| دو همسایه |
| ساعت ٦:٤۸ ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ |
|
قبل از این که صدای اذان مغرب مسجد وسط ده، بین کوچه ها باغ ها پخش شود صدیقه خانم بساط خیاطی اش را از وسط اتاق خانه جمع کرد و در اتاق را دو قفله کرد؛ مرغ و خروس هایش را که توی حیاط برای خودشان می چرخیدند را داخل لانه هایشان کرد و چراغ گوشه حیاط را روشن کرد. به سوسوی تک ستاره ای که کنج آسمان جاخوش کرده بود و یک وجبی با ماهی که مثل سیب گاز زده از آسمان آویزان شده بود فاصله داشت نگاهی انداخت. دختر بچه که بود همیشه نزدیکی های گرگ و میش که می شد می رفت پشت بام بدون نرده و منتظر می ماند تا همین اولین ستاره سروکله اش پیدا شود. شب هایی که آسمان پر از ابرهای سیاه بود و ماه کامل هم به زور می توانست از لابلای پشته های سیاه ابر سرک بکشد و نگاهی به زمین بیندازد، باز هم می رفت گوشه پشت بام می نشست و به جایی که همان وقت ها ستاره جاخوش می کرد خیره می شد و از پشت همان سیاهی های ابرها با ستاره ای که دیگر برای خودش شده بود حرف می زد. از تمام اتفاق هایی که از صبح تا آن موقع برایش افتاده بود برایش می گفت و از کارهایی که سر مزرعه خارج از ده کرده بود و از بازی هایش داخل باغ های گوشه ده با دوستانش هم تعریف می کرد. آن قدر با جزییات همه چیز را تعریف می کرد که ماندنش آن بالا تا سیاهی کامل آسمان طول می کشید و بقیه ستاره ها هم پیدایشان می شد. فقط صدای ذکر گفتن پدرش حین برگشت از مسجد می توانست او را به خود بیاورد. صدای اذان که بلند شد تمام خاطره ها و شیطنت هایش را با لبخندی فراموش کرد و به طرف در خروجی رفت. کلید قفل آهنی را به زور دو دور چرخاند و آن را که با یک کش به دور گردنش انداخته بود را زیر پیراهن و روسری گل دارش قایم کرد. امشب نوبت او بود که به خانه درست دیوار به دیوار خانه اش برود. شوهر زری که هفت هشت سال پیش مرد، چند وقتی همین طوری پیش همدیگر می ماندند اما بعد از چندماهی قرار گذاشتند یک شب در میان بیایند خانه هم و پیش هم بخوابند و شام را هم همان میزبان درست کند. هم از تنهایی خودشان را راحت کرده بودند و هم زحمت پختن شام را با هم نصف کرده بودند. زری ده سالی از او کوچکتر بود اما ظاهرش ضعیف تر و بیمارتر بود. چند سالی می شد که دیگر نمی توانست خیاطی بکند و هر چه لازم داشت تا بدوزد را می داد به صدیقه خانم. خودش بچه نداشت اما بچه های شوهرش از زن دومی که بعد از ناامید شدن از بچه دار شدن زری گرفته بود، بعضی وقت ها به او سر می زدند. زری بچه های شوهرش و نوه هایشان را خیلی دوست داشت. همه ی آن ها او را ننه صدا می کردند. چند شبی که هر چند ماه یکبار می آمدند پیش او، صدیقه خانم خانه خودش می ماند و زود هم می خوابید. صدای خنده های نوه شوهر زری را که از داخل حیاط چسبیده به خانه اش می شنید خیالش راحت می شد که زری سرش گرم است و او هم در و پنجره ها را می بست و به هوای قرآن خواندن سحرگاهی، بدون این که شام بخورد می خوابید. زن دوم شوهر زری که پنجمین بچه را بدنیا آورد مریض شد و چند ماهی بعدش مرد و بزرگ کردن بچه ها افتاد روی دوش زری. بچه ها که بزرگ شدند همه شان رفتند شهر و شوهرش هم از رفتن آخرین پسرش چند هفته ای نگذشته بود که رفت سر زمین پایین ده که به خاطر خشکسالی دیگر محصولی نداشت و از آن همه درخت و میوه فقط چندتایی باقی مانده بود و دیگر برنگشت. همان وسط زمین افتاده بود روی خاک های خشک و شب که دیر کرده بود زری با برادرش که چند کوچه آن طرف تر از خانه شان زندگی می کند، رفتند دنبالش و دیدند که هنوز بیل در دستش است و فانوسی که سمت راست صورتش افتاده بود روشن است و انگار خیلی وقت است که مرده و همان جا با چشمان باز زل زده است به آسمانی که پر بود از ستاره هایی که چشمک می زدند به او. همیشه شب هایی که قرار بود صدیقه خانم پیش زری برود، در خانه زری باز بود و او هم می رفت داخل و پشت سرش در را می بست و چفت آهن آن را می انداخت. صدیقه خانم آن اوایل هر شب به زری می گفت که در خانه را باز نگذارد و مثل او حتی در را از داخل هم قفل کند اما زری برایش مهم نبود. می گفت کسی به او کاری ندارد. یا برادرم می آید پیش من یا تو. بچه ها هم که سالی دو سه بار بیشتر پیدایشان نمی شود. زری کار خودش را می کرد و در را از بعدازظهر باز می گذاشت و صدیقه خانم هم همیشه در خانه خودش را از پشت قفل می کند و هر وقت در خانه اش را می زدند حتی اگر قرار بود کسی بیاید می پرسید که چه کسی است و اگر صدا را نمی شناخت اصلا در را باز نمی کرد. صدیقه خانم می گفت همین باز گذاشتن در باعث شده شغال بیاید و چند تا از این مرغ و خروس های توی حیاط را با خود ببرد اما زری می گفت شغال از روی دیوار هم می تواند بپرد و بیاید همه اش را با خودش ببرد. می گفت که اصلا بهتر شد. حوصله ی سروصدایشان را نداشته و الان هم خیلی راحت تر شده است. همیشه وقتی بحث باز گذاشتن در و شغال می شد این ها را می گفت. در خانه زری را که بست بوی مرغ روی اجاق را از همان جا شنید. چراغ وسط حیاط را روشن کرد و از همان پشت پنجره زری را دید که کنار اجاق دیواری نشسته و ظرف غذا را خیلی آرام با یک ملاقه چوبی هم می زند. رنگ صورتش پریده بود و لرزش دستش از همان جا معلوم بود. وارد اتاق شد و احوالش را پرسید. زری حالش خوب نبود. گفت که از عصری این طوری شده است. سمت چپ بدنش سنگین شده است و به زور می تواند دستش را تکان دهد. گفت که قبلا هم یکبار وقتی فهمید که نمی تواند بچه دار شود و شوهرش می خواهد یک زن دیگر بگیرد همین طوری شده بود اما این قدر شدید و طولانی نبوده است. گفت همین مرغ کوچک را هم به زور روی اجاق گذاشته است و آب سرش ریخته و الان هم به نظرش پخته است و دیگر باید زیر آن را خاموش کند. صدیقه خانم تمام وقتی که زری داشت این ها را می گفت دستش را گذاشته بود روی دست راست زری که سرد سرد بود و می لرزید. زری مثل هر شب نبود. شمرده حرف می زد و بعضی از کلماتش را به انتها نمی رساند. به گوشه ی دیوار کنار اجاق تکیه داد و لبخند زد. صدیقه خانم گفت که می رود دنبال برادرش تا با هم بروند درمانگاه شهر. زری گفت که نمی خواهد اما ته لحنش بی تفاوت بود. انگار برایش فرقی نمی کرد. صدیقه خانم در خانه را پشت سرش محکم بست و با قدم های تند رفت چند کوچه آن طرف تر دنبال برادر زری. در راه به آسمان نگاه کرد. تعداد ستاره ها از شمارش خارج شد بودند و ماه کلی همسایه کوچک پیدا کرده بود. صورت آسمان پر شده بود از جواهر. بین آن همه ستاره او باز هم توانست ستاره خودش را پیدا کند. برادر زری گفت که تا ماشین را آماده می کند او برود زری را آماده کند بیاورد دم در. به خانه که برگشت دید بوی مرغ حیاط را برداشته است. زری روی زمین، گوشه اجاق خاموش دراز کشیده بود. سرش رو به پنجره بود و توی دست چپش ملاقه چوبی بود. دیگر دستش نمی لرزید. صدیقه خانم به پیشانی اش که دست زد دید بدنش سرد شده است. سرش را رو به قبله کرد و چشمانش را که مثل بچه ها می درخشید و داشت از پنجره آسمان را نگاه می کرد بست. به ظرف غذا که دست زد دید هنوز گرم است. گرمِ گرم.
کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،ساده نویسی
|
|
| آن طرف خط |
| ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ |
|
آن طرف خط
بار دومی که زنگ تلفن به صدا درآمد و باز هم از پشت خط هیچ صدایی نیامد، دیگر مطمئن شدم این همان کسی است که چند دقیقه پیش هم زنگ زده بود و من هم بعد از دو بار گفتن بله و مکثی کوتاه گوشی را گذاشته بودم. این را می شد از صدای تلویزیونی که از خیلی دور، از آن طرف خط شنیده می شد حدس زد. فکر می کنم توی این آپارتمان های کوچک و پرتعدادی زندگی می کند که صدای راه رفتن همسایه کنار دستی شان تا چند واحد آن طرف تر هم می پیچد و صدای زنگ در و تلفن هایشان با هم قاطی می شود و همه باید مراقب چیزهایی که به هم می گویند باشند تا فردا که در راهرو و آسانسور، همسایه ها چشم در چشم شدند، برق و نوع نگاهشان واکنش به حرف های همدیگر نباشد. مبهمی صدای مجری تلویزیون و موسیقی که همراه آن پخش می شود با صدای آرامِ نفس کشیدنمان مخلوط شده است و یک سمفونی آرام و بی ساز را تشکیل داده است. مانند دفعه گذشته دومین بله گفتن هم لازم نبود، بله ای که از قبل جوابش معلوم است. صدای نفس های آن طرف خط کمی بلندتر می شود و تعدادشان هم زیادتر. یک باره کل آب دهانش را یک جا قورت داد و بدون معطلی این بار خودش گوشی را گذاشت. صدای بوق ناگهانی، آرامشی که دیگر به آن عادت کرده بودم را بر هم زد. تقریبا یک دقیقه ای در همان حالت ایستادم و به یک ترک که از کنج دیوار شروع شده بود و به تازگی به وسط های آن رسیده بود خیره شدم و به صدای بوق، در حالی که حواسم به کل جای دیگری بود گوش دادم. به دختری فکر می کردم که سال هاست پس از بازگشت از سر یک کار معمولی و یکنواخت روی کاناپه ی کهنه ای که تنها یادگار پدرش است دراز می کشد و در تابستان هم پتو را دو دستی به دور خود می پیچد تا شاید از دست سرمایی که نمی داند از کی تا به حال به جانش افتاده است و امانش را بریده است، خلاص شود. حواسم پیش کسی بود که انگار از همان اول می دانست اصلا قرار بر این بوده که همه ی کارها دست به دست هم دهند تا او، این گوشه تنها رها شود و همه چیز برایش بی حرکت شود. به صفی فکر می کردم که پدر و مادر و برادرم در آن ایستاده بودند و با عجله می خواستند پشت سر هم خود را به آن دنیا و آن ور دنیا برسانند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. حواسم به آخرین دوست صمیمی ام بود که وقتی با هم توی خیابان ها قدم می زدیم من آن قدر فکرم مشغول جاهای دیگری بود که اگر او می ایستاد و یا از راه دیگری می رفت، من همان طور به راهم ادامه می دادم و چند چهارراه و خیابان را هم رد می کردم و متوجه نبودنش نمی شدم. حواسم به راه هایی بود که هر روز می رفتم و می آمدم و دیگر برای رد شدن از آن ها اصلا نیازی به فکر کردن نداشتم. با چشمان بسته هم می توانستم به همان جاهای همیشگی برسم. نگاه های دیگران را کاملا فراموش کرده بودم و نمی دانستم هرکدامشان اصلا چه معنایی می تواند داشته باشد. به تمام این چیزها در همان یک دقیقه ای که دیگر صدای بوق برام عادی شده بود فکر کردم. صدای مبهم تلویزیون و موسیقی همراه آن همچنان از آن طرف دیواری که انگار داخلش خالی است می آید. زمزمه های همسایه ها آرام تر از آنی است که بتوانی بفهمی چه می گویند. نگاهم را از ترک روی دیوار بر می دارم و می نشینم روی کاناپه ی قدیمی ای که پدرم بعدازظهر ها روی آن دراز می کشید و چرت کوتاهی می زد. گوشی هنوز در دستانم است و برای بار سوم همان شماره را می گیرم. در همان فاصله ی کوتاه پایان شماره گیری و بوق زدن ها یک نفس عمیق می کشم و به خودم قول می دهم که با اولین بله گفتنش کلی با او حرف بزنم. از برادرم که خیلی وقت است از او بی خبرم برایش تعریف کنم. از اینکه صدای برادرم خیلی شبیه صدای اوست و مانند برادرم عادت دارد به جای الو، بله بگوید. از مادرم که همیشه نگران من بود و از پدرم که آن قدر چیزی نگفت تا مرد، برایش بگویم. از همه ی راه های رفته و نرفته ای که تا به حال در مقابلم داشته ام و از عادت کردن های همیشگی ام برایش خواهم گفت. می دانم بدون آن که یک کلمه حرف بزند همه ی این ها را گوش می کند مثل برادرم. شاید هم آن طرف خط لبخندی بزند و سرش را تکان بدهد و بخواهد چیزهای دیگری را هم بشنود. اگر خواست و حوصله اش سر نرفت از همه ی آن چهارراهایی که به گمانم با دوست صمیمی ام از آن ها رد شده ام اما تنهای تنها بوده ام برایش حرف می زنم. از آن همه چراغ های قرمز و سبزی که سر چهارراه ها آویزان کرده اند و هر چه شب به طرف صبح می رود از نورشان کم می شود هم برایش تعریف می کنم. از تک تک آن ها.
کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،آن طرف خط
|
|
| پارک |
| ساعت ٢:۳٧ ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ |
|
دیر خوابیدن دیشب و تاریک تر به نظر رسیدن اطراف، بعد از زنگ ساعت باعث شد از این فکر که ساعت خراب شده و زودتر از وقت زنگ زده و کمی بیشتر می توانم بخوابم لبخندی بر لبانم بنشیند و همراه با جابه جا شدن در تخت خواب پتو را محکم تر چنگ بزنم و تا نزدیکی های لب هایم بالا بکشم و با پاهایم پایین آن را دور خودم جمع کنم. این لبخند و پتو مدت زیادی دوام نیاوردند، دیگر خواب از سرم پریده بود و با همان چشم های بسته به صدای تیک تیک ساعت و ماشین های توی خیابان گوش می دادم و به این فکر می کردم که این دو صدا را من هیچ وقت قبلاً با هم نشنیده بودم. اگر ساعت خراب شده و تا صبح هنوز مانده و من می توانم باز هم بخوابم، پس چرا خیابان ها پر از ماشین و صدای رفت و آمد است؟دیگر قید خواب و پتو را زدم و سعی کردم عقربه های ساعت را ببینم اما آن قدر هوا تاریک بود که چشم های باز و بسته فرقی با هم نداشتند. با احتیاط خودم را به گوشه ای از اتاق رساندم و با دست کشیدن روی دیوار کلید را پیدا کردم و این بار به خاطر نور زیاد برای چند لحظه که تا چشم هایم عادت کند جایی را نمی توانستم ببینم. ساعت دیواری می گفت که از وقت معمول هم گذشته و ساعت کوچک روی میز و ساعت مچی هم همین را نشان می دادند. پنچره را باز کردم، گرمای اول صبح وسط تابستان جای خودش را به نسیم خنک پاییزی داده بود و هوا تاریک تاریک بود و خیابان پر از ماشین هایی با چراغ های خاموش و آدم هایی که با عجله در رفت و آمد بودند،بود. قید بیشتر فکر کردن را زدم و رفتم دوباره خوابیدم به امید این که ساعت دوباره زنگ بزند و این بار در هوای روشن از خواب بیدار شوم و همه چیز خواب باشد.
اما نشد نه آن روز و نه روزهای دیگر. هوا سردتر و تاریک تر می شد و ساعت ها همین طور می گذشتند، هر سه با هم. نمی دانم چند وقت بعد، ولی بالاخره با لباس های زمستانی و چراغ در دست از خانه زدم بیرون تا شاید بفهمم چه خبر شده است. همان دم در چند جوان که لباس های تابستانی داشتند را دیدم که چنان به من نگاه می کردند که تعجب از پشت عینک های دودی هایشان هم معلوم بود، با خودشان آرام چیزی گفتند و خندیدند و رفتند، هر چند قدم که دور می شدند برمی گشتند و من را نگاه می کردند و دوباره می خندیدند. بعد از این که بچه های مشغول بازی در خیابان دور من جمع شدند و مسخره ام کردند و بلند بلند دیوانه صدایم کردند و چند مرتبه با توپ به من زدند به خانه برگشتم و از بیشتر گشتن در خیابان ها منصرف شدم، همان خانه بهتر بود، با این که سرد بود و تاریک. بخاری و پتو هم دیگر گرما نداشتند. از بس چراغ های خانه را روشن نگه داشته بودم یکی یکی سوختند و شمع ها هم دیگر داشتند تمام می شدند، از غذاهای داخل یخچال هم چیزی نمانده و من هم که بیرون برو نیستم. دیگر کارم این شده که از صبح تا شب البته به وقت این سه ساعتی که دارم و هنوز هم کار می کنند و نه به روشنایی و تاریکی هوا، کنار بخاری با پتو بنشینم و نوشیدنی گرم بخورم و شب ها هم کنار پنجره بنشینم و خیابان را تماشا کنم، ماشین هایی که با چراغ روشن و بوق زنان حرکت می کنند و آدم هایی که در میان شان مثل مورچه این طرف و آن طرف می روند. ساعت خواب معلومی ندارم ولی اگر هم بتوانم بخوابم، در خواب هم دیگر اثری از نور و گرما نیست همه چیز تاریک است و سرد سرد. ****** دو تا از ساعت ها هم از کار افتاده و فقط ساعت مچی هنوز جان دارد. بعضی وقت ها آن قدر همه جا ساکت است که صدای تیک تیک آن را از داخل جیب شلوارم هم می شنوم. مثل همیشه همین مواقع پشت پنجره ی بسته، روی صندلی نشسته ام و به پارک آن طرف خیابان که اتفاقاً خیلی هم شلوغ است نگاه می کنم. وسیله های شهربازی بالا و پایین می روند و مردم از سر شادی و هیجان فریاد می کشند و چند نفر هم آن طرف تر به خاطر نوبت سوار شدن یک چرخ و فلک دعوا راه انداخته اند و روی صندلی پارک پر است از آدم های بزرگ. داخل زمین بازی هم کودکانی هستند که می خندند و می دوند و پدر مادرهایی که گوشه ی زمین ایستاده اند و دست تکان می دهند برای بچه هایشان و نمی ترسند از زمین خوردن کودک دلبندشان در این تاریکی. |
|
| داستان کوتاه همراه با ترجمه ای از من- دختر هواشناس |
| ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ |
|
La muchacha del tiempo Emilio Díaz Valcárcel
Todas las tardes, la pareja de ancianos esperaba en la pantalla del televisor a la muchacha del tiempo, sentados en el decrépito sofá que olía a orina de perro: era ése el más claro recordatorio de Blaqui; con su muerte, ocurrida hacía cuatro años, habían sufrido más que nunca el vacío de la soledad, el cansancio de los años que sobrevivían con resignación; hasta que un buen día tocó en su puerta el hombre joven que habían mimado de niño con irreprimible vocación de abuelos. Su última carta -incomprensible, incoherente- había arribado hacía diez, quince años: imposible recordarlo con certeza. A los pocos meses se fueron acostumbrando a las curiosidades de la nueva experiencia: algunos días, cuando amanecía murmurando palabras raras, el nieto vestía uniforme de campaña verde olivo con diseños que simulaban ramas y hojas, y lucía en la muñeca derecha un brazalete plateado con su nombre, número de soldado y un nombre de mujer en lengua desconocida. Los abuelos le reservaron un sitio ante el televisor y, desde entonces, los tres permanecían mudos frente a la pantalla, con excepción de breves comentarios sobre la implacable sequía de ese año. Pasaban horas contemplando programas que se sucedían entre innumerables comerciales, pero el momento que con leve ansiedad esperaban era el noticiario de la tarde, donde la muchacha del tiempo se compadecía de su público cuando tenía que informarle, programa tras programa, que no habría en los próximos días la más mínima señal de lluvia; pelinegra, de ojos rasgados, la muchacha no tendría más de veinte años. Los meses de sequía habían provocado una crisis: la multitud languidecía entre la sed, el calor y los malos olores; el ganado moría en los campos secos que se encendían de nada; los frutos se secaban en las ramas ya sin hojas; los ríos exhibían sus lechos de piedras y barro cuarteado; ahora que los embalses habían bajado sus niveles hasta alcanzar el ras de tierra y la gente temía desaparecer bajo las llamas del sol, la muchacha del tiempo parecía más atribulada que nunca, avergonzada y dolida de no poder ofrecerle a la ansiosa multitud las esperadas buenas nuevas. Una tarde, la muchacha no pudo soportar las malas noticias que debía comunicarle a su público, así que, saliéndose del libreto, exclamó: "¡Juro que yo no tengo la culpa, simplemente les comunico los informes que recibo del Servicio Meteorológico!", y su rostro se plegó a punto de llorar. "Sufre mucho", dijo el abuelo. "Sí", contestó la abuela; permanecían inmóviles en la penumbra de la sala, que olía a orina de perro, sin mirarse. Como otros días, el nieto se había levantado murmurando palabras raras, y andaba por esas calles de Dios con su uniforme de combate (regresaba generalmente antes de los noticiarios); él tampoco tenía muchas cosas que decir: se limitaba a un sí o un no a veces repetía las palabras del abuelo, inmóvil detrás de ellos: "Sufre mucho". Ese jueves -pudo ser otro día, desde luego, puesto que nada habría evitado los hechos- los abuelos se enteraron en silencio de múltiples accidentes en las carreteras, actos de pillaje, asesinatos, ciudadanos que solicitaban ayuda' para sus enfermos, corrupción en el Gobierno; casi sin que los abuelos se dieran cuenta, la muchacha del tiempo había comenzado su informe; tenía los ojos enrojecidos llenos de lágrimas: no se vería alivio en los próximos meses, las reservas de agua de los embalses durarían sólo cuatro días...; de pronto, la muchacha miró espantada hacia su izquierda -derecha de la pantalla- y retrocedió un paso seguida por la cámara; solitarios, quietos en la oscuridad de la sala -que olía a la orina de Blaqui- los ancianos vieron cómo un revólver niquelado entraba por el lado izquierdo de la pantalla. De primera instancia no pudieron comprender esa absurda composición de objetos -había elementos que no pertenecían a la rutina de tantos años televisivos, era como ver un bolígrafo dentro de un zapato- y mecánicamente acercaron sus rostros a la pantalla; pero fue la detonación y la visión del rostro destrozado de la muchacha -que se desplomaba fuera de pantalla- lo que los alertó definitivamente y los obligó a ver que la mano que esgrimía el revólver mostraba en su muñeca un brazalete plateado con inscripciones imposibles de leer a esa distancia. دختر هواشناس هر روز عصر، زن و شوهری سالخورده روی مبل های کهنه ایی که بوی ادرار سگ از آن ها می آمد، روبروی صفحه ی تلویزیون منتظر برنامه ی هواشناسی که توسط دختری اجرا می شد، می ماندند. این واضح ترین خاطره ای بود که از بلاکی باقی مانده بود. در این چهار سالی که او مرده بیش از همیشه از تنهایی رنج می برند. خستگی و فرسودگی که ناشی از سال ها تلاش برای زنده ماندن همراه با رضایت و تسلیم بود با آمدن مردی جوان در یک روز زیبا به پایان رسید. او در خانه ی آن ها را به صدا در آورد. مرد جوانی که با وجود موقعیت نامناسب پدر بزرگ و مادر بزرگش مانند یک پسر بچه رفتار شیرینی داشت. از آخرین نامه ای که او برای پدر بزرگ و مادر بزرگش نوشته بود، که غیرقابل فهم و بی ربط هم بود، ده، پانزده سالی می گذشت. تاریخی که امکان نداشت آن ها با اطمینان به خاطر بیاورند. آن ها تنها چند ماه بعد به کنجکاوی های نوه خودشان درمورد کسب تجربه های تازه عادت کردند. او بعضی روزها هنگام سحر واژه های عجیبی را زیر لب زمزمه می کرد.نوه ی آن ها لباس جنگی ای به رنگ سبز زیتونی بر تن می کرد که او شبیه شاخه ها و برگ های درختان می کرد.و بر روی مچ دست راستش دستبندی نقره ایی می بست که نامش بر آن حک شده بود، همراه با نام یک سرباز و یک زن به زبانی ناشناخته.و پدربزرگ و مادربزرگش جایی را برای او مقابل تلویزیون فراهم کرده بودند که هر سه هنگام تماشای تلویزیون بنشینند و به جز اظهار نظرهای کوتاهی که درباره ی خشکسالی بی رحم آن سال می کردند هیچ حرف دیگری نمی زدند.ساعت های زیادی را به تماشای برنامه هایی که در میان تعداد انبوه تبلیغات پخش می شد می گذراندند. اما از آنجایی که دختر هواشناس وقتی که می خواست اخبار هواشناسی را بگوید برای همگان اظهار تاسف می کرد، آن ها بعدازظهرها با نگرانی منتظر اخبار عصرگاهی می شدند. برنامه پشت برنامه، اعلام می کرد که در روزهای آینده کمترین نشانه ای از آمدن باران نیست. دختر با موهایی مشکی، چشمانی بادامی شکل داشت و بیش از بیست سال نداشت. ماه های خشکسالی منجر به بحرانی شده بود که در آن میان، انبوهی از بی آبی، گرما و بوهای نامطبوع را به دنبال داشت. گله های حیوانات در زمین های خشکی که در آن هیچ چیز نمی رویید مردند. میوه ها بر روی شاخه های بی برگ خشکیدند و رودها، سنگ ها و لجن های کف رودخانه را به نمایش گذاشته اند. اکنون آب سدها آن قدر پایین آمده است که هم سطح زمین گشته است و مردم می ترسند که خود زیر شعله های خورشید ناپدید گردند. دختر هواشناس بیش از همیشه رنجور به نظر می رسید و تنها یک خبر خوش می توانست این آزردگی و سرافکندگی که در میان انبوهی از مردم بود را التیام بخشد. یک روز عصر دختر نتوانست خبر بدی را که می بایستی به همگان اعلام کند را تحمل کند و این چنین بود که خارج از متن از قبل آماده شده گفت: قسم می خورم که نبایستی من راملامت کنید. من تنها اخباری که از طریق اداره هواشناسی به من می رسد اعلام می کنم و چهره اش مانند اینکه گریان باشد در هم کشیده شد. "او بسیار رنجیده است". پدربزرگ این را گفت. "بله" مادربزرگ به او پاسخ داد. و آن ها بدون این که نگاهی به یکدیگر کنند در اتاقی که نیمه سایه ای در آن بود و بوی ادارار سگ می داد بی حرکت ماندند. و روزهای دیگر نیز نوه ی خانواده در حالی که کلمات غریبی را زمزمه می کرد از خواب برمی خواست و به سمت خیابانی که نامش خداوند بود با لباس جنگ می رفت معمولاً قبل از شروع اخبار باز می گشت . چیزهای زیادی برای گفتن نداشت. تنها در برخی مواقع به سخنان پدربزرگش با بله و خیر پاسخ می داد. بی حرکت پشت آن ها گفت: شما خود را زیادی اذیت می کنید. این پنج شنبه می تواند روز دیگری باشد. مطمئنا هیچ چیزی نمی تواند مانع از اتفاق افتادن حادثه ای شود. بزرگ و مادربزگش به آرامی از تصادفات زیادی که در جاده ها می افتاد، غارتگری ها، جنایت ها ، درخواست کمک مردم شهر برای مراقبت از بیماران، فسادی که در حکومت بود و مواردی که آن ها را نمی تواستند حتی بشمارند آگاه می شدند. دختر هواشناس اخبار خود را با چشمانی پر از اشک آغاز کرد. چیزی که بتواند در ماه های آینده این وضعیت را ساماندهی کند مشاهده نمی شود. آب های ذخیره شده در پشت سدها تنها تا چهار روز دیگر کفایت خواهد کرد. ناگهان دختر با ترس به چپ و راست خود نگاه کرد و یک قدم به دوربین نزدیک شد. به تنهایی و آرام در میان تاریکی سالنی که بوی ادار می داد ایستاده بود و دید که چگونه یک هفت تیر با روکش نیکل از گوشه ی چپ تصویر تلویزیون وارد صحنه می شد. پیرمرد و پیرزن در لحظه ی اول نتوانستند این ترکیب نامفهوم اشیای داخل صفحه ی تلویزیون را متوجه بشوند. عناصری که سال ها به طور معمول متعلق به تلویزیون بود. دیدن این صحنه مانند ورود یک خودکار به یک کفش بود. اسلحه با ورودی اتوماتیک وار به چهره ی دختر به صفحه نمایش نزدیک می شد. اما آن منفجر شد و تصویر دختر از صفحه محو شد. صورتی که خارج از صفحه نمایش متلاشی شده بود. انفجاری که آن ها را واداشت که دستی را که تفنگ هفت تیر را حمل می کرد نگاه کنند. دستی با مچ بند نقره ای که نوشته ی روی آن از این فاصله قابل خواندن نبود. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |





