| ما و ما و هفته ی ما |
| ساعت ٧:۳۱ ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ |
|
ما و ما و هفته ی ما وقتی تنها دو هفته به آزمون کارشناسی ارشد بیشتر نمانده و مشغول سروکله زدن با تست های چندین درس هستی؛ باید هفته های آرامی را در حالت ایده آل داشته باشی. نگاهی کوتاه به هفته ای که گذشت: شنبه دوستی که با او به کتابخانه می رفتی امروز نمی آید. دوستی دیگر که با هم در حال راه اندازی پایگاه اینترنتی ای هستیم زنگ می زند چند ایده جدید دارد. هفته ی بعد جلسه ای با هم داریم. یکشنبه باز هم همان دوست کتابخانه ای نمی آید. شب تماس می گیرم و می گوید کارش برای استخدام در صنایع دفاع درست شده دیگر نمی آید. تو بخونی ها! دوشنبه دوستی که در جایی دیگر درس می خواند و با هم جزوه ها و کتاب و برخی نکته ها را رد و بدل می کردیم پس از مدتی بی خبری تماس می گیرد و می گوید کارش برای رفتن به دانشگاه فرانکفورت درست شده. تو بخونی ها! سه شنبه شماره ای ناشناس تماس می گیرد. فامیل دور مادری است. سفارش ساخت یک سایت برای روستای اجدادی مان و معرفی آن را به جهان دارد. یاد دوستی اش با پدربزرگم می افتم. هفته ی بعد جلسه ای در همین رابطه است. دقایقی بعد دوستی می آید دم در، فکری برای یک پایگاه جامع اینترنتی دارد یک ساعتی صحبت می کنیم! چهارشنبه یکی از دوستان کلاس زبان زنگ می زند. پس از مدت ها یک استاد مسلط در مکالمه را هماهنگ کردند برای پنج شنبه ها عصر. اولین جلسه اش هفته ی بعد است. بچه ها مدت ها منتظر بودند تا این کلاس به حد نصاب برسد و اسم من هم در لیست از خیلی وقت پیش ها بود. پنج شنبه پدربزرگ پس از مدت ها می آید خانه ی ما. یاد سایت روستا می افتم. عصری با دوستان خیابان ها را متر می کنیم. جمعه صبح، خواهرم می گوید اون دوستمو که تو عمرش در مجموع چند ساعتی درس خوانده بود و با فلان ویژگی ها رو تو یادته. می گویم خوب! می گوید دیروز تو خیابان دیدمش، گفته همان دانشگاه و رشته ی تو درس می خونه. همه چیز به هم ریخته. می نشینم و پنج قسمت آخر لاست رو پشت سر هم می بینم. به هم ریختگی اپیدمی شده. پی نوشت: وقتی می گویم اپیدمی یاد واژه ی Epitaph (نوشته ی روی سنگ قبر) می افتم! |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


