنش برای به دنبال آمدن. ساده لوحی اش دگرگون کننده ی احوال است و بهانه ی با او بودن درون مایه های نداشته اش است و علت ترک گفتنش داشته های بیرونی و حقیقی او. این گونه گریز از محوریت زن در نگاه نویسنده های شبه روشنفکر و متعلق به طبقه ی متوسط نشان دهنده ی چیست؟ آیا کنار هم قرار گرفتن دید برخاسته از نگاه بومی و فرهنگ ملی و سنتی و هم چنین زاویه ی دید متفاوت و نه صرفاً پایین تر غرب به این مقوله موجب تولید این نگاه شده است؟ رنگ و بوی ادبیات مهاجرت در صیقل یافتن این جایگاه بخشی و شخصیت آفرینی تا چه اندازه است؟ دوری طلبی ساکنین آپارتمان حیرت انگیز همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها از زن ها هشداری بود برای خوانندگان از برای فراهم کردن بستر ذهنی و مهیا نمودن آن ها برای عبور از گریز به ستیز؟

6- اهمیت چاه بابل در جایگاهش است و نه نفوذش. اگر کمال که مهارتی تحسین برانگیز در کشیدن شمایل دیگران داشت، معتقد بود اثر هنری بایستی آرامش را از مخاطبانش سلب کند، در این جا نیز نویسنده در جای جای اثرش بر این اعتقاد پافشاری کرده است، اما با روشی نادرست. نتیجه ی آرامش سلب شده به واسطه ی حضور در میدان واژه های محسور کننده نه ناآرامی ای از روی آگاهی که آرامشی است از روی ناهوشیاری. اگر کمال فرد صاحب شمایل را از دیدن اثر تا پیش از تکامل آن باز می داشت اما در نهایت با نشان دادن اثری کامل، دلنشین و تحسین برانگیز بی قراری پبش از پرده برداری را التیام می بخشید، اما نویسنده قرار از سر سکر را به بی قراری حاصل از دانستن ترجیح داده و در نهایت نیز با نشان دادن بومی تهی از عهد از پیش وعده داده شده خواننده را به حال خود رها می کند مانند دختری که در گوشه ای از ایستگاه قطار تنها نشسته و منتظر دهان باز کردن مندو است و مندو در پی سفر بی سرانجام دیگری.

 

 


 
بیژن یا منیژه؟
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

بیژن یا منیژه؟

یا

چگونه می توان در گذر زمان سرنوشت یک رود را از باتلاق به دریا تغییر داد؟

نگاهی به آخرین نوشته جعفر مدرس صادقی

1- گاهی اوقات نشستن و نگاهی نو انداختن به اطرافی که سال ها با ماست از سفرهای طولانی و دور و دراز لذت بخش تر و شیرین تر است. مدرس صادقی این بار ما را به دمشق، شمال، اصفهان و یا جنوب جنگ زده نبرده است. داستان همین اطراف خودمان است. محله هایی که بوی خاطرات نه چندان دورش از در و پنجره هایش می ریزد. خاطراتی که حال ما را ساخته. گذشته ای پر شاخ و برگ با ریشه ای قوی که دست های پرزور گذر روزها و شب ها در حال جدا کردن ناگریز ما از آن ها است.

آیا این نوع ایستادن و نگاهی به پشت سر و گذشته داشتن در آخرین اثر مدرس صادقی نشان از به پایان رسیدن یک دوره و شیوه نویسندگی و شروع سبکی نو و زاویه دیدی تازه از نگاه نویسنده است؟

" آره شمشاد که داشت. دور باغچه ها و این طرف و اون طرف خیابان اصلی که از در حیاط می رسید به ایوان جلوی ساختمان، شمشاد بود. اما درخت هم خیلی داشت. درخت های چنار خیلی کهنسالی داشت. نمی دونی با چه مکافاتی این درخت ها را بریدند. من خودم شاهد بریدن این درخت ها بودم. درخت های خیلی پر شاخ و برگی هم بود و خیلی هم بلند که شاخه هاش از سر دیوار می زد بیرون." 1

2- همین گذر ایام نگاه ها را دچار دگرگونی می کند. روابطی در کتاب شکل می گیرد که در نوشته های قبلی نویسنده نانوشته بود. زنان در کتب های پیشین تنها بودند و این مردها بودند که با زنان مختلف نشست و برخواست داشتند و گاهی این تعدادِ هم نشینان و روابط خانوادگی بین آنان موجب حیرت می شد-داماد مجهول الهویه آب و خاک- ولی این بار، زن داستان-بنفشه یا هما- دل را به دریا زده.

آیا این تغییر رویکرد در روابط میان انسان های نزدیک و خویشاوند که اتفاقاً تم اصلی تمامی نوشته های مدرس صادقی است حاصل نگاه تیزبین انتقادی، اجتماعی و اخلاقی اوست؟

" بنفشه زد زیر خنده.گفت« تا همین حالا هم که دیگه سن و سالی ازش گذشته و مثلا آدم بزرگی شده، دست بردار نیست. خندا دار نیست؟ درست مثل بچه ها همین دیروز داشت می گفت هیچ می دونی که این باغ مال منه؟میگه این باغ مال پدرم بوده . حالا جهانگیر کرده به اسم خودش. میگه وکیل گرفته ام که این باغو از چنگ جهانگیر بکشم بیرون، هنوز نه به داره، نه به بار، اما دیروز باغو بخشید به من. گفت اگه زن من بشی این باغو می دمش به تو»

گفتم«دیروز عصری که با اردلان داشتی می رفتی اون بالا، یاد روزهایی افتادم که از هر فرصتی استفاده می کرد تا تو را ببره یه جای خلوت»"2

3- نگاه نویسنده به مردمان امروز با زاویه ی دیدی مثبت تر از قبل است. سعیدِ بیژن و منیژه توانسته است از توهم تحت سلطه پدر بودن خود را رها سازد. کاری که پسرِ گاوخونی با وجود تقلای زیاد و دست و پا زدن های فراوان در رودخانه ی میان او و پدرش نتواست انجام دهد و سرانجام به باتلاق حسرت فرو رفت. رودخانه ی سعیدِ بیژن و منیژه به دریایی رمز آلود می ریزد که در میانه ی دشتی است روشن، حتی در دل شب. در حالی که رودخانه ی پسرِ گاوخونی به باتلاقی که انتهایش ناامیدی است می ریزد. جریان آب رودخانه سعید ملایم است و تنها پیرمرد همراه آن ها هراسان از دورافتادن. رودخانه گاوخونی می خروشد و در جریانش همه را هضم می کند. خاطرات را می شوید و راه میان زاینده رود تا کافه های تهران را در لحظه ای می پیماید.

آیا در دید مدرس صادقی جوانان امروز دیگر پروای تن به آب خروشان زدن را ندارند؟ آیا او این ترس امروز را نتیجه مراقبت های بی دلیل و بیش از حد جوان دیروز که بی محابا در رودخانه خشمگین افتادند و سر از باتلاق درآوردند می داند؟ آیا او می خواهد ما را به دست توهم دریایی آزاد و آرام بسپارد تا باتلاقی حقیقی؟

"خیلی دلمان می خواست امتحان کنیم که به دریا می رسیم یا نمی رسیم، اما یک بار هم امتحان نکردیم. میرزا هم می خواست نیم ساعته ما را ببرد دریا، هم داشت همان جا که بودیم توی دلمان را خالی می کرد: می نشست روی لبه قایق و سنگینی می کرد تا قایق لمبر بخورد و آب بیاید توی قایق، بچه ها را یکی یکی از پشت می گرفت و هل می داد، اما نه آنقدر محکم که بیفتند توی آب. خود میرزا هم جرئت نداشت که قایق را چپ کند، خود میرزا هم جرئت نداشت برود به سمت دریا. به قول میرزا البته. ما که باور نمی کردیم. قایق را می کشید وسط و پارو می زد و سرعت می گرفت، اما چند دقیقه ای که می رفتیم جلو، دوباره می کشید طرف کناره ها یا دور می زد و از همان راهی که آمده بودیم برمی گشت."3

4-تمامی شخصیت ها از نداشتن هویت مستقل پرقدرت و تاثیرگذار در رنجند. در آثار قبلی یا نویسنده زیرکانه از استفاده از اسم برای شخصیت ها طفره می رفت و یا حتی در برخی موارد با ثابت نگه داشتن یک نام و تغییر جنسیت صاحب آن به مقاصد خود می رسید- مثل کسری در کله اسب که دختری پر شور و مبارز است و کسریِ سفر کسرا که مردی است خسته از زندگی خود و  مسافری عجیب و پر از اوهام- راوی داستان که بایستی قوی ترین هویت را داشته باشد تا اوخر داستان بی نام است و بعد هم بانام شدنش کمکی به پیشبرد فضای دراماتیک داستان نمی کند. سعید کم اثر است. رستمِ عرض حال هم با پایی شکسته و نفسی بریده به این مقدار بی رمق نیست.  اگر قرار بر روایت اول شخص است این حضور خنثی چگونه قابل توجیه است. تفاوت نتیجه داستان با روایت از نوع دانای کل با این گونه روایت در چه بود؟

آیا این هویت نبخشیدن به آدم ها و خنثی آفریدن شخصیت ها در داستان مدرس صادقی به عمد بوده است؟

" من عاشق تو بودم، اردلان عاشق تو بود، خیلی ها عاشق تو بودند، اما تو خودت عاشق هیچ کس نبودی. شاید هم بودی اما هیچ کس خبر نداشت... سر اسمت هم هیچ اصراری ندارم. اگه دوست داری بنفشه باشی، بنفشه باش. اصلاٌ منیژه باش. هر چه می خواهی باش.من هیچ اعتراضی ندارم."4

5- انسان های بیژن و منیژه شخصیت های رنگ پریده ای دارند. شاید در نگاه اول ضعف نویسنده دلیل این گونه شخصیت پردازی باشد، ولی با نگاهی گذرا به آثار قبلی او می توان به راحتی دریافت که شاخص ترین وجه داستان ها همین شخصیت ها هستند. قصه های مدرس صادقی بیشتر بر مبنای انسان ها و روابط آن ها شکل می گیرد تا موضوع و تم داستان. و به همین دلیل است که داستان های کوتاه نویسنده از قوت کمتری نسبت به رمان هایش برخوردار است. در داستان کوتاه، فرصت زیادی برای معرفی افراد و بعد از آن سود بردن از روابط بین آن ها برای پیشبرد داستان نیست. باید قصه را گفت و رفت. اما در بیژن و منیژه گویی با چند داستان کوتاه سر و کار داری. از یک زن محوری تنها یک دست می بینیم و از پدری تاثیرگذار برنامه ای روزانه و واکنش هایش به رفتارهای پسر.

آیا برداشتن بار پیشبرد داستان از روی دوش شخصیت ها حاصل دیدگاه جدید مدرس صادقی در روایت داستان هایش است؟

" این موضوع عجیب نه هیچ نسبتی با هیچ  کسی داشت و نه هیچ اسم و رسمی داشت. هم بنفشه خانم بود، هم هما خانم و هم هیچ کدام. من نمی دانم اردلان او را با کی عوضی گرفته بود. من خودم او را با هما عوضی گرفته بودم و جهانگیرخان با بنفشه خانم. اما او نه بنفشه خانم بود، نه هما. شاید بهتر بود یک اسم دیگری برای او پیدا می کردم. یک اسمی که توی هیچ کتابی نباشد."5

 

 

1 صفحه 138 کتاب

2 صفحه 147 کتاب

           3 صفحه 42کتاب

         4 صفحه 145 کتاب

         5 صفحه 89 کتاب