درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

قبیله
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  

ریش سفید قبیله تکیه که می زند به یکی از ستون های گوشه زمین، با همان چشمان کم سو و دستانی که تلاش می کند پنهان کند لرزش اش را و پاهایی که دیگر تاب نمی آورد سنگینی بدنی مملو از تجربه و تلاش را،‌ می تواند درون دل مردان و زنان و کودکان قبیله اش را ببیند و بداند که دیگر دوره اش به سر رسیده است. او می داند گنج های بی ارزش پنهان شده در زیر گنجه ها و پس قالیچه ها جای واژگان پر از عبرت او را برای ساختنی تکیه گاهی دیرپا گرفته است و جوانان تنها احترامی میان تهی را درچهره هایشان باقی گذاشته اند و تا چندی دیگر سر نیز به سمت او نخواهند گرداند.

پیر قبیله سرنوشت از پیش رقم خورده خویش را بر روی خشت های گلی بر روی هم چیده شده به زلالی آب و آیینه می بیند و سر خود را از روی حسرت به همان ستون چوبی تکیه می دهد و به بازی و جنب و جوش کودکانی می نگرد که در میانه میدان با نفسی تازه در آغاز راه اند و نه از گنج های پیرامون خود آگاه اند و نه از جنگ های در پیش رو.

آفتاب که سر به شانه کوهستان می گذارد، پیرمرد آرام به گوشه ای از زمین اینک کوچک قبیله اش می رود و به صبح های نیامده و روزهای گذشته می نگرد. به آن لحظاتی که قبیله را از آغاز در کنار هم گرد آورد و با دستانی خالی روزهای پر از امید را ساخت و اکنون باید بی چشمداشت، چشم انتظار دیگران باشد که شاید ندانند قدر و ارزش لحظه ای از کارهایش را. حتی لحظه ای از آن را.


 
حیف عمر
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱  

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی

 
خانه آرزوها
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱  

پیش از این قرار نبود خانه آروزها که چیدن تک تک خشت های آن سالیان دراز به طول انجامید و ستون هایش بر امید بود و تلاش، پر شود از شن روزمرگی. چرا جای قاب های خلاقیت و پویایی را ترک ها و پوسته های بی ثمری و انجماد گرفت و موج های خروشان ذهن و خیال این خانه فرونشست و شن های ساحل ناامیدی در آن ساکن شدند؟ اتاق های تو در تویی که قرار بود محل پالایش ذهن باشند و محل پرواز مرغ خیال، بدل شدند به زندان هایی تنگ و تاریک برای ذهنی منجمد و وهمی بی روح. کودک نا آرام و بی قرار ذهن از همان پنجره کوچک، بی هدف دوان دوان به سمت افق رفت و تن بی جان پیرفکری را در اتاقی سرشار از کارهای بیهوده و بی سرانجام به حال خود رها کرد. قرارمان این نبود! ساخت خانه ای دیگر در این دیار شدنی نیست که همسایگان نیز در حسرت همین خانه ی بی ارزش شنی در حسرتی پرسش برانگیزند. باید آب را یافت و قایق را به تن آن سپرد و به دنبال کودک بی قرار رفت و دل کند از شن های طلایی رنگ بی مقدار و دل زد به موج های بودن.

 


 
اندر مقامات انسانی
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱  

مقامات انسانی

 

و نه هیچ بشری تا کنون به جایی رسیده است که برای دیدنش لازم باشد سرت را آن قدر بالا ببری که کلاه از سرت بیفتد و نه آن قدر پایین آمده است که برای یافتنش کلاهت بر زمین افتد. انسان ها تقریبا همه در یک میزان و رده اند. برخی برای خود مقاماتی و جایگاه هایی را ساخته اند و دیگران نیز باور کرده اند. تا ذهن زودباور دیگران هست مقامات رفیع کاذب، جولان می دهند در آسمان. آن ها در آن جایگاه های بی مانند باید تصویر شوند تا دیگران بترسند از فقدان همین جایگاه های دون. مناسبات از پیش چیده شده نباید برهم بخورد و فاصله های کاذب باید بماند. نفسی که به بادی لرزه در آن افتد و به تبی در بستر؛ با رخدادی کوچک اندوه فرا گیردش و از آن خود بی خبر است، چه به غرور و جایگاه های والا. فراموش نکنیم زمزمه ی الهی در گوش والاترین انسانی که تاکنون آفریده است را. "بگو من هم بشری هستم مانند شما".


 
دیده شدن
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  


 
شب
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  

 

شب را که از دنیا بگیری خالی می شود دستانش. زبانش لکنت می گیرد و لرزه می افتد بر پاهایش. شب نور چشم دنیاست. گوش دنیا سنگین می شود اگر نشنود فریاد سکوت شب را. شب را که از دنیا دریغ کنی، او می ماند و حوضش. حوضی که دیگر آب تنی در آن لذتی ندارد. جانت را تازه نمی کند فروغلطیدن در آن.  آب حوضِ تنهایی دنیا راکد است و بی طراوت. شب لباس دنیاست. می پوشاند بدی های آشکارشده در میانه ی روز را. ماه، خالِ لب دنیاست و ستارگان، نگین های بی شمار گردن آویزش. شب را که از دنیا بگیری روز بی فروغ می شود؛ مانند چشمان کم سوی مردی سالخورده.


کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،شب ،یلدا
 
صد تصویر، صد نوشته - خواب
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

خواب

دوباره خواب تو را دیدم. دیدم که در دشت فراموشی، دسته گل خاطرات خوشمان را به آب دادی و بر سرت کلاه بی تفاوتی گذاشته بودی. دیدم که کودکی تنها شده بودم و تمام سایه ها مانند تو بودند و شال تقصیرات را از گردن خودشان به دور انداخته بودند.  دیدم که دستانشان خالی بود از کارهای برآمده و دریغ کرده؛ اما ندیدم دلی که در آن دیگر دلی نبود و تنی که همه گوش شده بود تا بشنود از من واژه ی بمان را.

 

- پی نوشت:

صد تصویر، صد نوشته مجموعه نوشته هایی در این وبلاگ خواهد بود که با نیم نگاهی به یک تصویر نوشته ای در حال و هوای آن نوشته خواهد شد. گاهی این فرآیند روندی از انتها را طی خواهد کرد، بدین معنا که ابتدا نوشته ای نگارش می یابد و سپس تصویری متناسب با آن یافت خواهد شد. این یادداشت با عنوان خواب، اولین نوشته با این رویکرد است. به امید نگارش صدمین پست، به شرط حیات.


کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،خواب