| ۲۵ دوبيتی زيبا |
| ساعت ٤:٤۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢ |
|
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم زان پيش که کوزهها کنند از گـل ما *** قرآن که مهين کلام خوانـند آن را گـه گاه نه بر دوام خوانـند آن را بر گرد پياله آيتي هست مـقيم کاندر همه جا مدام خوانـند آن را *** گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا بـنياد مکن تو حيله و دستانرا تو غره بدان مشو که مي مينخوري صد لقمه خوري که مي غلامست آنرا *** هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معـلوم نـشد که در طربخانه خاک نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا *** مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب فارغ ز اميد رحـمـت و بيم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتـش و آب *** آن قصر که جمشيد در او جام گرفـت آهو بـچـه کرد و شير آرام گرفـت بـهرام کـه گور ميگرفتي همه عمر ديدي کـه چگونه گور بهرام گرفـت *** ابر آمد و باز بر سر سبزه گريسـت بي باده ارغوان نـميبايد زيسـت اين سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست *** اکـنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام مي چرا بيکار است ميخور که زمانه دشمني غدار است دريافـتـن روز چنين دشوار است *** امروز ترا دسـترس فردا نيسـت و انديشه فردات بجز سودا نيسـت ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست کاين باقي عمر را بـها پيدا نيسـت *** اي آمده از عالـم روحاني تـفـت حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت مي نوش نداني ز کـجا آمدهاي خوش باش نداني بکجا خواهي رفت *** اي چرخ فلـک خرابي از کينه تـسـت بيدادگري شيوه ديرينـه تـسـت اي خاک اگر سينـه تو بـشـکافـند بـس گوهر قيمتي که در سينه تسـت *** ايدل چو زمانه ميکند غمـناکـت ناگـه برود ز تـن روان پاکـت بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند زان پيش که سبزه بردمد از خاکـت *** اين بـحر وجود آمده بيرون ز نهفـت کس نيست که اين گوهر تحقيق نسفت هر کس سخني از سر سودا گفتـند ز آنروي که هست کس نميداند گفت *** اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است در بـند سر زلف نـگاري بودهسـت اين دستـه کـه بر گردن او ميبيني دستيست که برگردن ياري بودهست *** اين کوزه که آبـخواره مزدوري اسـت از ديده شاهست و دل دستوري است هر کاسه مي که بر کف مخموري است از عارض مستي و لب مستوري است *** اين کهنـه رباط را که عالم نام اسـت و آرامگـه ابلـق صبح و شام اسـت بزميست که وامانده صد جمشيد است قصريسـت که تکيهگاه صد بهرام است *** اين يکد و سه روز نوبت عمر گذشـت چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت روزيکـه نيامدهسـت و روزيکه گذشت *** بر چهره گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روي دلفروز خوش است از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است *** پيش از من و تو ليل و نـهاري بوده اسـت گردنده فـلـک نيز بـکاري بوده اسـت هرجا کـه قدم نـهي تو بر روي زمين آن مردمـک چشـمنـگاري بوده اسـت *** تا چـند زنـم بروي درياها خشـت بيزار شدم ز بتپرستان کـنـشـت خيام کـه گفـت دوزخي خواهد بود کـه رفـت بدوزخ و که آمد ز بهشت *** ترکيب پيالهاي که درهم پيوست بشکستن آن روا نميدارد مست چندين سر و پاي نازنين از سر و دست از مهر که پيوست و به کين که شکست *** ترکيب طبايع چون بکام تو دمي اسـت رو شاد بزي اگرچه برتو ستمي اسـت با اهـل خرد باش که اصـل تـن تو گردي و نسيمي و غباري و دمي است *** چون ابر به نوروز رخ لاله بشـسـت برخيز و بجام باده کـن عزم درسـت کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رسـت *** چون بلبل مست راه در بستان يافت روي گل و جام باده را خندان يافـت آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت درياب که عمر رفته را نتوان يافـت *** چون چرخ بکام يک خردمند نگشت خواهي تو فلک هفت شمر خواهي هشت چون بايد مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت ***
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |

