درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

صد تصویر، صد نوشته - خواب
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

خواب

دوباره خواب تو را دیدم. دیدم که در دشت فراموشی، دسته گل خاطرات خوشمان را به آب دادی و بر سرت کلاه بی تفاوتی گذاشته بودی. دیدم که کودکی تنها شده بودم و تمام سایه ها مانند تو بودند و شال تقصیرات را از گردن خودشان به دور انداخته بودند.  دیدم که دستانشان خالی بود از کارهای برآمده و دریغ کرده؛ اما ندیدم دلی که در آن دیگر دلی نبود و تنی که همه گوش شده بود تا بشنود از من واژه ی بمان را.

 

- پی نوشت:

صد تصویر، صد نوشته مجموعه نوشته هایی در این وبلاگ خواهد بود که با نیم نگاهی به یک تصویر نوشته ای در حال و هوای آن نوشته خواهد شد. گاهی این فرآیند روندی از انتها را طی خواهد کرد، بدین معنا که ابتدا نوشته ای نگارش می یابد و سپس تصویری متناسب با آن یافت خواهد شد. این یادداشت با عنوان خواب، اولین نوشته با این رویکرد است. به امید نگارش صدمین پست، به شرط حیات.


کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،خواب
 
مامانی و ما
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸  

چند روزی بیشتر نبود که رفته بودم کلاس سوم ابتدایی. خانه که برگشتم با این که وسط هفته بود مامان و بابا را دیدم. خیلی ناراحت بودند. گفتند مامانی فوت کرده. هنوز برگ های درخت ها سرجایشون بودند و سومین سال دهه هفتاد شمسی بود. مامانی صدایش می کردیم. با ما زندگی می کرد و علاقه خاصی به من داشت...

دیشب بعد از پانزده سال برای اولین بار خوابش را دیدم. با هم روی یک صندلی وسط بوستانی نشسته بودیم. به من گفت که خیلی سردشه و من هم برایش پتویی آوردم و انداختم روی شانه هایش. خندید ولی هیچ چیز نگفت. از من چشم برنمی داشت...

از خواب که بلند شدم یادم آمد نه من که همه خانواده سالگرد رفتنش را فراموش کرده بودیم.

 


کلمات کلیدی: مامانی ،سالمرگ ،فراموشی ،خواب