| جنگل واژگون |
| ساعت ٤:٤٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ |
|
ریشه هایی رو به آسمان 1- خوشبختانه درخت – مثل همه چیزهای دیگر این جهان- سر جای خودش است. اگر ریشه هایش رو به آسمان بود و تنه و برگ هایش درون خاک، آن وقت محتاج مردم می شد. بایستی ریشه روی ریشه هایش می گذاشت و منتظر می شد تا رهگذری و یا پسرکی در حال بازی نیم نگاهی هم به او بیندازد و مراقبش باشد، آبی به ریشه هایش بزند و از آسیب دور نگهش دارد. ولی خوشبختانه نشد. درخت مقتدرانه نیازش را در پنهان جستجو می کند و فخر و غرورش را در آشکارا. اگر همه ی درختان کنار هم ریشه های نیازشان را رو به مردم دراز می کردند آن گاه دیگر بایستی به آن می گفتیم جنگل واژگون. 2- آدم های جنگل واژگون سلینجر این گونه اند. تک تک آن ها وارونه وار دست نیاز خود را آشکار کرده اند. آن قدر که وقتی چند قدمی از کتاب دور می شوی و نیم نگاهی از پشت سر به آن می اندازی دست های خالی زیادی را می بینی که به طرف هم دراز شده اند. دست های در هم گره خورده ای که گویی از همان اول می دانند که نیازشان این گونه برآورده نمی شود ولی چاره ای ندارند برای آرامش خود بر در می کوبند و نه گرفتن حق شان. "مادر ریموند فورد چند قدمی به سرعت روی یخ ها دوید، ناگهان بی تعادل ایستاد، تعادلش را باز به دست آورد و شروع کرد به مشت کوبیدن بر شیشه بندی تاریک رستوران-جایی که معمولا می شد خرچنگ ها را دید که بر یخ های ترک خورده چشمک می زنند. زن همچنان مشت کوبان جیغ می کشید و کلماتی را ردیف می کرد که کورین قبلا با ترس و لرز روی دیوارها و حصارها خوانده بود."1 3- آدم های سلینجر یا کودک اند و یا با کودکیشان زندگی می کنند. کودکی هاشان چنان پرقدرت و تاثیرگذار بوده است که چنگ آن بر گلویشان تا لحظه مرگ حس می شود. کودکانی پر از احساس که به درستی رسم بزرگ شدن و بزرگ زندگی کردن را یاد نگرفته اند. و این در طول قصه گویی امتیازی است برای خلق موقعیت هایی زیبا و استثنایی. " هنوز هم نتونستم از خیلی اعتقادات بچگیم دست بکشم... هر وقت یه بلیت قطار می خرم، از این که باید تمام بها بپردازم تعجب می کنم. یه لحظه حس می کنم فریب خورده ام- انگار کلاه سرم رفته- از این که می بینم بلیت معمولی بزرگسالان دستمه. تا پونزده سالگی مادرم به کنترلچی های بلیت می گفت زیر دوازده سالم"2 4- زیباترین وجه کتاب در نوع روایتش است. ابتدا دانای کل ما را با کلیت داستان و آدم های آن آشنا می کند ولی در نهایت غافل گیری در همان اوایل کار متوجه می شویم که " فکر می کنم باید همین جا بگویم و بعد هم دنبالش را نگیرم، که رابرت وینر منم. .واقعا برای خارج کردن خودم از جایگاه سوم شخص دلیل خوبی ندارم" 3 ولی این غافل گیری در همین حد نمی ماند زیرا نوع روایت به گونه ای سیال ادامه پیدا می کند. ما از جزییات کار کورین چنان مطلع می شویم که راوی جز سوم شخص نمی تواند تا این حد به او نزدیک شود. شاید سلینجر می خواهد بگوید که تنها آدم بزرگی که می شود در کل داستان او پیدا کرد تنها یک راوی سیال ذهن است که در ماورای فکر ما پدید می آید. رابرت با وجود حضور کوتاه خود در روایت پیچیده ترین شخصت کتاب را دارد. اوست که کورین را با ریموند آشنا می کند و او را از این رابطه برحذر می دارد. "رابرت وینر به مناسبت آغاز سی سالگی کورین دو چیز خرید. یکیش یک حلقه ی نامزدی بود که کورین برش گرداند، و وینر (هنوز همان مرد بامزه)سعی کرد بیندازدش توی صندوق پول بلیت اتوبوسی در خیابان مدیسن. هدیه ی دیگر را- کتاب شعری با عنوان بامداد بزدل- وینر روی میز کورین در دفتر کارش گذاشت"4
5- کورین رفته رفته بزرگ می شود و با کودکیش مانوس تر. هر چه تلاش می کند که چنگ کودکی اش را از گلویش رها کند، توان ندارد. بدون او نمی تواند حتی راه برود و یا بدود. "ری با من برمی گردی خونه؟ فورد به نشانه ی نفی سر تکان داد...کورین، بی نگاهی به پشت سر با تمام سرعتی که در توانش بود از پله ها رفت پایین و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن؛ ناشیانه و افتان و خیزان"5
1- صفحه 16 کتاب 2- صفحه 40 کتاب 3- صفحه 24 کتاب 4- صفحه 26 کتاب 5- صفحه 94 کتاب
|
|
| چه کسی هولدن نیست؟! |
| ساعت ٩:٥۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ |
|
چه کسی هولدن (1) نیست؟ در زمانی که ماه آب و خورشید و درخت با هزاران منت روشنی که نه از اصل خود است زندگی و گرما اندکی سایه ای از جنس هوا به کویر و گل و انسان و دمن می بخشند از سر جبر نه از روی رضا چه کسی هولدن نیست!؟. و تو ای هولدن جان! که سراسر غم و اندوه شدی ز هیاهوی تهی شادی ز در آویختن پیرهن یک هرزه بر چوب لباس که در آن دیدی تو حس زیبای فروشنده ی آن بوی نجابت می داد!(2). و عزیزم هولدن تو چرا از غم مرگ برادر این چنین بی تابی؟ دیدن شیشه، در آن نیست برادر این قدر دشوار است؟! که نخواهی همه عمر جراح شوی! یا که سازی بزنی؟.(3) تو چقدر شفافی که هنوز شعر و آواز پسر بر زبانش جاری است هر چه اندوه دل آمیخته ای با تن و جان می سپاری به نسیم می دهی بر بادش. ای پسر جان هولدن من تو را می فهمم که نگاه دگران بر تو بس سنگین است که وجود آن را بر تن مرده ی خود هم تو تحمل نکنی(4). ...
1- هولدن قهرمان رمان ناطور دشت اثر جی.دی.سلنیجر است. 2- وقتی که پیراهنش را توی کمد آویزان کردم کمی غصه دار شدم. به او فکر می کردم که به مغازه ای رفته و آن را خریده و هیچ کس هم توی مغازه نفهمیده که او یک زن خراب است. هیچ بعید نیست که وقتی داشته آن پیراهن را می خریده فروشنده پیش خودش فکر کرده که چه دختر نجیبی است. این فکر بیش از اندازه غصه دارم کرد، درست نمی دانم چرا! صفحه 146 3- شبی که الی مرد من رفتم توی گاراژ خوابیدم و تمام شیشه های پنجره گاراژ را با مشت شکستم... حالا دیگر نمی توانم دستم را خوب مشت بکنم. منظورم مشت محکم و حسابی است ولی هیچ عین خیالم نیست. منظورم این است که قصد ندارم جراح یا ویولونیست یا همچو چیزی بشوم. صفحه 59 4- آن چه واقعاً دلم می خواست این بود که خود کشی کنم. دلم می خواست از پنجره خودم را پرت کنم پایین. اگر یقین داشتم که به محض زمین خوردن کسی پیدا می شود که پارچه ای روی جسد من بکشد، احتمال داشت این کار را بکنم. دلم نمی خواست یک مشت آدم فضول و احمق بیاید و به بدن متلاشی شده و خون آلود من نگاه بکنند. صفحه 160 |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


