| اندر احوالات یک شب افسر نگهبان بودن |
| ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ |
|
نشستن در اتاقی گرم در انتهایی ترین نقطه شمال شرق تهران کتابی پیش رو از سر از بین بردن حس تلف شدن وقت سربازانی در اتاق مجاور، منتظر سر رسیدن نگهبانی بالا بردن صدای رادیو و شوخی هایشان با خیالی آسوده از افسر نگهبانی که سهل می گیرد فخر فروشی سرباز ساکن حوالی کرج بر دیگران که من تهرانیم و همه شماها یک مشت بچه...! نور خیره کننده ماشین های در حال گذر از اتوبان مجاور پادگان و خیال پرانی که در تمامی آفاق سیر کرد جز جایی که باید باشد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |

